ایران؛ روایت یک لحظه تراژیک
مسئله اصلی امروز ایران صرفا پیامدهای یک فاجعه انسانی با چند هزار کشته یا فقط بحران اقتصادی-اجتماعی-روامسئله اصلی امروز ایران صرفا پیامدهای یک فاجعه انسانی با چند هزار کشته یا فقط بحران اقتصادی-اجتماعی-روانی یا فقط خطر جنگ نیست؛ بلکه ورود به وضعیتی پیچیدهتر است که میتوان آن را پیوند «تراژدی ملی» و «ترومای جمعی» نامید؛ وضعیتی که در صورت تداوم، میتواند به فروپاشی تدریجی قوه داوری جمعی در مواجهه با یک وضعیت ذاتا تراژیک بینجامد.نی یا فقط خطر جنگ نیست؛ بلکه ورود به وضعیتی پیچیدهتر است که میتوان آن را پیوند «تراژدی ملی» و «ترومای جمعی» نامید؛ وضعیتی که در صورت تداوم، میتواند به فروپاشی تدریجی قوه داوری جمعی در مواجهه با یک وضعیت ذاتا تراژیک بینجامد.
روزبه کردونی
مسئله اصلی امروز ایران صرفا پیامدهای یک فاجعه انسانی با چند هزار کشته یا فقط بحران اقتصادی-اجتماعی-روانی یا فقط خطر جنگ نیست؛ بلکه ورود به وضعیتی پیچیدهتر است که میتوان آن را پیوند «تراژدی ملی» و «ترومای جمعی» نامید؛ وضعیتی که در صورت تداوم، میتواند به فروپاشی تدریجی قوه داوری جمعی در مواجهه با یک وضعیت ذاتا تراژیک بینجامد.
ایران امروز در موقعیتی قرار گرفته که میتوان آن را به معنای دقیق کلمه، تراژیک نامید. آنگونه که رابرت دی کاپلان در کتاب ذهن تراژیک توضیح میدهد، تراژدی نه لحظه فروپاشی، بلکه لحظه آگاهی است؛ آگاهی دردناک از اینکه جهان نه بر مدار عدالت میچرخد و نه مطابق نیتهای خیر انسان سامان مییابد. در وضعیت تراژیک، مسئله انتخاب میان خیر و شر نیست، بلکه گاه تراژدی دقیقا در انتخاب میان شر کمتر و شر بیشتر رخ میدهد؛ جایی که سیاست نه میدان آرمانخواهی، بلکه عرصه مهار شر در جهانی خیرهسر میشود. تراژدی از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که جامعه درمییابد گزینهها محدودند و هر انتخاب بهایی دارد که گاه نه خود، بلکه دیگران باید آن را بپردازند. واقعیت این است که هیچ جامعهای با چند هزار کشته «عادی» نمیماند. هیچ مردمی پس از دیدن مرگ هموطنانشان نمیتوانند آرام بمانند، منطقی سخن بگویند یا بیخشم باشند.
غمِ کشته و مجروحشدن هزاران ایرانی، زخمی نیست که با تسلیت، بیانیه یا محکومکردن خشونت التیام یابد. مسئله فقط فقدان این جانهای عزیز نیست؛ مسئله فرسایش معنایی است که جامعه بر آن ایستاده بود. هنگامی که مرگها انباشته میشوند اما فهم مشترکی از چرایی و پیامد آن شکل نمیگیرد، اندوه از سطح عاطفه عبور میکند و به بحران معنا بدل میشود. ذهنیت تراژیک به معنای بیحسی در برابر رنج نیست؛ تلاشی است برای آنکه درد، جامعه را به نابینایی نکشاند.
در این شرایط، اعلام «ما شکست خوردیم و حرفی برای گفتن نیست»، فضای عمومی را از تحلیل تهی میکند و میدان را به روایتهای سادهساز، رادیکال و خشونتزا واگذار میکند. در همین بستر، متأسفانه گاه از سر سادهانگاری، خشم انباشته، استیصال یا ناامیدی، مداخله خارجی راهی برای بهبود وضعیت پنداشته میشود.
