شکلهای زندگی: ادبیات و درک پارادایمیک از جهان
چگونه کوندرا بخوانیم؟
داستانهای کوندرا را میتوان بیان روح زمانه در نظر گرفت، هرچند که کوندرا به عباراتی مانند «روح زمانه»، «جبر تاریخ»، «ضرورت» و عباراتی مشابه شدیدا مشکوک بود و آن را بخشی از زبان رسمی دولتهای حاکم بر کشورهایی مانند کشور خودش -چکسلواکی- تلقی میکرد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر شهریوری (صدقی): داستانهای کوندرا را میتوان بیان روح زمانه در نظر گرفت، هرچند که کوندرا به عباراتی مانند «روح زمانه»، «جبر تاریخ»، «ضرورت» و عباراتی مشابه شدیدا مشکوک بود و آن را بخشی از زبان رسمی دولتهای حاکم بر کشورهایی مانند کشور خودش -چکسلواکی- تلقی میکرد. زندگی کوندرا خواسته یا ناخواسته در کوران تحولات سیاسی سپری شد. او گرچه میکوشید از سیاست دوری کند، اما جهان مملو از سیاست بود و او بهعنوان نویسنده بهناگزیر تأثیر سیاست بر زندگی آدمهای داستانیاش را در همه امور و اعمال حتی خصوصیترین و جزئیترین رفتارها نشان میداد، از این نظر کوندرا نویسندهای منحصربهفرد بود.
«خنده و فراموشی» از مشهورترین رمانهای کوندرا است که آن را در سال ۱۹۷۸ به نگارش درآورد، سال ۱۹۷۸ را میتوان سالی مهم تلقی کرد: ده سال بعد از تحولات مه ۱۹۶۸ رؤیایی که تعبیر نشد، جهانی که سرد شده بود زیرا از معنا تهی شده بود، اما جهان برای ماندن نیاز به توازن قوا داشت و به نظر کوندرا جهان در آن سالها «میان شیاطین و فرشتهها تقسیم شده بود و مصلحت جهان ایجاب نمیکرد که این یک بر آن دیگری تفوق یابد (چنانکه در جوانی میپنداشتم) در حالی که دنیا به موازنه قدرت نیاز داشت».1 کوندرا رمان مشهور «بار هستی» را در ۱۹۸۴ انتشار میدهد. او در این رمان جهان دوقطبی را در قالب شخصیتهای داستانش به نمایش درمیآورد، به نظر کوندرا جهان در آن زمان در نوعی بالانس قرار داشت و بسته به حاکمیت یکی از این دو -فرشتهها و یا شیاطین- یا به سوی کابوس همگانی و یا به سوی هرجومرج کامل پیش میرود. زیرا اگر فرشتگان حاکم شوند، همه چیز بجا، بامعنا و بیتعارض پیش میرود، درست مثل تصویری که ترزا در رمان «بار هستی» از زندگی میدهد. ترزا وقتی میبیند که موهای همسرش توما رو به سفیدی گذاشته، پیر و شکسته شده است، قلبش مملو از پشیمانی میشود، چون به یاد میآورد که او بود که توما را مجبور به ترک زوریخ کرد و به خاطر او توما از پراگ به روستا میرود و حال در دوران پیری در مییابد که تا چه حد بیانصاف بوده که توما را وادار به کاری علیرغم میلش کرده و اکنون توما تا بدان حد فرسوده شده که نمیتواند با انگشتان ناقصش چاقوی جراحی به دست گیرد. با این حال و بهرغم این اتفاقات نوعی خوشحالی غریبی در خود حس میکند و به خود میگوید اگرچه ما به دوران پیری رسیدیم اما زندگیمان معنایی برای زیستن داشت. اکنون اگر چنانکه کوندرا میگوید شیاطین بهجای فرشتگان بر جهان حاکم بودند، در آن صورت جهان تمامی معانیاش را از دست میداد و زندگی و تاریخ آن معنایی را که گمان میکردیم نداشت. در این صورت آدمها در جهانی از سوءظن و کینتوزی زندگی بی قصد و هدفی را سپری میکنند که در هر حال چیزی جلودار فزونطلبیشان نیست. لودویک، شخصیت رمان «شوخی» در چنین جهانی زندگی میکند. او که شوخی کوچک و معصومانهاش مورد سوءتعبیر دوستش قرار میگیرد، به طوری که همین اندازه شوخی کوچک باعث اخراج او از دانشگاه و سپس شهرش میشود و به سربازخانه تبعید و به کار در معدن زغالسنگ محکوم میشود. هرچند بعدها از او اعاده حیثیت میشود و به کارهای علمیاش بازمیگردد، اما این شوخی و پیامدهای وحشتناک او را بهکل تغییر میدهد، به طوری که از همه بیزار شده و مترصد میشود که از همه و بهخصوص از دوست سابقش که در اخراجکردنش نقش داشت انتقام بگیرد. در نهایت لودویک به صورت مهاجری