|

«چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» و دیالکتیک شکست

مردم بدون تاریخ*

شکست‌های تاریخی گاه به وضعیتی منجر می‌شوند که در آن هیچ نیرویی قادر به نقد رادیکالِ وضع موجود یا صورت‌بندی دقیق آن نیست، و نمی‌تواند بدیلی باورپذیر و کارآمد برای ساختار موجود پیشنهاد دهد. این وضعیت نوعی وابستگیِ مالیخولیایی به گذشته را رقم می‌زند که تحرک و پویایی را از جنبش‌های سیاسی و اجتماعی سلب می‌کند و چه‌بسا آنها را از درون مضمحل کند.

مردم بدون تاریخ*
شیما بهره‌مند دبیر گروه فرهنگ‌

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

تاریخ تنها یک علم نیست، بلکه همچنین و شاید پیش از هر چیز قِسمی به‌یادآوری است.

والتر بنیامین

شکست‌های تاریخی گاه به وضعیتی منجر می‌شوند که در آن هیچ نیرویی قادر به نقد رادیکالِ وضع موجود یا صورت‌بندی دقیق آن نیست، و نمی‌تواند بدیلی باورپذیر و کارآمد برای ساختار موجود پیشنهاد دهد. این وضعیت نوعی وابستگیِ مالیخولیایی به گذشته را رقم می‌زند که تحرک و پویایی را از جنبش‌های سیاسی و اجتماعی سلب می‌کند و چه‌بسا آنها را از درون مضمحل کند. اما این مالیخولیای معطوف به شکست، مابازای دیگری نیز دارد که انزو تراوِرسو از آن با عنوان «دیالکتیک شکست»1 یاد می‌کند. این مفهوم بر جنبش‌ها و نیروهایی دلالت دارد که به‌رغمِ شکست‌هایشان، همواره رو به آینده دارند و هرگز امید خود را به تحقق آینده‌ای متفاوت از دست نمی‌دهند. کتاب «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» علی میرسپاسی نیز از شکست‌های تاریخی آغاز می‌کند، اما تلقیِ سراسر متفاوتی از مفهومِ مالیخولیایی شکست دارد. میرسپاسی معتقد است به‌جای اینکه در فضای فکری و عمومی کشور پرسش‌هایی بنیادین درباره آینده ایران و چگونگی دستیابی به جامعه‌ای مبتنی بر صداقت، عدالت و برخوردار از امید و همبستگی ملی مطرح شود، ما عمدتا درگیر بازخوانی و بازتفسیر شکست‌هایی تاریخی همچون شکست در جنگ‌های با روسیه یا حتی رویدادهای بسیار قدیمی‌تر هستیم. از دیدِ میرسپاسی، این تمرکزِ بیش از اندازه بر گذشته، گاه ما را از پرداختن به دشواری‌های امروز و پرسش‌های ضروری برای ساخت آینده بازمی‌دارد: گویی گذشته را همواره «حالِ» خود می‌پنداریم و آن را معاصرتر از بحران‌ها و نیازهای واقعی زمانه‌مان می‌بینیم. زمانی که وندی براون از «مقاومت در برابر مالیخولیای چپ» سخن گفت، با ارجاع به فروید این دیدگاه را مطرح کرد که وضعیت چپ که به تجربیات خود از شکست‌ها و سرخوردگی‌ها و حسرت‌های گذشته وابسته است، شبیه به یک فرد مالیخولیایی است که نفرت خود را متوجه ابژه جایگزین می‌کند و در اینجا این ابژه‌ها می‌توانستند سیاست‌های هویتی یا پست‌مدرن یا پساساختارگرایی باشند که رویکردی محافظه‌کار دارند و از درگیری انضمامی با مسائل روز طفره می‌روند. میرسپاسی نیز انگارۀ آبادانی ایران را در سایۀ این رویکرد سوگوارانه و ماتم‌وار می‌خواند و از این‌رو دیدگاه او، فقط از این منظر، به وندی براون نزدیک‌تر است. میرسپاسی باور دارد ایدۀ آبادانی، افقی