خاکستر انسان
رؤیای ناتمام توسعه از یک پرسش آغاز میشود: آیا انسان، غایت آن است یا ابزارش؟ پاسخ به همین پرسش، سرنوشت ملتها را رقم میزند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
رؤیای ناتمام توسعه از یک پرسش آغاز میشود: آیا انسان، غایت آن است یا ابزارش؟ پاسخ به همین پرسش، سرنوشت ملتها را رقم میزند. هرگاه قدرت، انسان را به ابزار سیاست، اقتصاد یا ایدئولوژی فروکاسته است، جنگطلبی، خشونت ساختاری و منطق حذف جای گفتوگو و همزیستی را گرفتهاند و آنچه در پایان بر جای مانده، نهفقط ویرانه شهرها، بلکه خاکستر انسان بوده است. هیچ جامعهای از دل اقتصاد جنگ، مسابقه تسلیحاتی و تخریب سرمایههای طبیعی به توسعه پایدار نرسیده است؛ زیرا جنگ، پیش از آنکه ساختمانها را ویران کند، اعتماد، سرمایه اجتماعی، امید و افق آینده را از میان میبرد. توسعه از همان لحظه آغاز میشود که صلح، کرامت انسان و حفاظت از طبیعت، نه در حاشیه، بلکه در متن سیاستگذاری عمومی قرار گیرند.
توسعه از جایی آغاز نمیشود که جرثقیلها قد میکشند؛ از جایی آغاز می شود که انسان قد میکشد. تاریخ بارها نشان داده که ساختن شهر، آسانتر از ساختن شهروند است. همانگونه که ویرانکردن یک جنگل آسانتر از بازآفرینی فرهنگی است که انسان را امانتدار طبیعت بداند، نه مالک آن. مرز میان جهان توسعهیافته و جهان در حال توسعه نیز از همینجا ترسیم میشود؛ مرزی که بر هیچ نقشهای دیده نمیشود، اما در کیفیت نهادها، اخلاق عمومی، سرمایه اجتماعی و شیوه مواجهه با طبیعت حضوری انکارناپذیر دارد. سالها توسعه را با نرخ رشد اقتصادی، حجم سرمایهگذاری و تولید ناخالص داخلی سنجیدند؛ گویی رفاه انسان، پیامد طبیعی انباشت ثروت است. با این حال، تجربه دهههای اخیر، از کشورهای اسکاندیناوی تا شرق آسیا، نشان داده است رشد اقتصادی اگر به توسعه قابلیتهای انسانی، تقویت اعتماد عمومی و ارتقای کیفیت حکمرانی نینجامد، در بهترین حالت رشدی شکننده خواهد بود.
توسعه پیش از آنکه مسئله اقتصاد باشد، مسئله فرهنگ، نهاد و اخلاق عمومی است؛ زیرا اقتصاد نیز بر شانههای جامعهای ایستاده که به قانون، مشارکت و اعتماد باور دارد. اینجاست که دیالکتیک توسعه شکل میگیرد: آیا ابتدا باید به رفاه رسید تا بتوان از محیط زیست حفاظت کرد و به صلح و آموزش اندیشید یا برعکس، همین مؤلفهها زیربنای تولید ثروت پایدارند؟ پاسخ امروز علوم اجتماعی روشنتر از همیشه است؛ جامعهای که سرمایه طبیعی خود را فرسوده میکند، در حقیقت بنیان اقتصاد آینده را نیز فرسوده میکند. جنگل، رودخانه، خاک حاصلخیز و تنوع زیستی، صرفا منابع طبیعی نیستند؛ آنها بخشی از سرمایه مولد هر جامعهاند؛ سرمایهای جایگزینناپذیر که نابودی آن، ظرفیت توسعه نسلهای آینده را کاهش میدهد. از همین رو، توسعه پایدار دیگر یک شعار زیستمحیطی نیست؛ بلکه بازتعریف رابطه انسان با طبیعت است. بحران اقلیم، کاهش تنوع زیستی، فرسایش خاک و فروپاشی خدمات اکوسیستمی، تنها دغدغه فعالان محیط زیست نیست. این روندها مستقیما امنیت غذایی، سلامت عمومی، مهاجرت، نابرابری و حتی ثبات سیاسی را تهدید میکنند. جامعهای که عدالت محیطزیستی را نادیده بگیرد، دیر یا زود هزینه آن را در قالب بحرانهای اجتماعی، اقتصادی و امنیتی