|

گزارش «شرق» از شناسایی بقایای تازه از پیکر قربانیان مدرسه «شجره طیبه» در گفت‌وگو با تعدادی از خانواده‌ها

تابوت‌های کوچک، سوگ بزرگ

زنگ مدرسه را زده‌اند، دارد دیر می‌شود. معلم و هم‌کلاسی‌ها منتظرند. مردی با لباس پلنگی قرمز، دستش را دراز می‌کند، تکان می‌دهد، می‌گوید: بدهید. اما آن سو، آن پدر و مادر و خواهر و برادر ویران‌شده، دل نمی‌کَنند. کلاس درس کمی پایین‌تر است؛ ۲۰، ۳۰ سانت آن‌طرف‌تر گودالی حفر شده. شاگردان کنار هم، با نظم و ترتیب قرار گرفته‌اند، کلاس‌شان اما نه صندلی دارد، نه نیمکت و نه تخته‌سیاه. همه‌اش خاک است. لباس مدرسه‌شان این بار سفید است؛ همه یکدست سفید. گلبرگ‌‌باران‌شان کرده‌اند و میان سفیدی و قهوه‌ای خاک، گلبرگ‌های قرمز، روی تنشان نقاشی شده؛ روی تن‌های کوچک‌شان، بسیار کوچک.

تابوت‌های کوچک، سوگ بزرگ
زهرا جعفرزاده دبیر گروه اجتماعی

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

 زنگ مدرسه را زده‌اند، دارد دیر می‌شود. معلم و هم‌کلاسی‌ها منتظرند. مردی با لباس پلنگی قرمز، دستش را دراز می‌کند، تکان می‌دهد، می‌گوید: بدهید. اما آن سو، آن پدر و مادر و خواهر و برادر ویران‌شده، دل نمی‌کَنند. کلاس درس کمی پایین‌تر است؛ ۲۰، ۳۰ سانت آن‌طرف‌تر گودالی حفر شده. شاگردان کنار هم، با نظم و ترتیب قرار گرفته‌اند، کلاس‌شان اما نه صندلی دارد، نه نیمکت و نه تخته‌سیاه. همه‌اش خاک است. لباس مدرسه‌شان این بار سفید است؛ همه یکدست سفید. گلبرگ‌‌باران‌شان کرده‌اند و میان سفیدی و قهوه‌ای خاک، گلبرگ‌های قرمز، روی تنشان نقاشی شده؛ روی تن‌های کوچک‌شان، بسیار کوچک.

خانواده راضی نمی‌شود، آن تکه را برای خودش می‌خواهد، بعد از ۱۴۵ روز، دوباره عزیزشان را تکه‌ای از او را در آغوش گرفته‌اند. دیر است، از دستشان بیرون می‌کشند. زن بر سرش می‌کوبد، آن یکی دست‌ها را به نشانه عزاداری می‌لرزاند، مرد جوان اما تلاش می‌کند تکه را از دستشان بیرون بکشد تا تحویل مدرسه دهد، تکه در آغوش زنی است گریان، بی‌تاب و آشفته؛ یک زن ویران. چند نفری روی زمین خاکی نشسته‌اند و عده‌ای پشت‌شان در حال تماشای نهایت سوگواری. مرد تکه سفید کیسه‌شده از دل زنان را بیرون می‌کشد و تحویل مرد پلنگی‌پوش می‌دهد. زنان بی‌تاب‌تر می‌شوند و مرد دستش را برای آرام‌کردنشان روی دهانشان می‌گذارد. چه مسئولیت سنگینی است آرام‌کردن آنها.

