«شرق» در گفتوگو با شهروز شریعتی، معادلات پیچیده ایران و غرب آسیا را در میانه استمرار تلاشهای میانجیگرانه برای مهار بحران ارزیابی میکند
تهران میان دو سناریوی متضاد
ایران و منطقه این روزها بیش از هر زمان دیگری در نقطه تلاقی دو سناریوی متضاد قرار گرفتهاند؛ دو مسیری که هر یک میتواند آینده امنیتی غرب آسیا را به شکلی کاملا متفاوت رقم بزند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
ایران و منطقه این روزها بیش از هر زمان دیگری در نقطه تلاقی دو سناریوی متضاد قرار گرفتهاند؛ دو مسیری که هر یک میتواند آینده امنیتی غرب آسیا را به شکلی کاملا متفاوت رقم بزند.
در یک سو، نشانههایی از احیای دیپلماسی دیده میشود. گفته میشود با میانجیگری عمان و برخی دیگر از بازیگران منطقهای، آمریکا پس از ۱۳ شب حملات متوالی به نوار ساحلی جنوب ایران، حملات خود را متوقف کرده و به گفته دونالد ترامپ، اکنون فرصت محدودی برای پیشبرد مذاکرات در نظر گرفته شده است. این تحولات، هرچند شکننده، این گمانه را تقویت کرده که شاید طرفین در تلاش باشند پیش از ورود به مرحلهای پرهزینهتر، آخرین ظرفیتهای سیاسی و دیپلماتیک را بیازمایند. در سوی دیگر، مجموعهای از شواهد و تحرکات میدانی، روایت متفاوتی را پیشروی ناظران قرار میدهد؛ روایتی که این توقف را نه نشانه تغییر راهبرد، بلکه وقفهای تاکتیکی برای آمادهسازی مرحله بعدی تقابل میداند. تداوم آرایش نظامی آمریکا در منطقه، انتقال تجهیزات و تقویت زیرساختهای لجستیکی، همگی این پرسش را مطرح میکند که آیا فرصت کنونی، واقعا فرصتی برای صلح است یا صرفا زمانی برای تکمیل آمادگیهای نظامی؟ در همین چارچوب، والاستریت ژورنال مدعی شده است ارتش آمریکا طرحی جامع برای دو هفته جنگ همهجانبه با ایران آماده کرده که در صورت صدور دستور رئیسجمهور آمریکا، قابلیت اجرا خواهد داشت. همزمان، خبرگزاری رویترز به نقل از یک منبع ایرانی گزارش داده است که تهران نیز توقف حملات را اقدامی تاکتیکی میداند، نه نشانهای از تغییر واقعی در رویکرد واشینگتن. در این میان، شاید مهمترین متغیری که میتواند مسیر تحولات پیشرو را تعیین کند، سفر بنیامین نتانیاهو به ایالات متحده و دیدار او با دونالد ترامپ باشد. هرچند تا زمان تنظیم این گزارش، دیدار مذکور هنوز برگزار نشده و جزئیاتی از دستور کار و محتوای مذاکرات دو طرف در دست نیست، اما بسیاری از ناظران بر این باورند که نتایج آن میتواند بر سرنوشت دو سناریوی پیشروی منطقه، یعنی تداوم دیپلماسی یا بازگشت به تقابل نظامی، تأثیری تعیینکننده بر جای بگذارد. در همین راستا، امجد طه، روزنامهنگار عرب، معتقد است تعویق حملات بیش از آنکه محصول مذاکرات باشد، با انتظار برای دیدار بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ ارتباط دارد و این وقفه را باید «خرید زمان» دانست، نه پایان بحران. بنابراین، به باور او اواخر هفته باید منتظر تحولات شگفتی بود. از همین رو، اگرچه دیپلماسی بار دیگر به متن تحولات بازگشته، اما واقعیت آن است که سایه جنگ همچنان از فراز منطقه کنار نرفته است. شاید مهمترین پرسش امروز این باشد که آیا این توقف، آخرین فرصت برای مذاکره است یا آخرین مهلت پیش از آغاز دور تازهای از بحرانی که میتواند ابعادی بهمراتب گستردهتر از تجربه جنگهای اخیر پیدا کند؟ پاسخ به این پرسشها و سؤالاتی از ایندست با هدف بررسی سناریوهای پیشروی ایران و منطقه، محور گپوگفتی با شهروز شریعتی، دانشیار گروه علوم سیاسی دانشگاه تربیتمدرس و از پژوهشگران حوزه سیاست خارجی و امنیت ملی ایران است که مطالعات او عمدتا بر تحولات راهبردی و سیاست خارجی ایران متمرکز است. در این گفتوگو تلاش شده تا تصویری واقعبینانه از سناریوهای محتمل پیشروی منطقه ارائه شود که مشروح آن را در ادامه میخوانید.
