|

نام دریدا

واکاوی تأثیر اندیشه‌های ژاک دریدا بر زبان‌شناسی و نظریه ادبی معاصر

ژاک مردی متأهل و دارای فرزند که حومه‌ پاریس زندگی می‌کند و نام خانوادگی‌اش دریدا، اسمی که مثل یک برند تجاری، مثل یک نشان عشق، مثل یک کارت قرعه‌کشی، حیات خاص خودش را دارد. این اسم چیست؟ اسم دریدا چه می‌گوید؟ به نظر من این قبیل سؤال‌ها درمورد «قدرت اسم» سؤال‌های بسیار جالبی هستند. اسم‌ها چیزی بیش از فقط اسم هستند.

نام دریدا

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

متیو دل نوو / ترجمه: فرشید فرهمندنیا: ژاک مردی متأهل و دارای فرزند که حومه‌ پاریس زندگی می‌کند و نام خانوادگی‌اش دریدا، اسمی که مثل یک برند تجاری، مثل یک نشان عشق، مثل یک کارت قرعه‌کشی، حیات خاص خودش را دارد. این اسم چیست؟ اسم دریدا چه می‌گوید؟ به نظر من این قبیل سؤال‌ها درمورد «قدرت اسم» سؤال‌های بسیار جالبی هستند. اسم‌ها چیزی بیش از فقط اسم هستند. در کتاب مقدس، اسم‌ها جنبه پیشگویانه دارند. اسم‌هایی که به نوزادان تازه متولدشده داده می‌شود، به سرنوشت، تقدیر و آینده نوزاد به‌عنوان یک ساختار هنوز-ناموجود دلالت دارند. در کتاب پیدایش هم که نقشی محوری در فرهنگ غربی دارد، هر چیزی نامی دارد. آدم به هر چیزی روی زمین نامی می‌دهد. اما روز، شب، آسمان، زمین و دریا نام‌های اصلی خود را از خداوند می‌گیرند، نه از آدم. خداوند هر ستاره را به نام خود می‌نامد (اشعیا ۴۰:۲۶). خداوند خارج از زبان است. «خداوند» نام نیست. نامی است برای چیزی فراتر از هر شکلی از وجود، که نمی‌توان آن را نامید: سیاه‌چاله‌ای در زبان. نام خداوند غیرقابل بیان است. با این حال خداوند قادر است خود را، حداقل نزد موسی، نام‌گذاری کند. (خروج ۳:۱۳-۱۶) نام آبرام در ۹۹ سالگی به ابراهیم تغییر یافت (پیدایش ۱۷:۵). پیش از آن «ابراهیم» برای آبرام ناشناخته بود. در واقع پیش از آن، آبرام با نام ناشناخته‌ای در نهان خویشتن زندگی می‌کرد. اما خداوند نام آبرام را تغییر داد. این به چه معناست؟ چه اتفاقی برای او افتاده بود؟ آیا سرنوشت و تقدیر او تغییر کرده بود؟ در قاموس کتاب مقدس، تقدیر آدم‌ها منوط به افلاک و ستارگان یا رشد جسمانی آنها نیست بلکه به نام بستگی دارد. پس با اطلاق یک نام جدید، آبرام کاملا به شخص دیگری بدل می‌شود. فردی با همان بدن، اما شخصیتی متفاوت. آبرام تولد تازه‌ای را نام‌گذاری می‌کند یا در حقیقت با نام‌گذاری جدید، تولدی دوباره می‌یابد. ایمان و باور او به اینکه می‌تواند وعده‌ای را عملی کند، اینکه می‌تواند پدر تمام وعده‌های جهان شود، او را از آبرام به ابراهیم تبدیل کرد: ابراهیم به ‌معنای لغوی «پدر ملت‌های بسیار» و این وعده به حقیقت پیوست. او پدر سه دین بزرگ ابراهیمی در جهان شد. در کتاب مقدس، خداوند نام سارای را هم به سارا (پیدایش ۱۷:۱۵) و نام یعقوب را به اسرائیل (پیدایش ۳۲:۲۸) به معنی «مردی که با خداوند کشتی می‌گیرد» تغییر داد. اسرائیل هم به‌ نوبه خود به دوازده پسرش نام‌هایی می‌دهد که همگی اشارتی به آینده و تقدیر ایشان دارند. نام‌ها خصلتی پیشگویانه دارند و آنچه را که پیشاپیش مشاهده می‌کنند در شاکله حروف خود ثبت می‌کنند. در نامه‌ای ارسال‌نشده از گرشوم شولم به فرانتس روزنتسوایگ که به تاریخ ۲۶ دسامبر سال ۱۹۲۶ نوشته شده و دریدا بخشی از آن را نقل می‌کند، می‌خوانیم: «قدرت زبان در نام‌ها نهفته است؛ مغاک زبان را نام‌ها مهر و موم کرده‌اند». در مسیحیت هم، این نام عیسی مسیح است که شاگردان را قادر می‌سازد معجزه کنند، بیماران و دیوانگان را شفا دهند یا شیاطین را بیرون کنند. عیسی به همان‌ گونه‌ای پدیدار می‌شود که نامش بیان می‌کند: کسی که نجات‌دهنده است. پس نام دریدا چه می‌شود؟ این نام به چه تقدیر، وعده یا تولد دوباره‌ای اشاره دارد؟ از چه چیزی ما را نجات می‌دهد؟ برای چه ما را نجات می‌دهد؟ نام کوچک او چه زمانی و چگونه از جک به ژاک تبدیل شد؟ اینها سؤالاتی فراسوی هرمنوتیک هستند. سؤالاتی که ما را به گفت‌وگو، به مکالمه فرامی‌خوانند. نمی‌خواهیم بدانیم که نام او به طور کلی چه چیزی را نشان می‌دهد، بلکه می‌خواهیم بپرسیم که چگونه ما این نام را بین خودمان ردوبدل می‌کنیم. نام دریدا به همان اندازه که درباره اوست، درباره ما هم هست. می‌دانیم که کلمه «دین» به‌لحاظ ریشه‌شناختی به معنای چیزی است که ربط می‌دهد و پیوند می‌بخشد. «نام» هم از نوعی کیفیت یا قابلیت دین‌وار برخوردار است: یک‌جور پیونددهندگی. تصورش را بکنید: دریدا در شهری زندگی می‌کند. نام دریدا ما را ملزم می‌کند که بخواهیم به او نزدیک شویم و او را ببینیم و بشنویم، یا اینکه از او دور شویم. در هر دو صورت، این خصلت پیونددهندگی ما را موظف به انجام کاری می‌کند. و نه صرفا به‌تنهایی، بلکه به‌عنوان بخشی از یک جمع یا گروه: گروه کسانی که نام دریدا آنها را به خود جذب یا دفع می‌کند. دین‌وارگی نام دریدا در این است.