میناب دوباره عزادار شد

اهالی از شب قبل خاکسپاری می‌گویند؛ از لحظاتی که خانواده‌ها مثل مرغ سرکَنده به قبرستان آمده بودند. چند روز قبل خبرشان کرده بودند که تکه‌‌هایی از بدن عزیزشان پیدا شده است، یک تکه جدید و همین دنیا را روی سرشان خراب کرد. آنها آشفته و پریشان، این سؤال را می‌پرسیدند که چرا حالا؟ چرا بعد از پنج ماه؟ چرا خوب تفحص نکرده بودند؟ عده‌ای پریشان، عده‌ای خشمگین و عصبانی. حتی چند نفرشان گفته بودند نمی‌خواهیم تشییع عمومی باشد. گروهی هم همان تکه را برداشته و به روستایشان برده بودند؛ همان‌جا که اندک پیکرهایی را دفن کرده بودند. چهارشنبه صبح سی‌و‌یکم تیرماه‌ اما صحرای محشر بود؛ فضایی عجیب و سنگین و دردآور. خانواده‌ها سرگردان بودند. مدام این سؤال را تکرار می‌کردند مگر آزمایش دی‌ان‌ای چقدر طول می‌کشد تا نتیجه بدهد؟ خاکسپاری دوم داغ‌شان را تازه‌تر کرد. آنها می‌گفتند ‌به‌تازگی در حال برگشت به زندگی عادی بودند که خبر شناسایی تکه‌های جدید را دادند. آن‌طور که روایت می‌شود، برخی از مادران نمی‌دانستند پیکر فرزندشان کامل نیست و به‌تازگی فهمیده‌اند فقط یک تکه از بدن فرزندشان پیدا شده بود. رنج آنها بزرگ‌تر از بقیه است. ماجرا برای بازماندگان اما طور دیگری بود؛ کودکانی که نجات‌یافته یا آسیب دیده بودند، دوباره به وضعیت آشفته قبلی بازگشتند. مادر یکی از آنها می‌گوید ‌فرزندش دچار شب‌ادراری شده. آن یکی هم از اینکه فرزندش دوباره هراسیده و از هر صدایی می‌ترسد، سخن می‌گوید. برخی از مادران روایت می‌کنند که در این شب‌ها خواب به چشم‌شان نیامده؛ گویی دوباره همان روزها برایشان تکرار شده است.

ماکان سهمی نداشت

قبلا رئیس دادگستری هرمزگان اعلام کرده بود‌ ۶۲ قطعه جدید در تفحص‌‌ها شناسایی شده و قرار است به خاک سپرده شوند. به گفته فرماندار شهرستان میناب نیز این قطعات متعلق به ۳۲ دانش‌آموز مدرسه است. در موشک‌باران میناب، ۱۶۸ دانش‌آموز و معلم به شهادت رسیدند. همان روز بود که او خبر از مفقود‌ماندن ماکان نصیری داد و گفت ‌به نظر می‌رسد موشک مستقیم به محل حضور این کودک اصابت کرده است. پیش از این، «شرق» در گزارشی خبر از خالی‌بودن قبر ماکان و پیدا‌نشدن پیکرش داده بود. در همان گزارش اعلام شد‌‌ فقط یک لنگه‌کفش و بلوز آبی ماکان پیدا شده است. آسیه راهی‌نژاد، مادر ماکان اما روز چهارشنبه نتوانست به گلزار شهدا برود، پدر اما رفت. بعد از سه روز از خاکسپاری جدید، هنوز صدایش پر از غم است و بی‌حوصله به «شرق» می‌گوید که هنوز چیزی از ماکان پیدا نشده است: «ما پیگیریم اما پرونده بسته شده و باید ببینیم چطور می‌شود». او نخواست توضیح بیشتری بدهد.

تکه‌های کفن‌پیچ

ویدئوی بعدی در اینستاگرام منتشر می‌شود؛ مادر بوسه می‌زند، یک بار، دو بار، سه بار، هزار بار. بوسه بر تکه‌ای از بدن دخترش که با پارچه‌ای سفید پیچیده شده و داخل کیسه‌ای است. پارچه سفید دومین کفنش است؛ یک بار دوازدهم اسفند ‌‌و یک بار سی‌ویکم تیر‌ماه. کفن برای کدام تن؟ همان تکه، دست به دست می‌شود. مادر دل نمی‌کند، اشک‌ها جاری است، تکه را به پدر می‌دهد. پدر می‌بوسد و می‌دهد به دیگری. دست به دست می‌گردد تا در میان خاک آرام گیرد. تکه جدیدی از پیکر مهسا رنجبری، معلم پرورشی ۲۸‌ساله مدرسه شجره طیبه میناب، چهارشنبه سی‌و‌یکم تیرماه‌ در خاک رفت؛ درست کنار مزارش، حفره‌ای باز شد و در آن قرار گرفت.

