|

وطن عزیزتر از تن

در فاصله‌ای کوتاه، ایران عبور از دو جنگ را تجربه کرد؛ دو رویداد سنگین و پرتنش که اگرچه در سطح کلان شکل گرفتند، اما مردمی که در دل این سرزمین زندگی می‌کنند، نقشی در آغازشان نداشتند. با این حال، بار اصلی پیامدها بر دوش همان مردمی نشست که نه تصمیم‌گیر بودند و نه طراح.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

زهره فراهانی

 

در فاصله‌ای کوتاه، ایران عبور از دو جنگ را تجربه کرد؛ دو رویداد سنگین و پرتنش که اگرچه در سطح کلان شکل گرفتند، اما مردمی که در دل این سرزمین زندگی می‌کنند، نقشی در آغازشان نداشتند. با این حال، بار اصلی پیامدها بر دوش همان مردمی نشست که نه تصمیم‌گیر بودند و نه طراح.

اگر به جنگ اسفندماه بازگردیم، باید آن را در امتداد ناآرامی‌های دی‌ماه فهمید؛ اعتراضاتی که ریشه در فشارهای معیشتی داشت. در آن مقطع، جامعه یک‌صدا نبود و حتی این تصور شکل گرفته بود که در صورت بروز یک درگیری خارجی، همراهی گسترده‌ای با حاکمیت شکل نگیرد. اما جنگ، خیلی زود این تحلیل‌ها را به چالش کشید.

جنگ، مرز نمی‌شناسد. نه اخلاق می‌فهمد، نه عدالت. نه میان گناهکار و بی‌گناه تمایزی قائل می‌شود نه میان فقیر و غنی. وقتی پای جنگ به میان می‌آید، کودک، زن و مرد، همگی در یک سطح از تهدید قرار می‌گیرند. این واقعیت، تا وقتی در حد تحلیل است، قابل فاصله‌گیری است؛ اما وقتی به تجربه زیسته تبدیل می‌شود، همه‌ چیز را تغییر می‌دهد.

در‌این‌میان صداهایی از بیرون به گوش می‌رسید؛ با واژه‌هایی آشنا مانند «کمک»، «آزادی» و «نجات». برای بخشی از جامعه که زیر فشار تحریم‌ها، تورم و کاهش قدرت خرید قرار داشت، این پیام‌ها بی‌اثر نبود. ناامیدی، گاهی ذهن را به سمت گزینه‌هایی می‌برد که در شرایط عادی حتی متصور هم نیستند؛ تا جایی که برای عده‌ای، جنگ به‌عنوان راهی برای تغییر مطرح شد. اما این تصور، در برخورد با واقعیت، خیلی زود فروریخت.

یکی از خلأهای جدی در‌این‌میان، ضعف در گفت‌وگو با مردم بود. اگرچه برخی چهره‌ها تلاش کردند صادقانه از وضعیت و فشارها سخن بگویند، اما این کافی نبود. جامعه نیاز داشت نه‌فقط در جریان قرار بگیرد، بلکه آماده شود، درک شود و در تصمیم‌ها احساس مشارکت داشته باشد. جنگ، صرفا یک رویارویی نظامی نیست؛ بلکه یک وضعیت پیچیده اجتماعی و روانی است که بدون همراهی مردم، مدیریت‌کردنی نیست.

از سوی دیگر، نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که این جنگ، با ادعای تغییر در ساختار حاکمیت ایران همراه بود؛ هدفی که نه‌تنها محقق نشد، بلکه در عمل نتیجه‌ای معکوس به همراه داشت.

آغاز این درگیری، با صحنه‌ای تلخ و تکان‌دهنده گره خورد؛ خون دختران بی‌گناه میناب، وجدان عمومی را به لرزه درآورد. همان لحظه، بسیاری از معادلات ذهنی تغییر کرد. جنگ دیگر یک تیتر خبری یا موضوع تحلیل نبود؛ بلکه به زخمی زنده تبدیل شد. پس از آن، صداها پشت سر هم آمدند؛ انفجارها، عبور جنگنده‌ها در ارتفاع پایین، و هجوم ناامنی به دل زندگی روزمره. خانه‌هایی که ساکنان‌شان نه نظامی بودند و نه امنیتی، ناگهان به صحنه فقدان تبدیل شدند. پدری که از پسرش، تنها خودکاری در جیب به یادگار ماند. کودکی که از زیر آوار بیرون کشیده شد، بی‌آنکه مادرش را دوباره ببیند. عابری که در مسیر عادی زندگی، بی‌خبر از همه‌ چیز، ناگهان با جهان خداحافظی کرد.

