بازخوانی وطن از مسیر فقدان
وقتی از بحران مرجعیت حرف میزنیم، منظورمان لزوما از بین رفتن تمام منابع فکری نیست، بلکه سخن از نوعی جابهجایی ناهمگون است که در آن، نهادهای سنتی معناساز دیگر نمیتوانند روایتگر واقعیتها باشند. برخی نهاد ها، به دلیل غلبه نگاه ایدئولوژیک، به تدریج از نبض افکار عمومی فاصله گرفتند و در حالی که میخواستند جامعه را به شکل الگوهای رسمی درآورند، عملا بخشی از مردم را به سمت یک «خوداتکایی فردی» سوق دادند
به گزارش گروه رسانهای شرق،
سمیه توحیدلو: وقتی از بحران مرجعیت حرف میزنیم، منظورمان لزوما از بین رفتن تمام منابع فکری نیست، بلکه سخن از نوعی جابهجایی ناهمگون است که در آن، نهادهای سنتی معناساز دیگر نمیتوانند روایتگر واقعیتها باشند. برخی نهاد ها، به دلیل غلبه نگاه ایدئولوژیک، به تدریج از نبض افکار عمومی فاصله گرفتند و در حالی که میخواستند جامعه را به شکل الگوهای رسمی درآورند، عملا بخشی از مردم را به سمت یک «خوداتکایی فردی» سوق دادند. این فاصله، والدینی از نسل دهههای 60 و 70 را ساخت که برآمده از تجربههای سخت دهههای پیشین بودند و حالا آگاهانه میخواستند فرزندانشان هیچ شباهتی به الگوهای موجود نداشته باشند. در غیاب مراجع بیرونی، مرجعیت به درون خانههای منزوی کوچ کرد؛ جایی که از ضرورتهای زیست فردی سخن گفته میشد.
در این میان، نخبگان علمی و فرهنگی که باید میانجی میان ساختار و بدنه باشند، در یک بنبست دوجانبه گرفتار شدند. از یک سو، نقد تخصصی و مستقل در رسانههای رسمی جایی نداشت و هر صدای متفاوتی بهسرعت از قطار روایتگری پیاده شد و از سوی دیگر، خود نخبگان در فضای رسانهای با نقدهای حذفی علیه یکدیگر، به سلب اعتبار جمعیشان دامن زدند. نتیجه این شد که در فضای اجتماعی، «منطق بلاگری» جای «منطق نخبگانی» را گرفت. رسانه رسمی که استقلال نظر استاد دانشگاه را برنمیتافت، برای عقبنماندن از مسابقه دیدهشدن، خود به دنبال سلبریتیهای جدید رسانه (هنرمندان، ورزشکاران، صاحبان رسانه و...) دوید و عمق تحلیل را فدای سرعت سطحی فضای مجازی کرد. در این زیستبوم جدید، کلام مینیمال و تصویری، فرصت اندیشهورزی صبور را از بین برد و علم در برابر ذائقههای زودگذر رسانهای عقب نشست.
باید پذیرفت که در دنیای امروز، مداخله در زیستجهان مردم از طریق حذف و فیلتر، فقط به نفع کسی تمام میشود که دستش از منظر ابزار و محتوا پُرتر است. وقتی ساختار نتوانست محتوای فرهنگی رقیب تولید کند و بهجای گفتوگو به سانسور پناه برد، روایتهای بیرونی حتی رسانههای غیررسمی و بیرون از مرزهای ایران بدون مانع در ذهن جامعه نفوذ کردند. بحران مرجعیت یعنی اینکه امروز، حتی وقتی از یک حقیقت عیان یا یک پیشرفت تمدنی حرف میزنیم، کسی آن را باور نمیکند؛ چون مراجعی که باید این داشتهها را با صداقت روایت میکردند یا منزوی شدهاند یا اعتبارشان قربانی مصلحتهای سیاسی شده است. نگرانی اصلی نه برای مفاهیم اصیل فرهنگی، بلکه برای جامعهای است که در غیاب مراجع معتبر و مستقل، در تشخیص خیر و صلاح ملی خود دچار سردرگمی شده است. بازخوانی وطن نیازمند بازگشت به اعتباری است که فقط از مسیر صداقت نهادی و احترام به استقلال اندیشه میگذرد.
عبور از فقدانهای ناشی از جنگ نیازمند جسارتی نخبگانی برای یک بازخوانی همهجانبه است. «چه باید کرد» امروز ما، نه در شعارهای تکراری، که در احیای شأن اندیشهورزی و بازگرداندن اهل نظر به صدر دغدغههای جامعه است. رسالت امروز، ایستادن در میانه میدان و روایتگری از «داستان ناتمام ایران» است؛ روایتی که در آن، نقد بیامان ناکارآمدیها با پاسداری غیورانه از داشتههای تمدنی و رنج متخصصان وطن گره میخورد.
باید بساط نقد و نظر را چنان رونق داد که اندیشه دوباره به «نقطه اتکای جامعه» بدل شود و جای خالی مراجع سیاسی و رسانهای را پر کند. انتظار از بدنه نخبگانی این است که فارغ از تلاطمهای زودگذر، به بازخوانی ریشههای فرهنگی و تاریخی بپردازند و به جامعه یادآوری کنند ایران، فراتر از حاکمان و فراتر از بحرانها، انباشتی از تخصص و هویتی است که نباید در غبار خشم یا فقر گم شود. فقط با نشاندن «خرد جمعی» بر کرسی مرجعیت و ارجنهادن به استقلال نهاد علم و با بهرهگیری از رسانههای مستقل و متکثر داخلی است که میتوانیم پلهای شکسته میان مردم و آرمانهای ملی را بازسازی کنیم و از دل این فقدان، مسیری روشن برای آینده ایران عزیز بگشاییم.