گفتوگو با امل نبهانی مترجم پنجگانه درخشان عبدالرحمن منیف، اقتصاددان و نویسنده مشهور عرب
وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه
زخم نفت، مدرنیزاسیون تحمیلی، راندهشدن مردم از جغرافیای زیستشان و تبدیل حافظه جمعی به میدان مقاومت. جلد اول «شهرهای نمک»، یعنی «سرگردانی»، در نسخه فارسی با ترجمه امل نبهانی منتشر شده و آن را میتوان رمانی درباره پیدایش نفت در شبهجزیره عربستان و دگرگونی روستاها و بادیهها معرفی کرد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
زخم نفت، مدرنیزاسیون تحمیلی، راندهشدن مردم از جغرافیای زیستشان و تبدیل حافظه جمعی به میدان مقاومت. جلد اول «شهرهای نمک»، یعنی «سرگردانی»، در نسخه فارسی با ترجمه امل نبهانی منتشر شده و آن را میتوان رمانی درباره پیدایش نفت در شبهجزیره عربستان و دگرگونی روستاها و بادیهها معرفی کرد. متن عربی کتاب نخستین بار در ۱۹۸۴ در بیروت منتشر شد و ترجمه انگلیسی پیتر تروکس در ۱۹۸۷-۱۹۸۹ در دسترس خوانندگان انگلیسیزبان قرار گرفت. نبهانی از حیث هویت حرفهای، فقط مترجم این رمان نیست؛ او مترجمی است که پیشتر برای ترجمه «فرانکشتاین در بغداد» احمد سعداوی به فارسی در جایزه شیخ حمد، در بخش ترجمه از عربی به فارسی، رتبه سوم گرفته است. نبهانی متولد ۱۳۵۳ در اهواز است و زبان فرانسه را در دانشگاه شهید چمران اهواز و علامه طباطبایی تهران خوانده است. منیف اقتصاددان نفت بود، در صنعت نفت کار کرده بود، با حکومتهای استبدادی و سلطنتی درگیر بود، تابعیت سعودیاش را از دست داد و بهخصوص از این رنج میبرد که نفت بهجای ساخت آینده، به ابزار تداوم سلطه، استبداد و وابستگی بدل شد. «شهرهای نمک» مرثیه سادهای برای گذشته نیست؛ منیف دشمن مدرنیته نیست، بلکه با صورت منحرف، خشونتبار و رانتی مدرنسازی در شبهجزیره عربستان درگیر است. «شهرهای نمک» رمانی است درباره لحظهای که جهان قدیم، بیآنکه مجال فهمیدن داشته باشد، زیر چرخهای جهان جدید له میشود. عبدالرحمن منیف در این اثر، نفت را نه صرفا مادهای سیاه در اعماق زمین، بلکه نیرویی تاریخی میبیند که میتواند زبان، مکان، خانواده، قدرت، بدن، خاطره و حتی خیال مردم را دگرگون کند. در «سرگردانی»، نخستین جلد این پنجگانه، وادی العیون فقط یک مکان نیست؛ حافظه جمعی است، آب است، درخت است، راه کاروان است و در نهایت میدان نخستین مقاومت در برابر نظمی است که با وعده رفاه میآید اما با کوچ، ترس، تملک و فراموشی پیش میرود. با امل نبهانی، مترجم ایرانی این اثر، درباره دشواری ترجمه منیف، نسبت ادبیات با استبداد، معنای نفت در جهان عرب و این پرسش گفتوگو میکنیم که آیا رمان میتواند در برابر فراموشی تاریخی بایستد؛ و اگر میتواند، مترجم چه نقشی در انتقال این مقاومت از زبانی به زبان دیگر دارد؟ و البته موضوع مهمتر محتوای کتاب و مسئلهای است که بر آن دست گذاشته است؛ مسئلهای که محمدعلی موحد نیز در شب اخیر بخارا به آن اشاره کرد و گفت: «خواب آشفته نفت همچنان ادامه دارد و تا زمانی که برای نفت آلترناتیوی پیدا نشود، این گرفتاری با ما خواهد بود». این ما فقط ایران نیست و شامل کل خاورمیانه میشود.
شما متولد اهواز هستید؛ شهری که خود در مرز زبانها، قومیتها، خاطره نفت، جنگ، رود و جنوب ایستاده است. وقتی سراغ «شهرهای نمک» رفتید، چه چیزی از تجربه زیسته اهواز به فهم شما از جهان منیف کمک کرد؟
اهواز یک موقعیت جغرافیایی صرف نیست؛ یک خاستگاه معرفتی است برای هرکسی که میخواهد پدیده نفت و پیامدهای زیستی آن را درک کند. وقتی شما در اهواز بزرگ میشوید، با یک دوگانگی ساختاری ملموس زندگی میکنید؛ از یک سو رودخانه، نخلستانها، زیست سنتی و پیوند تاریخی مردم با آب و خاک را دارید و از سوی دیگر، هجوم ناگهانی صنعت، لولههای عظیم نفت، فنسها و کمپهای شرکتی که فضا را به دوپاره خودی و بیگانه تقسیم کردهاند. وقتی خواندن «شهرهای نمک» را شروع کردم، اتمسفر «حرّان» یا فرایند تصرف و دگرگونی «وادی العیون» برای من یک کشف داستانی صرف نبود، بلکه بازخوانی خلاقانه همان تصاویری بود که در خوزستان دیده بودم. منیف در رمان خود از گسستی حرف میزند که با ورود متهها و بولدوزرها به بادیه رخ میدهد؛ یعنی لحظهای که جغرافیا هویت بومیاش را از دست میدهد و به منطقه صنعتی تحت کنترل کمپانی تبدیل میشود. تجربه زیستهام در اهواز به من این امکان را داد که «زبان فضا» را در کار منیف بفهمم. متوجه بودم که دردهای کارگر بومی راندهشده به حاشیه کمپ چه ماهیتی دارد؛ چراکه ما هم در جنوب با همین پدیده «توسعه تحمیلی و نامتوازن» و حاشیهنشینی ناشی از آن روبهرو بودهایم. در واقع، زیستن در اهواز به من چشماندازی داد تا ترجمهام از منیف، یک برگردان واژگانی خشک نباشد، بلکه انتقال وفادارانه تجربه زیستن در سایه غول نفت باشد.
