تکهای از پازل زندگی
وقتی قدم در سفر پژوهشی جدیدمان در جنوب بلوچستان گذاشتیم، کامنتهای مختلف و گاه ضدونقیضی از دوستان و اطرافیان دریافت کردیم. آنها که بیش از همه به ما نزدیک بودند، از ترسها و نگرانیهایشان گفتند. از اینکه ممکن است امنیت جانی ما، بهویژه بچه، به خطر بیفتد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
سهیلا فرضیمولان
وقتی قدم در سفر پژوهشی جدیدمان در جنوب بلوچستان گذاشتیم، کامنتهای مختلف و گاه ضدونقیضی از دوستان و اطرافیان دریافت کردیم. آنها که بیش از همه به ما نزدیک بودند، از ترسها و نگرانیهایشان گفتند. از اینکه ممکن است امنیت جانی ما، بهویژه بچه، به خطر بیفتد. از اینکه آنجا احتمال جنگ بیشتر است. از اینکه جادههایش ناامن است. از اینکه روستای مورد مطالعه ما خیلی دورافتاده و پرت است. از اینکه معلوم نیست کی هستند و چطوریاند. و آنها که دورتر بودند، دانشجو، همکار یا دوست، از امیدها و رؤیاهایشان گفتند. از اینکه آرزو دارند جای ما باشند. از اینکه به حال ما غبطه میخورند. از اینکه چه فرصت نابی برایمان پیش آمده است. از اینکه چقدر این تجربه میتواند برای ما، بهویژه بچهها، لذتبخش و سازنده باشد. من اما... من تمام اینها را یکجا و توأمان «زیستم». وقتی وارد جاده خاکی روستا شدیم و برای اولینبار از میان باغات موز و خرما گذشتیم، شگفتی را تجربه کردم.
وقتی پسرم نصف شب در روستای بدون امکانات تب کرد، نگرانی را با عمق جانم تجربه کردم. وقتی در جادههای بلوچستان بین چهرههای غریب و نگاههای کنجکاو رانندگان دنبال تاکسی بودیم، ترس و ناامنی را حس کردم. وقتی کنار دریای بزرگ ایستادیم و موجهای کوبنده و توفندهاش را دیدیم، حیرت را تجربه کردم. وقتی عصرها در جمع صمیمی مردم روستا نشستیم، خرما خوردیم و شیرچای شیرین را سر کشیدیم، لذت را تجربه کردم. وقتی در هوای گرم و شرجی پاچههایمان را بالا دادیم و داخل آب رفتیم، آرامش را تجربه کردم. وقتی در گرمای سوزان غذا پختم و خیس عرق شدم یا وقتی با دستانم لباسهای سنگین بلوچی را شستم و پوست انگشتم کنده شد و خون افتاد، دلسردی را تجربه کردم. وقتی در عروسی همراه هستی و دختران بلوچ «دوچاپی» رقصیدیم، شادی را تجربه کردم. وقتی طرح حنا را روی دستهای ظریف دخترم دیدم، زیبایی را تجربه کردم. وقتی برای هر بار استفاده از سرویس بهداشتی، چشمم را روی دیوارها دوختم تا مارمولکی سرم نیفتد، پشیمانی را تجربه کردم. وقتی با مریم و زهره و نازو ساعتها گفتیم و خندیدیم، همدلی را تجربه کردم. وقتی سر تنور، نان داغ روغنی را از دست پیرچو گرفتیم، سخاوت را تجربه کردم. وقتی در بازدیدهای میدانی، سگها دنبالمان افتادند، وحشت را تجربه کردم. وقتی در حلقه کتابخوانی مدرسه در روستایی دیگر، با دختران و پسران نوجوان حرف زدیم، امید را تجربه کردم. ما شهامت و ترس را توأمان زیستیم؛ شهامت رسیدن به هدف و ترس از پا گذاشتن در مسیر ناشناخته.
و من در این سفر، دانشجویی بودم که میآموخت. مادری بودم که از بچههایش مراقبت میکرد. همسری بودم که از شوهرش حمایت میکرد. انسانی بودم که زندگی را زندگی میکرد. و حالا که همه چیز تمام شده، در قطار نشستهام، به نور چراغهایی که دانهدانه از جلوی چشمانم رد میشوند نگاه میکنم، خاطراتم را در ذهنم بالا و پایین میکنم و با خودم میگویم «مگر قرار است زندگی چیزی غیر از این باشد؟» و فراموش نکردم اینجا هر چیزی، بهغایت عیان است. آنقدر عیان که هیچ ابهامی وجود ندارد؛ درست مثل آدمی که عریان است. دیگر چه چیزی وجود دارد که با چشم دیده نمیشود و لازم است زبان، توضیحش دهد. برای تحقیق در این میدان، «چشم» بهتنهایی کفایت میکند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.