|

جامعه‌ای که دیگر منتظر نمی‌ماند

آدم‌ها ‌فقط با آنچه امروز دارند‌ زندگی نمی‌کنند. بخش مهمی از زندگی انسان به چیزی وابسته است که هنوز نیامده: فردا. دانشجویی که سال‌ها درس می‌خواند، کارمندی که بخشی از درآمدش را کنار می‌گذارد، زوجی که برای خرید خانه برنامه می‌ریزد یا خانواده‌ای که درباره داشتن فرزند تصمیم می‌گیرد، همگی روی یک فرض ساده حساب می‌کنند: آنچه امروز برایش تصمیم می‌گیرند، فردا هنوز معنا خواهد داشت.

سیدمهرداد بنی‌هاشمی‌کهنگی: آدم‌ها ‌فقط با آنچه امروز دارند‌ زندگی نمی‌کنند. بخش مهمی از زندگی انسان به چیزی وابسته است که هنوز نیامده: فردا. دانشجویی که سال‌ها درس می‌خواند، کارمندی که بخشی از درآمدش را کنار می‌گذارد، زوجی که برای خرید خانه برنامه می‌ریزد یا خانواده‌ای که درباره داشتن فرزند تصمیم می‌گیرد، همگی روی یک فرض ساده حساب می‌کنند: آنچه امروز برایش تصمیم می‌گیرند، فردا هنوز معنا خواهد داشت. اما وقتی این فرض بارها و بارها در معرض تغییر قرار می‌گیرد، فقط شرایط زندگی دشوار نمی‌شود؛ منطق انتخاب‌کردن تغییر می‌کند. وقتی برنامه‌ریزی جای خود را به احتیاط می‌دهد، هیچ‌کس آینده را دقیق نمی‌داند. مسئله‌ ندانستن نیست؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که فرد احساس کند حتی نمی‌تواند حدود فردا را تخمین بزند. در چنین وضعی، تصمیم‌های بزرگ پرهزینه‌تر به نظر می‌رسند. راه‌اندازی یک کسب‌وکار، خرید خانه، تغییر شغل یا حتی تشکیل خانواده، نیازمند محاسبه‌ای است که اگر متغیرهای اصلی دائما تغییر کنند، دشوار می‌شود. نتیجه الزاما اعتراض یا ناامیدی نیست؛ گاهی واکنش بسیار ساده‌تر است: تصمیم‌نگرفتن. تصمیم به تعویق می‌افتد، سرمایه حفظ می‌شود، ریسک کاهش پیدا می‌کند و فرد ترجیح می‌دهد گزینه‌های خود را باز نگه دارد. این رفتار از منظر فردی قابل فهم است، اما وقتی به رفتار میلیون‌ها نفر تبدیل شود، پیامد آن دیگر فردی نیست.

هزینه اجتماعی تعویق

جامعه برای پیشرفت به تصمیم‌هایی نیاز دارد که نتیجه آنها فوری نیست. کسب‌وکار، آموزش، تشکیل خانواده، سرمایه‌گذاری و مشارکت مدنی، همگی به نوعی تعهد نسبت به آینده نیاز دارند. اگر افراد دائما احساس کنند شرایط ممکن است پیش از رسیدن نتیجه تغییر کند، طبیعی است محافظه‌کارتر شوند. در این شرایط، بخشی از انرژی جامعه به‌جای تولید و ساختن، صرف حفظ موقعیت موجود می‌شود. این تغییر را می‌توان در بسیاری از رفتارهای اجتماعی دید: جوانی که ازدواج را عقب می‌اندازد، نیروی متخصصی که مهاجرت را جدی‌تر بررسی می‌کند، سرمایه‌گذاری که ترجیح می‌دهد سرمایه خود را از فعالیت‌های پرریسک دور کند یا شهروندی که دیگر برای حضور در امور عمومی انگیزه سابق را ندارد. هیچ‌یک از این رفتارها را نمی‌توان با یک علت توضیح داد، اما کنار هم قرار‌گرفتن آنها می‌تواند نشانه یک تغییر عمیق‌تر باشد: کاهش تمایل به تعهدات بلندمدت.