روشن برای تصور آینده به‌مثابه «جامعه‌ای نیک» می‌گشاید و این انگاره با محوریت زندگی انسان‌ها، نویدبخش آینده‌ای است که در آن همه شهروندان ایرانی نه‌تنها به رسمیت شناخته می‌شوند، بلکه از شرایطی مطلوب برای شکوفایی برخوردار خواهند بود. میرسپاسی می‌گوید باید با سعه‌صدر بکوشیم از دام انتقام‌گیری از وقایع تلخ گذشته رهایی یابیم. اما بی‌درنگ یادآوری می‌کند که انتقام‌گرفتن از گذشته اساسا ممکن نیست، چه‌آنکه تاریخ هرچند منبعی غنی برای فهم مسیر طی‌شده است، نمی‌تواند نسخه‌ای عملی برای آینده در اختیار ما بگذارد. «با این حال، بخشی از فضای پژوهشی و فکری ایران همچنان بر این پیش‌فرض استوار است که می‌توان راه‌حل مسائل کنونی را با بازگشت و تکیه صِرف بر گذشته به دست آورد. درواقع به‌گونه‌ای متناقض، بسیاری از محققان ما در حال انجام کاری ناممکن هستند؛ یعنی تلاش برای انتقام‌گرفتن از گذشته». از نظر میرسپاسی، این گرایش در نوعی نوستالژی فرهنگی و روایت‌های انحطاط و عقب‌ماندگی ریشه دارد و اغلب ما را از مواجهه با پرسش‌های واقعی و آینده‌ساز بازمی‌دارد. بگذریم از اینکه خود میرسپاسی نیز برای ترسیم چشم‌اندازی از آیندۀ ایران معاصر، به تاریخ و تجربه‌های تاریخی ما توسل می‌جوید، گیرم به سبک و سیاقی متفاوت از گفتمان‌های انحطاط و توسعه. به هر تقدیر، میرسپاسی معتقد است سرخوردگی‌ از شکست‌های پیشینیان، نباید آیندۀ نیک برای ایران را به مخاطره بیفکند. او این رویکرد رو به آینده را «فراسوی گریز از تاریخ» می‌خواند؛ گفتمانی که به‌جای اتلاف وقت برای ابراز تنفر یا احساس شرم و حقارت نسبت به وقایعی چون جنگ و اِشغال، بر درکی معاصر، واقع‌گرایانه و مستند به تاریخ تأکید دارد. اما خروج از گفتمانی که به ‌تعبیر میرسپاسی «گفتمان کین‌توزی تاریخی» است، از نظر او مستلزم پذیرش امید اجتماعی است. و باورداشتن به امید اجتماعی لازمۀ آغاز تفکر درباره ایران و ایرانیان است، چراکه «امید اساسی‌ترین شرط اعتماد است» و به همبستگی اجتماعی منجر می‌شود. بحثِ مفصل میرسپاسی در کتاب «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» حول محور ایدۀ آبادانی می‌چرخد که بنا است طرحی جامع با ابعاد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی باشد. بر اساس این ایده، آیندۀ مطلوب ایران نه‌تنها بر زیرساخت‌های مادی، بلکه بر بنیان‌های فکری و نهادی استوار خواهد شد. میرسپاسی برای ترسیم این طرح از دوران مشروطه آغاز می‌کند و معتقد است این تجربه را می‌توان به‌عنوان نوعی مواجهه چندلایه با مدرنیته فهم کرد. مواجهه‌ای که نه تقلید صرف از مدل‌های غربی بوده و نه بازگشت کامل به سنت، بلکه ترکیبی از پذیرش، مقاومت و بازآفرینی و حتی بازتعریف مدرنیته در متن فرهنگ و تاریخ ایران بوده است. بنابراین درک مشروطه به‌عنوان نقطه عطفِ مدرن‌شدن ایران، باید با بازخوانیِ انتقادی سنت و گذشته همراه باشد، نه بازگشت نوستالژیک به گذشته. نوعی از بازخوانی که امکان شناسایی ظرفیت‌ها و محدودیت‌هایی را فراهم می‌آورد که پشتیبان یا مانع مدرنیتۀ ایرانی بوده‌اند.

