به مناسبت بازنشر «خطاب به پروانهها» رضا براهنی پس از دو دهه
یک مانیفست کمتر*
مقالۀ بحثبرانگیز «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» رضا براهنی در کتاب «خطاب به پروانهها» را چنانکه از عنوانش پیداست میتوان نوعی اعلام گسست از نیما و شعر نیمایی دانست؛ اما علاوه بر آن در خوانشی دلوزی، این مقاله تلاشی برای تئوریزهکردن قلمروزدایی از زبان، شکستن قواعد جاافتاده شعر نو و فاصلهگرفتن از بازنمایی است تا شعر را بهمثابه میدان تولید نیرو در نظر آورد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مقالۀ بحثبرانگیز «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» رضا براهنی در کتاب «خطاب به پروانهها» را چنانکه از عنوانش پیداست میتوان نوعی اعلام گسست از نیما و شعر نیمایی دانست؛ اما علاوه بر آن در خوانشی دلوزی، این مقاله تلاشی برای تئوریزهکردن قلمروزدایی از زبان، شکستن قواعد جاافتاده شعر نو و فاصلهگرفتن از بازنمایی است تا شعر را بهمثابه میدان تولید نیرو در نظر آورد. براهنی در این مقاله یا به تعبیر خودش توضیح تئوریک شعر، از پایان یک سیستم یا نظام شعری سخن میگوید که با از کار انداختن نظم مسلط بر آن آغاز میشود؛ با کسرِ روایت، زمان خطی، گذشته و البته بازنمایی. براهنی با تکیه بر تناقضات نظری نیما و شاملو یا تضاد تئوری شعر و اجرای شعری آنان، معتقد است «در شعر نیمایی زبان وسیلۀ وصف طبیعت و وسیلۀ ارائه روایت بود. در شعر شاملو زبان وسیلۀ بیان خود برای طبیعت بیرونی و خود درونی بود. اجتماع نیز بخشی از آن طبیعت بیرون بود. این دو شاعر هر دو زاییدۀ عصر روشنگری و عصر رمانتیسم بودند. مدرنیسم آنها برخاسته از روایت عصر روشنگری بود و آنها هر دو شعر را وسیله قرار داده بودند تا حقیقت را در بیرون یا در درون کشف کنند. آنها هر دو توصیف جدیدی از روایت رمانتیسم و روایت مدرنیسم را میدادند. هر دو اهمیت داشتند. ولی سالها ممارست به ما یاد داده است که به زبان بهصورت پدیدهای نگاه کنیم که اولا وسیله نیست، و ثانیا در هر نوبت که ما از آن برای شعر استفاده میکنیم، آن به درون خود برمیگردد، و میشود چیز غیرقابل پیشبینیای که تمامی قوانین را باید به هم بزند، حتی قوانین سنتی خود را، و دستور و نحو سنتی خود را، تا زبانیت خود را بهعنوان تجاوزناپذیرترین اصل شاعری، حفظ و به سوی آینده پرتاب کند». تناقضات نظری براهنی در این مقاله، اگر بیشتر از نیما و شاملو نباشد کمتر نیست؛ با این وصف این مقاله حامل نوعی بالقوگی است که میکوشد با کسرکردن از سیستم شعری پیشین و چهبسا از کار انداختنِ آن، امکانی برای نیروهای تازه زبان پدید آورد. حرکت از شعر تکوزنی به اوزان مرکب و ترکیبی و شعر چندصدایی، رهایی از استبداد نحوی زبان، و سرانجام آزادکردن شعر از قید تصویر و مفهوم و احساسات شاعر و تأکید بر زبان و زبانیت شعر، ازجمله این امکانهاست. کسرکردن همان ایدهای است که دلوز در مقالۀ «یک مانیفست کمتر» آن را [البته در مورد تئاتر] مطرح میکند. با تعمیم این ایده به نظریۀ شعری براهنی، در اینجا نیز مسئله ارائه نسخۀ دیگری از شعر یا نقد شعر گذشته نیست؛ بلکه کسرکردن از سیستم شعری مستقر است؛ اینکه چیزی از پیکر این نوع شعر قطع شود. براهنی نیز میخواهد چیزی/چیزهایی از شعر کسر کند تا ببیند چه روی میدهد. «بگذارید کلمات دیگر متن را نسازند». درواقع اینجا قرار است عناصری که یک نظام قدرت را میسازند یا بازنمایی میکنند، کسر یا خنثی شوند، تا زبانیتِ شعر بدون ارجاع به جهان بیرون آشکار شود. این رویکرد روندهایی را برقرار میسازد که از کسر مؤلفههای پایدار قدرت شکل میگیرند و بالقوگی تازهای از شعر را آزاد میکنند؛ همان نیروهای غیربازنمایانهای که به تعبیر دلوز همواره در عدم توازن به سر میبرد. براهنی از بیتاریخی شعر دفاع میکند و باور