سرخورده، مستأصل و شکاک درمیآید که درست برخلاف ترزا زندگی بیمعنی، نابجا و پرکشمکشی را سپری میکند که دیگر چیزی جلودار او نیست. اگر داستان ادامه مییافت، چهبسا ترزا اشباع از کاملبودن جهان میل به هبوط پیدا میکرد و میکوشید از جهانی که از معنا اشباع شده بگریزد و لودویک نیز اشباع از بیمعنایی جهان به بهشتی خیره میشد که آنقدر دور از دسترس مینمود. داستان البته ادامه پیدا نمیکند و جهان اگرچه بالانس خود را از دست میدهد، اما به انتها نمیرسد. تنها الگو -پارادایم- جهان تغییر میکند. درک پارادایمیک از جهان مسئلهای قابل تأمل است، از پارادایم میتوان تعابیری گوناگون داشت. اینکه چگونه چیزی به صورت الگو -پارادایم- پذیرفته میشود، نیازمند تأثیرات متفاوت و عوامل گوناگون است، اما مطابق تعبیر مرسوم، «پارادایم» عبارت است از دستاوردهایی که به صورت عمومی پذیرفته میشود و برای مدتی مورد استقبال قرار میگیرد، چون واقعیت را طوری توصیف میکند که با چهارچوبهای مضمونیاش هماهنگ باشد و در عین حال زمینههای اجتماعی نیز مستعد پذیرش آن باشد.
«جشن بیمعنایی» (۲۰۱۳) جزو آخرین کتابهای کوندرا است و چنانکه از نام آن پیداست کوندرا به استقبال بیمعنایی میرود تا بدان اندازه که آن را جشن میگیرد. به نظر میرسد کوندرا دیگر دلواپس توازن جهان نیست تا احیانا بالانسش را از دست بدهد، گویا دریافته که بخشی از جهان در اختیار شیاطین است و در حالی که به حیات خود نیز ادامه میدهد، در اینجا با نوعی گسست پارادایمیک در کوندرا مواجه میشویم. گسست پارادایمیک موقعی رخ میدهد که پارادایم پسین به مقدار کافی عقلانیت مشترک یا همپوشان با پارادایم پیشین نداشته باشد و جذابیتهایی (شامل ارزشها و اخلاقیات و زیباییها) که مردم آنها را والا و متعالی میدانند، ناساز با پارادایم پیشین باشند. در نتیجه بهجای عقلانیت و جذابیتهای پیشین، عقلانیت و جذابیتهای پسین پدیدار میشوند و به زودی همهگیر میشوند و گفتمانهایی ظهور میکنند که ممکن است همه یا بیشتر گفتمانهای پارادایم پیشین را غلط، متوهم، ناعقلانی و حتی زیانبار ارزیابی کنند».2 در این صورت اگر این گسست پارادایمیک رخ دهد حتی در طول یک نسل -مانند نسل پا به سن گذاشته کنونی در ایران - «آدمهایی که از پارادایم پیشین به پارادایم پسین گذر کردهاند، وقتی فعالیتها و باورهای خود را در پارادایم پیشین به یاد میآورند، آنها را ناعقلانی میبینند».3
کوندرا در ادبیات معاصر بیانگر نسل نویسندگان پارادایمیک است و از این نظر ادبیات او ادبیاتی متفاوت است. کوندرا در «جشن بیمعنایی» که نزدیک به سی سال بعد از رمان «بار هستی» منتشر شده، دیگر به دنبال بار معنادار هستی که بر شانههای انسانی سنگینی میکند نمیگردد، بلکه به دنبال سبُکی و روزمرگی است که میکوشد خود را از سنگینی بارهای فیالواقع متافیزیکی خلاص کند. به بیان دیگر کوندرا در هستی «قدرت بیهودگی» و «ارزش بیمعنایی» را کشف میکند. به نظرش میآید که گرچه روزمرگی واجد کسالت است و تکرار آن از دست رفتن نوعی تعالی را شامل میشود، اما دارای زیباییهای ویژه خود نیز است، مثل جادوی پسزمینههای کوچکی که هر کس در زندگی خود میتواند سراغی از آن پیدا کند: «موسیقیای مبهم که از آپارتمان بغلی به گوش میرسد، باد که پنجرهها را میلرزاند، صدای یکنواخت استادی که آن دانشجو با غم عشقی که در سینه دارد بیتوجه به مفهوم گفتهها میشنود»۴ و نهفقط بیهودگی که بیمعنایی، بیمعناییای که «همیشه و همهجا با ماست حتی جایی که کسی نمیخواهد ببیندش»۵ و کوندرا در همه اینها، در همه این بیمعناییها و بیهودگیها، نوعی جشن میبیند: جشن بیپایان! جشنی که گویی اتفاقا تنها آن را در بیمعنایی زندگی میتوان جستوجو کرد*، زیرا بیمعنایی اساسا میتواند سبکی از زیستی باشد که امکانات گریز از بار سنگین هستی را فراهم میآورد.