تصویر گذشته به ‌تعبیر بنیامین، مطلقا مهروموم‌شده و منجمد نیست و خاستگاه شکل‌گیری آن در تناقضات حال حاضر ما نهفته است؛ پس باید لحظۀ «اکنون» را لحظۀ برخورد گذشته با حال دانست: لحظه‌ای که پیوند دیالکتیکی میان گذشتۀ نیمه‌تمام و آیندۀ یوتوپیایی است، یا فوران ناگهانی گذشته در حال که گسستی در دل زمان کرونولوژیک محض پدید می‌آورد. از این منظر، تاریخ «بیش از هر چیز قِسمی به‌یادآوری است» و اهمیت به‌یادآوریِ گذشته و شکست‌خوردگان از همین‌روست. میرسپاسی بیش از آنکه تکلیف خود را با نوعِ مواجهه با گذشته معلوم ‌کند، از نفیِ گفتمانی تاریخی سخن می‌گوید که به ‌تعبیر او نوعی کین‌توزی تاریخی است. اینکه چطور لحظۀ «اکنون» بحرانی می‌شود و با گذشته ارتباطی معنادار پیدا می‌کند، چندان محلِ بحث کتاب نیست. از این قرار، میرسپاسی از خوانشِ پاتولوژیکِ مالیخولیا فراتر نمی‌رود و آن را به‌عنوانِ نوعی نفرت یا کین‌توزی نسبت به گذشته درک می‌کند و معتقد است برای پاسخ به پرسشِ بنیادی «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟»، باید از تکرار گفتمان‌های بستۀ گذشته فراتر رفته و مدرنیته را نه به‌عنوان معمایی متافیزیکی، بلکه به‌مثابه فرایندی تاریخی، اجتماعی و چندلایه در نظر گرفت که نیازمند تحلیل‌های پیچیده است. اما برای فرارفتن از مواجهۀ مالیخولیایی با شکست‌های تاریخی، بدیلی لازم است که تراورسو آن را در کنارگذاشتنِ مدلِ فرویدی سراغ می‌گیرد؛ اینکه اگر از مالیخولیا پاتولوژی‌زدایی کنیم، خواهیم توانست آن را یک گام اساسی در جریان روند سوگواری تاریخی در نظر بگیریم؛ گامی که البته سوژه را قادر می‌سازد بار دیگر تکاپوهای خود را از سر گیرد. بنیامین نیز با مالیخولیا به‌مثابه حالتی که در آن هیچ محتوای سیاسی و ظرفیت انتقادی وجود ندارد مخالف است، اما نوع بدیلی از مالیخولیا صورت‌بندی می‌کند که در تقابل با تلقی جبرگرایانه از این مفهوم است و ازقضا با انفعال و بدبینی سر ستیز دارد. نسخۀ بدیل بنیامین درواقع معرفِ نوعی بینش تاریخی و تمثیلی پیرامون جامعه و تاریخ است که می‌کوشد به کندوکاوِ ریشه‌های سوگ بپردازد و اشیا و تصاویرِ در انتظارِ رهایی نشستۀ گذشته را گرد هم آورد. به این ترتیب، آنچه از این صورت‌بندی سر بر می‌آورد «سیمای یک مالیخولیای برافروختۀ سیاسی است که در آن، از رهگذر چنگ‌زدن به گذشته، می‌توان تکاپوی عملی در جهان امروز را از سر گرفت». ازسرگیری تکاپو از طریق بازخوانیِ انتقادی گذشته، حامل نقدی رادیکال است که برای ترسیم طرح ایدۀ آبادانی ایران ضرورت دارد، و البته تلقیِ میرسپاسی از این ازسرگیری نه‌تنها رادیکال نیست، بلکه مبتنی بر اندیشۀ پراگماتیستیِ جان دیویی است که مدرنیته را طرحی برای توسعۀ زندگی روزمره و مشارکت اجتماعی می‌داند؛ به این معنا که حقیقت مطلق وجود ندارد، بلکه کارایی، پیامدهای مثبت و بهبود کیفیت زندگی انسان‌هاست که اهمیت دارد.

از منظر میرسپاسی، بخش عمدۀ کوشش‌های نظری در باب مدرنیتۀ ایرانی به روایت‌هایی از ناممکنیِ مدرنیته بدل شده است. میرسپاسی ردِ این دیدگاه بدبینانۀ فراگیر را در نمونۀ بارز «نظریه ایرانشهری» پیگیری می‌کند که می‌کوشد یک روایت 

