از میدان نبرد تا بازار بازسازی
اقتصاد سیاسی جنگها در نظم جدید جهانی
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری نشان میدهد جنگها فقط در میدانهای نبرد تعیینتکلیف نمیشوند. در پس هر بحران بزرگ، شبکهای از اهداف ژئوپلیتیکی، اقتصادی و راهبردی نهفته است که گاه اهمیت آنها از خود جنگ کمتر نیست. اگر در قرن بیستم کشورها برای تصرف سرزمینها و گسترش حوزه نفوذ خود میجنگیدند، در قرن بیستویکم بخش مهمی از رقابت قدرتها بر سر کنترل بازارها، زنجیرههای تأمین، فناوریهای نوین، منابع راهبردی و مسیرهای اقتصادی آینده شکل گرفته است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمدرضا طاهری- پژوهشگر علوم سیاسی و ارشد روابط بینالملل: جهان امروز بیش از هر زمان دیگری نشان میدهد جنگها فقط در میدانهای نبرد تعیینتکلیف نمیشوند. در پس هر بحران بزرگ، شبکهای از اهداف ژئوپلیتیکی، اقتصادی و راهبردی نهفته است که گاه اهمیت آنها از خود جنگ کمتر نیست. اگر در قرن بیستم کشورها برای تصرف سرزمینها و گسترش حوزه نفوذ خود میجنگیدند، در قرن بیستویکم بخش مهمی از رقابت قدرتها بر سر کنترل بازارها، زنجیرههای تأمین، فناوریهای نوین، منابع راهبردی و مسیرهای اقتصادی آینده شکل گرفته است.
در چنین چارچوبی، سیاست خارجی ایالات متحده، بهویژه در دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ، بیش از هر زمان دیگری بر محور اقتصاد و تولید ثروت سازمان یافته است؛ راهبردی که بر چهار هدف کلان استوار است: ایجاد توازن جدید در مبادلات تجاری، تثبیت مناطق درگیر بحرانهای ژئوپلیتیکی، احیای صنعتیسازی پیشرفته در آمریکا و تضمین امنیت زنجیره تأمین مواد خام حیاتی، نیمهرساناها و فناوریهای مرتبط با هوش مصنوعی.
برخلاف رویکردی که در سالهای گذشته بر موضوعاتی مانند تغییرات اقلیمی، حقوق بشر، مهاجرت، توسعه پایدار و تقویت نهادهای بینالمللی تأکید داشت، رویکرد جدید واشینگتن بیش از هر چیز بر سود اقتصادی و افزایش قدرت ملی متمرکز شده است. در این نگاه، سیاست خارجی نه ابزاری برای مدیریت صرف بحرانها، بلکه وسیلهای برای افزایش مزیت رقابتی آمریکا در اقتصاد جهانی است. به همین دلیل بسیاری از تحلیلگران از جایگزینشدن «ناسیونالیسم اقتصادی» بهجای بخش مهمی از الگوی سنتی جهانیگرایی سخن میگویند.
در این راهبرد، دو هدف بنیادی بیش از سایر اهداف خودنمایی میکنند: نخست هدایت کشورهای منطقه به سمت فعالیتهای اقتصادی، سرمایهگذاری و تجارت و دوم مقابله با جریانهای افراطی و بنیادگرا که از نگاه واشینگتن مانع شکلگیری اقتصادهای باثبات و قابل پیشبینی هستند. به بیان دیگر، آمریکای امروز منطقهای را ترجیح میدهد که بهجای جنگهای فرسایشی، به شبکههای مالی، انرژی، فناوری و تجارت جهانی متصل باشد.
اما پرسش مهم اینجاست که آیا جنگها خود بخشی از این فرایند هستند؟ تجربه دهههای اخیر نشان داده است پس از هر درگیری بزرگ، مرحلهای تازه آغاز میشود؛ مرحله بازسازی. مرحلهای که گاه ارزش اقتصادی آن از خود جنگ نیز فراتر میرود. عراق، افغانستان، بالکان و بسیاری از مناطق بحرانزده جهان، نمونههایی هستند که در آنها پایان جنگ با آغاز پروژههای عظیم بازسازی همراه شد؛ پروژههایی که میلیاردها دلار سرمایه را به گردش درآوردند و فرصتهای اقتصادی گستردهای برای شرکتهای بزرگ بینالمللی ایجاد کردند.
امروز غزه به یکی از مهمترین نمونههای این واقعیت تبدیل شده است. حجم تخریبها به اندازهای گسترده است که بازسازی کامل این منطقه به دهها میلیارد دلار سرمایه، سالها زمان و شبکهای عظیم از پیمانکاران، شرکتهای مهندسی، مؤسسات مالی و نهادهای بینالمللی نیاز خواهد داشت. میلیونها تن آوار باید جابهجا شود، شبکههای آب و برق از نو ساخته شوند، بیمارستانها، مدارس و دانشگاهها بازسازی شوند و صدها هزار واحد مسکونی مجددا احداث شود. در چنین شرایطی، بازسازی دیگر صرفا یک پروژه عمرانی نیست، بلکه به یک پرونده بزرگ سیاسی و اقتصادی در سطح بینالمللی تبدیل میشود.