تحصیلات دانشگاهی شما در زبان فرانسه بوده، اما نام شما برای مخاطب فارسی با ترجمه ادبیات عرب گره خورده است. این مسیر از فرانسه به عربی، از دانشگاه به ترجمه و از ترجمههای معاصر عربی به منیف چگونه شکل گرفت؟
شاید در نگاه اول این یک چرخش ناگهانی به نظر برسد، اما در واقع نوعی همافزایی فرهنگی بود. زبان فرانسه به من آموخت که چطور به ساختار زبان، فرم رمان و نظریههای ادبی مدرن نگاه کنم. فرانسه ذهن من را در تحلیل متن صیقل داد. اما زبان عربی، زبان مادری، زبان عاطفه و زیست بومی من بود. جذابیت ادبیات معاصر عرب برای من در این است که این ادبیات، نبض تپنده خاورمیانه است؛ منطقهای سرشار از قصههای ناگفته، درامهای خونین و در عین حال انسانیترین پیوندها. وقتی دیدم این هیبت بزرگ ادبی چقدر در ایران ناشناخته مانده یا گاه با عینکهای تقلیلگرایانه به آن نگاه میشود، احساس کردم میتوانم پل رابط شوم. حرکت از کارهای مدرنی مثل سعداوی به سمت کلاسیک سنگینی همچون منیف، روندی طبیعی برای عمیقترشدن در این مسیر بود.
پیشتر با ترجمه «فرانکشتاین در بغداد» شناخته شدید و همان ترجمه برای شما جایگاه بینالمللی هم آورد. وقتی بعد از احمد سعداوی سراغ عبدالرحمن منیف رفتید، احساس کردید از ادبیات پساجنگ و هیولای شهری بغداد وارد کدام قلمرو تازه شدهاید؟
در «فرانکشتاین در بغداد»، ما با یک فروپاشی ثانویه و شهری روبهرو هستیم؛ هیولایی ساختهشده از اعضای بدن قربانیان جنگ که در کوچهپسکوچههای بغداد اشغالشده پرسه میزند. آنجا فضا، فضای جنون، وحشت شهری و ازهمگسیختگی پس از آوار است. اما با ورود به جهان عبدالرحمن منیف، گویی به سرچشمه رفتم. از هیولای پساجنگ بغداد، به نقطهای برگشتم که اولین خشتهای این هیولا گذاشته شد: لحظه ورود مته و بولدوزر به بادیه، لحظه گسست اولیه. جهان منیف، قلمرو حماسه بادیه است که در آستانه بلعیدهشدن توسط مدرنیته تحمیلی قرار دارد. اگر در کار سعداوی با «انفجار و ترکش» روبهرو هستیم، در کار منیف با «فرسایش تدریجی و ریشهکنشدن درختان» طرفیم. از آشوب یک کلانشهر زخمی به سکوت سنگین بادیهای رفتم که قرار بود زیر چکمههای نفت به سنگ و سیمان تبدیل شود. این حرکت، حرکت از معلول به علت بود.
ترجمه «شهرهای نمک» از آن پروژههایی است که مترجم را سالها با خود درگیر میکند. اولین مواجهه شما با منیف چه زمانی بود؟ خواندن او برایتان دشوار نبود، بهخصوص این اثر؟
اولین مواجهه من با منیف به سالها پیش برمیگردد، این رمان را سالها پیش خوانده بودم، اما ترجمهاش پیشنهاد یکی از دوستان بود؛ یعنی دقیقا زمانی که در جستوجوی ریشههای رماننویسی نوین عربی بودم. همیشه نام «مدن الملح» بهعنوان یک سد نفوذناپذیر مطرح بود. خواندن منیف به زبان اصلی، ساده نیست؛ نه بهخاطر پیچیدگیهای فلسفی خودخواسته، بلکه به خاطر «چگالی بالای کلمات». زبان او مثل خاک بادیه، پربار، زبر، چسبنده و عمیق است. وقتی برای اولین بار «التّیه» (سرگردانی) را خواندم، احساس غرقشدگی در یک بیابان بیپایان به من دست داد. نثر او تعجیلی برای رسیدن به گرهگشایی ندارد؛ او با صبوری یک مرد بادیهنشین توصیف میکند. دشواری کار با منیف در این است که شما باید ریتم کند، صبور و در عین حال پرصلابت او را در فارسی بازآفرینی کنید. واقعا هم خواندنش یک چالش بزرگ بود و ترجمهاش یک ریاضت ادبی، اما همین چالش بود که مرا شیفته این اثر کرد.
در ترجمه این رمان، شما فقط با عربی معیار روبهرو نیستید؛ با لهجه، فرهنگ بادیه، ضربالمثل، لحن قبیلهای، اصطلاحات دینی، مناسبات کاروانی و جهان شفاهی سروکار دارید. برای فارسیکردن این لایهها چه راهبردی داشتید؟
این بزرگترین چالش من بود. اگر زبان منیف را به یک فارسی رسمی و منجمد دانشگاهی ترجمه میکردم، روح بادیه در آن میمرد. اگر هم بیش از حد به سمت عامیانهنویسی یا استفاده از لهجههای محلی ایرانی میرفتم، هویت عربی کار آسیب میدید. راهبرد من ایجاد یک «فارسی اقلیمی و تنومند» بود؛ نثری که واژههایش عطر خاک، باد و چوب بدهند. تلاش کردم برای اصطلاحات بادیهنشینان، معادلهایی در فارسی پیدا کنم که در عین روانبودن، غریبزدایی نکنند؛ یعنی مخاطب فارسیزبان حس کند که با آدمهایی از جنس کویر و آفتاب طرف است، اما زبان آنها برایش بیگانه نباشد.
