وقتی رونق اقتصاد به زندگی بازمیگردد
در روزگار ما، گاه کافی است قیمت اندکی در بازار انرژی جابهجا شود تا در پایتختهای بزرگ جهان، سیاست از خواب روزمرهاش بیدار شود. در آمریکا، بالا و پایین رفتن چند سنت در قیمت بنزین میتواند به تیتر نخست رسانهها بدل شود و بر تصمیمهای سیاسی سایه بیندازد. در اروپا نیز هزینه انرژی و فشار بر زنجیره تأمین، نه یک مسئله اقتصادی صرف، بلکه بخشی از معادلات حکمرانی است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
کاوه عزیزی
در روزگار ما، گاه کافی است قیمت اندکی در بازار انرژی جابهجا شود تا در پایتختهای بزرگ جهان، سیاست از خواب روزمرهاش بیدار شود. در آمریکا، بالا و پایین رفتن چند سنت در قیمت بنزین میتواند به تیتر نخست رسانهها بدل شود و بر تصمیمهای سیاسی سایه بیندازد. در اروپا نیز هزینه انرژی و فشار بر زنجیره تأمین، نه یک مسئله اقتصادی صرف، بلکه بخشی از معادلات حکمرانی است.
این خود گواه یک حقیقت ساده اما عمیق است: اقتصاد، در جهان امروز، از زندگی مردم جدا نیست؛ و زندگی مردم، از سیاست جدا نمیماند. هیچ دولت عاقلی -حتی در مرفهترین کشورها- نمیتواند در برابر فشار معیشتی جامعه خود بیاعتنا بماند.
در این میان، پرسش ناگزیر این است: اگر در آن سوی جهان، لرزشهای کوچک اقتصادی چنین پژواکی در سیاست دارد، چگونه است که در این سو، در سرزمینی که سالها زیر بار تورمهای سنگین، کاهش قدرت خرید و فشار مستمر معیشت زیسته، به سخن کاهش هزینههای تحمیلشده از بیرون، هنوز با تردید نگریسته میشود؟
گاه چنین به نظر میرسد که گفتمان عمومی، اقتصاد را در دوگانهای سخت فرو میکاهد؛ یا گشایش کامل و ناگهانی یا هیچ. حال آنکه واقعیت اقتصاد، آرامتر، تدریجیتر و پیچیدهتر از این مرزبندیهای تند است؛ راهها معمولا قدمبهقدم گشوده میشوند، نه در یک لحظه. از سوی دیگر، در منظومه رسمی سیاست کشور نیز هدف نهایی روشن است: رفع کامل تحریمها و بازگشت اقتصاد ایران به نظم عادی و طبیعی تجارت جهانی. این مقصد، نه محل تردید است و نه محل مناقشه. اما مسیر رسیدن به آن، در جهان واقعی سیاست و اقتصاد، اغلب از گذرگاههای تدریجی میگذرد؛ از گامهایی کوچک اما واقعی.
اگر به سالهای گذشته بنگریم، اقتصاد نفتی ایران را میتوان در وضعیتی دید که به تدریج در یک مدار محدود افتاد؛ جایی که بخش عمده فروش نفت به چین گره خورد، و بازارهای متنوع جهانی کمکم از دسترس خارج شد. در چنین شرایطی، نه فقط قدرت چانهزنی کاهش یافت، بلکه تخفیفهای قیمتی نیز به واقعیتی ناگزیر بدل شد. همزمان، درآمدهای نفتی نیز همیشه در دسترس مستقیم نبود؛ بخشی در مسیرهای محدود باقی ماند و بخشی دیگر در سازوکارهایی پیچیده به گردش افتاد.
اینها فقط تغییرات سیاسی نبود؛ در عمق خود، هزینههای اقتصادی بودند. هرچه مسیر فروش محدودتر شد، دست اقتصاد بستهتر شد. هرچه جابهجایی پول دشوارتر شد، هزینه تجارت بالاتر رفت. و هرچه مسیر تأمین کالا محدودتر ماند، فشار آن آرامآرام به زندگی روزمره مردم سرریز شد. در چنین زمینهای، اگر امروز بخشی از منابع ارزی -حتی در چارچوبهای محدود- صرف تأمین کالاهای اساسی مانند گندم، سویا، دارو و تجهیزات پزشکی شود، نمیتوان آن را بیاهمیت انگاشت. این یعنی بخشی از فشار از دوش بازار ارز برداشته میشود، تنش در بازار کالاهای اساسی کاهش مییابد و احتمال جهشهای ناگهانی در قیمتها کمتر میشود. شاید این تغییرات در نگاه نخست بزرگ به نظر نرسند، اما در زندگی روزمره مردم، اثر خود را آرام و پیوسته نشان میدهند. نکته آن است که این مسیر، جایگزین هدف نهایی نیست، بلکه گامی در امتداد آن است. هیچکس نباید این اقدامات را بهجای رفع کامل تحریمها بنشاند؛ همانگونه که نمیتوان از یک مسیر طولانی، تنها به مقصد نهایی نگریست و قدمهای اولیه را نادیده گرفت.
در پس همه این بحثها، یک واقعیت ساده اما تعیینکننده نهفته است: اقتصاد، حتی در خاموشترین شکل خود، در سیاست حضور دارد. در جهان امروز، هیچ تصمیم سیاسی از سایه هزینههای اقتصادی دور نمیماند. و شاید در نهایت همه این گفتوگوها را بتوان در یک پرسش خلاصه کرد: هزینه تحریم را چه کسی میپردازد؟ پاسخ، هرچقدر هم پیچیده به نظر برسد، در نهایت ساده است. این هزینه در جایی دور و انتزاعی نمیماند؛ به زندگی روزمره مردم بازمیگردد؛ در سفرهها، در قیمتها، در توان خرید و در کیفیت زیستن. از همین رو است که هر گامی که بتواند بخشی از منابع مسدودشده را به جریان نیازهای اساسی بازگرداند، فشار را اندکی کاهش دهد و دست اقتصاد را کمی بازتر کند، نه پایان مسیر است و نه نقطه کمال؛ اما میتواند یکی از همان قدمهایی باشد که مسیر را از «تحمل هزینه» به سوی «کاهش هزینه» تغییر میدهد.