اعتماد چگونه فرسوده می‌شود؟

در این میان، مسئله فقط اعتماد نیست؛ قابلیت پیش‌بینی رفتار نهادها نیز اهمیت دارد. شهروند زمانی می‌تواند بر یک قانون، سیاست یا نهاد حساب کند که میان تصمیم و نتیجه‌ رابطه‌ای نسبتا روشن وجود داشته باشد. وقتی این رابطه مرتب دستخوش تغییر شود، تجربه گذشته دیگر راهنمای مطمئنی برای تصمیم آینده نیست. در چنین فضایی، اعتماد به‌تدریج هزینه‌بر می‌شود؛ یعنی فرد برای اعتماد‌کردن، شواهد بیشتری طلب می‌کند و در برابر وعده‌ها محتاط‌تر می‌شود. این وضعیت زمانی پیچیده‌تر می‌شود که شهروند احساس کند حتی مشارکت او نیز تأثیر چندانی بر نتیجه ندارد. اینجا مسئله از «اعتماد ندارم» به «اثرگذار نیستم» تغییر می‌کند. و این تغییر مهم است؛ زیرا بی‌اعتمادی ممکن است فرد را منتقد کند، اما احساس بی‌اثری می‌تواند او را از مشارکت کنار بکشد.

‌جامعه‌ای که مسیر خود را جدا می‌کند

وقتی اطمینان به قواعد عمومی کاهش یابد، افراد بیشتر تلاش می‌کنند زندگی خود را مستقل از محیط پیرامون مدیریت کنند. مهاجرت می‌تواند به راهی برای دستیابی به ثبات تبدیل شود. نگهداری دارایی می‌تواند جای سرمایه‌گذاری مولد را بگیرد. شبکه‌های شخصی و خانوادگی ممکن است بیش از نهادهای عمومی اهمیت پیدا کنند و هرکس به دنبال ساختن یک «حاشیه امن» برای زندگی خود باشد. این روند الزاما با صدای بلند اتفاق نمی‌افتد. ممکن است خیابان آرام باشد، اما در تصمیم‌های مردم تغییر بزرگی رخ داده باشد. جامعه می‌تواند بدون آنکه فریاد بزند، از آینده‌ای که به آن اعتماد ندارد فاصله بگیرد.

وقتی انتظار از جامعه گرفته می‌شود

شاید یکی از عمیق‌ترین نشانه‌های یک بحران اجتماعی، افزایش اعتراض یا نارضایتی نباشد؛‌ زمانی باشد که افراد دیگر حاضر نباشند زندگی خود را به تغییرات آینده گره بزنند. در این مرحله، آدم‌ها الزاما خشمگین نیستند؛ ممکن است فقط محتاط‌تر شده باشند، کمتر تعهد بدهند، کمتر ریسک کنند و بیشتر به فکر راه نجات شخصی باشند. ‌اینجاست که مسئله از یک بحران اقتصادی یا سیاسی فراتر می‌رود. جامعه‌ای که هرکس در آن فقط به فکر نجات فردی خود باشد، به‌‌تدریج توان ساختن آینده مشترک را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی، سخن‌گفتن از «امید» به‌تنهایی کافی نیست. انسان زمانی برای فردا برنامه می‌ریزد که بتواند حداقلی از ثبات را تجربه کند؛ بداند قانون ناگهان بی‌اعتبار نمی‌شود، تصمیم اقتصادی‌اش در فاصله کوتاه دگرگون نمی‌شود و مشارکت او می‌تواند نتیجه‌ای واقعی داشته باشد. بنابراین بازسازی افق اجتماعی بیش از آنکه به شعار نیاز داشته باشد، به ثبات، شفافیت، پاسخ‌گویی و امکان اثرگذاری نیاز دارد. اعتماد چیزی نیست که بتوان آن را مطالبه کرد؛ باید آن را در تجربه روزمره ساخت.

شاید به همین دلیل‌ مهم‌ترین پرسش امروز این نباشد که مردم چقدر ناراضی‌اند؛ پرسش این باشد که آیا هنوز چیزی در فردا می‌بینند که ارزش صبر‌کردن و ساختن داشته باشد؟ اگر پاسخ این پرسش روز به‌ روز کم‌رنگ‌تر شود، خطر اصلی در سکوت اتفاق می‌افتد؛ در تصمیم‌هایی که گرفته نمی‌شوند، در سرمایه‌هایی که وارد تولید نمی‌شوند، در جوانانی که رفتن را بر ماندن ترجیح می‌دهند و در شهروندانی که دیگر اثر خود را در سرنوشت عمومی جست‌وجو نمی‌کنند. جامعه زمانی آینده‌اش را از دست می‌دهد که مردم دیگر شکست آینده را مسئله خود ندانند. و شاید ماندگارترین صورت‌مسئله همین باشد: جامعه‌ای که دیگر منتظر نمی‌ماند، لزوما ناامید نیست؛ فقط دیگر مطمئن نیست که فردا ارزش انتظار‌کشیدن داشته باشد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.