پس از ۱۳ شب حملات آمریکا به نوار ساحلی جنوب ایران، اکنون چند شب از توقف این حملات میگذرد. همزمان، عمان تلاش میکند مسیر مذاکرات میان تهران و واشینگتن را با محوریت حلوفصل معادلات تنگه هرمز و ماده ۵ تفاهمات ایران و آمریکا احیا کند، اما در مقابل، آرایش نظامی آمریکا در منطقه همچنان بدون تغییر باقی مانده است. با توجه به این دو روند متعارض، آیا منطقه در آستانه «آرامش پیش از توافق» قرار دارد یا «آرامش پیش از توفان»؟ کدام سناریو را به واقعیت نزدیکتر میدانید و بر چه مبنایی؟
به نظر میرسد هیچیک از این دوگانهها بهتنهایی واقعیت موجود را توضیح نمیدهد. منطقه وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «صلح فرسایشی» نامید؛ وضعیتی که در آن، نه جنگ به پایان رسیده و میرسد و نه ارادهای برای ورود به یک جنگ فراگیر وجود دارد. توقف موقت حملات، در کنار استمرار آرایش نظامی آمریکا، نشان میدهد طرفین همچنان در حال مدیریت بحران هستند. از منظر راهبردی، هم واشینگتن و هم تهران هزینههای یک رویارویی مستقیم و بلندمدت را بهخوبی برآورد کردهاند. در مقابل، هر دو تلاش میکنند از ظرفیت فشارهای نظامی و دیپلماتیک برای بهبود موقعیت چانهزنی خود استفاده کنند. بنابراین محتملترین سناریو، تداوم مذاکرات همزمان با حفظ بازدارندگی نظامی است؛ وضعیتی که میتواند ماهها ادامه یابد و لزوما به معنای نزدیکبودن توافق پایدار و نهایی یا آغاز جنگ گسترده نیست.
با این وصف باید پرسید اگر هدف اصلی واشینگتن بازگرداندن تهران به میز مذاکره باشد، تداوم و حتی تقویت آرایش نظامی آمریکا در منطقه چه توجیهی دارد؟ آیا این حضور نظامی را باید بخشی از راهبرد فشار برای کسب امتیاز در مذاکرات دانست یا نشانهای از آمادگی برای ورود به مرحله تازهای از تقابل نظامی؟
در مطالعات راهبردی، مذاکره و قدرت نظامی دو مسیر متعارض تلقی نمیشوند، بلکه در بسیاری از موارد مکمل یکدیگر هستند. یکی از مبانی نظری بازدارندگی و دیپلماسی قهری، این بوده است که موفقیت مذاکره تا حد زیادی به اعتبار گزینههای جایگزین آن، ازجمله ظرفیت اعمال فشار، وابسته است. از این منظر، حفظ و حتی تقویت آرایش نظامی آمریکا را باید بیش از آنکه نشانه قطعی تصمیم برای جنگ تلقی کرد، بخشی از راهبرد افزایش قدرت چانهزنی در فرایند مذاکره دانست. در چنین چارچوبی، استقرار نیروهای نظامی صرفا کارکرد عملیاتی ندارد، بلکه یک ابزار ارتباطات راهبردی نیز محسوب میشود. البته این تحلیل به معنای نادیدهگرفتن احتمال تشدید تنش نیست. حفظ ظرفیت نظامی همواره این امکان را باقی میگذارد که در صورت شکست کامل دیپلماسی یا تغییر محاسبات راهبردی طرفین، گزینههای سخت نیز فعالتر شوند. از اینرو، تداوم حضور نظامی را بیشتر برای آمریکا باید ابزار مدیریت بحران و حفظ اهرم فشار یا به تعبیری همان دیپلماسی معروف «قایقهای توپدار» دانست.
