|

جنگ تمام می‌شود؛ نظم می‌ماند

ایران چگونه می‌تواند بدون پذیرش صلح تحمیلی نظم آینده را شکل دهد؟

همه جنگ‌ها تاریخ‌ساز نیستند؛ همان‌گونه که همه صلح‌ها نیز صلح‌آفرین نیستند. آنچه مسیر تاریخ را تغییر می‌دهد، نه نخستین شلیک است و نه خاموش‌شدن آخرین گلوله، بلکه قواعدی است که پس از جنگ شکل می‌گیرد. بسیاری از نبردهای ویرانگر تنها زخمی بر حافظه ملت‌ها بر جای گذاشته‌اند، اما بحران‌هایی کم‌هزینه‌تر، با خلق نهادها و قواعد جدید، نظم منطقه‌ای و حتی جهانی را برای دهه‌ها دگرگون کرده‌اند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

رحمت‌الله دریجانی:   همه جنگ‌ها تاریخ‌ساز نیستند؛ همان‌گونه که همه صلح‌ها نیز صلح‌آفرین نیستند. آنچه مسیر تاریخ را تغییر می‌دهد، نه نخستین شلیک است و نه خاموش‌شدن آخرین گلوله، بلکه قواعدی است که پس از جنگ شکل می‌گیرد. بسیاری از نبردهای ویرانگر تنها زخمی بر حافظه ملت‌ها بر جای گذاشته‌اند، اما بحران‌هایی کم‌هزینه‌تر، با خلق نهادها و قواعد جدید، نظم منطقه‌ای و حتی جهانی را برای دهه‌ها دگرگون کرده‌اند. از این‌رو، پرسش اصلی سیاست بین‌الملل دیگر این نیست که «چه کسی قدرتمندتر می‌جنگد؟» بلکه این است که «چه کسی آینده پس از جنگ را طراحی می‌کند؟».

خاورمیانه امروز بار دیگر در برابر چنین پرسشی قرار گرفته است. تحولات نظامی که با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶) آغاز شد، پس از دوره‌ای از درگیری مستقیم، آتش‌بس شکننده و توافق موقت هنوز به ثباتی پایدار نرسیده است. تشدید دوباره تنش‌ها، اختلاف بر سر امنیت تنگه هرمز و استمرار فشارهای نظامی نشان می‌دهد که منازعه از یک رویارویی صرفاً نظامی عبور کرده و به رقابتی بر سر قواعد نظم آینده منطقه تبدیل شده است.

در چنین وضعیتی، تمرکز صرف بر میدان نبرد، تصویری ناقص از آینده ارائه می‌دهد. آنچه سرنوشت بحران‌ها را تعیین می‌کند، تنها توان تخریب نیست، بلکه توان تبدیل بحران به نظم است. میان «قدرت تخریب» و «قدرت طراحی نظم» تفاوتی بنیادین وجود دارد. نخستین توان تحمیل هزینه به رقیب است؛ دومین توان تبدیل دستاوردهای سیاسی و امنیتی به قواعد، نهادها، تضمین‌های حقوقی و ائتلاف‌های پایدار است. کشوری ممکن است در میدان نبرد برتر باشد، اما اگر دیگران قواعد پس از جنگ را بنویسند، پیروزی تاکتیکی او به دستاوردی راهبردی تبدیل نخواهد شد. تاریخ بارها نشان داده است که یکی از بزرگ‌ترین خطاهای دولت‌ها، گرفتارشدن در «تله پیروزی نظامی» است؛ این تصور که برتری در میدان جنگ، به‌طور خودکار برتری در میز مذاکره را نیز تضمین می‌کند. حال آنکه پیروزی نظامی، اگر به نهادسازی و نظم‌سازی منتهی نشود، می‌تواند به فرسایش راهبردی بینجامد. بر همین مبنا می‌توان چارچوبی با عنوان «زنجیره تاریخی‌شدن» پیشنهاد کرد. هیچ رویدادی ذاتا تاریخی نیست؛ رویداد زمانی تاریخ‌ساز می‌شود که بتواند به نظمی پایدار تبدیل شود. این فرایند پنج مرحله دارد: شوک که نظم موجود را بر هم می‌زند؛ آشکارسازی که توانایی‌ها و آسیب‌پذیری‌های واقعی را نمایان می‌کند؛ تفسیر که روایت سیاسی و حقوقی بحران را می‌سازد؛ ائتلاف‌سازی که این روایت را به حمایت یا بی‌طرفی دیگران تبدیل می‌کند؛ و در نهایت رسوب نهادی که دستاوردهای بحران را در قالب قواعد و سازوکارهای پایدار تثبیت می‌کند.

