به خاطر مسعود
مسعود وقتی پنجساله بود، هنوز معنای «ازدستدادن» را نمیفهمید. فقط میدانست دیگر کسی شبها برایش قصه نمیگوید و صبحها دستی موهایش را مرتب نمیکند. پدر و مادرش در فاصله کوتاهی از دنیا رفتند و او ماند و خانهای که دیگر بوی خانواده نمیداد. از همان سن، زندگی برایش چیزی جز تلاش برای دوامآوردن نبود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مسعود وقتی پنجساله بود، هنوز معنای «ازدستدادن» را نمیفهمید. فقط میدانست دیگر کسی شبها برایش قصه نمیگوید و صبحها دستی موهایش را مرتب نمیکند. پدر و مادرش در فاصله کوتاهی از دنیا رفتند و او ماند و خانهای که دیگر بوی خانواده نمیداد. از همان سن، زندگی برایش چیزی جز تلاش برای دوامآوردن نبود. کودکیاش مثل کودکیهای معمولی نبود؛ نه کلاس زبان، نه اسباببازیهای رنگارنگ، نه حتی خیال راحت از فردا. از خانه این فامیل به خانه آن آشنا میرفت، با چمدانی کوچک و دل بزرگی که هر بار باید با جدایی تازهای کنار میآمد. هنوز بچه بود که فهمید باید زودتر از همسنوسالهایش بزرگ شود. در مدرسه اغلب ساکت بود. لباسهایش همیشه سادهتر از بقیه و نگاهش کمی غمگینتر. اما هیچوقت شکایت نکرد. هرجا میتوانست کمک میکرد؛ کارهای کوچک، خرید، جابهجایی وسایل، هر چیزی که خرج تحصیلش را سبکتر کند. نوجوانیاش با کارگری گره خورد. بعد از مدرسه سر ساختمان میرفت، مغازهها را تمیز میکرد یا بار جابهجا میکرد تا خرج زندگیاش را خودش دربیاورد.
همان سالها بود که دردها شروع شد. خستگیهایی که با خواب برطرف نمیشد، سردردهای مداوم، بیحالیهایی که انگار از استخوانش بیرون نمیرفت. اما مسعود یاد گرفته بود درد را نادیده بگیرد. فکر میکرد مثل بقیه سختیها میگذرد. تا روزی که پزشک گفت کلیههایش بهشدت آسیب دیدهاند و باید تحت درمان جدی قرار بگیرد. از آن روز، زندگی سختتر هم شد. کارگری با بدنی که دیگر توان گذشته را نداشت، رفتوآمدهای مداوم برای دیالیز، هزینههای دارو و آزمایش و مهمتر از همه ترس از آینده. ترس از اینکه اگر نتواند کار کند، چگونه زندگیاش را ادامه دهد. حالا مسعود ۲۲ساله است. جوانی که بیشتر از سنش رنج دیده و کمتر از حقش آرامش داشته. دوستان همسنش در فکر دانشگاه، سفر یا ساختن زندگیاند، اما او هر هفته ساعاتی طولانی را به دستگاه دیالیز وصل میشود تا فقط زنده بماند. رؤیایش ساده است: اینکه بتواند سالم شود، کار کند، خانهای کوچک داشته باشد و بالاخره طعم یک زندگی معمولی را بچشد. پزشکان گفتهاند تنها راه نجاتش پیوند کلیه است.
هزینه درمان و جراحی و مراقبتهای بعد از آن حدود ۷۰۰ میلیون تومان میشود؛ عددی که برای کارگری جوان که پشتوانه خانوادگی ندارد، شبیه یک دیوار بلند است. با کمک آدمهای مهربان تا امروز ۲۵۰ میلیون تومان فراهم شده، اما هنوز فاصله زیادی تا رسیدن به مبلغ کامل باقی مانده است. مسعود کسی را ندارد که دستش را بگیرد. نه پدری که وام بگیرد، نه مادری که طلاهایش را بفروشد. تمام امیدش به دلهایی است که هنوز برای رنج یک انسان میتپد. در روزهایی که فشار زندگی بر شانه همه سنگینی میکند، کسانی مثل او بیشتر از همیشه تنها میمانند؛ آدمهایی که اگر دستشان گرفته نشود، شاید فرصت دوبارهای برای زندگی پیدا نکنند. کمک به مسعود فقط کمک به درمان یک بیمار نیست؛ کمک به بازگرداندن امید به جوانی است که از کودکی با تنهایی و بیماری جنگیده و هنوز تسلیم نشده است. شاید سهم هرکدام از ما کوچک باشد، اما همین سهمهای کوچک میتواند آیندهای را نجات دهد و به مسعود فرصت بدهد تا بعد از سالها، زندگی را نه فقط برای زندهماندن، بلکه برای زندگیکردن تجربه کند. در صورت تمایل مبالغ اهدایی خود را به شماره کارت 5041721209434720 بانک رسالت به نام شهرزاد همتی پلسنگی واریز کنید. مسعود برای بازگشت به زندگی فقط یک هفته فرصت دارد.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.