در این میان، مقایسه تحولات امروز با جنگهای گذشته خاورمیانه اهمیت ویژهای پیدا میکند. جنگ رمضان ۱۹۷۳ اگرچه با اهداف نظامی آغاز شد، اما در نهایت زمینهساز تغییرات عمیق سیاسی در منطقه شد. آن جنگ مسیر مذاکرات، توافقات و بازتعریف مناسبات قدرت در خاورمیانه را هموار کرد و نشان داد گاهی نتایج سیاسی یک جنگ بسیار فراتر از دستاوردهای نظامی آن است.
در همین چارچوب، جنگ 40روزه رمضان ۱۴۰۴ نیز از منظر تاریخی و راهبردی قابل تأمل است. این جنگ که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد، صرفا یک رویارویی نظامی تلقی نمیشود، بلکه بسیاری از ناظران آن را بخشی از فرایند بزرگتری میدانند که در آن موازنههای قدرت منطقهای، معادلات بازدارندگی و ترتیبات امنیتی خاورمیانه در حال بازتعریف هستند. همانگونه که جنگ غزه فقط به نبرد میان طرفهای درگیر محدود نمانده و به موضوعی مرتبط با آینده سیاسی، اقتصادی و امنیتی منطقه تبدیل شده است، جنگ رمضان ۱۴۰۴ نیز پرسشهای مهمی را درباره نظم آینده خاورمیانه، جایگاه قدرتهای منطقهای و نقش بازیگران فرامنطقهای مطرح کرده است.
وجه اشتراک این دو جنگ را باید در اهمیت مرحله پس از درگیری جستوجو کرد. در هر دو مورد، آنچه پس از پایان عملیات نظامی رخ میدهد، شاید از خود جنگ تعیینکنندهتر باشد.
بازسازی زیرساختها، شکلگیری ترتیبات امنیتی جدید، جابهجایی سرمایهها، تعریف پروژههای اقتصادی و ترسیم مسیرهای تازه همکاری یا رقابت، همگی بخشی از واقعیتی هستند که آینده منطقه را رقم خواهند زد.
تحولات لبنان نیز در همین چارچوب قابل ارزیابی است. کشوری با جمعیتی محدود که سالهاست تحت فشار بحرانهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی قرار دارد و اکنون با خطر تشدید بیثباتی و جابهجایی گسترده جمعیت روبهرو است. استمرار درگیریها و تخریب زیرساختها میتواند پیامدهایی ایجاد کند که آثار آن برای سالها باقی بماند. تجربه تاریخی نشان داده است بازسازی پس از جنگ، هرچند فرصتی برای احیای اقتصاد محسوب میشود، اما همزمان میتواند وابستگیهای سیاسی و اقتصادی جدیدی را نیز شکل دهد.
برای ایران، مجموعه این تحولات صرفا رویدادهایی در پیرامون مرزها نیستند. آنچه در غزه، لبنان و دیگر نقاط خاورمیانه رخ میدهد، بخشی از فرایند گستردهتری است که میتواند موازنه قدرت منطقهای را برای سالهای آینده تغییر دهد. تغییر ائتلافها، شکلگیری نظمهای اقتصادی جدید، رقابت بر سر کریدورهای تجاری، منابع انرژی و بازارهای بازسازی، همگی مستقیما بر منافع ملی و جایگاه ژئوپلیتیکی ایران تأثیرگذار خواهند بود.
از این منظر، جنگهای قرن بیستویکم را نمیتوان فقط با شمارش موشکها، تانکها و نیروهای نظامی تحلیل کرد. در پس هر جنگ، نبرد دیگری نیز جریان دارد؛ نبردی بر سر بازارهای آینده، قراردادهای بازسازی، فناوریهای نوین، منابع راهبردی و مسیرهای تجارت جهانی. به همین دلیل است که بسیاری از تحلیلگران معتقدند پایان جنگ الزاما پایان رقابت نیست، بلکه آغاز فصل تازهای از کشمکش برای شکلدادن به نظم سیاسی و اقتصادی پس از جنگ است.
شاید به همین دلیل باشد که در جهان امروز، آنچه پس از خاموششدن سلاحها رخ میدهد، گاه بسیار تعیینکنندهتر از خود جنگ است؛ زیرا سرنوشت ملتها فقط در میدان نبرد رقم نمیخورد، بلکه در اتاقهای مذاکره، قراردادهای اقتصادی، پروژههای بازسازی و نظم جدیدی که پس از جنگ شکل میگیرد نیز تعیین میشود.