در وضعیت فعلی ایران، آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، «ذهنیت تراژیک» است؛ ذهنیتی که میپذیرد جهان سیاست ساده نیست و بحرانهای بزرگ با راهحلهای پاک، فوری و احساسی پایان نمییابند. این وضعیت صرفا محصول خطاهای مقطعی نیست. تاریخ، جغرافیا، ساختار قدرت، ترسهای انباشته و فشارهای بیرونی، سیاست را به زمینی ناهموار بدل کردهاند؛ زمینی که در آن نیتهای خیر الزاما به نتایج خیر ختم نمیشوند. بزرگترین خطای سیاستورزی در چنین جهانی، سادهسازی واقعیت و دلبستن به راهحلهای فوری و پاک است.
پاسخ به پرسش «چه باید کرد؟» در این لحظه، نه در نسخههای آماده، بلکه در فهم دقیق همین محدودیتها نهفته است. این فهم، به معنای انفعال نیست؛ تغییر نوع کنش است: گذار از سیاست انفجاری به سیاست فرسایشی، از شعار به مراقبت و از رؤیای نجات به مسئولیت بقا. اینکه میان بد و بدتر، مسئولیت انتخاب آگاهانه را بپذیریم؛ و اینکه بهجای فرار به توهم نجات بیرونی یا امیدهای ناگهانی، بر حفظ عقل جمعی، گفتوگوی اجتماعی، مهار خشونت و جلوگیری از فروپاشی معنا تمرکز کنیم. گفتنِ «ما شکست خوردیم» در لحظه ترومای جمعی قابل فهم است، اما وقتی به داوری نهایی بدل میشود، فضای عمومی را از امکان تحلیل، بازسازی و کنش عقلانی تهی میکند. در منطق ذهن تراژیک، نداشتن پیروزی به معنای نداشتن مسئولیت نیست؛ درست برعکس، هرچه امکان پیروزی کمتر میشود، ضرورت اندیشیدن بیشتر میشود. اعلام «شکست» نه نشانه واقعبینی، بلکه نوعی گریز از مسئولیت تاریخی و واگذاری میدان به نیروهایی است که جهان را ساده میکنند؛ در حالی که بزرگترین خطای سیاست در زمان بحران، تسلیمشدن به روایتهای نهایی و پایانبخش است. تاریخ ایران و جهان سرشار از تجربههای بهمراتب سختتر و ویرانگرتر از امروز بوده است؛ از جنگها و فروپاشیها تا اشغال، قحطی، تبعید و نابودی نهادها. بااینحال، آنچه جوامع را از دل این تاریکیها عبور داده، نه پیروزیهای سریع، بلکه امتناع از اعلام پایان بوده است. در منطق درک تراژیک، تراژدی به معنای نداشتن گزینه خوب است، نه نداشتن آینده. ذهن تراژیک میپذیرد که تاریخ، حتی در سختترین دورهها، همواره ظرفیت دگرگونیهای پیشبینیناپذیر را داشته است. در این وضعیت اما انتظار برای مداخله خارجی، بیش از آنکه راهحل سیاسی باشد، نشانه گسست از تجربه تاریخی است. آزادی و ثبات را نمیتوان وارد کرد؛ جامعهای که آیندهاش را به اراده دیگران گره میزند، پیش از نجات، عاملیت خود را از دست میدهد.
از منظر ذهنیت تراژیک، امید بیرونی نه درمان بحران، بلکه تعلیق مسئولیت درونی است. همینجا باید گفت بیانیههایی نیز که از دل رنج و محدودیت با مردم سخن میگویند، ممکن است واجد نیروی عاطفی بالا باشند، اما در منطق ذهن تراژیک، رنج اگرچه محترم است، جای داوری سیاسی را نمیگیرد و قربانیبودن خودبهخود به معنای درستی تحلیل یا حقانیت راهحل نیست. به عبارت دیگر در سیاست، رنج حتی اگر واقعی و عمیق باشد، جایگزین تحلیل و داوری نهادی نمیشود (در این خصوص بهزودی یادداشت جداگانهای خواهم نوشت). نکته نهایی آنکه هیچ جامعهای با واگذاری سرنوشت خود به بیرون یا تسلیم به انرژیهای عاطفی به سامان نرسیده است. آنچه از بیرون تحمیل شود، در درون ریشه نمیدواند؛ و جامعهای که رنج اصلاح درونی را نپذیرد، ناگزیر بهای سنگینتری خواهد پرداخت. جامعهای که هنوز میپرسد، هنوز زنده است؛ حتی اگر پاسخهایش موقت، ناکامل و دردناک باشند. مهم آن است که مردان و زنان این سرزمین، مبارزه برای بقا را با ضرورت انجام کارهای خوب، از خلال گزینههای محدود و ممکن، آشتی دهند.
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.