میخواهم از منظری دیگر به موضوع ورود کنم و ارزیابی شما را به چالش بکشم و آنهم سفر بیبی به واشینگتن و دیدارش با ترامپ است. به معادلات بعدی میرسیم، اما عجالتا سفر بنیامین نتانیاهو به آمریکا در شرایطی انجام میشود که اسرائیل، برخلاف دو جنگ گذشته، در دور اخیر حملات نقش میدانی کمرنگتری داشته است. آیا این غیبت را باید یک تصمیم تاکتیکی و ناشی از تقسیم کار میان واشینگتن و تلآویو ارزیابی کرد یا نشانهای از اختلاف در نحوه مدیریت بحران میان دو متحد؟
کاهش نقش آشکار اسرائیل را بیش از آنکه نشانه اختلاف بنیادین میان واشینگتن و تلآویو بدانم، محصول نوعی تقسیم کار راهبردی ارزیابی میکنم. آمریکا به دلایل مختلف اکنون ترجیح میدهد ابتکار عمل و مسئولیت مستقیم برخی اقدامات را بر عهده بگیرد تا کنترل بیشتری بر دامنه و آینده این تنش داشته باشد و همزمان از گسترش ناخواسته بحران به علت نگرانی از اقدامات خودسرانه صهیونیستها که متحدان عربی و ترکیه را نیز حساس خواهد کرد، جلوگیری کند. البته این لزوما به معنای نبود اختلاف تاکتیکی میان دو طرف نیست و حتما میان طرفین درباره زمان، شدت یا شیوه مدیریت بحران تفاوت دیدگاههایی وجود دارد. اما در سطح کلان، هدف مشترک آنها همچنان مهار توانمندیهای ایران و جلوگیری از تغییر موازنه منطقهای است.
اینجاست که باید سؤال کرد دیدار نتانیاهو و ترامپ میتواند نقطه تعیینکننده آینده بحران باشد؟ به بیان دیگر، حضور بیبی در آمریکا و دیدارش با ترامپ، مسیر دیپلماسی را تثبیت خواهد کرد یا مقدمات دور تازهای از جنگ فراهم میشود؟ از نگاه شما، مهمترین دستور کار این دیدار برای تهران چیست و کدام مؤلفه میتواند بر تصمیم نهایی دو طرف در قبال ایران اثرگذار باشد؟
به اعتقاد من، محور اصلی این دیدار نه تصمیمگیری صرف درباره جنگ یا صلح، بلکه تعیین چارچوب مدیریت مرحله بعدی بحران است. موضوعاتی مانند حدود و دامنه فشار بر ایران، نحوه حمایت از مذاکرات، سرنوشت پیمان موسوم به «ابراهیم»، تضمین امنیت شرکای منطقهای و مدیریت پیامدهای هرگونه اقدام نظامی، احتمالا در دستور کار قرار دارد. مهمترین عامل اثرگذار بر تصمیمات دو طرف نیز ارزیابی آنها از هزینه و فایده هر گزینه خواهد بود؛ یعنی اگر برآورد کنند که مسیر دیپلماسی میتواند اهداف امنیتی را با هزینه کمتر تأمین کند، احتمالا از آن حمایت خواهند کرد؛ اما اگر احساس کنند موازنه قدرت به زیان آنها در حال تغییر است، ممکن است گزینههای سختتر نیز همچنان مورد بررسی قرار گیرد.