دارد که «وقتی میخواهیم نو باشیم، در ارتباط با گذشته خودبهخود دچار نسیان میشویم». درواقع «ما از یک سو به طرف مدرنیته و نویی حرکت میکنیم و از گذشتگی گذشته اجتناب میکنیم. ولی از سوی دیگر بهرغم گذشتگی، آن را احیا میکنیم و یا به ادوار و انواعی از ادبیات نزدیک میشویم و از آن استفاده میکنیم. انگار در ما چیزی بهرغم میل باطنی ما تکرار میشود، و آن ممکن است تاریخ بلافصل ما نباشد، بلکه آن بخش از شعر و ادبیات باشد که بدون توجه به تاریخ به سوی ما میآید. این را ما در ساختار حرکت تاریخ و رشد انسان داریم، به این معنی که... حتما در وضع فعلی خود نخواهیم ماند، بلکه با تکرار همین ساختار فراروی به مرحلۀ دیگر نیز... خواهیم رفت». از دید براهنی، ساختار فرارَوی همان است که مدام تکرار میشود: «بازگشت ابدی همان» [نیچه]. «اگر در تاریخ این انسان است که ساختار فرارَوی را از طریق وقوع مکرر همان تکرار میکند، موضوع اصلی ادبیاتْ بهویژه شعر، زبان است... بهرغم اینکه صدها موضوع در این زبان بیان شده، ولی وظیفۀ شاعر بیان خود زبان بوده است». براهنی در مقاله/مانیفست خود به دنبال آن است که زبان را به صورت دیگری بیان کند. او نسبت خود را با مقولۀ تاریخ شعر و تاریخ به معنای گذشته و موضوع شعر چنین صورتبندی میکند: مدرنیسم بهرغم مخالفتش با گذشته، ساختار پیداشدن هر چیز مدرن را در خود تکرار میکند. «چیزی از این متناقضتر و طنزآمیزتر نمیتوان پیدا کرد که هیچکدام از شاعرانی که گمان میکنند به سوی آینده میشتابند، از هیچ شاعر آیندهای متأثر نشدهاند، بلکه همه، بدون اسثتنا از شاعران معاصر و گذشتۀ خود متأثر شدهاند». براهنی به نیچه و هایدگر ارجاع میدهد: اینکه وقتی نیچه میخواهد
خط مشیِ فرهنگ آینده غرب را بیان کند تا دئونیزوس عقب میرود و تا واگنر معاصر میشود، و وقتی هایدگر میخواهد خط مشیِ آینده را بیان کند تا فلاسفۀ پیش از سقراط، تا هولدرلین... و تا نیچه عقب میرود و تا ریلکه معاصر میشود. براهنی باور دارد این متفکران که اساس تفکر پستمدرنیسم را در جهان گذاشتهاند، تنها با دست رد زدن بر سینۀ تاریخ خطی، تاریخ منطبق بر زمانبندی و زمانشناسی، و با تکیه بر «بازگشت ادبی همان» در هر عصر، حرکت کردهاند. بنابراین، «استفاده برای بیان خود و عصر خود از بخشی از فرهنگ گذشته، هرگز به معنای استفاده خطی و زمانبندی تاریخی نیست، بلکه درک حالیت حال در گذشتگیِ بخشی از گذشتهای است که جانهای مایل به هم، جانهای آن جانها را هم به هم مایل میکنند». و البته در اینجاست که تناقضات و تعارضات مختلف عیان شده، «آینده به ما نزدیک میشود». از دید دلوز، مسئله در کسرکردن از هنر [اینجا شعر]، ساخت نوعی ضد شعر یا ساختار شعری تازه درون ساختار مستقر نیست، بلکه مسئله بر سر عملیاتی است که با کسر آغاز میشود؛ دورریختنِ هر آنچه عنصری از قدرت را در زبان، در بازنمایی و بازنموده شامل میشود. و از قضا این عملیاتی منفی نیست، چون پیشاپیش با فرایندهای مثبت درگیر میشود و به راهشان میاندازد. «به این ترتیب، تاریخ را دور خواهید ریخت یا قطع خواهید کرد، چون نشانگر زمانمند قدرت است. ساختار را دور خواهید ریخت، چون نشانگر همزمانی یا مجموعه مناسبات میان متغیرهاست... اما مسئله اینجاست که از پسِ این کسرکردن چه باقی میماند؟ دلوز میگوید همه چیز باقی میماند، اما زیر پرتویی نو، با صداهایی نو، ژستهایی نو. اینک که بیش از سه دهه از انتشار مقاله براهنی میگذرد، مسئله این است که ایدههای او تا چه حد توانسته امکانی برای فرارَوی از بنبست شعر فارسی فراهم کند، یا اینکه خود به نوعی مانیفست بدل شده که شعر را در بند زبانیت کشانده و از «شدنِ» دلوزی و دگرگونیِ مدام دور میسازد!
* برگرفته از مقالۀ «یک مانیفست کمتر»، ژیل دلوز، ترجمۀ پیمان غلامی
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.