|

روایتی از کتابفروش‌های دستفروش خیابانی که هویتش را روی پیاده‌رو ساخته است

انقلاب با ماها انقلابه

گربه سیاه روی کتاب‌های دست‌دوم چمباتمه زده است. میان جلدهای رنگ‌ورورفته‌ای که سال‌ها دست‌به‌دست شده‌اند و حالا روی پیاده‌روی خیابان انقلاب چیده شده‌اند. صاحب بساط می‌گوید اسمش «آلن‌پلو» است؛ نامی که از داستان «گربه سیاه» ادگار آلن‌پو گرفته شده. ظهر است. آفتاب روی آسفالت نشسته و خیابان بوی دود، روغن سوخته پیراشکی و قهوه فوری می‌دهد.

انقلاب با ماها انقلابه

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

نسرین کیایی: گربه سیاه روی کتاب‌های دست‌دوم چمباتمه زده است. میان جلدهای رنگ‌ورورفته‌ای که سال‌ها دست‌به‌دست شده‌اند و حالا روی پیاده‌روی خیابان انقلاب چیده شده‌اند. صاحب بساط می‌گوید اسمش «آلن‌پلو» است؛ نامی که از داستان «گربه سیاه» ادگار آلن‌پو گرفته شده. ظهر است. آفتاب روی آسفالت نشسته و خیابان بوی دود، روغن سوخته پیراشکی و قهوه فوری می‌دهد. صدای اتوبوس‌های بی‌آرتی از وسط خیابان می‌آید، مترو در زیر زمین مسافر جابه‌جا می‌کند و دهان غارمانندش که در جنوب و شمال میدان انقلاب باز است، هر چند دقیقه یک بار از آدم‌ها پر و خالی می‌شود. بلندگوی پلیس راهور از حوالی میدان مدام راننده‌ای را خطاب قرار می‌دهد تا زودتر جابه‌جا شود. در این میان، قلب پیاده‌روهای انقلاب مثل هر روز زیر پای دانشجوها، کتاب‌خوان‌ها، رهگذرها، مسافرین و کارگران سردرگم و البته کتابفروش‌های دستفروش می‌تپد. سال‌هاست درباره خیابان انقلاب به‌ عنوان خیابان کتاب حرف زده می‌شود. از کتابفروشی‌های قدیمی، دانشگاه و فضای فرهنگی آن نوشته‌اند. اما بخش مهمی از حیات این خیابان روی پیاده‌روهایش جریان دارد؛ جایی که ده‌ها کتابفروشِ دستفروش هر روز بساط خود را پهن و شب دوباره همه چیز را جمع می‌کنند. یکی از آنها کتاب‌هایش را در جلدهای پلاستیکی ضخیم پیچیده است. وقتی از او دلیل این کار را می‌پرسم، کتابی را در دست می‌گیرد و می‌گوید: «کاغذها اکسید شدن. دارن از بین می‌رن. پیچیدمشون که بیشتر دوام بیارن. اگر هر بار برای مشتری باز و بسته‌شون کنم، زودتر خراب می‌شن». «داشتن و نداشتن» همینگوی را در همین مشماهای پلاستیکی چندلا می‌خرم، فقط به شرط اینکه تمام صفحاتش باشد. کتابفروش می‌خندد. می‌گوید: «اگه آفتاب بذاره از صبح اینجام، اگر نذاره حتما از عصر هستم. هرچی نداشت برام بیار». حرفش بیش از آنکه شبیه توضیح یک فروشنده باشد، شبیه نگرانی کسی است که مسئول نگهداری شیء ارزشمندی است؛ چیزی فراتر از یک کالا. در خیابان انقلاب، بسیاری از این کتاب‌ها سال‌هاست از چرخه رسمی نشر خارج شده‌اند و فقط در همین بساط‌ها پیدا می‌شوند. کمی آن‌طرف‌تر، کتابفروش دیگری کنار بساطش یک گلدان کوچک گذاشته است. می‌گوید هر روز آن را با خود می‌آورد و شب همراه کارتن‌های کتاب پشت موتور می‌بندد و می‌برد. وقتی می‌پرسم چرا این گلدان را هر روز جابه‌جا می‌کند، پاسخ می‌دهد: «زندگیم اینجاست». این جمله شاید خلاصه نسبت بسیاری از دستفروش‌های کتاب با خیابان انقلاب باشد. برای آنها اینجا فقط محل کسب درآمد نیست؛ بخشی از زندگیِ روزمره و هویت فردی‌شان است. بعضی از آنها توانسته‌اند با مغازه‌داران اطراف کنار بیایند و شب‌ها کارتن‌های کتاب را در انبار مغازه‌ها بگذارند. بعضی دیگر هر شب تمام زندگی کاری‌شان را جمع می‌کنند و صبح دوباره به همین نقطه بازمی‌گردانند. 