پیتر تروکس، مترجم انگلیسی، در یادداشت خود تأکید کرده که برای دقت ترجمه، مشورت درباره لهجههای عربی برایش حیاتی بوده است. شما در ترجمه فارسی با مسئله لهجهها، اسمها، دعاها، دشنامها و اصطلاحات بومی چگونه برخورد کردید؟
تروکس از بیرون به این جغرافیا نگاه میکرد و طبیعتا نیاز به راهنما داشت. برای من، بهعنوان کسی که با این زبان به دنیا آمده، رشد کرده و با این بافت زبانی و فرهنگی زیسته، بسیاری از این دعاها، دشنامها و اصطلاحات غریبه نبودند. لحن نفرینها، تعارفات بادیهنشینان و سوگندهایشان در فرهنگ شفاهی جنوب نیز طنین مشابهی دارد. با این حال، کار علمی و دقیق نیازمند تطبیق مستمر بود. در مواردی که اصطلاحات بسیار خاص نجد یا بادیههای شبهجزیره به کار رفته بود، به واژهنامههای تخصصی رجوع میکردم. درباره دشنامها و دعاها، تلاش کردم آنها را به صورت تحتاللفظی مرده ترجمه نکنم، بلکه کارکرد عاطفیشان را منتقل کنم؛ یعنی اگر دعایی قرار است حس صمیمیت ایجاد کند یا دشنامی قرار است عمق کینه را نشان دهد، معادل فارسیاش هم همان حس را برانگیزد.
بسیاری از مترجمان وقتی با یک کلاسیک بزرگ روبهرو میشوند، میان «وفاداری به متن» و «خواندنیکردن متن» گرفتار میشوند. برای شما چگونه بود؟
این دوقطبی همیشه وجود دارد، اما من فکر میکنم وفاداری واقعی به یک شاهکار ادبی، در ترجمه واژه به واژه نیست، بلکه در «وفاداری به لحن، اتمسفر و وفاداری به تجربه حسی نویسنده» است. اگر به تکتک واژههای منیف وفادار میماندم اما خروجی کار نثری الکن و خستهکننده میشد که خواننده فارسی پس از 10 صفحه آن را رها کند، در واقع به منیف خیانت کرده بودم. تلاش من این بود که متنی خواندنی و روان ارائه دهم، اما این روانبودن به قیمت اهلیکردن یا سادهسازی نثر سرکش منیف تمام نشود. سعی کردم سختیها و ناهمواریهای نثر او را حفظ کنم تا مخاطب فارسیزبان همان سنگینی و ابهتی را حس کند که یک خواننده عربزبان در مواجهه با متن اصلی تجربه میکند.
در معرفیهای فارسی، گاهی از واقعگرایی جادویی و اسطوره در کار منیف سخن رفته، در حالی که برخی منابع انگلیسی اثر را به طبیعتگرایی و رئالیسم اجتماعی نزدیک میدانند. شما بهعنوان مترجم، نثر منیف را بیشتر در کدام سنت ادبی میگذارید؟
به نظرم تقلیلدادن کار منیف به یکی از این مکاتب، نادیدهگرفتن کلیت آن است. کار منیف یک «رئالیسم زمخت و تنومند» است که بهناچار در اتمسفر بادیه با اسطوره و باورهای جمعی گره میخورد. وقتی شما در بیابانی زندگی میکنید که مرز میان وهم و واقعیت در گرمای سوزان ظهر آن اقلیم گم میشود، «جادو» بخشی از واقعیت روزمره شماست، نه یک صنعت ادبی خودخواسته برای تزیین داستان. بنابراین، جنبههای ماوراءطبیعی داستان برخاسته از ذهنیت بادیهنشینان است، نه تقلیدی از رئالیسم جادویی آمریکای لاتین. من کار او را یک «رئالیسم بومی و اقلیمی» میدانم که بهشدت به خاک، طبیعت و روابط مادی تولید (نفت و کار) وفادار است، اما همزمان روان جمعی آدمهای بادیه را که با اسطورهها عجین است، بازتاب میدهد.
کدام بخش رمان در ترجمه بیش از همه شما را فرسوده کرد؛ نه از نظر حجم، بلکه از نظر عاطفی، همسرنوشتی؟
بخش مربوط به ریشهکنکردن درختان وادی العیون و ویرانی خانهها عمیقا مرا از پا انداخت. توصیف منیف از بولدوزرهایی که مثل دیوهای آهنی به نخلستانها هجوم میبرند و صدای ناله درختانی که زیر چرخهای آنها خرد میشوند، فراتر از یک توصیف ساده بود. من موقع ترجمه این بخشها، نهفقط بهعنوان مترجم، بلکه بهعنوان کسی که شاهد تغییرات ناگهانی و تخریبهای اقلیمی در جنوب بوده، گریه کردم. آن حس ناتوانی بومیان در برابر قدرتی که هیچ فهمی از قداست خاک و درخت ندارد، یک فرسایش عاطفی واقعی برایم بود. تنهایی متعب الهذال، رنج کارگرها و مرگ دو سه شخصیت اصلی رمان واقعا برایم دردناک بود.
اگر بخواهید یک فراز از کتاب را برایمان انتخاب کنید کدام بخش است و چرا؟
فرازی که در آن «متعب الهذال» روی تپهای ایستاده و به وادیِ ویرانشده نگاه میکند و متوجه میشود جهانش برای همیشه از دست رفته است. او نه شیون میکند و نه شعار میدهد؛ فقط در سکوت ناپدید میشود. این ناپدیدشدن، قویترین شکل اعتراض است. این صحنه برای من نمادِ حقیقتِ خاورمیانه است؛ مردمی که زیر چرخدندههای توسعه دستوری له میشوند و تماشاچیِ غارتِ خاطرات خود هستند.
