فرسایش تدریجی راهبرد آمریکا در غرب آسیا؛ از جنگ روایتها تا محدودیتهای میدانی
تحولات ماههای اخیر در غرب آسیا نشان میدهد که سیاست خارجی آمریکا در این منطقه، بیش از آنکه بر یک راهبرد منسجم، پایدار و قابلاتکا استوار باشد، درگیر مجموعهای از تناقضها، هزینههای فزاینده و فرسایش تدریجی مشروعیت شده است. واشنگتن همچنان میکوشد با تکیه بر ابزارهای سنتی خود ـ از فشار سیاسی و اقتصادی گرفته تا تهدید نظامی، عملیات روانی و مدیریت رسانهای ـ معادلات منطقه را به سود خود شکل دهد؛ اما شواهد موجود حکایت از آن دارد که کارآمدی این ابزارها نسبت به گذشته بهطور محسوسی کاهش یافته است.
تحولات ماههای اخیر در غرب آسیا نشان میدهد که سیاست خارجی آمریکا در این منطقه، بیش از آنکه بر یک راهبرد منسجم، پایدار و قابلاتکا استوار باشد، درگیر مجموعهای از تناقضها، هزینههای فزاینده و فرسایش تدریجی مشروعیت شده است. واشنگتن همچنان میکوشد با تکیه بر ابزارهای سنتی خود ـ از فشار سیاسی و اقتصادی گرفته تا تهدید نظامی، عملیات روانی و مدیریت رسانهای ـ معادلات منطقه را به سود خود شکل دهد؛ اما شواهد موجود حکایت از آن دارد که کارآمدی این ابزارها نسبت به گذشته بهطور محسوسی کاهش یافته است.
در ارزیابی سیاست خارجی آمریکا در غرب آسیا، باید میان «توان اعمال فشار» و «توان ایجاد نتیجه پایدار» تفاوت قائل شد. آمریکا هنوز میتواند هزینه ایجاد کند، فضای رسانهای را متشنج سازد، و از ظرفیتهای نظامی و اطلاعاتی خود برای اعمال فشار بهره ببرد؛ اما مسئله اصلی آن است که این فشارها، در بسیاری از موارد، به دستاورد سیاسی پایدار منجر نمیشوند. برعکس، تکرار تهدید، افزایش مداخلهجویی و گسترش حضور نظامی، در موارد متعدد باعث تقویت مقاومت منطقهای، تشدید بدبینی عمومی و کاهش مشروعیت واشنگتن شده است. این همان نقطهای است که راهبرد آمریکا از سطح «فشار مؤثر» به سطح «فرسایش هزینهزا» میل میکند.
یکی از مهمترین ابعاد این وضعیت، جنگ روایتهاست. در سیاست خارجی معاصر، تصویر و ادراک عمومی به اندازه قدرت سخت اهمیت دارد؛ و چهبسا در برخی موارد، حتی از آن مهمتر باشد. آمریکا طی دهههای گذشته تلاش کرده است از طریق رسانههای فراملی، ائتلافسازی تبلیغاتی و القای تهدید، تصویری خاص از رقبای منطقهای خود بسازد. با این حال، اکنون در بسیاری از موارد، این روایتها با تردید، رقابت و حتی واژگونی مواجه شدهاند. ترامپ، بهعنوان یکی از نمادهای سیاست خارجی نمایشی و تصویرمحور در آمریکا، بهویژه در این حوزه با چالش جدی روبهروست. او همواره بر نمایش اقتدار، تولید شوک رسانهای و القای برتری سیاسی تکیه کرده، اما هرگاه این تصویر با واقعیتهای میدانی یا واکنشهای مؤثر رقبای منطقهای دچار تعارض شده، بخشی از سرمایه سیاسیاش فرسوده است.
