مواجهه با تروما میتوانستم من باشم
در ایران، این روزها خشونت فقط در خیابان اتفاق نمیافتد، در قطعشدنها هم هست؛ قطع اینترنت، قطع خبر، قطع روایت. و آنچه قطع نمیشود، اضطراب است. وقتی خبر بهموقع و قابلاعتمادی وجود ندارد، جامعه وارد وضعیتی میشود که روانشناسی اجتماعی آن را «ناایمنی ادراکی» مینامد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
پگاه پاکزاد: در ایران، این روزها خشونت فقط در خیابان اتفاق نمیافتد، در قطعشدنها هم هست؛ قطع اینترنت، قطع خبر، قطع روایت. و آنچه قطع نمیشود، اضطراب است. وقتی خبر بهموقع و قابلاعتمادی وجود ندارد، جامعه وارد وضعیتی میشود که روانشناسی اجتماعی آن را «ناایمنی ادراکی» مینامد.
وضعیتی که در آن نهفقط جان، بلکه دانستن هم ناامن است. روان انسانها نمیتواند با بیخبری ممتد کنار بیاید. ابهام، سیستم عصبی جمعی را در حالت هشدار دائمی نگه میدارد. مغز برای فعالشدن تروما، به آمار رسمی نیاز ندارد؛ تصویرهای ناتمام، ویدئوهای قطعشده، شایعههایی که جای خبر را میگیرند، کافیاند.
در چنین شرایطی،جامعه نه فرصت سوگواری دارد و نه امکان پردازش. قطع اینترنت، فقط یک تصمیم فنی نیست؛ وقتی مردم نمیدانند دقیقا چه اتفاقی افتاده، چه کسی کشته شده، چه کسی بازداشت شده و چه کسی زنده مانده، ذهن جمعی دچار تعلیق میشود؛ تعلیقی که پیامد آن خشم پراکنده، بیخوابی، بیحسی عاطفی و فرسودگی روانی است. نبود منبع خبری معتبر، به مرور بیاعتمادی ساختاری میسازد. این بیاعتمادی الزاما سیاسی نیست؛ واکنشی روانی است به تجربه مکرر حذف، تناقض و سکوت.
جامعهای که روایت رسمی را با تجربه زیسته خود همخوان نمیبیند، به هیچ روایتی تکیه نمیکند. نتیجه، انبوهی از روایتهای تکهتکه و خشمهای بیجهت است. در این فضا، مرگها شخصی نمیمانند. هر فقدان، به تهدیدی عمومی تبدیل میشود: «میتوانست من باشم». این جمله، هسته ترومای جمعی است؛ جایی که مرز میان فرد و جامعه فرو میریزد.
گاهی یک نام، این وضعیت معلق را برای لحظهای متوقف میکند؛ نه چون اولین است، بلکه چون دیگر نمیشود نادیدهاش گرفت. وقتی سپهر از زمین کم میشود، مسئله فقط یک جانِ ازدسترفته نیست، اعتماد هم با او دفن میشود. جامعه با واقعیتی روبهرو میشود که حتی مرگ هم امنیت خبری ندارد. خشم در چنین شرایطی، انفجاری نیست؛ پخش میشود در بدنها، در رابطهها، در پرخاشهای جابهجاشده، در سکوتهای طولانی. مردم کمتر فریاد میزنند و بیشتر خستهاند. این خستگی، یکی از خطرناکترین اشکال خشم است؛ چون دیده نمیشود اما فرسایش میسازد. ترومای جمعی این روزهای ایران، فقط محصول خشونت مستقیم نیست؛ محصول ناتوانی در سوگواری جمعی است. جامعهای که اجازه ندارد عزاداری کند، ناچار است درد را به درون ببرد و درد فروخورده، دیر یا زود به شکلهای دیگر بازمیگردد. مسئله فقط تعداد جانباختگان نیست؛ مسئله تنهایی آنها در روایت است. تا وقتی رنجها دیده نشوند، خشمها تغییر شکل میدهند. و جامعهای که خشمش شنیده نشود، آرامآرام به فرسودگی عادت میکند. این عادت، پرهزینهتر از هر بحران کوتاهمدتی است.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.