با همان ارزیابی هزینه و فایده که شما گفتید و با توجه به حساسیت مقطع کنونی، در نهایت سفر نتانیاهو به واشینگتن را باید تلاشی برای جلوگیری از گسترش جنگ دانست یا برعکس، مأموریتی برای جلب حمایت آمریکا جهت ورود به مرحله جدیدی از تقابل نظامی با ایران؟
این سفر را نباید فقط در یکی از این دو قالب تفسیر کرد. چنین دیدارهایی بین دو متحد، معمولا با هدف هماهنگسازی راهبردها انجام میشود. در این چارچوب، هم سناریوهای دیپلماتیک، هم گزینههای نظامی و هم سایر نگرانیهای مشابه بهصورت همزمان بررسی میشوند. در واقع، آمریکاییها همانطور که در اسناد امنیت ملی خود به وضوح تصریح کردهاند، دیپلماسی را بدون پشتوانه قدرت دنبال نمیکنند و تجربه نیز نشان داده است که قدرت نظامی را نیز بدون محاسبه پیامدهای سیاسی به کار نمیگیرند. بنابراین، هدف اصلی این سفر را هم باید ایجاد هماهنگی میان ابزارهای سیاسی، امنیتی و نظامی برای مدیریت بحران در همین چارچوب دانست.
بیاییم روی سناریویهای بدبینانه؛ اگر پس از دیدار ترامپ و نتانیاهو، ابتکارهای دیپلماتیک عمان به نتیجه نرسد و بار دیگر درگیریها از سر گرفته شود، آیا میتوان نتیجه گرفت که تصمیم برای ادامه جنگ از پیش اتخاذ شده و مذاکرات صرفا ابزاری برای مدیریت زمان و آمادهسازی صحنه بوده است؟
لزومی ندارد از شکست احتمالی مذاکرات این نتیجه گرفته شود که تصمیم برای ادامه جنگ از پیش اتخاذ شده است. تصور میکنم در این موضوع زیاد اغراق میشود؛ تجربه بسیاری از بحرانهای بینالمللی نشان میدهد که مذاکرات و آمادهسازی نظامی نهتنها دو فرایند متعارض نیستند، بلکه اغلب بهصورت همزمان و مکمل یکدیگر پیش میروند. در ادبیات مطالعات راهبردی، این وضعیت بخشی از منطق «چانهزنی در سایه جنگ» تلقی میشود؛ وضعیتی که در آن بازیگران، همزمان با حفظ یا حتی تقویت ابزارهای بازدارندگی، کانالهای دیپلماتیک را نیز فعال نگه میدارند تا موقعیت خود را در فرایند مذاکره تقویت کنند. آنچه بحرانها را پیچیده میکند، صرفا تعارض منافع نیست، بلکه نحوه ادراک و تفسیر رفتار طرف مقابل است. در بسیاری از موارد، اقداماتی که یک بازیگر آنها را با هدف افزایش بازدارندگی یا کسب اهرم چانهزنی انجام میدهد، از سوی طرف مقابل بهعنوان نشانه آمادگی برای حمله یا تشدید خصومت تفسیر میشود. همین چرخه ادراک و سوءادراک میتواند به افزایش بیاعتمادی و تشدید ناخواسته بحران بینجامد، بدون آنکه هیچیک از طرفین در ابتدا تصمیم قطعی برای آغاز جنگ گرفته باشند. بر این اساس، اگر مذاکرات به نتیجه نرسد، تحلیل دقیقتر آن است که گفته شود شکاف میان مطالبات راهبردی دو طرف همچنان پابرجاست و هزینههای مصالحه از منظر تصمیمگیران هنوز بیش از منافع آن ارزیابی میشود، نه اینکه الزاما از ابتدا ارادهای قطعی برای تداوم جنگ وجود داشته است. نکته مهمتر آن است که نباید اختلاف ایران و ایالات متحده را صرفا به یک پرونده هستهای یا یک بحران مقطعی فروکاست؛ این خصومت، ریشههای تاریخی، ایدئولوژیک، ژئوپلیتیکی و امنیتی عمیقی دارد و در چند دهه گذشته به بخشی از محاسبات راهبردی و حتی هویت امنیتی دو طرف تبدیل شده است. از همین رو، حتی اگر فرض کنیم مذاکرهکنندگان از حسن نیت کامل برخوردار باشند، پایداری هرگونه توافق همچنان با چالشهایی جدی مواجه خواهد بود؛ زیرا در هر دو کشور، مجموعهای از نهادها، ائتلافهای سیاسی، گروههای ذینفوذ و جریانهای فشار وجود دارند که هر یک از منظر منافع، هویت یا ملاحظات امنیتی خود، ممکن است با هرگونه مصالحه مخالفت کرده یا دامنه آن را محدود کنند. بنابراین، شکنندگی توافق بیش از آنکه ناشی از ضعف مذاکرهکنندگان باشد، محصول ماهیت ساختاری این منازعه است.
