|

‌از خوانش متن تا آفرینش روایت

نمایش‌نامه‌خوانی‌ اگرچه سابقه‌ای بلند در تاریخ تئاتر دارد، اما هنوز نتوانسته است جایگاه شایسته و بایسته خود را در میان مردم و حتی بخشی از جامعه هنری پیدا کند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

ایلیا محمدی‌نیا‌: نمایش‌نامه‌خوانی‌ اگرچه سابقه‌ای بلند در تاریخ تئاتر دارد، اما هنوز نتوانسته است جایگاه شایسته و بایسته خود را در میان مردم و حتی بخشی از جامعه هنری پیدا کند. بخش عمده‌ای از این مسئله را شاید بتوان در نگرش نادرستی جست‌وجو کرد که نسبت به این‌ گونه هنری وجود دارد؛ اینکه نمایش‌نامه‌خوانی صرفا خواندن متن نمایش توسط یک یا چند نفر است، بی‌آنکه تماشاگر انتظار کنش، واکنش و آفرینش شخصیت از سوی «برخوان» داشته باشد.

حال آنکه نمایش‌نامه‌خوانی‌ اگرچه از دکور، لباس، نور، موسیقی، میزانسن، طراحی صحنه و بسیاری از عناصر بصری تئاتر متعارف بی‌بهره است یا آنها را به شکلی محدود به کار می‌گیرد، اما این به معنای حذف آنها از جهان نمایش نیست، بلکه شیوه بروز این عناصر در ذهن و دریافت مخاطب تغییر می‌کند. در تئاتر صحنه‌ای، آنچه مخاطب انتظار دارد، عموما در برابر چشمان او عینیت می‌یابد؛ دکور، لباس، نور، حرکت و طراحی صحنه، جهان نمایش را تا اندازه زیادی برای او می‌سازند. اما در نمایش‌نامه‌خوانی، این جهان به شکلی عریان‌تر و ساده‌تر پیش‌روی مخاطب قرار می‌گیرد و بخش مهمی از بار آفرینش بر دوش قوه تخیل تماشاگر گذاشته می‌شود. مخاطب دیگر صرفا بیننده آنچه ساخته شده نیست؛ او در ساختن جهان نمایش نیز مشارکت می‌کند. البته این مشارکت، بستگی تام به شکل و نحوه اجرای نمایش‌نامه‌خوان دارد. برخوان باید بتواند محدودیت‌های این شیوه اجرائی را به فرصت تبدیل کند؛ باید با درک درست نقش‌ها و تفاوت‌های شخصیتی، با تغییر لحن و آهنگ صدا، مکث‌ها و سکوت‌ها، شدت و ضعف بیان، انتقال احساسات و گاه با حرکات محدود دست و بدن، آنچه را در صحنه وجود ندارد، در ذهن مخاطب حاضر کند. از همین‌جاست که مرز میان روخوانی و نمایش‌نامه‌خوانی آشکار می‌شود. بهرام بیضایی، یکی از بزرگ‌ترین نمایش‌نامه‌نویسان معاصر ایران، از آن دسته هنرمندانی است که فقدانش در این روزهای گذار و پرالتهاب تاریخی، بیش از همیشه احساس می‌شود. نمایش‌نامه «آرش» یکی از مهم‌ترین آثار او‌ست؛ اثری که در کنار چند نمایش‌نامه دیگر او، این روزها به همت کیوان کثیریان و بدون برخورداری از حامی مالی، در نقاط مختلف تهران روی صحنه رفته است. تلاشی ارزشمند که می‌توانست و می‌تواند زمینه‌ای برای آشنایی دوباره مخاطبان با جهان نمایشی بیضایی باشد؛ هرچند فراهم‌شدن امکان استمرار چنین اجراهایی در نقاط مختلف تهران و دیگر شهرهای ایران، در شرایط موجود چندان دور از دشواری نیست. در خانه اردیبهشت اودلاجان، نمایش‌نامه‌خوانی «آرش» را با برخوانی ندا کوهی دیدم؛ اجرائی که به گمان من‌ یکی از نمونه‌های قابل تأمل در فاصله‌گرفتن از روخوانی صرف و نزدیک‌شدن به مفهوم واقعی روایت در نمایش‌نامه‌خوانی بود. ندا کوهی در این اجرا توانست با تغییر لحن و کیفیت بیان، شخصیت‌های مختلف نمایش‌نامه را از یکدیگر تفکیک کند و به هرکدام هویت صوتی و عاطفی خاص خود را ببخشد.