در چنین فضایی، جنگ روایتها دیگر صرفاً یک جدال لفظی نیست، بلکه به بخشی از معادله بازدارندگی و مشروعیت تبدیل شده است. اگر بازیگری بتواند ادعای طرف مقابل را به چالش بکشد، تناقضهای او را برجسته کند، یا نمایش قدرت او را به ضدخود تبدیل سازد، در واقع بخشی از ابتکار عمل را در سطح راهبردی به دست آورده است. از این منظر، آمریکا با یک مشکل اساسی مواجه است: در حالی که میکوشد روایت غالب را در منطقه تثبیت کند، خود در معرض فرسایش روایی قرار گرفته و دیگر نمیتواند با اطمینان گذشته، تصویر مورد نظرش را بر محیط تحمیل کند.
لایه دوم، به افکار عمومی منطقه بازمیگردد. در نگاه اول، ممکن است مواضع رسمی برخی دولتها چنین القا کند که نظم سیاسی منطقه در مدار سیاستهای آمریکا حرکت میکند. اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که میان دولتها و ملتها، فاصلهای معنادار در نگرش به ایران، آمریکا و منازعات منطقهای وجود دارد. این شکاف، برای سیاست خارجی آمریکا یک مسئله مهم و تعیینکننده است. زیرا در عصر جدید، صرف داشتن ائتلافهای سیاسی یا توافقهای امنیتی، برای تثبیت هژمونی کافی نیست؛ آنچه اهمیت دارد، میزان پذیرش اجتماعی و مشروعیت عمومی نیز هست.
افکار عمومی در بخش بزرگی از منطقه، برخلاف تصویرسازیهای رسمی، لزوماً همسو با پروژههای ضدایرانی یا مداخلهجویانه آمریکا نیست. در بسیاری از جوامع منطقه، ایران نه صرفاً بهعنوان یک «تهدید»، بلکه بهعنوان یک بازیگر مستقل، مقاوم و دارای منطق راهبردی خاص دیده میشود. این موضوع به معنای نبود اختلاف یا رقابت نیست، بلکه نشان میدهد که پروژه ایرانهراسی، آنگونه که طراحان آن انتظار داشتند، موفق به ایجاد اجماع پایدار نشده است. هرچه فاصله میان تبلیغات رسمی و واقعیت افکار عمومی بیشتر شود، امکان بسیج منطقهای علیه ایران نیز دشوارتر میشود. این یک نقطه ضعف جدی برای سیاست خارجی آمریکا است؛ زیرا بدون پشتوانه افکار عمومی، حتی قدرتمندترین ائتلافها نیز در بلندمدت دچار فرسایش میشوند.
لایه سوم، به حضور نظامی و امنیتی آمریکا در عراق و پیرامون آن مربوط میشود. عراق یکی از مهمترین عرصههای حضور آمریکا در غرب آسیاست و در عین حال، یکی از پیچیدهترین آنها. استمرار این حضور، بهرغم مخالفتهای سیاسی مکرر در داخل عراق، نشان میدهد که مسئله دیگر صرفاً نظامی نیست، بلکه به یک چالش سیاسی و هویتی تبدیل شده است.
هرچه فشارهای داخلی برای کاهش یا پایان حضور نیروهای خارجی افزایش مییابد، باقیماندن این نیروها بیشتر بهعنوان یک عامل تنش و ناامنی تلقی میشود تا تضمین ثبات.
در همین چارچوب، گزارشها و اظهارات مربوط به جابهجایی نیروها، کاهش سطح استقرار، یا انتقال به موقعیتهای کمریسکتر، حامل یک پیام روشناند: آمریکا ناچار شده است در نحوه حضور خود بازنگری کند. این بازنگری، نه بهدلیل افزایش اعتماد به وضعیت منطقه، بلکه بهدلیل رشد آسیبپذیری و افزایش هزینههای حضور است. به عبارت دیگر، واشنگتن در حال تطبیق دادن خود با محیطی است که دیگر مانند گذشته، امکان استقرار کمهزینه و کنترلپذیر در آن وجود ندارد.