 

در ادبیات مطالعات شهری مفهومی وجود دارد به نام «حس مکان»؛ اینکه یک خیابان یا میدان چگونه از یک فضای صرف عبورومرور به مکانی دارای معنا تبدیل می‌شود. آنچه به انقلاب هویت می‌دهد فقط ساختمان‌ها، تابلوها یا حتی کتابفروشی‌های مشهورش نیست؛ مجموعه‌ای از آدم‌ها، روابط و روایت‌هایی است که در طول سال‌ها روی همین پیاده‌روها شکل گرفته‌اند.

کتابفروش‌ها از کسانی حرف می‌زنند که دیگر در خیابان نیستند. از دختری با موهای کوتاه که کارشناسی ارشد فلسفه هنر داشت و بساطش میان اهل کتاب شناخته‌شده بود. معمولا کتاب‌های متفاوتی می‌آورد؛ کتاب‌هایی که کمتر در بساط دیگران پیدا می‌شد. مدتی بعد خبر رسید که خودکشی کرده است. سال‌ها از آن ماجرا گذشته اما هنوز بعضی از کتابفروش‌ها او را به یاد دارند. انگار بخشی از حافظه جمعی خیابان شده باشد.

در حافظه رسمی شهر اثری از او نیست؛ نه پلاکی، نه نشانی و نه یادبودی. اما در حافظه غیررسمی انقلاب حضور دارد. نامش هنوز در گفت‌وگوها زنده است؛ درست مثل بسیاری از آدم‌هایی که از خیابان رفته‌اند اما از روایت‌های آن حذف نشده‌اند.

این همان چیزی است که جامعه‌شناسان شهری از آن با عنوان «حافظه مکان» یاد می‌کنند؛ حافظه‌ای که نه در اسناد و آرشیوها، بلکه در ذهن کسانی ثبت می‌شود که هر روز یک مکان را زندگی می‌کنند.

از چند نفر می‌پرسم آیا تا به حال احساس کرده‌اند حضورشان در پیاده‌رو نابه‌جاست؟ آیا نگاه رهگذران به آنها گفته که مزاحم‌اند؟ پاسخ‌ها تقریبا مشابه است. یکی می‌گوید: «نه. حداقل من یادم نمیاد کسی جوری نگام کرده باشه که انگار نباید اینجا باشم».

شاید دلیلش این باشد که دستفروش‌های کتاب در ذهن بسیاری از شهروندان دیگر یک عنصر موقت نیستند؛ آنها در طول زمان در کالبد فرهنگی خیابان جذب شده‌اند.

اگر از بسیاری از تهرانی‌ها خواسته شود تصویری از انقلاب ارائه کنند، احتمالا در کنار دانشگاه تهران، کتابفروشی‌های قدیمی، ایستگاه‌های مترو و بی‌آرتی، کتابفروش‌های دستفروش نیز بخشی از این تصویر خواهند بود. اما این حضور دائمی، حضوری بی‌دردسر نیست.