آنجا که سردار ایرانی را با غم، ناباوری و سنگینی اندوهش عرضه می‌کرد، یا هنگامی که کشواد پهلوان را با ناامیدی و عدم باور به آنچه پیش‌رو‌ست معرفی می‌کرد، این تفاوت‌ها فقط در واژه‌ها نبود؛ بلکه در لحن و نحوه ادای واژه‌ها نیز خود را نشان می‌داد. در ادامه، شیطنت و پستی شاه توران، درماندگی هومان پهلوان ایرانی خیانت‌پیشه و در نهایت آرش، هریک به‌تدریج در ذهن مخاطب شکل می‌گرفتند. آرشی که از گله‌داری ساده به کمانگیر ایران بدل می‌شود؛ انسانی که در لحظه‌ای اسطوره‌ای، تن و جان خود را در زه کمان می‌گذارد تا مرزهای ایران و توران را با عصاره دل و جان خویش تا آن سوی هیرمند بر تنه درختی سترگ ثبت کند. ارزش این اجرا در همین نقطه بیش از پیش آشکار می‌شود: ندا کوهی، با همراهی کارگردان اثر، تلاش کرده است داستان آرش بیضایی را از روخوانی صرف به روایت برساند. در روخوانی، متن خوانده می‌شود، اما در روایت، متن از سطح کلمات فراتر می‌رود، شخصیت‌ها جان می‌گیرند، حادثه شکل می‌یابد و جهان نمایش در ذهن مخاطب  ساخته می‌شود.

تفاوت این دو شاید در ظاهر اندک باشد، ولی در ماهیت، بسیار عمیق است. روخوانی، متن را به گوش مخاطب می‌رساند؛ روایت، متن را به خیال او می‌سپارد. در اولی، مخاطب شنونده است و در دومی، به نوعی هم‌آفرین اثر می‌شود. نمایش‌نامه‌خوانی زمانی به جایگاه واقعی خود نزدیک می‌شود که بتواند همین ظرفیت خیال و مشارکت ذهنی مخاطب را فعال کند. در این میان، موسیقی زنده اثر با ساز کمانچه ماهگلی مقتدر نیز در شکل‌گیری فضای نمایش بی‌تأثیر نبود. هرچند اجرا از این منظر نیز خالی از کاستی نبود؛ به‌ویژه در مکث میان آغاز موسیقی و ورود متن یا بالعکس، گاه ناهماهنگی‌هایی به چشم می‌آمد که می‌توانست با هماهنگی بیشتر میان موسیقی و بیان، منسجم‌تر شود.

با این همه، کمانچه توانست در بخش‌هایی همراهی دلنشینی با روایت داشته باشد؛ به‌خصوص آنجا که فضای غمبار و ناامیدانه ابتدای اثر را همراهی می‌کرد و سپس در لحظه‌ای که آرش زه کمان را می‌کشد، با گذر به موسیقی حماسی، حال و هوای اثر را دگرگون می‌‌کرد.

همین لحظه‌ شاید یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های نمایش‌نامه‌خوانی را به یاد ما می‌آورد: وقتی عناصر محدود، درست و به اندازه به کار گرفته شوند، می‌توانند بسیار بیش از آنچه انتظار می‌رود اثرگذار باشند. یک صدا، یک مکث، یک سکوت، تغییر کوچکی در لحن و حتی یک نت موسیقی می‌تواند چیزی را در ذهن مخاطب بسازد که شاید یک دکور عظیم نیز نتواند.

بنابراین، نمایش‌نامه‌خوانی، تئاتری ناقص یا بدل کم‌هزینه‌ای از اجرای صحنه‌ای نیست؛ گونه‌ای مستقل از مواجهه با متن نمایشی است که در آن، کلمه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و خیال، جای خالی بسیاری از عناصر صحنه را پر می‌کند. در چنین اجرائی، برخوان فقط خواننده متن نیست؛ او واسطه‌ای است میان جهان نویسنده و جهان ذهن مخاطب. و «آرش» بیضایی، با جهان اسطوره‌ای، تاریخی و انسانی خود، از آن دست آثاری است که ظرفیت فراوانی برای چنین مواجهه‌ای دارد. آرش در این روایت تنها کمانگیری نیست که تیری رها می‌کند؛ او انسانی است که تمام وجود خود را در یک انتخاب سرنوشت‌ساز به میدان می‌آورد. شاید به همین دلیل است که وقتی این داستان به‌درستی روایت شود، حتی بدون دکور و لباس و صحنه‌آرایی گسترده، می‌تواند در ذهن مخاطب صحنه‌ای بزرگ‌تر از هر صحنه واقعی بسازد.

از این منظر، اجرای «آرش» در خانه اردیبهشت اودلاجان، بیش از یک نمایش‌نامه‌خوانی ساده بود؛ تلاشی بود برای اثبات این نکته که نمایش‌نامه‌خوانی، اگر از روخوانی عبور کند و به روایت برسد، می‌تواند تئاتر را نه از صحنه، بلکه از کلمه و خیال آغاز کند. نمایش‌نامه‌خوانی آرش در به‌اندازه و ساده‌ترین شکل آن مخاطب را با بغضی فروخورده از سالن به بیرون هدایت می‌کند؛ کاری که آرش کیوان کثیریان با ما کرد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.