افکار عمومی و منطق محاسبه قدرت
سیاست را نمیتوان فقط از دریچه آنچه در خیابانها، رسانهها یا تریبونهای رسمی دیده و شنیده میشود، فهم کرد. آنچه در عرصه عمومی ظاهر میشود، بخشی از واقعیت سیاست است، اما همه آن نیست.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
هادی آخوندی نعمتآباد-تحلیلگر سیاسی: سیاست را نمیتوان فقط از دریچه آنچه در خیابانها، رسانهها یا تریبونهای رسمی دیده و شنیده میشود، فهم کرد. آنچه در عرصه عمومی ظاهر میشود، بخشی از واقعیت سیاست است، اما همه آن نیست.
در کنار این سطح آشکار، سطح دیگری نیز وجود دارد که در آن تصمیمها بر پایه محاسبه قدرت، منافع ملی، فرصتها، محدودیتها و ارزیابی هزینهها اتخاذ میشوند. این دو سطح همواره بر یکدیگر منطبق نیستند. جامعه براساس تجربههای تاریخی، باورهای سیاسی، ارزشهای فرهنگی و احساسات جمعی به رویدادها واکنش نشان میدهد، در حالی که دولتها ناچارند علاوه بر این عوامل، پیامدهای امنیتی، اقتصادی و بینالمللی تصمیمات خود را نیز در نظر بگیرند. به همین دلیل، سیاستگذاری اغلب در نقطه تلاقی میان خواستههای عمومی و ضرورتهای راهبردی شکل میگیرد.
استیون لوکس در تحلیل مفهوم قدرت توضیح میدهد که قدرت تنها در تصمیمهای آشکار قابل مشاهده نیست، بلکه در تعیین دستور کار و شکلدهی به گزینههای پیشروی تصمیمگیران نیز حضور دارد. از این منظر، آنچه جامعه میبیند و آنچه در فرایند تصمیمگیری رخ میدهد، الزاما یکسان نیست. فهم سیاست مستلزم توجه همزمان به هر دو سطح است. روابط ایران و آمریکا نمونهای روشن از این پیچیدگی است. در بیش از چهار دهه گذشته، تقابل با آمریکا به یکی از عناصر مهم گفتمان سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. مجموعهای از تجربههای تاریخی، اختلافهای سیاسی و منازعههای منطقهای موجب شده است آمریکا در بخش مهمی از ادبیات رسمی و نیز در ذهن بخشی از جامعه ایران بهعنوان دشمن یا تهدید شناخته شود. در نتیجه، هرگونه مذاکره یا توافق با آمریکا همواره با حساسیتهای سیاسی و اجتماعی همراه بوده است.
در مقابل، بخشی دیگر از جامعه و برخی تحلیلگران معتقدند مدیریت اختلافات از مسیر دیپلماسی و کاهش تنش میتواند فرصتهایی برای ثبات اقتصادی، کاهش فشارهای خارجی و بهبود شرایط کشور فراهم کند. از اینرو، درباره نحوه مواجهه با آمریکا در جامعه ایران اجماع کامل وجود ندارد و دیدگاههای متفاوتی قابل مشاهده است. تحولات اخیر و افزایش تنشها، این اختلاف دیدگاهها را بیش از پیش آشکار کرده است. در چنین شرایطی، بخشی از افکار عمومی ممکن است بر ادامه تقابل و پاسخ متقابل تأکید داشته باشد، در حالی که در سطح تصمیمگیری سیاسی، گزینه گفتوگو و مدیریت بحران در دستور کار قرار گرفته است. همین وضعیت پرسشی مهم را مطرح میکند مبنی بر اینکه چگونه ممکن است سیاست رسمی به سمت مذاکره حرکت کرده، در حالی که فضای عمومی همچنان تحت تأثیر احساسات ناشی از تقابل قرار دارد؟
پاسخ را باید در منطق تصمیمگیری دولتها جستوجو کرد. دولتها براساس شرایط ثابت عمل نمیکنند. تغییر محیط امنیتی، تحولات اقتصادی، موازنههای منطقهای و شرایط بینالمللی میتواند آنها را به بازنگری در ابزارها و روشهای خود وادار کند. در چنین شرایطی، مذاکره با یک رقیب یا حتی دشمن دیرینه، الزاما به معنای تغییر هویت سیاسی یا فراموشکردن اختلافات گذشته نیست، بلکه ممکن است نتیجه این ارزیابی باشد که ادامه یک مسیر هزینههای بیشتری نسبت به تغییر آن ایجاد میکند.
ماکیاولی قرنها پیش بر این واقعیت تأکید کرده بود که سیاست عرصه تصمیمگیری در جهان واقعی است؛ جهانی که در آن حکومتها ناچارند میان آرمانها، اهداف و محدودیتهای موجود توازن برقرار کنند. تاریخ روابط بینالملل نیز نشان میدهد که بسیاری از دشمنان دیرینه، زمانی که منافع و شرایط اقتضا کرده است، گفتوگو و مذاکره را بهعنوان ابزاری برای مدیریت اختلافات برگزیدهاند. بااینحال، تصمیم سیاسی زمانی به نتیجه مطلوب میرسد که بتواند شکاف میان منطق قدرت و برداشت عمومی را مدیریت کند. هرچه فاصله میان احساسات جامعه و تصمیم اتخاذشده بیشتر باشد، هزینه سیاسی اجرای آن نیز افزایش مییابد. به همین دلیل، دولتها تنها با مسئله اتخاذ تصمیم مواجه نیستند، بلکه باید بتوانند چرایی آن تصمیم را نیز برای افکار عمومی توضیح دهند. در این نقطه است که رابطه میان قدرت سیاسی و جامعه اهمیت پیدا میکند. یورگن هابرماس بر نقش حوزه عمومی و اهمیت ارتباط میان حکومت و افکار عمومی تأکید میکند. از این منظر، اقناع جامعه صرفا یک اقدام تبلیغاتی نیست، بلکه بخشی از فرایند حکمرانی است. تصمیمی که نتواند در جامعه فهم و پذیرش نسبی ایجاد کند، با موانع و هزینههای بیشتری مواجه خواهد شد. در این مقطع حساس که فرصتی برای گفتوگو میان ایران و آمریکا فراهم شده است، موفقیت تنها به توافق میان دولتها وابسته نخواهد بود، بلکه به میزان توانایی طرفهای تصمیمگیر در تبیین ضرورتها و اهداف آن برای افکار عمومی نیز بستگی خواهد داشت؛ زیرا اختلافات میان دو کشور صرفا محدود به یک موضوع نیست و ابعاد سیاسی، اقتصادی، منطقهای و امنیتی متعددی را در بر میگیرد.
در نهایت، سیاست نه صرفا عرصه احساسات عمومی است و نهفقط میدان محاسبات قدرت؛ جامعه با حافظه تاریخی، ارزشها و نگرانیهای خود به تحولات واکنش نشان میدهد و دولتها با توجه به محدودیتها و منافع خود تصمیم میگیرند. فهم دقیق سیاست زمانی امکانپذیر است که هر دو سطح را همزمان ببینیم؛ هم آنچه در عرصه عمومی جریان دارد و هم آنچه در فرایند تصمیمگیری شکل میگیرد. سیاست در نهایت هنر مدیریت همین فاصله است؛ فاصله میان افکار عمومی و منطق محاسبه قدرت.