دیاسپورا؛ تبعید آرام روح در جهان گسسته
دیاسپورا را معمولا با تصویر انسانهایی میشناسند که از مرزها عبور کردهاند؛ کسانی که وطن را پشت سر گذاشتهاند و در جغرافیایی دیگر زندگی تازهای آغاز کردهاند. اما این تصویر، اگرچه روشن و آشناست، تنها سطح بیرونی پدیدهای است که در ژرفای خود چندلایه، لغزان و گاه متناقض است. دیاسپورا صرفا جابهجایی در مکان نیست، بلکه نوعی وضعیت بودن در جهان است؛ حالتی از زیستن که در آن پیوند انسان با زبان، حافظه، سیاست، نهادهای قدرت، اقتصاد روزمره و حتی تصور آینده، آرام و بیصدا دچار فرسایش میشود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر خطیبی-مشاور فناوری اطلاعات، ساکن اروپا
در این خاک غریبم آشنا کم دیدهام امروز
دلم را با غم غربت، رها کم دیدهام امروز
دیاسپورا را معمولا با تصویر انسانهایی میشناسند که از مرزها عبور کردهاند؛ کسانی که وطن را پشت سر گذاشتهاند و در جغرافیایی دیگر زندگی تازهای آغاز کردهاند. اما این تصویر، اگرچه روشن و آشناست، تنها سطح بیرونی پدیدهای است که در ژرفای خود چندلایه، لغزان و گاه متناقض است. دیاسپورا صرفا جابهجایی در مکان نیست، بلکه نوعی وضعیت بودن در جهان است؛ حالتی از زیستن که در آن پیوند انسان با زبان، حافظه، سیاست، نهادهای قدرت، اقتصاد روزمره و حتی تصور آینده، آرام و بیصدا دچار فرسایش میشود.
اما شاید بهتر باشد از جایی سادهتر آغاز کرد: از یک لحظه روزمره. فردی در خیابانی آشنا راه میرود. همان خیابانی که سالها از آن گذشته است. مغازهها هماناند، تابلوها هماناند، اما چیزی تغییر کرده است؛ نه در بیرون، بلکه در درون نگاه او. احساس میکند این شهر دیگر کاملا «او را نمیشناسد». نه اینکه شهر عوض شده باشد، بلکه رابطه او با شهر تغییر کرده است. این دقیقا همان نقطهای است که دیاسپورا، بیآنکه مهاجرتی رخ داده باشد، آغاز میشود. در این میان، نقش حکومتها را نمیتوان در حاشیه گذاشت، اما این نقش همیشه مستقیم و آشکار نیست؛ گاهی در قانون است، گاهی در سکوت، گاهی در نحوه دیدهشدن یا نادیدهماندن. وطن، پیش از آنکه خاک باشد، مجموعهای از پیوندهای نامرئی میان انسانهاست؛ پیوندهایی که حتی در میانه شدیدترین شکافهای سیاسی همچنان باقی میمانند؛ تجربهای از عدالت یا بیعدالتی، از امکان مشارکت یا احساس حذف. حکومتها با کیفیت حکمرانی خود تعیین میکنند که این تجربه به احساس تعلق تبدیل شود یا به احساس فاصله. در بسیاری از موارد، دیاسپورا نه با یک تصمیم، بلکه با یک تدریج آغاز میشود؛ تدریجی که حتی قابل نامگذاری نیست. از جایی شروع میشود که فرد احساس میکند در تصمیمهای مهم، در روایت رسمی، یا در تصویر آینده جمعی، سهمی واقعی ندارد. ابن خلدون در تحلیل جوامع از مفهومی سخن میگوید که آن را «عصبیت» مینامد؛ نوعی پیوند درونی که جامعه را زنده نگه میدارد. اما اگر بخواهیم این مفهوم را در زبان امروز بازخوانی کنیم، باید بگوییم این پیوند فقط اجتماعی نیست، بلکه سیاسی و نهادی نیز هست. حکومتها در تقویت یا تضعیف آن نقشی تعیینکننده دارند. هنگامی که اعتماد عمومی فرسوده میشود، وقتی مشارکت واقعی کاهش مییابد، وقتی رابطه دولت و جامعه از گفتوگو به فاصله تبدیل میشود، این پیوند آرامآرام از درون تهی میشود.