خواهد پرداخت. همین منطق درباره صلح نیز صادق است. صلح، صرفا فقدان جنگ نیست. جامعهای که در آن تبعیض، فقر، فساد، حذف اجتماعی و بیاعتمادی بازتولید میشود، حتی اگر صدای گلوله شنیده نشود، از صلح پایدار فاصله دارد. خشونت ساختاری، پیش از آنکه در میدان نبرد آشکار شود، در نابرابری فرصتها، تضعیف آموزش، فرسایش امید اجتماعی و انکار کرامت انسان شکل میگیرد. توسعه بدون فرهنگ صلح، به رقابتی فرساینده برای تصاحب منابع تبدیل میشود و صلح بدون عدالت، تنها آتشبسی موقت است. مهاتما گاندی بهدرستی میگفت «صلح، خود راه است، نه مقصد». مارتین لوتر کینگ جونیور، برنده جایزه صلح نوبل نیز یادآور میشد که صلح، تنها نبود تنش نیست. حضور عدالت است. در این میان، توسعه فردی حلقه مفقوده بسیاری از جوامع در حال توسعه است. هیچ نظام آموزشی، برنامه اقتصادی یا سند چشماندازی، جای مسئولیتپذیری، تفکر انتقادی، مدارا، قانونگرایی و یادگیری مستمر را پر نمیکند. سرمایه اجتماعی نه در بودجه دولت، بلکه در رفتار روزمره شهروندان شکل میگیرد؛ در احترام به قانون، اعتماد متقابل، مشارکت مدنی و احساس تعلق به خیر عمومی. جامعهای که این سرمایه را از دست بدهد، ناگزیر هزینههای سنگینی برای بازسازی اعتماد خواهد پرداخت. تفاوت جهان توسعهیافته و جهان در حال توسعه، بیش از آنکه در فناوری یا درآمد سرانه باشد، در کیفیت همین سرمایههای نامرئی است. یکی نهادهایی میسازد که اعتماد را بازتولید میکنند و دیگری، نهادهایی که بیاعتمادی را. یکی طبیعت را بخشی از امنیت ملی و سرمایهای بیننسلی میداند و دیگری آن را به ذخیرهای برای مصرف امروز تقلیل میدهد. یکی اختلافها را از مسیر گفتوگو، عقلانیت و مشارکت حل میکند و دیگری، آنها را به شکافهایی پایدار تبدیل میکند. این فقط یک برداشت نظری نیست. پژوهشهای دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون درباره نهادهای فراگیر، مطالعات رابرت پاتنام درباره سرمایه اجتماعی، پژوهشهای الینور استروم، برنده جایزه نوبل اقتصاد، درباره حکمرانی منابع مشترک و تحقیقات یوهان راکستروم درباره مرزهای سیارهای، همگی نشان میدهند که توسعه پایدار، پیش از آنکه محصول انباشت سرمایه باشد، نتیجه نهادهای کارآمد، اعتماد عمومی، سرمایه انسانی و حفاظت از سرمایه طبیعی است. تمدنهای ماندگار، پیش از آنکه بزرگراه، بندر یا آسمانخراش بسازند، انسان ساختهاند؛ انسانی که آزادی را با مسئولیت، پیشرفت را با عدالت و رفاه را با حفاظت از زمین پیوند میدهد. نلسون ماندلا باور داشت که غلبه بر فقر، یک اقدام خیرخواهانه نیست، بلکه تحقق عدالت است. توسعه، در نهایت، نه در سیمان و فولاد، بلکه در کیفیت رابطه انسان با انسان و انسان با طبیعت متولد میشود. هیچ ملتی با فرسایش سرمایه اجتماعی، استهلاک سرمایه طبیعی و عادیسازی خشونت، به توسعه پایدار دست نخواهد یافت. آینده از جایی آغاز نمیشود که ثروت انباشته میشود؛ از جایی آغاز میشود که انسان، خود را در برابر دیگری، در برابر طبیعت و در برابر نسلهای آینده مسئول بداند. شاید بتوان همه مفهوم توسعه را در یک جمله خلاصه کرد: توسعه، لحظهای است که انسان، غایت سیاست میشود، نه ابزار آن.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.