ترامپ؛ نه دیوانه، نه ناجی
جهان امروز در یکی از پرتنشترین و بیثباتترین مقاطع چند دهه اخیر خود قرار دارد. از جنگ اوکراین و پیامدهای ژئوپلیتیک آن گرفته تا بحران غزه، تشدید رقابت آمریکا و چین، فروپاشی نظم اقتصادی پس از جهانیسازی کلاسیک و بازگشت سیاست قدرت به صحنه روابط بینالملل، همگی نشاندهنده گذار از نظمی قدیمی به وضعیتی نامطمئن و پرمخاطرهاند.
جهان امروز در یکی از پرتنشترین و بیثباتترین مقاطع چند دهه اخیر خود قرار دارد. از جنگ اوکراین و پیامدهای ژئوپلیتیک آن گرفته تا بحران غزه، تشدید رقابت آمریکا و چین، فروپاشی نظم اقتصادی پس از جهانیسازی کلاسیک و بازگشت سیاست قدرت به صحنه روابط بینالملل، همگی نشاندهنده گذار از نظمی قدیمی به وضعیتی نامطمئن و پرمخاطرهاند.
در این میان، ایران نیز در موقعیتی بسیار خطیر قرار گرفته است؛ فشارهای اقتصادی، تحریمهای چندلایه، بنبستهای سیاست خارجی، نارضایتیهای داخلی و تضعیف چشمانداز توسعه، جامعه را در برابر ابهام و پرسشهای اساسی قرار داده است: راه برونرفت چیست و نقش بازیگران خارجی تا چه اندازه میتواند تعیینکننده باشد؟ در چنین فضایی، بازگشت دونالد ترامپ به مرکز سیاست آمریکا بار دیگر بحثها، امیدها و توهمهایی را در بخشی از افکار عمومی برانگیخته است. برای برخی، ترامپ سیاستمداری «غیرقابل پیشبینی» و حتی «دیوانه» است که با تصمیمهای جنونآمیز خود جهان را به لبه پرتگاه میبرد؛ از ادعاهایش درباره کانال پاناما و گرینلند گرفته تا رویکرد تهاجمیاش نسبت به اوکراین، حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل در غزه، فشار حداکثری بر ونزوئلا و ایران و بیاعتنایی آشکار به قوانین و نهادهای بینالمللی.
در مقابل، گروهی دیگر -بهویژه در خارج از ایران- او و سیاستهای جنگطلبانهاش را بهعنوان «ناجی خارجی» مینگرند؛ فردی که با برهمزدن نظم مستقر میتواند زمینه تغییر، فروپاشی یا اصلاح ساختارهای سیاسی به بنبست رسیده و نامطلوب را فراهم کند. این یادداشت در پی آن است که نشان دهد هر دو برداشت، سادهانگارانه و گمراهکننده هستند. ترامپ نه یک فرد یا سیاستمداری دیوانه و فاقد پشتوانه است و نه اساسا به دنبال نجات ملت و توسعه کشور دیگری است. او نماینده دیدگاهی ریشهدار در تاریخ سیاسی آمریکا و محصول همکاری جدید ساختار کنونی نظام سرمایهداری جهانی است.
رفتارها و تصمیمهایش، هرچند در ظاهر آشفته، متناقض و حتی شوکآور به نظر میرسند، اما در چارچوب منافع مشخص اقتصادی، طبقاتی و ژئوپلیتیکی معنا پیدا میکنند. فهم این واقعیت، بهویژه برای جامعه ایران، ضرورتی حیاتی دارد.
ترامپ بهمثابه تداوم یک سنت تاریخی در آمریکا
برای درک پدیده ترامپ، باید او را نه یک استثنا، بلکه ترکیبی از چند سنت و چهره مهم و مکتب سیاسی در تاریخ سیاسی ایالات متحده دانست. از این منظر، ترامپ را میتوان آمیزهای از سه رئیسجمهور و متفکر کلیدی آمریکا دانست: ۱-جیمز مونرو، ۲- اندرو جکسون و ۳- الکساندر همیلتون. نخست، در حوزه سیاست خارجی و نگاه به جهان، ترامپ بهشدت تحت تأثیر دکترین مونرو است. دکترین مونرو در اوایل قرن نوزدهم اعلام میکرد قاره آمریکا حوزه نفوذ انحصاری ایالات متحده است و قدرتهای خارجی (استعمارگران اروپایی) آن زمان نباید در آن مداخله کنند. ترامپ این منطق را با زبانی خشنتر و امروزیتر بازتولید میکند: از تأکید بر کنترل مرزها و مقابله با مهاجرت گرفته تا فشار بر مکزیک، ونزوئلا، پاناما و حتی کانادا. ادعاهای او درباره کانال پاناما یا نگاه ابزاریاش به گرینلند، در همین چارچوب قابل فهم است: آمریکا حق دارد هر نقطه راهبردی در نیمکره غربی و حتی فراتر از آن را در خدمت منافع خود تعریف کند. دوم، در سیاست داخلی و شیوه تعامل با جامعه آمریکا، ترامپ وارث سنت اندرو جکسون است؛ رئیسجمهوری پوپولیست که با زبان عوامانه، حمله به نخبگان، بیاعتمادی به نهادهای رسمی و تحریک احساسات تودهای قدرت گرفت.