کتابفروش‌های دستفروش انقلاب سال‌هاست میان ماندن و رانده‌شدن در رفت‌وآمدند. هر‌از‌گاهی مأموران شهرداری و معبربان‌ها برای جمع‌آوری بساط‌ها از راه می‌رسند. کارتن‌های کتاب روی هم تلنبار می‌شوند و آنچه ساعتی قبل با نظم و وسواس چیده شده بود، در چند دقیقه به‌‌ قول یکی از دستفروش‌ها عین گوجه و خیار از پیاده‌رو محو می‌شود.

برخی از کتابفروش‌ها از این روزها با نوعی تلخی آمیخته به عادت حرف می‌زنند. انگار بخشی از ریتم زندگی خیابان شده باشد. سال‌هاست میان پهن‌کردن و جمع‌کردن بساط زندگی می‌کنند؛ میان امید به یک روز عادی و احتمال اینکه ناگهان همه چیز به هم بریزد.

از منظر مدیریت شهری، پیاده‌رو محل عبور است و هر مانعی باید برداشته شود. اما در تجربه زیسته خیابان انقلاب، پیاده‌رو فقط مسیر حرکت نیست؛ فضایی اجتماعی است که بخشی از حیات فرهنگی شهر در آن جریان دارد. همین تضاد است که هر‌از‌گاهی خود را در برخورد میان معبربان‌ها و کتابفروش‌ها نشان می‌دهد.

شهر را می‌توان مجموعه‌ای از خیابان‌ها، مقررات و پروژه‌های عمرانی دانست. اما می‌توان آن را شبکه‌ای از روابط انسانی نیز دید؛ شبکه‌ای که در آن آدم‌ها با حضور روزمره خود به فضا معنا می‌دهند. در بسیاری از نظریه‌های معاصر شهری، از جمله مفهوم «حق به شهر»، تأکید می‌شود که شهر فقط متعلق به مدیران، سرمایه‌گذاران یا برنامه‌ریزان نیست؛ متعلق به کسانی هم هست که هر روز آن را زندگی می‌کنند و در شکل‌دادن به هویتش نقش دارند.

به همین دلیل، مسئله دستفروشان کتاب در انقلاب صرفا مسئله چند متر پیاده‌رو نیست؛ موضوع بر سر این پرسش قدیمی شهرهاست: چه کسانی حق دارند در شهر بمانند و چه کسانی بخشی از چهره آن به شمار می‌آیند؟

خیابان انقلاب را می‌توان با خطوط مترو و بی‌آرتی توضیح داد؛ با ترافیک سنگین، با دانشگاه تهران و بازار کتاب. اما همه اینها فقط بخشی از داستان است. بخش دیگر داستان را آدم‌هایی می‌سازند که صبح‌ها بساط خود را پهن می‌کنند، از کتاب‌های کهنه مراقبت می‌کنند، برای گربه‌شان نامی ادبی انتخاب می‌کنند، گلدانی را هر روز با خود به خیابان می‌آورند و زندگی‌شان را با چند متر پیاده‌رو یک فلاسک چای گره می‌زنند.

شاید به همین دلیل است که یکی از کتابفروش‌های دستفروش در پایان گفت‌وگو جمله‌ای می‌گوید که بیش از بسیاری از تحلیل‌های دانشگاهی معنای این خیابان را توضیح می‌دهد:

«انقلاب با ماها انقلابه».

شاید تمام مسئله همین باشد. اگر روزی این آدم‌ها از پیاده‌روهای انقلاب حذف شوند، خیابان همچنان باقی می‌ماند. اتوبوس‌ها عبور خواهند کرد، مترو مسافر جابه‌جا خواهد کرد و خودروها در مسیر خود حرکت خواهند کرد. اما چیزی از روح خیابان کم خواهد شد؛ چیزی که نه در نقشه‌های شهری ثبت می‌شود و نه در طرح‌های ساماندهی. چیزی که فقط در زندگی روزمره آدم‌هایش وجود دارد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.