بهرغم آنچه گفتید، اگر دست آخر سفر نتانیاهو به آمریکا بدون دستاورد ملموس دیپلماتیک پایان یابد، آیا باید آن را مهمترین نشانه نزدیکشدن منطقه به دور تازهای از جنگ تلقی کرد؟ به عبارت دیگر، آیا نتیجه این سفر و دیدارش با ترامپ میتواند آخرین شاخص برای تشخیص حرکت غرب آسیا به سمت «توافق» یا «تقابل» باشد؟
نباید یک سفر یا حتی یک نشست سیاسی را آخرین شاخص برای تشخیص حرکت منطقه به سمت جنگ یا توافق تلقی کرد. در روابط بینالملل و بهویژه در مورد ایران، تصمیمات راهبردی محصول یک رویداد واحد نیستند، بلکه حاصل برآیند متغیرهای متعددی از جمله موازنه قدرت، ادراک تهدید، هزینههای تقابل، ملاحظات داخلی و شرایط محیط بینالمللی هستند. از این منظر، سفر نتانیاهو میتواند در هماهنگسازی مواضع واشینگتن و تلآویو یا ارزیابی گزینههای پیشرو مؤثر باشد، اما بهتنهایی تعیینکننده مسیر بحران نیست. اختلاف ایران و آمریکا ماهیتی ساختاری و چندلایه دارد و به پروندههای مقطعی یا دیدارهای دیپلماتیک محدود نمیشود. ازاینرو، این سفر الزاما به معنای نزدیکشدن به جنگ نیست، همانگونه که دستیابی به توافق نیز بهخودیخود پایانبخش اختلافات راهبردی دو طرف نخواهد بود. آنچه بیش از نتیجه یک دیدار اهمیت دارد، این است که آیا محاسبات راهبردی بازیگران درباره هزینه و فایده تداوم تقابل دستخوش تغییر شده است یا خیر و اگر چنین تغییری رخ ندهد، حتی موفقترین توافقها نیز شکننده خواهند بود.