جنگ‌ها پایان می‌یابند و روایت‌ها رنگ می‌بازند، اما نهادهای برآمده از بحران، رفتار کشورها را برای دهه‌ها شکل می‌دهند. از همین رو، آینده خاورمیانه را الزاما بازیگری تعیین نخواهد کرد که بیشترین قدرت آتش را به نمایش گذاشته، بلکه کشوری تعیین می‌کند که بتواند دستاوردهای خود را به قواعد ماندگار نظم پس از جنگ تبدیل کند.

در اینجاست که پرسش اصلی برای ایران مطرح می‌شود: چگونه می‌توان بدون پذیرش صلح تحمیلی، از مرحله «بقا» عبور کرد و به مرحله «طراحی نظم» رسید؟ راه خروج ایران از دوگانه «تسلیم» یا «ادامه بی‌پایان جنگ»، نه انفعال است و نه صرفا تداوم مقاومت، بلکه مذاکره از موضع بازدارندگی برای تغییر چارچوب منازعه است؛ مذاکره‌ای که هدف آن توقف جنگ بدون پذیرش نتیجه سیاسی از پیش تعیین‌شده باشد.

نخستین گام، تفکیک آتش‌بس از توافق نهایی است. توقف درگیری نباید به حل هم‌زمان همه اختلافات، از پرونده هسته‌ای و تحریم‌ها تا مسائل منطقه‌ای، مشروط شود. آتش‌بس باید صرفا سازوکاری برای توقف متقابل عملیات نظامی و فراهم‌کردن فضای گفت‌وگو باشد، نه ابزاری برای تحمیل خواسته‌های راهبردی یک طرف بر طرف دیگر.

دومین اصل، تقارن در تعهدات است. هر محدودیتی که از ایران مطالبه می‌شود، باید با تعهدی هم‌وزن، قابل راستی‌آزمایی و دارای ضمانت اجرا از سوی طرف مقابل همراه باشد. توافق پایدار تنها زمانی شکل می‌گیرد که بر قاعده «تعهد در برابر تعهد، اقدام در برابر اقدام و تضمین در برابر تضمین» استوار باشد؛ نه بر وعده‌های سیاسی یا امتیازهای یک‌جانبه.

سوم، تفکیک پرونده‌های اختلافی است. تجربه نشان داده است که ادغام موضوعاتی چون برنامه هسته‌ای، توان دفاعی، تحریم‌ها، امنیت تنگه هرمز و بحران‌های منطقه‌ای در یک بسته واحد، احتمال شکست مذاکرات را افزایش می‌دهد. کارآمدتر آن است که هر موضوع در مسیر تخصصی خود دنبال شود تا پیشرفت در یک حوزه، قربانی بن‌بست در حوزه‌ای دیگر نشود.

چهارم، تفکیک اصول غیرقابل‌ مذاکره از شیوه‌های تحقق آنهاست. تمامیت سرزمینی، استقلال تصمیم‌گیری، حق برخورداری از توان دفاعی متعارف و بهره‌گیری صلح‌آمیز از فناوری هسته‌ای می‌تواند در شمار اصول بنیادین قرار گیرد؛ اما درباره شیوه‌های نظارت، زمان‌بندی اجرای تعهدات، رفع تدریجی تحریم‌ها و سازوکارهای اعتمادساز، فضای مذاکره و ابتکار همچنان وجود دارد. انعطاف در روش به معنای عدول از اصول نیست؛ بلکه شرط دستیابی به توافقی پایدار است.