شب‌ها، دیگر فقط تاریکی نبودند؛ پر از هراس بودند. خواب، دیگر آرامش نداشت. و در‌این‌میان تلخ‌تر از خودِ جنگ، لحظاتی بود که رنج انسان، دست‌مایه تمسخر یا تسویه‌حساب‌های کینه‌توزانه شد. حتی درد سربازی که عضوی از بدنش را از دست داده بود، برای برخی به سوژه‌ای برای تحقیر تبدیل شد؛ نشانه‌ای از سقوطی عمیق در اخلاق.

در این نقطه، مسئله از سطح «حکومت» عبور کرد و به «وطن» رسید. مفاهیمی مانند خاک، دفاع و تعلق، بار دیگر در ذهن و دل مردم زنده شد. یکی از خطاهای جدی طرف‌های مقابل، ناآشنایی با همین ویژگی بود؛ عدم درک مردمی که با وجود تمام اختلاف‌ها، در برابر تهدید خارجی، به‌سرعت حول محور سرزمین خود هم‌گرا می‌شوند.

در دل این بحران، نشانه‌های روشنی از همبستگی شکل گرفت. سرودهای حماسی، به‌ویژه آن شعار کوبنده بزن که خوب می‌زنی که دهان به دهان چرخید، به نمادی از مقاومت تبدیل شد. شب‌ها، خیابان‌ها تنها محل عبور نبودند؛ صحنه حضور مردمی بودند که با هر سلیقه و باوری، کنار هم ایستاده بودند. پرچم ایران، تبدیل به نقطه اشتراک همه شد.

برخلاف بسیاری از پیش‌بینی‌ها، شکاف‌های اجتماعی در آن مقطع تشدید نشد. حتی در موضوعاتی که پیش‌تر محل اختلاف بود، تنش‌ها فروکش کرد. جامعه، از خطوط گسل فاصله گرفت و حول یک هدف بزرگ‌تر تعریف شد. این تجربه نشان داد که برخی دوگانگی‌ها، آن‌‌قدرها که تصور می‌شود، ریشه‌دار و تعیین‌کننده نیستند.

در سوی دیگر، لحن و مواضع برخی بازیگران خارجی، به‌ویژه زمانی که با تحقیر و توهین همراه شد، اثر معکوس گذاشت. این ادبیات نه‌تنها اقناع‌کننده نبود، بلکه حس همبستگی داخلی را تقویت کرد. همچنین واکنش برخی چهره‌های مخالف در خارج از کشور که نتوانستند همدلی واقعی با قربانیان نشان دهند، باعث شد بخشی از جامعه در نگاه خود بازنگری کند. در نهایت، آنچه از دل این تجربه بیرون آمد، تغییر در اولویت‌ها بود. امروز، مطالبه کاهش تنش با آمریکا، بیش از گذشته به چشم می‌آید؛ اما نه به هر قیمتی. حفظ غرور ملی و تمامیت ایران، همچنان یک خط قرمز جدی است. در همین راستا، سخن از مذاکره نیز بیش از گذشته در ادبیات رسمی شنیده می‌شود و با نوعی همراهی اجتماعی روبه‌رو است. نگاه عمومی درباره برخی قدرت‌های خارجی نیز در پی این تجربه و نوع مواجهه آنها، منفی‌تر شده است. واژه‌ها و لحن‌هایی که با تحقیر همراه بودند، نه‌تنها اثرگذار نبودند، بلکه به کاهش دوقطبی‌ها و افزایش انسجام داخلی کمک کردند. این تجربه، یک بار دیگر نشان داد که جامعه ایران را نمی‌توان با تحلیل‌های سطحی یا نسخه‌های از پیش‌ نوشته‌شده فهمید؛ جامعه‌ای پیچیده که در دل اختلاف‌ها، در لحظات بحران، می‌تواند به شکلی غیرمنتظره به هم نزدیک شود و همین موضوع، مهم‌ترین واقعیت آن است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.