به سرفصل دیگری ورود کنیم. بسیاری معتقدند خاورمیانه پس از جنگهای اخیر به نقطه اشباع رسیده و دیگر ظرفیت یک درگیری بزرگ دیگر را ندارد. اما در مقابل، برخی تحرکات نظامی نشان میدهد بازیگران همچنان برای سناریوهای سخت آماده میشوند. آیا محدودیتهای منطقهای میتواند مانع جنگ شود یا تجربه تاریخی نشان داده تصمیمات قدرتها فراتر از ظرفیتهای منطقه اتخاذ میشود؟
امروز غرب آسیا از نظر اقتصادی، امنیتی و اجتماعی ظرفیت محدودی برای تحمل یک جنگ فراگیر دیگر دارد. امنیت انرژی، تجارت جهانی، وضعیت داخلی کشورهای منطقه و شکنندگی اقتصاد جهانی، همگی هزینه هرگونه درگیری گسترده را افزایش دادهاند. با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد جنگها همیشه بر اساس ظرفیت منطقهای آغاز نمیشوند، بلکه گاه محصول محاسبات راهبردی قدرتهای بزرگ هستند. بنابراین، محدودیتهای منطقهای میتواند احتمال جنگ را کاهش دهد، اما تضمینی برای جلوگیری از آن نیست. آنچه بیش از هر عامل دیگری اهمیت دارد، نحوه ارزیابی بازیگران از هزینه و فایده ادامه بحران است و به نظر میرسد این زدوخوردها هنگامی تا حدودی خاتمه پیدا میکند که طرفین به درک بهتری از یکدیگر برسند. از این منظر، میتوان انتظار داشت چرخه تنشها زمانی به سمت مهار و ثبات نسبی حرکت کند که یکی یا هر دو طرف، در پرتو تجربه بحران، به درک واقعبینانهتری از اهداف، خطوط قرمز، ظرفیتها و محدودیتهای خود دست یابند. چنین فرایندی میتواند از شدت سوءادراکها و خطاهای محاسباتی بکاهد و زمینه را برای مدیریت پایدارتر اختلافات فراهم سازد. در عین حال، احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن تغییر در محاسبات راهبردی یکی از طرفین است؛ تغییری که ممکن است در اثر تحولات داخلی، دگرگونی محیط بینالمللی، تغییر موازنه قدرت، افزایش هزینههای تقابل یا بازتعریف اولویتهای امنیت ملی شکل گیرد. در چنین شرایطی، نه لزوما اهداف کلان، بلکه شیوه دستیابی به آنها دستخوش بازنگری میشود و همین امر میتواند فضای جدیدی برای کاهش تنش یا دستیابی به توافق ایجاد کند. البته فراموش نکنیم این وضعیت در منازعات ریشهدار و تاریخی، معمولا تدریجی، پرهزینه و زمانبر است.
اگر جنگ فراگیر دیگری رخ دهد، آیا کشورهای منطقه همچنان تلاش خواهند کرد از ورود مستقیم به میدان خودداری کنند یا شدت درگیری به نقطهای خواهد رسید که بازیگرانی مانند ترکیه، پاکستان، مصر، کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و دیگر قدرتهای منطقهای ناگزیر به اتخاذ موضعی روشن و ورود مستقیم به معادلات امنیتی شوند؟
به احتمال زیاد اغلب دولتهای منطقه در مرحله نخست تلاش خواهند کرد از ورود مستقیم به جنگ اجتناب کنند؛ زیرا هزینههای امنیتی و اقتصادی چنین اقدامی بسیار بالاست. با این حال، اگر دامنه درگیری گسترش یابد و امنیت انرژی، مسیرهای دریایی یا تمامیت امنیتی کشورهای منطقه مستقیما تحت تأثیر قرار گیرد، ممکن است برخی بازیگران ناچار به ائتلافهای سیال و بازتعریف نقش خود شوند. البته این به معنای ورود همزمان همه قدرتهای منطقهای به جنگ نیست. هر کشور متناسب با منافع، ملاحظات داخلی، تعهدات امنیتی و موقعیت ژئوپلیتیکی خود تصمیم خواهد گرفت. از این رو، آینده بحران بیش از آنکه به شکلگیری دو جبهه کلاسیک وابسته باشد، به نحوه مدیریت منافع متعارض بازیگران منطقهای بستگی خواهد داشت. در عین حال، نباید نقش قدرتهای فرامنطقهای را نادیده گرفت. چین و روسیه، هرچند به ظاهر تمایلی به ورود مستقیم به یک رویارویی نظامی نخواهند داشت، اما به عنوان دو بازیگر مؤثر در موازنه قدرت، در عرصههای دیپلماتیک، سیاسی، اقتصادی و حتی امنیتی تلاش خواهند کرد از گسترش بحرانی که میتواند موازنه ژئوپلیتیکی اوراسیا و اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد، جلوگیری یا آن را در جهتی مدیریت کنند که با منافع راهبردی آنها سازگار باشد. چین بیش از هر چیز بر حفظ ثبات مسیرهای تجارت جهانی، امنیت انرژی و جلوگیری از اختلال در اقتصاد بینالملل متمرکز خواهد بود و روسیه نیز با توجه به رقابت راهبردی خود با غرب، تحولات منطقه را در چارچوب موازنه بزرگتر قدرت میان مسکو و واشینگتن ارزیابی خواهد کرد. در مجموع، اگرچه کانون بحران در غرب آسیا قرار دارد، اما سرنوشت آن فقط و فقط در پایتختهای منطقه تعیین نخواهد شد.