چهارشنبه‌ای که گذشت، گلزار شهدای میناب‌ قیامت بود. شهر دوباره سیاه‌پوش شد و تابوت‌های کوچک، خیلی کوچک، روی دست‌ها قرار گرفت تا تصویری دردناک از سفیدی تابوت و سیاهی رخت عزای جمعیت‌ ثبت کند. «خاکسپاری دوم دردناک‌تر از اولی بود»؛ مریم صادقی، مادر «مهسا رنجبری» این را می‌گوید. او نهم اسفند سال گذشته‌ در خانه بود که صدای انفجار را شنید و فکرش را نمی‌کرد مدرسه محل کار دخترش، موشک‌باران شده باشد. «مریم صادقی»، مادر مهسا رنجبری‌ ۵۰ساله، صبح نهم اسفندماه در حیاط خانه بود که صدای جنگنده‌ها را شنید. وقتی هم صدای انفجار بلند شد، تمام تصورش این بود‌ جای دیگری مورد اصابت موشک قرار گرفته تا اینکه دختر کوچکش تماس گرفت و گفت ‌‌مهسا تلفن را جواب نمی‌دهد. مادر آرام بود، ظهر شد و خبری از مهسا نشد. با همسرش تماس گرفت، جواب نداد. با اسماعیل، همسر مهسا، تماس گرفت؛ او هم پاسخ نداد. به یکی از بستگان زنگ زد و همان‌جا فهمید مدرسه را زده‌اند. به او گفتند اینجا نیا، برو بیمارستان و مادر تمام آن روز پریشان و آشفته‌حال در سردخانه و بیمارستان بود. سردخانه‌ای که برای نگهداری ماهی و میگو بود، آن روز تبدیل به سردخانه اجساد کودکان و معلمان میناب شد. مهسا جوان‌ترین معلم مدرسه بود. ساعت ۱۱ همان روز قبل از انفجار، با همسرش تماس گرفت و گفت ‌جنگ شده و باید بروند خرید. همسر پاسخ داد که ساعت ۱۱‌و‌نیم به سراغش می‌آید و با هم به خرید می‌روند، اما او و پسر سه‌ساله‌شان که شهریور‌ تولدش است، هیچ‌وقت دیگر مهسا را ندیدند. مریم صادقی می‌گوید‌ مدرسه شجره طیبه در شهرک المهدی قرار داشت و با خانه آنها حدود ۱۵ دقیقه با ماشین فاصله بود. در آن مجموعه یک کارواش، یک درمانگاه و داروخانه هم قرار داشت و مادر تصور نمی‌کرد مدرسه مورد اصابت موشک قرار گرفته باشد. چهارشنبه قبل از موشک‌باران مدرسه، مهسا را دیده بود. آنها دو، سه روز در خانه‌شان مانده بودند و حالا بیشتر از ۱۴۵ روز است که او را ندیده است.