شما در ترجمه ادبیات عربی معاصر، از محفوظ و سعداوی تا منیف، با جهانهایی روبهرو شدهاید که به فارسیزبانان نزدیکاند اما اغلب ناشناخته ماندهاند. فکر میکنید ترجمه عربی به فارسی امروز چه خلأیی را در ذهن فرهنگی ما پر میکند؟
ما سالهاست که خاورمیانه را از عینک رسانههای غربی یا تحلیلهای سیاسیِ خشک دیدهایم. همسایگانمان را از طریق خبرِ انفجارها، قیمت نفت و جنگها میشناسیم، نه از طریق روح، تخیل و ادبیاتشان. این یک نابینایی فرهنگی بزرگ است. ترجمه ادبیات عرب به فارسی، این خلأ بزرگ یعنی «فقدان شناخت همدلانه» را پر میکند. ما متوجه میشویم که دردهایمان چقدر مشترک است؛ تروماهای تاریخیمان چقدر به هم شبیهاند و استبداد، نفت و تجدد تحمیلی چگونه زندگیهامان را به یک شکل شخم زده است. این ترجمهها به ما کمک میکنند تا بفهمیم در این جغرافیا تنها نیستیم و همسرنوشتیم. رمان، روح یک ملت است و تا رمانهای همسایگانمان را نخوانیم، آنها را نخواهیم شناخت.
اگر قرار باشد مخاطب ایرانی شما را نهفقط بهعنوان «مترجم یک کتاب»، بلکه بهعنوان مترجمی با پروژه فکری بشناسد، آن پروژه چیست؟
پروژه فکری من «روایت رنجها، مقاومتها و مسخشدگی خاورمیانه از طریق کلمات» است. من به دنبال آثاری هستم که دست روی نقاط حساس تاریخی ما میگذارند؛ آثاری که از هویت غارتشده، از هیولاهای پساجنگ و از شهرهای سستی که روی نفت بنا شدهاند میگویند. امید دارم بتوانم با ترجمه، این صدا را به گوش مخاطب برسانم که خاورمیانه فقط یک منطقه جغرافیایی یا یک منبع انرژی نیست بلکه بستر یکی از عمیقترین تجربیات حیات انسانی در مواجهه با مدرنیته، استعمار و استبداد است.
برای خواننده فارسی، عبدالرحمن منیف هنوز آنقدر که باید شناختهشده نیست. شما اگر بخواهید در چند جمله او را معرفی کنید، منیف را بیشتر چه میدانید: رماننویس، اقتصاددان نفت، تبعیدی سیاسی، منتقد استبداد، یا تاریخنگار ادبی شبهجزیره؟
منیف همه اینهاست، اما اگر بخواهم او را در یک عبارت خلاصه کنم، او «وجدانِ بیدار و تبعیدیِ خاورمیانه» بود؛ کسی بود که با ابزار رمان، جراحی بزرگی روی پیکره بیمار شبهجزیره انجام داد. اقتصاد به او تحلیل علمیِ نفت را داد، تبعید به او فاصله عاطفی لازم برای دیدن کل ماجرا را بخشید و رماننویسی به او جادوی کلمات را داد تا این دانشها را به یک حماسه انسانی تبدیل کند. منیف تاریخنگاری بود که بهجای ثبت وقایع رسمی سلاطین، تاریخِ تن و جانِ مردم عادی را نوشت.
منیف دکترای اقتصاد نفت داشت و در ساختارهای نفتی هم کار کرده بود، اما بعدها یکی از مهمترین رمانهای ضد رانت، ضد استبداد و ضد غارت نفت را نوشت. این دوگانگی، یعنی شناخت درونی از نفت و نقد ادبی نفت، را چگونه میبینید؟ بهخصوص که روشنفکران و ادیبان ایرانی بسیاری نیز اینگونه بود خود در دل نفت زیستن و بودند و بعد بهنوعی به ضد آن یا ضد مدل مواجهه و بهرهبرداری از آن بدل شدند؟
این دوگانگی نیست؛ این تکامل و آگاهی است. کسی که درون ماشین غولپیکر نفت کار کرده باشد، دندانههای چرخدندههای آن را بهتر میشناسد. منیف وقتی از بالا و از منظر اقتصاد سیاسی به نفت نگاه کرد و همزمان در میدان کار با کارگران دمخور شد، فهمید که نفت چگونه روابط انسانی را مسخ میکند. این تجربه شبیه به تجربه نویسندگان جنوب ماست؛ کسانی که خود کارمند شرکت نفت بودند اما بعدها به بزرگترین منتقدانِ فرهنگ شرکتی و غارتِ ملازم با آن تبدیل شدند. نفت ابتدا با وعده «آبادانی» میآید، اما وقتی وارد ساختار سیاسی میشود، به ابزار بقای استبداد بدل میگردد. منیف چون این فرایند را از نزدیک دیده بود، توانست بدون شعارزدگی، مکانیزمِ دقیقِ این ویرانی را به تصویر بکشد.
پیتر تروکس نوشته که نفت و سیاست سراسر زندگی منیف را پر کرده بود و او با سلطنتها و دیکتاتوریهای نفتی سر سازگاری نداشت. به نظر شما دانستن این زندگینامه، خواندن «شهرهای نمک» را عوض میکند یا رمان بدون دانستن زندگی منیف هم کار خودش را میکند؟
رمان به خودی خود یک کل منسجم و قدرتمند است و بدون دانستن بیوگرافی منیف هم اثر خودش را روی خواننده میگذارد. عظمت ادبی «شهرهای نمک» در این است که از یک بیوگرافی شخصی یا یک گزارش فراتر میرود. اما دانستن زندگینامه منیف، یعنی لغو تابعیت او، آوارگیاش میان بغداد، بیروت، دمشق و پاریس، به خواننده کمک میکند بفهمد که پشت هر خط این کتاب، چه هزینه سنگین شخصی پرداخت شده است. این آگاهی، یک لایه احترام و درک عمیقتر تاریخی به خوانش رمان اضافه میکند.
منابع عربی میگویند مدن الملح در کشورهای خلیج ممنوع شد و تابعیت سعودی منیف نیز از او گرفته شد؛ چون رمان را تحریککننده علیه ساختار قدرت میدیدند. چرا یک رمان میتواند برای قدرت سیاسی اینقدر خطرناک باشد؟
قدرتهای استبدادی همیشه میخواهند تاریخ را خودشان روایت کنند؛ روایتی خطی، حماسی و دروغین از پیشرفت و عظمت حاکمان. رمانِ خوب، این انحصار روایت را میشکند. منیف در «شهرهای نمک» نشان میدهد که این پادشاهیها و ثروتها نه حاصل تدبیر شیوخ، بلکه حاصل یک معامله استعماری و لگدمالکردن حقوق مردم بومی است. وقتی رمان صدای کارگری را که زیر آفتاب میسوزد و تحقیر میشود ثبت میکند، در واقع سند محکومیت حاکمان را امضا میکند. رمان خطرناک است چون «حافظه» میسازد و استبداد برای بقا، نیاز به «فراموشی عمومی» دارد.