در کتاب داوران، داستان یفتاح (یهودا ۱۲: ۴-۶) آمده است. داستان قومی که از کلمه عبری شیبولت برای تمایزگذاری بین فراریان افرایمی‌ و افراد قوم خود، گیلعادی‌ها، استفاده می‌کرد. افرایمی‌ها نمی‌توانستند «ش» را تلفظ کنند و «سیبولت» می‌گفتند. بر این اساس افراد یفتاح، آنها را تشخیص می‌دادند، می‌گرفتند و می‌کشتند. با این استناد، از آن پس در زبان انگلیسی، کلمه شیبولت به کلمه یا عبارتی اطلاق می‌شود که به وسیله آن، افراد حاضر در جمع می‌توانند خود را از دیگر کسانی که به گروه آنها تعلق ندارند، تشخیص دهند. شیبولت‌های ما چیزهای زیادی درباره ما، درباره هویت ما، درباره تفاوت‌های ما، درباره آنچه که می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم از دست بدهیم، می‌گویند. آیا نام دریدا هم یک رمز عبور است؟ یک شیبولت؟ اصلا نام او رمز عبور چیست؟ به ما اجازه ورود به چه چیزی را می‌دهد؟ یا نام او ما را از رفتن به کجا بازمی‌دارد؟

وقتی در سال ۱۹۹۲ دانشگاه کمبریج می‌خواست به دریدا مدرک دکترای افتخاری اعطا کند، برخی از استادان و اعضای هیئت ‌علمی اعتراض کردند. آنها فکر می‌کردند که دریدا، یک شیاد است و دانشگاه با اعطای مدرک افتخاری به فردی با چنین نام و شهرت مشکوکی، به اعتبار خود آسیب می‌رساند و این صحه‌‌گذاری بر کار «به‌اصطلاح فکریِ» دریدا هیچ سودی برای دانشگاه ندارد. یک نفر از آنها در اثنای جلسه عمومی بلند شد و فریاد زد: «حتما شوخی می‌کنید!». همین اعتراضات تا مدتی باعث توقف روند رسیدگی به اعطای دکترای افتخاری به دریدا شد. «نام دریدا» نباید تصویب یا تأیید می‌شد. بعضی روزنامه‌ها مقالات توهین‌آمیز و زننده‌ای در این مورد منتشر کردند که دریدا را ناراحت و آزرده‌خاطر کرد. در حقیقت به نظر می‌رسید افرادی که هرگز آثار او را نخوانده بودند، صرفا به دلیل نام و شهرتی که داشت، درباره او پیش‌داوری می‌کردند. نام او از نظر آنها آلوده بود. بنابراین می‌خواستند نام دریدا را در آن مسیر متوقف کنند. اما در رأی‌گیری بعدی، نام دریدا با اکثریت آرا به تصویب رسید!

واقعا چه چیزی در نام او وجود دارد که خشم جزم‌اندیشان را برمی‌انگیزد؟ همین را بدانید که نام نامتعارف شما، نام خانوادگی قبل از ازدواج‌تان، نام شما قبل از آلمانی یا فرانسوی یا انگلیسی شدن، نام قبل از هم‌رنگ‌شدنتان با جماعت، باعث می‌شود شما به‌عنوان «دیگری»، به‌عنوان محذوف انتخاب شوید. بر مبنای نام شما پیدایتان می‌کردند. حذفتان می‌کردند. یک تورق ساده دفترچه تلفن، بررسی اسناد تولد و مرگ، مشاهده سوابق قدیمی، به همین سادگی. دریدا نامی بود که در سال ۱۹۴۰ به‌صورت «مرگ» نوشته می‌شد. در آن دوران، در شب کریسمس، شیشه مغازه‌هایی که نام یهودی بالای آنها بود، خرد می‌شد. هر یهودی در حکم یک افرایمی بود و هر نازی یک گیلعادی که از گذرگاه‌ها محافظت می‌کرد و باید مطمئن می‌شد که هیچ‌ بیگانه‌ای فرار نکند. و البته تعدادی هم همدست داشتند. کسانی مانند چمبرلین در انگلستان دهه 1930 که ناباوری ساده‌انگارانه‌‌شان نسبت به مسئله شر و خطر نازی‌ها، مانع از تشخیص درست می‌شد و آنها را مجبور به توجیه آن می‌کرد. چمبرلین از آن دسته افرادی بود که نمی‌توانستند اشباح را تشخیص دهند.