مادر وقتی به سردخانه رسید دید که همسرش نشسته و تلفنش را جواب نمی‌دهد. اسماعیل همسر مهسا به خرابه‌های مدرسه بازگشته بود تا شاید اثری از همسرش پیدا کند. آن روز را کامل در همان سردخانه ماندند تا شاید خبری شود. در شوک و بهت و حیرت‌شان، جنازه‌های کودکان را می‌آورند، تکه‌های گوشت داخل کیسه‌های پلاستیکی که برای خرید سیب‌زمینی و پیاز استفاده می‌شود. شرایط سختی بود: «شب با پدر مهسا به مدرسه برگشتیم. آنجا گفتند جنازه چهار معلم را بیرون کشیده‌اند. گفتند یکی از معلم‌ها چهار قسمت شده است. ما هم برگشتیم به بیمارستان. شب را همان‌جا ماندیم تا روز بعد ساعت دو ظهر. همچنان قطعه‌های گوشت می‌آوردند. باز هم از مهسا خبری نشد تا روز دوشنبه. یعنی غروب قبل از خاک‌سپاری و تشییع دسته‌جمعی بچه‌های میناب». مادر یک کیسه پلاستیکی فسفری در گوشه سردخانه دیده بود اما کسی سراغش نمی‌رفت. تمام کاورها را همراه همسر و برادر همسر و همسر مهسا باز کرده بودند تا شاید چیزی پیدا کنند. آنها یک به یک گشتند تا رسیدند به همان کیسه پلاستیک فسفری. آنجا بود که تکه‌هایی از پوست جداشده مهسا را روی صورتش پیدا کردند. کمی از پوست صورت، کمی از پوست گردن و تکه‌ای از پوست روی سینه. چشمانش باز بود و پدر و همسرش، با سرم صورتش را شستند. مادر می‌گوید که استخوان پیشانی نداشت، تنش هم جدا شده بود. اما صورت به همان شکل مانده بود و دو خال کنار لبش مشخص بود. آن‌قدر بدنش تکه‌تکه شده بود که حتی نتوانستند تیمم کنند. خاکسپاری اول روز سه‌شنبه یعنی دوازدهم اسفند ماه سال قبل در گلزار شهدای میناب انجام شد. همان موقع هم گفتند که تعدادی از اجساد شناسایی نشده‌اند و مادر مهسا می‌گوید سه کودک مدرسه هم اشتباهی دفن شده بودند. این را زمانی متوجه شدند که تکه‌های جدیدی از بدن آنها پیدا شد و در خاکسپاری اخیر دفن شد. راضیه زمانی معلم کلاس سوم دبستان و محمدطاها جعفری، دانش‌آموز کلاس چهارم، در میان آنها بودند. از خانم زمانی فقط یک مچ پا پیدا شده بود.

بوسیدیم، بغل کردیم و به خاک سپردیم

«سیما کریمی» دخترعمه مهسا هم معلم همان مدرسه بود. معلم قرآن که ۴۱ ساله بود و همان روز اول یک دست و یک پا و یک نصف بالاتنه از او پیدا شده بود. از میان انگشت‌ها فقط یکی برایش مانده بود. او مادر دو پسر ۱۵ و ۱۰ ساله بود. خواهرش او را از پاهایش شناخته بود.

حدود دو ماه پیش بود که تک به تک به در خانه‌ خانواده‌های شهدای میناب رفتند و از آنها آزمایش دی‌ان‌ای گرفتند. گفته بودند بخشی از اجساد هنوز شناسایی نشده و نیاز به آزمایش دارد. روز یکشنبه بنیاد شهید برایشان جلسه‌ای گذاشت و به آنها اعلام کرد که تکه‌هایی شناسایی شده و یک بخش‌هایی هم مربوط به مهساست. اما نگفتند که کجای بدنش است. روز چهارشنبه قبل از خاکسپاری، مادر به محل رفت، پرس‌وجو کرد تا بالاخره فهمید که دو مچ پای مهسا شناسایی شده و باید دفن شود: «تکه‌های پیداشده را باز نکردیم. آنها در همان کفن‌ها داخل کیسه‌های پلاستیکی بودند. ما فقط گرفتیم بوسیدیم، بغل کردیم و خاک کردیم. برخی این تکه‌ها را کنار قبر بچه‌هایشان خاک کردند. گوشه‌ای از قبر را کندند و روی آن گذاشتند. برخی هم تکه‌ها را در یک مکانی تحت عنوان یادمان شهدای میناب، قرار دادند. یعنی کنار قبرها نبودند. برای دفن این تکه‌ها نبش قبری انجام نشد».

مریم صادقی می‌گوید که بخشی از تکه‌های شناسایی‌شده از کبد و احشام شهدا بود که همه را جمع کردند و در قبری تحت عنوان یادمان، دفن کردند. از سیما کریمی، دخترعمه مهسا هم یک دست پیدا شد، یک دست از زیرآرنج که او را هم در همان یادمان دفن کردند. سه پیکر هنوز گمنام هستند و کسی آنها را شناسایی نکرده است.