خود منیف گفته بود باید درباره نفت و صحرا حرف زده میشد، چون این دو موضوع در دورهای تاریخی سرنوشت منطقه را تغییر دادند. در نگاه شما، دغدغه اصلی او از نوشتن شهرهای نمک چه بود: افشای نفت، ثبت تاریخ، دفاع از مردم، یا ساختن حافظهای در برابر فراموشی؟
همه اینها زنجیروار به هم متصل هستند، اما هدف نهایی او «ساختن حافظهای در برابر فراموشی» بود. صحرا تا پیش از نفت، نظم، فرهنگ و شأن خود را داشت؛ نفت آمد و آن نظم را نابود کرد بیآنکه نظمی انسانیتر جایگزینش کند. منیف میدید که شهرهای سستِ نمکی دارند روی خون و خاطره بیابان ساخته میشوند و نسلهای بعدی شاید هرگز به یاد نیاورند که زیر این بتنها و برجها، چه کسانی با چه شرافتی زندگی میکردند. او میخواست نگذارد سیمانِ مدرنیته نفتمحور، چهره واقعی تاریخ را بپوشاند.
در منابع عربی، منیف گاهی «ثائر روائی» یا نویسندهای خوانده میشود که رمان را به ابزار مقاومت تبدیل کرد. اما رمان او شعار نمیدهد. این تفاوت را چطور توضیح میدهید؟ ادبیات چگونه با استبداد مقابله میکند بیآنکه به بیانیه حزبی تبدیل شود؟
تفاوت نویسنده بزرگ با نویسنده حزبی در همینجاست. بیانیه حزبی احکام صادر میکند، اما رمانِ منیف «تجربه زیسته» خلق میکند. منیف به جای اینکه بگوید «امپریالیسم بد است»، به ما نشان میدهد که وقتی یک آمریکایی با نقشهاش وارد وادی میشود، سگهای ده چطور پارس میکنند و زنان چطور نوزادانشان را در آغوش میکشند. او با تمرکز روی جزئیاتِ حسی، زندگی، بوها، طعمها و روابط انسانی، مقاومت را به تصویر میکشد. ادبیات با «شخصیتپردازی عمیق و زنده نگهداشتن جزئیات» با استبداد مبارزه میکند، نه با شعارهای تاریخمصرفدار.
در جهان منیف، استبداد فقط در قصر و اداره نیست؛ در قرارداد نفتی، پلیس، کمپانی، زبان تحقیر، خرید زمین، تقسیم فضا، و حتی در شکل جدید شهرسازی هم حضور دارد. آیا این همان چیزی است که امروز میتوانیم آن را «استبداد زیرساختی» بنامیم؟
دقیقا همینطور است. منیف نابغه درک این نوع استبداد بود و به ما نشان میدهد که استبداد مدرن نیازی ندارد همیشه با شلاق بیاید؛ او با جادهکشی، با دیوارهای کمپانی، با سیمخاردارها، و با تغییر کاربری زمینهای عمومی به املاک خصوصی میآید. این شکلی از اعمال قدرت است که جغرافیا و فضا را بهگونهای طراحی میکند که مردم عادی خودبهخود حاشیهنشین و مطیع شوند. این استبدادِ پنهان در بتن و نقشه، بهمراتب ماندگارتر و خطرناکتر از استبداد فردی است.
اینطور که تصور میشود منیف ضد مدرنیته نبود؛ مسئله او مدرنیزاسیون تحمیلی، شرکتمحور و بیعدالتی بود. شما این ظرافت را در کجای رمان میبینید؟
منیف اقتصاددانی مدرن بود و ارزش ابزار نوین را میدانست. مخالفت او با مدرنیته نبود، بلکه با «مسخ انسانیت» به اسم پیشرفت بود. این ظرافت را در صحنههایی میبینیم که مردم از ابزارهای جدید شگفتزده میشوند؛ آنها در ابتدا با ابزار دشمنی ندارند، بلکه با رابطهای که این ابزارها بین انسانها ایجاد میکنند (رابطه ارباب و بنده، کمپانی و کارگر ارزان) مشکل دارند. منیف نشان میدهد که چگونه جادهها نه برای وصلکردن انسانها، بلکه برای سرعتبخشیدن به غارت منابع کشیده میشوند.
عنوان «شهرهای نمک» خود به شکنندگی شهرهایی اشاره دارد که ناگهان با ثروت نفتی برپا میشوند اما پایدار نیستند. در یکی از گفتارهای منیف، شهرهای نمک شهرهاییاند که بر تراکم تاریخی و طبیعی بنا نشدهاند، بلکه مثل بادکنک حاصل انفجار ثروت ناگهانیاند. آیا این عنوان امروز حتی روشنتر از زمان انتشار رمان نیست؟
امروز این عنوان بیشتر شبیه به یک پیشگوییِ تحققیافته است. وقتی به شهرهای بزرگ خلیج فارس نگاه میکنیم، برجهای عظیمی را میبینیم که روی شنزارهای گرم ساخته شدهاند؛ شهرهایی فوق مدرن اما عمیقا شکننده که حیاتشان به یک ماده بند است و اگر روزی آن ماده تمام شود یا بازارش سقوط کند، مثل نمک در باران حل خواهند شد. این شهرها فاقد ریشه تاریخی و پیوند طبیعی با محیط زیست خود هستند؛ آنها ویترینهای شیکی هستند که بحرانهای زیستمحیطی و انسانی بزرگی را در خود پنهان کردهاند.