ترامپ نیز با تحقیر رسانهها، نخبگان دانشگاهی، بوروکراسی دولتی و حتی بخشهایی از حاکمیت، خود را «صدای مردم واقعی آمریکا» معرفی میکند. زبان ساده، گاه توهینآمیز و هیجانی او، نه نشانه بیفکری، بلکه ابزاری آگاهانه برای بسیج پایگاه اجتماعی خشمگین و ناامید از نظم لیبرال موجود است. سوم، در حوزه اقتصاد و تجارت، ترامپ بیش از هر چیز به میراث فکری الکساندر همیلتون نزدیک است. همیلتون مدافع دولت قدرتمند، حمایتگرایی اقتصادی و استفاده از تعرفهها برای تقویت تولید داخلی بود. سیاستهای تجاری ترامپ -از جنگ تعرفهای با چین تا فشار بر اتحادیه اروپا و حتی متحدان سنتی آمریکا- دقیقا در همین چارچوب قرار میگیرد. او تجارت آزاد را نه یک اصل اخلاقی یا جهانی، بلکه ابزاری برای کسب «حداکثر سود» در موازنه قدرت اقتصادی میداند. اما پشت این رویکرد، ائتلافی قدرتمند از حامیان اقتصادی و سیاسی قرار دارد. زیر پرچم شعار «ماگا» (آمریکا را دوباره عظیم کنیم)، جریانی از ائتلاف نئومرکانتیلیستها و آنچه برخی آن را «تکنوفئودالها» مینامند، صف کشیدهاند: غولهای فناوری و سرمایه مانند تسلا، آمازون، مایکروسافت، گوگل و شبکههای مالی و صنعتی وابسته به آنها. این گروهها خواهان دولت مقتدر و قدرتمند در سطح جهانی هستند تا با قدرت نظامی حمایت کامل از منافع شرکتهای آمریکایی را تأمین کرده و در عین حال، حداقل مالیات و حداقل محدودیتهای قانونی در داخل بپردازند. ترامپ، با منش پوپولیستی، گاه سادهلوحانه و خودشیفته، در عمل دقیقا در راستای منافع این ائتلاف حرکت کرده است. بنابراین، هرچند رفتار او برای بسیاری «عجیب» یا «دیوانهوار» جلوه میکند، اما این رفتارها هدفمند و معنادارند و در نهایت با نام «منافع ملی آمریکا» توجیه میشوند؛ منافعی که بیش از آنکه ملی به معنای عام باشند، منافع طبقات و شرکتهای خاصاند.
چرا ترامپ نمیتواند ناجی هیچ ملتی باشد؟
با اتکا به آنچه گفته شد، میتوان بهروشنی دریافت که ترامپ هیچ تعهد واقعی به آزادی، دموکراسی یا حقوق بشر -چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی- ندارد. او نهتنها نسبت به کشورهای جنوب جهانی و در حال توسعه بیاعتناست، بلکه حتی به کشورهایی با اقتصادهای متوسط و پیشرفته نیز صرفا از منظر سود و زیان اقتصادی مینگرد. نمونههای بارز آن، برخورد او با کانادا، اتحادیه اروپا، ژاپن و کره جنوبی است؛ کشورهایی که سالها متحدان استراتژیک آمریکا بودهاند، اما در نگاه ترامپ چیزی جز «شرکای بدهکار» نیستند.
در سیاست خارجی ترامپ، هیچ جایگاهی برای همکاری بلندمدت، توسعه پایدار یا ثبات سیاسی به نفع ملتها وجود ندارد. آنچه اهمیت دارد، تملک منابع انرژی، دسترسی به معادن پایه، کنترل مسیرهای راهبردی و تضمین برتری شرکتهای آمریکایی است. از این منظر، فشار بر ایران، ونزوئلا یا حتی کشورهای آفریقایی، نه با هدف «آزادی ملتها»، بلکه برای بازتوزیع منابع و قدرت به نفع سرمایه آمریکایی انجام میشود. نکته مهم دیگر آن است که ترامپ همواره منتقد مداخلات پیشین دولتهای آمریکا بوده است؛ اما نه از موضع اخلاقی یا ضدجنگ، بلکه از منظر هزینه-فایده. او معتقد است آمریکا نباید برای «دیگران» هزینه کند، مگر آنکه سودی مستقیم، سریع و ملموس دریافت کند. این نگاه، هرگونه تصور از ترامپ به عنوان «همکار استراتژیک و حتی تاکتیکی» یا «ناجی خارجی» را بیپایه میکند.
دلبستن به چنین شخصیتی، خطایی راهبردی است. از شیوه عمل و مداخله او در ونزوئلا واضح است که ترامپ نه به اصلاح دموکراتیک علاقهمند است و نه به توسعه یک کشور و نه به بهبود معیشت مردم. در بهترین حالت، یک ابزار چانهزنی و یک کارت فشار در بازی بزرگتر او با چین، روسیه و نظم جهانی است و در بدترین حالت، صرفا منبع تهدید، فشار و معامله خواهد بود. ترامپ نه دیوانهای بیمنطق است که جهان را تصادفی به آشوب کشیده و نه قهرمان بالقوهای که برای نجات ملتها ظهور کرده؛ او محصول تطور تاریخ سرمایهداری، ساختار و منافع نظام قدرت در آمریکاست، نظامی که در دوره افول هژمونی، خشنتر، عریانتر و سودمحورتر از گذشته عمل میکند.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.