و درست در همین نقطه است که دیاسپورا شکلهای تازهای پیدا میکند؛ گاهی در قالب مهاجرت بیرونی و گاهی در قالب چیزی آرامتر: ماندن، اما نماندن. این همان چیزی است که میتوان آن را «دیاسپورای درونی» نامید؛ حالتی که در آن انسان در کشور خود زندگی میکند، اما احساس میکند در روایت آن کشور زندگی نمیکند. او در ساختار حضور دارد، اما در معنا غایب است. این وضعیت همیشه با اعتراض یا کنش سیاسی همراه نیست؛ گاهی کاملا خاموش است، شبیه فرسایش آهسته یک رابطه. هانا آرنت این وضعیت را در سطحی دیگر توضیح میدهد: جهان مشترک. جهان مشترک چیزی است که انسانها در آن نهفقط کنار هم، بلکه در یک افق معنایی زندگی میکنند. اما این جهان مشترک، برخلاف تصور، امری طبیعی یا دائمی نیست؛ ساخته میشود، حفظ میشود، یا فرو میریزد. گاهی فروپاشی آن با بحرانهای بزرگ آغاز میشود، اما اغلب با چیزهای کوچکتر: با کاهش گفتوگو، با بیاعتمادی، با احساس اینکه «دیگری مرا نمیبیند». و در این میان، نقش حکومتها باز هم پررنگ است؛ زیرا آنها یکی از اصلیترین سازندگان یا فرسایندگان این جهان مشترک هستند. در چنین شرایطی، دیاسپورا به معنای گسست در جهان مشترک است. انسان ممکن است هنوز در وطن باشد، اما اگر نتواند خود را در روایت جمعی، در زبان سیاست و در افق آینده بازشناسد، به تدریج وارد وضعیت تبعیدی میشود. این تبعید نه مرز دارد و نه پاسپورت؛ در سطح تجربه زیسته شکل میگیرد. و اینجاست که گاهی زبان سیاست جهانی نیز وارد صحنه میشود؛ نه بهعنوان یک عامل صرفا خارجی، بلکه بهعنوان نیرویی که بر تخیل جمعی اثر میگذارد. هنگامی که ترامپ از نابودی تمدن ایران سخن میگوید، چنین گزارهای، فارغ از اینکه در سطح عملی تا چه حد تحققپذیر باشد، در سطح نمادین و روانی اثر عمیقی بر تصویر «وطن» در ذهن افراد میگذارد. این جملهها حتی اگر هرگز به واقعیت تبدیل نشوند، در سطح خیال جمعی اثر دارند. وطن را از یک امر بدیهی به یک امر تهدیدپذیر تبدیل میکنند. اما نکته اینجاست که این اثر زمانی شدیدتر میشود که در داخل نیز رابطه دولت و جامعه دچار فاصله باشد. در آن لحظه، بیرون و درون یکدیگر را تقویت میکنند؛ یکی با زبان تهدید، دیگری با تجربه بیاعتمادی. ادوارد سعید تبعید را نهفقط خروج از یک مکان، بلکه شکاف در حافظه و آگاهی میدانست. در جهان امروز، این شکاف چند برابر شده است؛ زیرا انسانها در میان روایتهای متعدد زندگی میکنند: روایت رسمی، روایت رسانهای، روایت شخصی، روایت جهانی. و هرچه این روایتها از هم دورتر شوند، امکان یک تجربه مشترک از وطن کمتر میشود. در این میان، فرهنگ وارد صحنه میشود، اما نه به شکل یک پدیده ثابت. گاهی فرهنگ مثل خانهای است که انسان به آن بازمیگردد؛ به زبان مادری، به موسیقی، به خاطره، به شعر. این بازگشت آرام است، شبیه نشستن در اتاقی که نورش آشناست. اما گاهی فرهنگ روایتی دیگر است: میدان پرسش. جایی که انسان از خود میپرسد چه چیز را باید حفظ کرد و چه چیز را باید دوباره ساخت. بندیکت اندرسن در اینجا به ما یادآوری میکند ملت و وطن، نه صرفا واقعیتهای مادی، بلکه «جوامع خیالی» هستند؛ یعنی انسانها باید بتوانند خود را در یک روایت مشترک تصور کنند. این تصور، از طریق زبان، رسانه، آموزش و روایتهای سیاسی ساخته میشود. اما اگر این روایت ترک بخورد، اگر تجربه زیسته با آن همخوان نباشد، آن «خیال مشترک» نیز فرو میریزد. در آن لحظه، وطن هنوز وجود دارد، اما دیگر به یک داستان مشترک تبدیل نشده است. و همینجاست که دیاسپورا، حتی در داخل مرزها، آغاز میشود. نه با رفتن، بلکه با ناتوانی در «با هم بودن در یک روایت». در نهایت، میتوان گفت دیاسپورا یکی از وضعیتهای بنیادین جهان معاصر است؛ جهانی که در آن مرز میان داخل و خارج، دولت و جامعه، امنیت و تهدید، حضور و غیاب و تعلق و بیتعلقی پیوسته در حال جابهجایی است. و شاید در معنای عمیقتر، دیاسپورا نه یک رخداد، بلکه یک حالت است. زیستن در جهانی که در آن خانه دیگر یک نقطه نیست، بلکه یک رابطه است؛ رابطهای میان انسان، قدرت، روایت و حافظه که گاهی ساخته میشود، گاهی فرسوده و گاهی در سکوت از هم میپاشد.