شما در طول این گفتوگو، اگرچه احتمال جنگ فراگیر را رد نکردهاید، اما وقوعش را هم حتمی نمیدانید. لذا جا دارد در یک گزاره محتمل بپرسم اگر حملات ۱۳شبه آمریکا به نوار ساحلی جنوب ایران را مقدمهای برای یک راهبرد نظامی گستردهتر بدانیم، آن وقت چطور؟ در این چارچوب اساسا حملات دو هفته گذشته بدون حضور اسرائیل، ذیل چه هدفی قابل تحلیل است؟ آیا هدف صرفا اعمال فشار و فرسایش توان دفاعی و بازدارندگی ایران بود یا باید آن را بخشی از سناریوی آمادهسازی میدان برای مراحل بعدی جنگ، از جمله گسترش عملیات زمینی یا تغییر موازنه میدانی ارزیابی کرد؟
در تحلیل راهبردی، بهتر است از تفسیرهای قطعی درباره اهداف پنهان عملیات نظامی پرهیز شود. همانطور که اشاره شد بر اساس اطلاعات موجود، نمیتوان با قطعیت نتیجه گرفت این حملات الزاما مقدمه یک جنگ چندمرحلهای یا آغاز عملیات زمینی خواهد بود یا خیر؛ در شرایط کنونی شواهد کافی برای چنین نتیجهگیری قاطعی وجود ندارد. با این حال، آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت این است که این اقدامات را باید در چارچوب فرایند گستردهتر چانهزنی راهبردی میان ایران و ایالات متحده تحلیل کرد؛ فرایندی که در آن ابزارهای نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی، اطلاعاتی و رسانهای به صورت همزمان و مکمل یکدیگر به کار گرفته میشوند. پس در چنین وضعیتی، هدف لزوما واردکردن خسارت نظامی به طرف مقابل نیست، بلکه تلاش برای تغییر محاسبات راهبردی او نیز اهمیت اساسی دارد. نمایش قدرت نظامی، حفظ آرایش نیروها، ارسال پیامهای بازدارنده، فعال نگهداشتن کانالهای دیپلماتیک و مدیریت فضای رسانهای، همگی اجزای یک راهبرد واحد محسوب میشوند که هدف آن افزایش قدرت چانهزنی در مذاکرات و تحمیل هزینههای بیشتر بر طرف مقابل است. نکته مهمتر آن است که این نوع اقدامات فقط متوجه دولتها نیست، بلکه افکار عمومی، نخبگان سیاسی و محافل تصمیمگیری دو کشور را نیز مخاطب قرار میدهد. هر عملیات نظامی، افزون بر آثار میدانی، حامل یک پیام سیاسی و روانی است؛ پیامی که میکوشد برداشت جامعه و تصمیمگیران را نسبت به هزینههای ادامه جنگ، امکان دستیابی به صلح و ضرورت بازنگری در راهبردهای موجود تغییر دهد. از این منظر، جنگ صرفا در میدان نبرد جریان ندارد، بلکه در عرصه ادراک، روایتها و اراده سیاسی نیز دنبال میشود.