آنچه که نام دریدا را تا این حد حساسیت‌برانگیز کرده، شیوه تفکر اوست. این امر تا حد زیادی از شیوه قرائت او از متون مختلف ناشی می‌شود، که البته خودش بحث مفصلی است. استادان معترض دانشگاه کمبریج در شهادت‌نامه خود علیه دریدا نوشته بودند: «آثار آقای دریدا با استانداردهای پذیرفته‌شده دانشگاهی در رابطه با رعایت وضوح و دقت مطابقت ندارد. از نظر ما، نوشته‌های پرحجم آقای دریدا، ساختار مرسوم پژوهش و تحقیقات دانشگاهی را فراتر از حد تشخیص و راستی‌آزمایی گسترش می‌دهند. و بالاتر از همه، آثار او از سبک نوشتاری‌ای استفاده می‌کنند که هرگونه درک و دریافت را به چالش می‌کشد». همین است: دریدا درک سرراست را به چالش می‌کشد. آرای او «تصمیم‌ناپذیر» است. «تصمیم‌ناپذیر» یکی از کلمات پرکاربرد اوست. این کلمه بیش از همه به دریدا تعلق دارد. نام دریدا مترادف با دشواری و پیچیدگی است. عدم قطعیتی که او به ما نشان داده است، جوهر تفکر اوست. دریدا در مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۹۵ در قالب کتابی با عنوان «مواضع» توسط انتشارات دانشگاه استنفورد در سری کتاب‌های «زیبایی‌شناسی نصف‌النهار» منتشر شد، صراحتا می‌گوید: «به شما اطمینان می‌دهم که هرگز تسلیم وسوسه دشوارنویسی، فقط به‌خاطر دشوارنویسی نمی‌شوم». دریدا از اتهام «مبهم‌نویسی» که زمانی مارسل پروست جوان در ستون هفتگی‌اش در روزنامه «فیگارو» به استفان مالارمه وارد کرده بود، خبر داشت و می‌دانست که مالارمه در پاسخ به او چه گفته بود. به همین خاطر دریدا با لحنی تعریض‌آمیز نسبت به مالارمه، در پاسخ به این اتهام مشابه می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم در مواجهه با این اتهامات، پاسخ دهم که معاصرانم گویا نمی‌دانند چگونه پروست بخوانند مگر در روزنامه!». البته پروست خود سرانجام از ستایشگران مالارمه شد. اما دریدا می‌داند که مرزی باریک -و البته نامرئی- بین پیچیدگی واقعی و ابهام محض وجود دارد. هگل نیز از اتهامات مشابهی رنج می‌برد. مالارمه اولین کسی بود که در زبان فرانسه بر این مرز باریک قدم گذاشت و از این نظر، مالارمه استاد دریدا محسوب می‌شود. در ادامه همان مصاحبه‌ که از دریدا نقل شد و اعلام می‌کرد که هرگز قصد دشواربودن ندارد، نظر او درمورد ارتباط دشوارنویسی و فلسفه مطرح می‌شود: «همه ما به‌نوعی واسطه و مترجم هستیم. در فلسفه، مانند همه حوزه‌ها، باید یک سطح ذخیره انباشته‌شده از مفاهیم را در نظر بگیرید، هرچند که هرگز از بابت میزان آن مطمئن نیستید، و بنابراین با تعداد بسیار زیادی از واسطه‌ها (تدریس، روزنامه‌ها، مجلات، کتاب‌ها، رسانه‌ها) و مسئولیت مشترک این واسطه‌ها سروکار داریم. پس چرا غالبا از فیلسوف انتظار می‌رود که نسبت به دانشمندی که حتی برای همان خوانندگان غیرقابل دسترس‌تر است، «آسان‌تر» باشد؟ و چرا از نویسنده‌ای که می‌تواند ابداع کند و مسیرهای جدیدی را تنها به‌واسطه «دشواری» و با پذیرفتن تمام خطرات و پذیرش اینکه باعث می‌شود خیلی دیرتر به مقصد برسد، در پیش می‌گیرد، چنین انتظاری ندارند؟ در حقیقت من معتقدم که همیشه «نویسنده» است که به قول شما متهم به «ناخوانا بودن» می‌شود، یعنی کسی که درگیر توضیح امور با زبان، اقتصاد زبان، کدها و کانال‌های قابل فهم است. بنابراین آنها دارند کسی را متهم می‌کنند که اگر فیلسوف است، دقیقا به همین دلیل است که او نه در یک محیط صرفا دانشگاهی، با به‌کارگیری زبان و بلاغت و آداب و رسومی که در آنجا حاکم است، صحبت می‌کند و نه با آن «زبان کلی و همگانی» که همه ما می‌دانیم وجود ندارد». این بخش آخر حرف‌های دریدا و اشاره او به نویسنده و فیلسوف به‌مثابه متهم، مرا به یاد شاعر شهیر انگلیسی، تی. اس. الیوت (یکی دیگر از همان «دشوارنویس‌ها!») می‌اندازد، آنجا که در شعر لیتل گیدینگ می‌نویسد: «دغدغه ما گفتار بود، و گفتار ما را وادار می‌کرد تا گویش قبیله را پالایش کنیم». این سطر از الیوت در واقع خودش نقل‌قولی از یک شعر مالارمه، با عنوان «مقبره ادگار پو» است. و سپس الیوت ادامه می‌دهد: «چراکه کلمات سال گذشته به زبان سال گذشته تعلق دارند، و کلمات سال آینده، در انتظار صدای دیگری هستند». آیا به همین دلیل است که یک نویسنده در نظر بعضی‌ها «دشوار» به حساب می‌آید، به خاطر اینکه او صدای «دیگری» است؟ چون او با «زبان سال گذشته» با سرعت صحبت نمی‌کند؟ و آیا به همین دلیل نیست که «نویسنده دشوار» با نویسنده‌ای که هم‌رنگ جماعت می‌شود و برای جمع بازی می‌کند، یا همان کسی که به ‌تعبیر مالارمه با «گروه همسرایان» هم‌صدا می‌شود، فرق دارد و باید مسیر تازه‌ای بیاغازد؟ اگر چنین است، مطمئنا هیچ «دشواری» بدون ریسک و خطر وجود ندارد. به همین دلیل است که نویسنده‌ دشوار دیگری -راینر ماریا ریلکه- در حالی که گوشه‌گیر و تنها در خانه‌ای عاریتی در کوه‌های آلپ سوئیس به سر می‌برد، نوشت: «ما، ما بی‌نهایت خطر کردیم!» (غزل‌هایی برای اورفئوس). و این موریس بلانشو بود که گفته بود: «انسان بی‌ثبات‌ترین موجود است، زیرا خود را به خطر می‌اندازد» (مقاله فضای ادبیات).