از منظر سیاست خارجی، این روند چند معنا دارد. نخست آنکه آمریکا دیگر نمیتواند بر «ثبات حضور» خود در منطقه حساب قطعی باز کند. دوم آنکه هرگونه خطا، حمله، عملیات فرامرزی یا سوءمحاسبه، نهتنها هزینههای میدانی را بالا میبرد، بلکه مشروعیت سیاسی حضور آمریکا را نیز بیشتر زیر سؤال میبرد. سوم آنکه دولتهای منطقه، بهویژه آنهایی که هزینههای مستقیم یا غیرمستقیم این حضور را تحمل میکنند، بیش از گذشته به بازنگری در روابط امنیتی خود با واشنگتن میاندیشند. در چنین شرایطی، استمرار سیاست فشار و تهدید، بیش از آنکه به تثبیت منافع آمریکا بینجامد، به تشدید تردیدها نسبت به کارآمدی راهبرد آن دامن میزند.
از منظر ایران نیز این تحولات حائز اهمیتاند. سیاست خارجی ایران در برابر چنین محیطی، نیازمند رویکردی چندلایه و دقیق است: از یکسو باید بر دیپلماسی فعال، ارتباطگیری با افکار عمومی منطقه و مدیریت هوشمند روایتها تکیه کند؛ و از سوی دیگر، باید از افتادن در دام واکنشهای احساسی یا تقلیلگرایانه پرهیز کند. در واقع، هرجا ایران بتواند میان «نمایش تهدید» و «واقعیت محدودیتهای طرف مقابل» تمایز قائل شود، امکان بهرهبرداری راهبردی از شرایط بیشتر میشود. این بهرهبرداری لزوماً نظامی نیست؛ گاه در عرصه دیپلماسی، افکار عمومی، مشروعیتسازی و تثبیت بازدارندگی، بسیار مهمتر و مؤثرتر است.
به بیان دقیقتر، سیاست خارجی موفق در چنین شرایطی، سیاستی است که همزمان سه سطح را مدیریت کند: نخست، سطح روایت و تصویر؛ دوم، سطح افکار عمومی و مشروعیت منطقهای؛ و سوم، سطح موازنه میدانی و هزینههای عملیاتی. آمریکا در هر سه سطح با محدودیتهایی مواجه است، و همین امر نشان میدهد که قدرت آن، هرچند همچنان قابل توجه، دیگر آن صلابت و یکسویهگی گذشته را ندارد.
جمعبندی آن است که سیاست خارجی آمریکا در غرب آسیا امروز با سه بحران همزمان روبهروست: بحران روایت، بحران مشروعیت و بحران هزینه. بحران روایت از آنجا ناشی میشود که آمریکا دیگر نمیتواند بهراحتی تصویر مورد نظر خود را بر محیط منطقه تحمیل کند. بحران مشروعیت از آنجا پدید آمده که شکاف میان دولتها و ملتها، و نیز فاصله میان تبلیغات رسمی و واقعیت اجتماعی، روزبهروز آشکارتر میشود. و بحران هزینه نیز ناشی از آن است که حضور و مداخله در منطقه، بیش از گذشته پرهزینه، آسیبپذیر و غیرقابلپیشبینی شده است.
تا زمانی که این سه بحران حل نشوند، استفاده از تهدید، فشار و رجزخوانی، بیش از آنکه به تغییر رفتار ایران یا تثبیت موقعیت آمریکا منجر شود، به تعمیق فرسایش راهبردی واشنگتن در منطقه خواهد انجامید. در مقابل، برای بازیگران منطقهای که بهدنبال حفظ استقلال، افزایش بازدارندگی و گسترش نقش خود در معادلات غرب آسیا هستند، این وضعیت میتواند فرصتی برای بازتعریف معادلات و تقویت موقعیت راهبردی فراهم آورد.