یکی از محورهای موردنظر ما «تأثیر منیف در انسجام سرمایه اجتماعی» است. به نظر شما منیف با بازسازی صدای مردم، کارگران، بادیهنشینان، زنان، پیران و حاشیهنشینان، چه نوع سرمایه اجتماعی میسازد؟ آیا رمان میتواند جامعهای ازهمگسیخته را دستکم در سطح حافظه و محوریت یک مسئله دوباره کنار هم بنشاند؟
بله، رمان منیف دقیقا یک «چسب اجتماعی» در سطح حافظه جمعی است. در دنیایی که استبداد تلاش میکند آدمها را به مصرفکنندگانِ تکافتاده تبدیل کند، منیف با نوشتن از رنجهای مشترک کارگران و آوارگان، یک «ما»ی تاریخی میسازد. او با دادن تریبون به حاشیهنشینان، به آنها شأن و هویت میدهد. وقتی کارگر امروز رمان منیف را میخواند، متوجه میشود که رنجش ریشهای تاریخی دارد و او بخشی از یک کل بزرگتر است که در برابر این مسخشدگی ایستادگی میکند.
در «شهرهای نمک»، شخصیت متعب الهذال بهنوعی وجدان زخمی وادی است. آیا او قهرمان است، شبح مقاومت است، پدر ازدسترفته است، یا نماد مردمی که میفهمند فاجعه در راه است اما زبان رسمی آنان را دیوانه و عقبمانده معرفی میکند؟
او همه اینهاست، اما بیش از همه «وجدانِ زنده و تسلیمناپذیر جغرافیا» است. متعب الهذال قهرمان کلاسیک نیست که با شمشیر بجنگد؛ متعب اولین کسی است که دروغِ شیرینِ توسعه را باور نمیکند. وقتی دیگران جذب پول و وعدههای کمپانی میشوند، فاجعه را بو میکشد. ناپدیدشدنش در بیابان، او را از یک شخص به یک «شبح سرگردانِ مقاومت» تبدیل میکند؛ وجدانی که هرگز با وضع موجود آشتی نمیکند و مثل بادی سرد، همیشه در گوشِ خوابزدگانِ وادی زمزمه خواهد کرد.
منیف در رمان، مکان را جدی میگیرد؛ وادی، حران، موران، راه، چاه، نخل، کاروان و کمپانی همه شخصیت دارند. آیا میتوان گفت او با زندهکردن مکان، علیه سیاستی مینویسد که میخواهد مکان را فقط به «منبع» و «ملک» و «قیمت» تبدیل کند؟
دقیقا. این یکی از درخشانترین جنبههای رماننویسی منیف است. در نگاه سرمایهداری نفتی، وادی العیون فقط یک جغرافیاست که زیر آن نفت وجود دارد و ارزشش با بشکههای استخراجشده سنجیده میشود. اما در نگاه منیف، این مکان دارای روح، حافظه و قداست است. نخلها بهجز آنکه درخت باشند شناسنامه و همدم انسانها هستند. منیف با بخشیدن تشخص به مکان، تلاش میکند جلوه کالاانگاری جهان را بگیرد و به ما یادآوری کند که وقتی خاکی را میفروشیم، در واقع تکهای از روحمان را واگذار کردهایم.
در آغاز رمان، وادی العیون با آب، نخل، راه کاروان و نوعی آرامش جمعی ساخته میشود. آیا میتوان گفت منیف قبل از آنکه ویرانی را نشان دهد، اول به ما یاد میدهد چه چیزی قرار است ویران شود؟
نویسنده هوشمند میداند که اگر مخاطب عاشق چیزی نشود، از ویرانیاش متأثر نخواهد شد. منیف در فصول ابتدایی با حوصله و ظرافت، بهشت کوچک وادی العیون را ترسیم میکند. او جزئیات زندگی روزمره، ریتم آرام حرکت کاروانها و همزیستی مسالمتآمیز انسان و طبیعت را میسازد تا ما وزن سنگین تراژدی بعدی را حس کنیم. ما باید ابتدا طعم خنک آب وادی را زیر زبانمان حس کنیم تا بعدا داغی و تلخی نفت را با تمام وجود درک کنیم.
در صحنههای نخست، آمدن بیگانگان با کنجکاوی، سوءظن، ترس و ناتوانی در فهم ابزارهای جدید همراه است. شما این صحنهها را صرفا برخورد سنت و مدرنیته میدانید یا برخورد دو نظام دانش: دانش بومی آب و راه و خاک، در برابر دانش نقشه، معدن، قرارداد و استخراج؟
این قطعا برخورد دو نظام دانش و دو شیوه هستیشناسی است. دانش بومی، دانشی مبتنی بر مراقبت، همزیستی و بقای طولانیمدت است؛ بادیهنشین جای تکتک سنگها و نشانههای آب را میداند و با طبیعت گفتوگو میکند. در مقابل، دانش کمپانی، دانشی سلطهجو، کمّی و استخراجی است؛ دانشی که زمین را نه بهعنوان خانه، بلکه بهعنوان یک سوژه برای کالبدشکافی و غارت میبیند. تراژدی اینجاست که نظام دانش دوم به دلیل مجهزبودن به ابزار قدرت و اسلحه، دانش اول را تحقیر و نابود میکند.
یکی از قوتهای رمان این است که نفت تا مدتها مثل یک شخصیت پنهان حضور دارد؛ همه چیز را حرکت میدهد اما مستقیم دیده نمیشود. آیا همین نامرئیبودن نفت، قدرت روایی آن را بیشتر میکند؟
بله، این شگرد روایی فوقالعادهای است. نفت در ابتدا مثل یک نیروی متافیزیکی و نامرئی عمل میکند؛ شبیه به یک نیروی تاریک که از اعماق زمین دستور میدهد و همه مهرهها روی زمین طبق اراده او جابهجا میشوند. این نامرئیبودن، تعلیق و هراس داستان را بیشتر میکند. خواننده و شخصیتها اثرات نفت (آمدن غریبهها، کشیدن سیمخاردارها، تغییر رفتار آدمها) را میبینند، اما خود نفت هنوز مثل یک راز سربهمهر در اعماق باقی مانده است. این کار به نفت ابهتی اسطورهای و در عین حال شوم میدهد.