نام دریدا، رمز و نشانه‌ای برای کل این پرسش دشوار و فلسفه معطوف به «آزادی دشوار» است. دریدا هویت گیلعادی‌ها و افرایمی‌ها و تمایز میان آنها را نامعلوم کرده است. به نظر می‌رسد هیچ‌کس نمی‌داند چگونه نام او را تلفظ کند. آیا در-ریدا است یا د-ریدا یا دری-دا؟ و یا اصلا دریدا اسمی است که از فعل to deride به معنای «تمسخر کردن» مشتق شده است؟ آیا دریدا می‌تواند همان «درایدر» تلفظ شود که از ریشه همان فعل ساخته شده و به معنای تمسخرکننده است؟ اگر چنین باشد، آن‌گاه تفاوت بین دریدا و تمسخرکنندگان کمبریجی‌اش، تفاوت میان دو اردوگاه فکری مخالف نیست، بلکه صرفا یک تفاوت تلفظی، یک شیبولت است! خود دریدا می‌گوید وقتی نامش را می‌شنود، مستعد شنیدن صدایی شبیه Dare-ee-Da است که به گوش او آهنگ صدای derrière le rideau (به معنای پشت پرده) را دارد. پشت پرده: چهره‌ پنهان، مسئله دست‌نیافتنی و خطر آشکارشدن. نام دریدا از این نظر هم انگار شبیه خود اوست. با این حال، اگر نام خاص دریدا ‌تصمیم‌ناپذیر باشد، به این معنی است که تسلیم همان فلسفه‌ عدم قطعیتی می‌شود که باعث پیدایش آن شده است. «دریدا»، چه به‌مثابه یک نام و چه به‌عنوان یک اثر، فقط به ‌صورت با واسطه و تنها تحت ترجمه وجود دارد. اما توجه داشته باشید: اینجاست که بحث مسئولیت شخصی صاحب‌ نام و صاحب‌ اثر وارد می‌شود. دریدا به پیچیدگی و کنترل‌ناپذیری واسطه‌هایی اشاره می‌کند که نام و اثرش، گاهی حتی در جهت‌های متضاد، بین آنها در رفت‌وآمد است: دانشگاه، روزنامه‌ها، مجلات، کتاب‌ها، رسانه‌ها. مسئولیت عدم قطعیت از یک‌ سو بر عهده نویسنده‌ای است که فلسفه را دشوار بیان می‌کند و از سوی دیگر، بر عهده‌ زمینه‌ها و بسترهای تفسیری است که آن نوشته را به طرز متفاوتی برداشت و تأویل می‌کنند.

حرف من تقریبا تمام شده اما هنوز نتوانسته‌ام به مهم‌ترین نکته اشاره کنم: رابطه‌ بین برندسازی نام دریدا و لوگوسنتریسم و اهمیت آن برای فلسفه معاصر. پس عجالتا بیایید به چند سؤال کلی مرتبط بیندیشیم: فلسفه چقدرش نوشتن است و چقدرش اندیشیدن؟ چقدر جنبه ادبی دارد و چقدر جنبه مفهومی یا شناختی؟ دریدا به رسانا/ رسانه‌هایی اشاره می‌کند که فلسفه در آنها گرفتار می‌شود. آیا فلسفه همیشه فقط در فرایند ترجمه کشف می‌شود؟ در دل رسانگی؟ و اگر چنین است، این امر برای ما که می‌خواهیم فلسفه بورزیم یا در آن مشارکت کنیم چه معنایی دارد؟ این مرز باریک بین محیط دانشگاهی و زبان عام کجاست؟ آنچه دریدا می‌گوید چقدر درست است که پیمودن این مرز و برگذشتن از آن، فلسفه را «ناخوانا» می‌کند؟ در مورد دشواری‌های پالایش زبان قبیله به‌تعبیر مالارمه چه؟ چه اتفاقی برای پالایش زبان قبیله در عصر IBM و ABC و MTV و PMT افتاده است؟ و در آخر، چه چیزی در یک نام وجود دارد؟ و به‌ویژه در نام یک فیلسوف؟

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.