درک پارادایمیک از جهان بهناگزیر با حس زیباییشناسی از جهان پیوند میخورد. مقصود به زبان ساده آن است که در دورههایی از زندگی و تاریخ چیزهایی جذاب به نظر میآیند، اما پس از مدتی آن جذابیتها رنگ میبازند و دیگر زیبا به چشم نمیآیند. اینگونه موارد بیشتر در دورانهای گذار از یک پارادایم به پارادایمی دیگر رخ میدهد. به بیان دیگر چیزها و منظور از چیزها در اینجا ایدههاست که «در دوران گذار از پارادایم پیشین به پارادایم پسین فاقد جذابیت میشوند یا جذابیتشان بسیار کاهش مییابد و در بحرانِ جذابیت دوران گذار سرگردان میشوند. فقدان جذابیت به معنای آن است که آنها دیگر زیبا نیستند و سرگردانی زیبایی به معنای آن است که در دوران بحران بسیاری چیزها تا حدودی زیبا میشوند (زیبایی ضعیف). یعنی با دگرگونی یک پارادایم بخشی (کم یا زیاد) از زیباییهای پیشین دیگر زیبا دیده نمیشوند، زیرا آن انرژی و نیروی جاذبه در پارادایم پیشین جا مانده است۶».**
درک پارادایمیک آن هم در زمانهای که سرعت رویدادها چنان پرشتاب است که فرصت تأمل از آدمی سلب میشود، نیازمند فراموشی است. علاوه بر آن سوژه چنان غرق در لحظه حال است که پیوند خود با گذشته و آینده را میگسلد. در این صورت سوژه دچار نوعی گسست تاریخی شده و جز لحظه -زمان ناپیوسته و گذرا- به چیز دیگری توجه نشان نمیدهد، در حالی که معنا نیازمند تداوم زمان -گذشته، حال و آینده- است. جز این بیمعنایی با نور شدید خود توجه سوژه را از هرچه جز خود دور میکند. «نسبت به گذشته این روزها «بیمعنایی» را زیر نور شدیدتر و روشنکنندهتر میبینم، بیمعنایی دوست من جوهر زندگی است، همیشه و همه جا با ماست».۷
ظهور و سقوط ایدهها بخشی از تلاش پارادایمیک کوندرا است. این را با مطالعه داستانهای کوندرا از آغاز تا آخرین رمانش میتوان مشاهده کرد. اما مهم آن است که چه چیز و یا چه عاملی برخی ایدهها را نسبت به سایر ایدهها مستعد پارادایمشدن میکند. و یا به بیان دقیقتر چه زمینههای اجتماعی و یا قوانین کلی وجود دارد که میتواند بیان ظهور یک پارادایم نسبت به پارادایمهای پسین باشد؟ کوندرا پاسخی نمیدهد.
* در اینجا شباهت آشکاری میان کوندرا و کامو وجود دارد؛ کامو نیز میکوشد به استقبال بیمعنایی زندگی و یا چنانکه خود میگوید به استقبال پوچی زندگی برود.
** مشابه تغییرات پارادایمیک را در دورههای معاصر کشورمان ایران مشاهده میکنیم که چگونه بر اثر دگرگونیهای اجتماعی و تاریخی یک پارادایم نسبت به سایر پارادایمها از جذابیت بیشتری برخوردار میشود.
1. «خنده و فراموشی» کوندرا، ترجمه فروغ پوریاوری
2، 3، 6. «پارادایمهای اجتماعی»، بهمن بازرگانی
4. «رمان، حافظه و فراموشی» کوندرا، ترجمه خجسته کیهان
5، 7. «جشن بیمعنایی» کوندرا، ترجمه الهام دارچینیان
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.