چهارشنبه، میناب دوباره سیاه‌پوش شد. داغ آنها تازه شد و صادقی می‌گوید اگر خانواده‌ها در روز خاکسپاری اول یعنی دوازدهم اسفند در شوک و بهت بودند، این بار عزاداری‌شان سنگین‌تر بود. چون رنج بسیاری را در این مدت تحمل کرده بودند: «من نمی‌خواستم چیزی از مهسا پیدا شود. چون می‌دانستم که دوباره داغمان تازه می‌شود. وقتی هم به من خبر دادند تکه‌های دیگری شناسایی شده پاهایم سست شد و سوزشی در مغزم احساس کردم. با دارو توانستم کمی آرام شود و به خاک‌سپاری بروم. چهارشنبه روز بسیار وحشتناک و غم‌انگیزی بود». خانواده مهسا قرار است سنگ بزرگ‌تری برای مزارش تهیه کنند، تکه جدید را که دفن کردند، مزارش بزرگ‌تر شده است. دانیال پسر مهسا، شهریور ماه سومین تولدش را بدون مادر سپری می‌کند. در تصور او مادر او را رها کرده و رفته. مادربزرگ به او گفته، مهسا فرشته شده و دانیال در جواب گفته که می‌خواهد خودش هم فرشته شود. مادر مهسا می‌گوید که در ماه‌های اول بسیار بهانه‌گیر شده بود، شب‌ها با گریه بیدار می‌شد اما حالا کمی بهتر است.

ویرانی یک خانه

زهرا میردادی نهم اسفندماه با مادرش به سمت مدرسه رفت، هم‌زمان با خواهرش مریم حرف زد. وارد مدرسه شد اما هیچ‌وقت بیرون نیامد. بعدها فهمیدند زهرا به علی پسرش رسیده اما محیا را پیدا نکرده و هر سه همان‌جا در موشک‌باران جان دادند. حسن سالاری، پدر خانواده از همان روز ویران شد. مریم میردادی، خواهر زهراست و صدای غمناک و پردردی دارد. آنها هنوز از فاجعه روز چهارشنبه که دومین خاک‌سپاری بوده بیرون نیامده‌اند. او خواهر و دو خواهرزاده‌اش را از دست داده است. نهم اسفندماه از خواهرش دو پا و یک مچ دست پیدا شد. مریم، خواهر را از انگشتری که دستش بود و نشانه‌ای که روی کف پایش بود شناخت. از علی یک کف دست پیدا شد و یک جامدادی که در دستش بود. داخل جامدادی روی کاغذ اسمش نوشته شده بود. از محیا دو دست و دو پا، یک بدن له‌شده بدون سر پیدا شد. آنها را چهارشنبه دوازدهم اسفند در روستای پدری‌‌شان به اسم سرنی دفن کردند. تحقیق و تفحص که شد، از علی دو پا پیدا شد و یک تکه گوشت از تن زهرا که همه را در همان یادمانی که برای شهدای میناب است، دفن کردند. زهرا ۳۰ ساله بود، علی پسرش، دانش‌آموز کلاس اولی بود و محیا کلاس سومی: «خواهرم آن روز بعد از اعلام مدرسه، دنبال بچه‌هایش رفته بود که این اتفاق افتاد». مریم، روز چهارشنبه در گلزار شهدای میناب بود و سخت‌ترین لحظه‌هایش ثبت شد. او می‌گوید خانواده‌‌ها از اینکه در این مدت اتفاقی نیفتاده است، گلایه فراوان داشتند، عصبانی بودند و این مسئله عزاداری‌شان را سنگین‌تر کرد.

از میان این کودکان، تکه‌هایی از بدن «علیرضا شهرجو» هم پیدا شد. خانواده او اما توانایی صحبت نداشتند. پدر که مشکل تکلم دارد، به دلیل معلولیت، تحت پوشش بهزیستی است. مادر هم نمی‌تواند حرف بزند. به گفته یکی از اعضای خانواده‌شان، آنها از نظر اقتصادی بسیار ضعیف بودند. پدر که شغلش رنگ‌کاری بود، ساختمان مدرسه را رنگ کرده بود و به جای مزد، خواسته بود پسرش علیرضا در مدرسه ثبت‌نام شود. مدرسه شجره‌طیبه غیردولتی بود و جز از این طریق، توانایی ثبت‌نام نداشتند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.