تاریخی-فرهنگی منسجم درباره ایران به دست دهد، اما مانند عمدۀ نظریات دیگر در باب مدرنیته ایرانی، پیوند خود را با واقعیت تاریخی و اجتماعی گسسته و به روایت‌هایی اسطوره‌پردازانه بدل شده است. این نظریه که از دل سنت‌های باستانی ایران ساخته و پرداخته شده، تلاش می‌کند نوعی «هویت اصیل ایرانی» را بازسازی کرده و آن را به‌مثابه چارچوبی برای آینده ایران معرفی کند، اما با وجود جذابیت‌های اسطوره‌ای و تاریخی‌اش در برخورد با واقعیت پیچیدۀ جامعه امروز ایران و تنوع اقوام و زبان‌ها و سبک‌های زندگی و تجربه‌های زیسته ناتوان است؛ عناصری که به‌زعمِ میرسپاسی نمی‌توان آنها را با نسخه‌های واحد و مرکزگرا در قالب یک «ذات ایرانی» فروکاست. از این منظر، نظریه ایرانشهری دو مشکل اساسی دارد: یکی آنکه پیدایش دولت‌-ملت‌های مدرن را نادیده می‌گیرد و میان ساختارهای قدرت در دوران امپراتوری و دولت‌-ملت در عصر مدرن تفاوتی قائل نمی‌شود. دیگر اینکه یک هویت پایدار و بی‌گسست در تاریخ ایران را فرض می‌گیرد که از دوران باستان تاکنون همواره در حال تداوم بوده. بر این اساس، طباطبایی معتقد است با رجوع به «تداوم هویتی» می‌توان الگوی سیاسی نوینی برای ایران معاصر طراحی کرد. از نظر میرسپاسی، نظریاتی همچون نظریه ایرانشهری و امثال آن، به‌جای اینکه افقی نو برای آیندۀ ایران بگشایند، در دام نوستالژی گذشته‌ای فرو می‌افتند که بر پایه‌های پیشامدرن استوار است. میرسپاسی با بازخوانیِ گذشتۀ نظری و مفروضات بنیادینِ اندیشۀ ایرانی در باب مدرنیته، به این نتیجه می‌رسد که قرائت خاص از تاریخ ایران زمینۀ ذهنی و نظری را پدید آورده که تحقق مدرنیته در ایران را ناممکن جلوه می‌دهد. از طرفی با برداشتی آرمان‌گرایانه و گاه تحریف‌شده از مدرنیته مواجهیم و از طرف دیگر با روایت‌هایی که از واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی دور مانده‌اند. او از نقدِ نظریاتی آغاز می‌کند که تضاد بنیادین بین سنت و مدرنیته را بنیان نظری خود قرار داده‌اند و آنها را «نظریه‌های گسست» می‌خواند و آرای داوری و شایگان و فردید و طباطبایی و دوستدار را از آن جمله‌ می‌شمارد. میرسپاسی تأکید می‌کند که مدرنیته پدیده‌ای تمام‌شده یا بسته نیست، بلکه پروژه‌ای ناتمام، پیچیده و پرماجراست که باید آن را هم‌زمان به‌مثابه گفتمان، ساختار و تجربۀ اجتماعی و تاریخی درک کرد. «مدرنیته در معنای دقیق خود، نه یک حقیقت مطلق، بلکه مجموعه‌ای از ساختارهای اجتماعی و مادی است که بر اصولی چون استقلال حوزه‌ها، بی‌طرفی ارزشی، حفظ پویایی و توسعۀ نهادها، تقویت فضیلت‌های مدنی و تعهد به عقلانیت علمی و تجربی در شناخت انسان و طبیعت استوار است». اینجاست که میرسپاسی بار دیگر به بحث شکست و سیطره آن بر غالب روایت‌های تاریخی ما بازمی‌گردد؛ اینکه روایت ما از تاریخ معاصر ایران، روایتی منفی، سرشار از ناکامی، شکست و انحطاط است. در نتیجه با دو سطح از انسداد مواجهیم: انسداد نظری که از ناتوانی در درک خصلت‌های واقعیِ مدرنیته نشئت می‌گیرد و ناتوانی در بازشناسی ظرفیت‌ها و محدودیت‌های تاریخی و اجتماعی که نوعی انسداد عملی را رقم زده است. این هر دو به نوعی کین‌توزی در جامعه منتهی شده که خشم پنهان و نارضایتی و تنفر از گذشته و حالِ ایران و تمام نیروهای تاریخی آن را پدید آورده است. وضعیتی روانی-اجتماعی که میرسپاسی آن را «سندروم نفرت از خویشتنِ تاریخی» خوانده و آن را نشانگر بحرانی چندلایه در خودآگاهی جمعیِ ما می‌داند. تصویری که بسیاری از متفکران ایرانی از مدرنیته ارائه می‌دهند به ‌تعبیر میرسپاسی، تصویری ایدئال و فرازمانی و به‌غایت انتزاعی است که در عمل دست‌نیافتنی و ناممکن می‌نماید. این نوع نگرش نومیدانه به تقویت یک رزونتمان فکری در سطح نخبگان و در لایه‌هایی از جامعه منجر شده و از این‌رو، میرسپاسی از ضرورت امید اجتماعی و بازخوانی واقع‌گرایانه تجربۀ مدرنیته سخن می‌گوید. امید اجتماعی و اصلاح و آبادانی با گذار از این قرائت نومیدانه ممکن خواهد شد. میرسپاسی برای درک معنایی که از اصلاح اجتماعی و پیوند آن با امید مراد می‌کند، به رورتی ارجاع می‌دهد که معتقد است بزرگ‌ترین گناه انسانی، نه در معنای اخلاقیِ سنتی آن، بلکه در سطحی نمادین و وجودی، گناه ناامیدی است. رورتی از والت ویتمن نقل می‌کند که امید در تاریک‌ترین لحظات زندگی می‌تواند آغازی باشد برای فرایندی از بازسازی و خودآفرینی، فرایندی که به احیای عزت نفس و غرور انسانی می‌انجامد و جامعه را نیز در مسیر آزادی، آبادانی و اصلاح پیش می‌برد. رورتی این دیدگاه را در تقابل با رویکردی مطرح می‌کند که آن را «مکتب کین‌توزی» می‌نامد و جامعه و فرهنگ را در وضعیتی منحط و غیرقابل نجات ترسیم می‌کند. از دیدِ میرسپاسی مکتب کین‌توزی در ایران به ‌شکل نوعی تاریخ‌گریزی و بیزاری از گذشته نمود یافته و به بازتولید یأس فرهنگی منتهی شده است. در اینجا میرسپاسی مفهوم «مراقبت از تاریخ» را پیش می‌کشد که می‌تواند نقطه عزیمت کلیدی در بازاندیشی رابطۀ ما با گذشته باشد؛ رابطه‌ای ارگانیک میان شهروندان و سرزمین که ما را از افراط در هویت‌گرایی ناسیونالیستی برهاند و در عین حال مسئولیت‌پذیری در قبال کشور را تقویت کند.