اگر جنگ فراگیر آغاز شد چطور؟ و اساسا در صورت آغاز جنگی جدید، آیا ماهیت درگیری از سطح یک تقابل نظامی محدود فراتر خواهد رفت و به سمت تغییر موازنه قدرت، بازتعریف نظم امنیتی غرب آسیا و محدودسازی نقش منطقهای ایران حرکت خواهد کرد؟
در صورت وقوع یک درگیری گسترده، پیامدهای آن احتمالا فراتر از یک تقابل نظامی محدود خواهد بود، زیرا هر بحران بزرگ به طور طبیعی بر موازنه قدرت و ترتیبات امنیتی منطقه اثر میگذارد. با این حال، نباید تصور کرد یک جنگ بهتنهایی قادر است نظم جدیدی ایجاد کند. نظمهای امنیتی زمانی پایدار میشوند که علاوه بر قدرت نظامی، از مشروعیت سیاسی، ترتیبات دیپلماتیک و پذیرش نسبی بازیگران برخوردار باشند. از همین رو، حتی اگر جنگی رخ دهد، سرانجام آن نیز ناگزیر به میز مذاکره بازخواهد گشت و این همان موضوعی است که بعید به نظر میرسد طرفین متوجه آن نباشند.
شما در تحلیلتان استقرار یک نظم امنیتی پایدار را رد کردید، ولی با توجه به مجموعه تحولات اخیر، طیفی از ناظران منطقه در آستانه ورود به یک نظم امنیتی جدید میبینند. با این اوصاف اگر جنگ گسترده دیگری رخ دهد، آیا پایان آن صرفا به یک توافق نظامی محدود خواهد انجامید یا میتواند به تغییری بنیادین در معادلات سیاسی و دیپلماتیک غرب آسیا و شکلگیری معماری جدید امنیت منطقهای منجر شود؟
به اعتقاد من، غرب آسیا به تدریج در حال گذار از یک دوره تاریخی مهم است که میتوان آن را با دوره خروج انگلستان از این منطقه مقایسه کرد؛ اما هنوز نمیتوان با اطمینان از شکلگیری یک نظم امنیتی جدید سخن گفت. معماری امنیتی پایدار زمانی شکل میگیرد که قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای درباره قواعد بازی به نوعی تفاهم برسند. به همین دلیل، پرسش بنیادین همچنان پابرجاست که ایران چه جایگاهی برای خود در نظم آینده منطقه تعریف میکند و آمریکا چه نوع نظمی را برای غرب آسیا مطلوب میداند؟ تا زمانی که پاسخی مشترک برای این پرسشهای راهبردی شکل نگیرد، نه توافقی کاملا پایدار خواهد بود و نه هیچ جنگی با هیچ ابزاری ولو استفاده از تسلیحات هستهای قادر نخواهد بود بحران را به طور کامل حل کند. از این منظر، محتملترین سناریو همچنان استمرار یک صلح فرسایشی یا همان صلح سرد همراه با رقابت، بازدارندگی و مذاکره همزمان است و این الگو میتواند به یک رقابت بلندمدت همراه با بازدارندگی متقابل تبدیل شود.
و در آخر این سؤال مطرح است که اگر دور تازهای از جنگ شکل بگیرد، آیا باید انتظار داشت این جنگ نیز همچون جنگهای گذشته پس از چند هفته با یک آتشبس سیاسی پایان یابد، یا ممکن است وارد مرحلهای فرسایشی و طولانیمدت شود که امنیت انرژی، مسیرهای تجارت جهانی، تنگه هرمز و اقتصاد بینالملل را نیز بهطور مستقیم تحت تأثیر قرار دهد؟
با توجه به وابستگی اقتصاد جهانی به امنیت انرژی، تجارت دریایی و تنگه هرمز، هیچیک از قدرتهای اصلی علاقهای به یک جنگ طولانی و کنترلنشده ندارند. اما اگر درگیری از سطح مدیریت بحران خارج شود، احتمال ورود به یک دوره فرسایشی نیز قابل چشمپوشی نیست. در چنین شرایطی، بدیهی است پیامدهای بحران صرفا محدود به ایران و آمریکا نخواهد بود، بلکه بازارهای انرژی، زنجیره تأمین جهانی، بیمه کشتیرانی، تجارت بینالمللی و اقتصاد جهانی را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد. به همین دلیل، انگیزه برای مهار بحران همچنان بسیار بالاست.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.