در توصیفهای رمان، آمریکاییها سنگ، شن، گیاه، مسیر، باد، قبیله، دین، لهجه و حتی ترانهها را مطالعه میکنند. آیا منیف دارد نشان میدهد استعمار جدید فقط خاک را نمیکاود، بلکه فرهنگ را هم نقشهبرداری میکند؟
دقیقا. استعمار جدید میداند که برای تسلط پایدار بر یک جغرافیا، نقشهبرداری از خاک کافی نیست؛ باید روان مردم را هم نقشهبرداری کرد. این همان پیوند دانش و قدرت است. آمریکاییها با مطالعه فرهنگ و مذهب بومیان، نقاط ضعف و قوت آنها را میشناسند تا بتوانند با کمترین هزینه، مقاومتها را در نطفه خفه کنند. منیف به زیبایی نشان میدهد که چگونه انسانشناسی و شرقشناسی در خدمت کمپانیهای نفتی قرار میگیرند.
وقتی زمینها خریداری یا تصرف میشود و مردم ناچار به ترک وادی میشوند، تراژدی فقط اقتصادی نیست. در ترجمه شما، تلاشی داشتید که این تصویر را پر رنگ کنید؟
بله، تمرکز اصلی من در ترجمه این بخشها، انتقال «اندوه گسستگی پیوند» بود. برای بادیهنشین، زمین یک دارایی تجاری نیست که با پول بتوان جایگزینش کرد؛ زمین، ریشه و پیوند او با اجدادش است. در ترجمه تلاش کردم واژههایی را انتخاب کنم که این بار عاطفی و هویتی را منتقل کنند. وقتی آنها زمینشان را واگذار میکنند، گویی دارند پارهای از تن خود را دفن میکنند. سعی کردم لحن مرثیهگونه اما باصلابت داستان را حفظ کنم تا خواننده بفهمد که این یک معامله اقتصادی ساده نیست، بلکه یک «کشتار فرهنگی» است.
صحنه ماشینهایی که درختان را از ریشه درمیآورند، از نظر عاطفی یکی از نقاط اوج رمان است. این صحنه را باید صحنه زیستمحیطی دانست، صحنه سیاسی یا صحنه سوگواری بر جهان قدیم؟ در متن انگلیسی نیز همین لحظه با تصویر هجوم تراکتورها به باغها و فروپاشی کامل وادی آمده است.
این صحنه تلفیقی از هر سه لایه است؛ یک صحنه «زیستسیاسی» تمامعیار. قطعکردن نخلها فقط تخریب طبیعت نیست؛ نابودکردن ستونهای خیمه زندگی بومی است. نخل در فرهنگ عربی تقدس دارد و قطعکردن آن شبیه به یک جنایت جنگی است. این صحنه، سوگواری نهایی بر مرگ جهان قدیم است؛ لحظهای که تکنولوژی خشن بیگانگان، قداست حیات بومی را هتک حرمت میکند. در ترجمه فارسی سعی کردم سوزناکی این تصویر هجوم تراکتورها را بهگونهای بازآفرینی کنم که خواننده همان حس خفگی و بیپناهی را تجربه کند.
منیف در بسیاری از صحنهها مردم را جمعی تصویر میکند؛ کاروانها، مردان قهوهخانه، خانوادهها، کارگران، زنان سوگوار، پیران قصهگو. آیا همین چندصداییبودن، شکل ادبی سرمایه اجتماعی است؟ او به نظرتان کسی هست که اینگونه جزئیات را با فکر چیده باشد.
کاملا با فکر و مهندسیشده چیده شده است. منیف عمدا قهرمانمحوری مرسوم در رمان غربی را کنار میگذارد و چندصدایی را در این رمان جان میبخشد. قهرمان واقعی «شهرهای نمک»، «جمع» است. او با این چندصدایی، در واقع دارد شکل ادبی مقاومت جمعی را میسازد. وقتی مردم در قهوهخانه جمع میشوند یا کارگران با هم زمزمه میکنند، این گفتوگوها سنگبنای یک همبستگی تازه علیه کمپانی است. منیف با چیدمان هنرمندانه این جزئیات، نشان میدهد که در برابر ساختار منسجم کمپانی، تنها راه بقای مردم، پناهبردن به همین پیوندهای افقی و جمعی است.
نقش زنان در کتاب او چگونه است؟ آیا زنان فقط در حاشیهاند یا عاملیت دارند؟
زنان در جامعه بادیهنشین منیف، پاسداران پنهان هویت و حافظه هستند. درست است که در ساختار مردسالار و سنتی بادیه، آنها در تصمیمگیریهای سیاسی رسمی حضور ندارند، اما عاملیت آنها در لایههای عمیقتر جریان دارد. آنها هستند که لالاییها، ترانهها، داستانهای باستانی و بهویژه شیونها را حفظ میکنند. شیون زنان در هنگام تخریب وادی، یک عمل سیاسی و اعلام اعتراض است. آنها بستر عاطفی مقاومت را تغذیه میکنند و مانع از فراموشی میشوند. زن در کارهای منیف، پیونددهنده نسلها به خاک است.
در رمان، مردم گاهی بیگانگان را جن، شیطان، جادوگر یا موجوداتی نامعمول میپندارند. این را باید عقبماندگی بدانیم یا زبان مردمی برای توضیح قدرتی که هنوز نامش را نمیدانند؟
این اصلا عقبماندگی نیست؛ این یک «سیستم دفاع شناختی» و زبانی برای نامیدن امور بینام است. وقتی شما با قدرتی روبهرو میشوید که فراتر از هرگونه تجربه زیسته شماست (ماشینهایی که زمین را میشکافند، آدمهایی با زبان و ظاهری کاملا متفاوت که همه چیز را تصاحب میکنند)، زبان واقعگرای بادیهنشین واژه کم میآورد. آنها برای توصیف این هجوم غریب، به کهنالگوهای ذهنی خود مثل جن و جادو متوسل میشوند. این زبان به آنها اجازه میدهد که به این پدیده غریب، یک هویت اهریمنی بدهند تا بتوانند در برابرش موضعگیری عاطفی کنند.