مراد میرسپاسی از رَد انتقام‌گیری از گذشته البته ربطی به مفهومِ رادیکالِ ازسرگیریِ آرمان‌ها و بازسازیِ «سیمای یک مالیخولیای برافروختۀ سیاسی» در تلقیِ تراورسو ندارد، اما کتاب «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» و آثاری از این دست، با بازخوانی‌ تاریخ معاصر، خاصه تجربه‌های تاریخی شکست و ناتمامی پروژه مدرنیته، می‌توانند بر مسئولیتی تأکید کنند که تراژدی‌ها، ستیزها و شکست‌های تاریخی را به چشم مسئولیت و چه‌بسا دِین می‌نگرند. میرسپاسی معتقد است روایت‌های فکری و فلسفی که بر مبنای نفی مدرنیته و ستیز با خرد روشنگری شکل می‌گیرند می‌توانند زمینه‌ساز مسیرهای اجتماعی و سیاسی مخرب شوند، در حالی که در تلقیِ آدورنویی، بدون نقد تمام‌عیار روشنگری و وفاداری به ایده‌ آزادی، نمی‌توان از خرد روشنگری دفاع کرد. مالیخولیایی که تراورسو و بنیامین به نام شکست‌خوردگانِ تاریخ از آن دَم می‌زنند، در تکاپوست تا وعدۀ رستگاری را محقق سازد، همان ایده‌ای که نسخۀ وطنی آن را می‌توان در دوره مشروطه پیگیری کرد و از پروژه نیمه‌تمام مشروطیت سخن گفت. منتها بدون درکِ شکست و آرمانی که شکست خورده یا ناتمام مانده، بدون وفاداری به ایده مشروطه و بازخوانی سراسر انتقادی آن، نمی‌توان از امکان تحقق مدرنیتۀ ایرانی دفاع کرد.

* مفهومی هگلی که مارکس و انگلس نیز در بسیاری از مقالات خود بر آن تأکید کردند.

1. «مالیخولیای چپ: مارکسیسم، تاریخ و خاطره»، انزو تراوِرسو، ترجمه مهرداد رحیمی‌مقدم، نشر مان کتاب

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.