در کنار این چهار اصل، موفقیت هر راهبردی به توان ایران در تبدیل بازدارندگی به ائتلاف وابسته است. ازاین‌رو، راه‌حل بحران باید تا حد امکان منطقه‌ای شود، نه اینکه خود بحران به سراسر منطقه گسترش یابد. ایران می‌تواند ابتکار ایجاد ترتیبات امنیتی مشترکی را مطرح کند که بر اساس آن، کشورهای همسایه متعهد شوند از قلمرو و حریم هوایی خود برای اقدام نظامی علیه یکدیگر استفاده نشود و در مقابل، امنیت کشتیرانی، اصل عدم تعرض و سازوکارهای ارتباطی برای جلوگیری از سوءبرداشت‌های نظامی تقویت شود. چنین رویکردی، همسایگان را از تماشاگران بحران به ذی‌نفعان ثبات تبدیل می‌کند.

در عین حال، هیچ توافقی نباید تنها بر اراده دولت‌های وقت استوار باشد. تجربه نشان داده است که توافق‌های فاقد پشتوانه حقوقی و سازوکار نظارتی، با تغییر شرایط سیاسی به‌راحتی فرو می‌پاشند. ازاین‌رو، هر توافق پایدار باید از تضمین‌های چندجانبه، سازوکارهای راستی‌آزمایی و شیوه‌های روشن رسیدگی به نقض تعهدات برخوردار باشد تا خروج یک‌جانبه از آن، برای هر طرف هزینه سیاسی و حقوقی قابل‌توجهی ایجاد کند.

بعد داخلی این راهبرد نیز به همان اندازه اهمیت دارد. سیاست خارجی زمانی قدرت چانه‌زنی پیدا می‌کند که از پشتوانه اجتماعی، اقتصادی و نهادی برخوردار باشد. شفافیت در تبیین اهداف، مشارکت‌دادن نخبگان سیاسی، اقتصادی و کارشناسان سیاست خارجی و ایجاد اجماع ملی، قدرت مذاکره را افزایش می‌دهد و مانع از آن می‌شود که تصمیم‌های راهبردی به واکنش‌های مقطعی و هیجانی تقلیل یابد.

در نهایت، امنیت پایدار بدون چشم‌انداز اقتصادی پایدار شکل نمی‌گیرد. ایران زمانی می‌تواند در معماری نظم آینده نقش‌آفرین باشد که امنیت را با منافع مشترک اقتصادی پیوند بزند؛ از ثبات بازار انرژی و توسعه کریدورهای ترانزیتی گرفته تا گسترش همکاری‌های منطقه‌ای. کشوری که علاوه بر بازدارندگی، تولیدکننده ثبات و منفعت مشترک باشد، ظرفیت بیشتری برای شکل‌دادن به ائتلاف‌های پایدار خواهد داشت.

بر این اساس، هدف راهبردی ایران نباید صرفا اثبات توان ادامه جنگ باشد، بلکه باید ایجاد وضعیتی باشد که ادامه منازعه برای همه طرف‌ها پرهزینه و بازگشت به دیپلماسی متوازن، منطقی‌ترین گزینه باشد. معنای عبور از «بقا» به «طراحی نظم» نیز همین است: تغییر موضوع مذاکره از میزان عقب‌نشینی یک طرف به تدوین قواعدی که امنیت، تعهدات متقابل و ثبات منطقه را تضمین کند.

قدرت واقعی در سیاست بین‌الملل، تنها در توان آغاز یا ادامه جنگ خلاصه نمی‌شود؛ قدرت واقعی، توان پایان‌دادن به جنگ با قواعدی است که حتی رقیب نیز ناگزیر به زندگی در چارچوب آن باشد. تاریخ، تعداد موشک‌های شلیک‌شده را به خاطر نمی‌سپارد؛ آنچه در حافظه تاریخ ماندگار می‌شود، نظمی است که پس از شلیک آخرین موشک ساخته می‌شود.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.