آیا «شهرهای نمک» برای مخاطب ایرانی امروز فقط رمانی درباره عربستان است؟ یا میتواند آینهای برای فهم نفت، رانت، توسعه نامتوازن، مهاجرت، تخریب محیط زیست و بهنوعی شرح حال خود او و در یک وضعیت کلی، منطقه باشد؟
این کتاب اصلا درباره عربستان نیست؛ این رمان درباره «ما» است. مخاطب ایرانی وقتی سرگردانی را میخواند، انگار دارد آلبوم عکسهای خانوادگی تاریخی خودش را ورق میزند. ما بیش از یک قرن است که با نفت زندگی میکنیم و تمام بحرانهایی که منیف توصیف میکند (توسعه جبری و رابطهای، حاشیهنشینی، مهاجرتهای اجباری، تخریب اقلیم و توهم رفاه بادآورده) را با پوست و استخوان تجربه کردهایم. «شهرهای نمک» آینهای است که به ما نشان میدهد چگونه ثروتهای ناگهانی میتوانند بهجای ساختن آینده، بنیانهای اجتماعی و اخلاقی جامعه را ویران کنند.
یکی از خطرها در خواندن رمان این است که آن را به «ضدآمریکایی» یا «ضدسعودی» تقلیل دهیم. شما در مقام مترجم، چطور میخواهید مخاطب فارسی بفهمد رمان پیچیدهتر از این برچسبهاست؟
در گفتوگوهایم تأکید کردهام که رمان منیف یک تحلیل عمیق «ساختاری» است، نه یک کیفرخواست سیاسی سطحی. منیف نشان میدهد که مشکل، اشخاص یا ملیتها نیستند؛ مشکل، «سیستم غارت آمرانه» است که وقتی شکل میگیرد، هرکسی را در درون خود مسخ میکند. آمریکاییها نماد سرمایهداری استخراجی هستند و شیوخ نماد نخبگان محلی سازشکار. رمان به ما هشدار میدهد که حتی اگر این اشخاص هم بروند، تا زمانی که آن ساختار متکی بر رانت و بیتوجه به مردم تغییر نکند، فاجعه تکرار خواهد شد.
اگر منیف امروز زنده بود و جهان نفتی امروز، بحران اقلیم، شهرهای ناپایدار خلیج فارس، کارگران مهاجر و دولتهای امتیازی را میدید، فکر میکنید جلد ششم «شهرهای نمک» را درباره چه مینوشت؟
احتمالا جلد ششم را درباره «سقوط شهرهای نمک و بازگشت صحرا» مینوشت؛ از روزی مینوشت که نفت تمام شده یا بیارزش شده است، برجهای شیشهای زیر هجوم توفانهای شن خالی از سکنه شدهاند و کارگران مهاجر رهاشده در خیابانها به دنبال آب پرسه میزنند. او درباره بحران آب، آوارگان اقلیمی و حقیقت عریان جغرافیایی مینوشت که سالها با دلارهای نفتی پنهان شده بود. مینوشت که نمک بالاخره در برابر آب و باد حل شد و بیابان، حق ازدسترفتهاش را پس گرفت.
اگر بخواهید «شهرهای نمک» را در یک جمله به خواننده ایرانی توصیه کنید، آن جمله چیست؟
این رمان را بخوانید تا بفهمید نفت چگونه روح سرزمین ما را شخم زد و چرا امروز در این نقطه از تاریخ ایستادهایم.
سختترین نام، واژه یا اصطلاحی که در ترجمه با آن درگیر شدید چه بود؟
واژه یا اصطلاح که نه، اما در ترجمه اشعار بدوی به چالش برخوردم. اولین بار بود که با تمام وجود تلاش کردم اشعار را تا جایی که معنا و وزنشان حفظ شود به نظم ترجمه کنم.
آیا هنگام ترجمه جایی بود که کتاب را ببندید و نتوانید ادامه دهید؟
بله، هر بار یکی از شخصیتهای اصلی کتاب میمرد، ناچار میشدم دو سه روز کار ترجمه را تعطیل کنم. من با این کتاب زندگی کردم؛ با تمام کتابهایی که ترجمه کردم رابطه عمیقی برقرار و با تمام ذرات وجودم با شخصیتها مأنوس شدم. همیشه مرگ شخصیتهای اصلی برایم آزاردهنده و سخت است. خاطرم هست بعد از مرگ «هاکوپ ارمنی» و «سلمی» تا مدتی حالم بد بود.
از میان آثار منیف، بعد از «شهرهای نمک» کدام اثر را برای خواننده فارسی ضروریتر میدانید و چرا؟
رمان «شرق المتوسط» (شرق مدیترانه). این کتاب یکی از تکاندهندهترین آثار درباره استبداد، شکنجه و زندانهای سیاسی در خاورمیانه است. خواندن آن برای فهم مکانیسم بقای قدرتهای دیکتاتوری در منطقه ما بسیار حیاتی است.
اگر قرار باشد یک جمله از ترجمه شما دستبهدست شود، دوست دارید کدام جمله باشد؟
جوابدادن به این پرسش خیلی سخت است، اما در جایی از جلد یک، متعب الهذال به ابن الراشد میگوید: «ابن الراشد ما عربیم و احتیاجی نداریم کسی به عرببودنمون شهادت بده»... بنا بر دلایل شخصی و به دلیل رنجی که قوم من کشیدهاند، این جمله برایم مفهوم عمیق و دردناکی داشت.
مخاطب جوانی که حوصله رمانهای حجیم ندارد، چرا باید به خودش زحمت خواندن «شهرهای نمک» را بدهد؟
چون این کتاب یک رمان نیست؛ یک «تجربه بیداری» است. مخاطب جوان اگر میخواهد بفهمد چرا جهان اطرافش اینقدر بیثبات و ناعادلانه است و ریشه این سرگردانی خاورمیانهای کجاست، هیچ کتابی مثل «شهرهای نمک» این حقیقت را عریان و جذاب به او نشان نخواهد داد. این سرمایهگذاری روی فهم آینده خود او است.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.