جدال بر سر واژه «مردم»
هرگونه بررسی از فضای امروز ایران، ناگزیر با یک تناقض زبانی آغاز میشود. واژهها در فضاهای مختلف بازتابدهنده معنای یکسانی نیستند. در قلمرو علوم اجتماعی، مفاهیم ابزارهایی روشن برای نشاندادن واقعیتهای تکهتکه، متکثر و عینی جامعه هستند، اما در زبان رسمی، واژهها اغلب کارکرد خود را از دست میدهند و از وضعیتی توصیفی به وضعیتی تکلیفی کوچ میکنند. در این میان، هیچ واژهای به اندازه مفهوم «مردم» دچار این جابهجایی کارکرد و مصادره زبانی نشده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مریم شیعهزاده: هرگونه بررسی از فضای امروز ایران، ناگزیر با یک تناقض زبانی آغاز میشود. واژهها در فضاهای مختلف بازتابدهنده معنای یکسانی نیستند. در قلمرو علوم اجتماعی، مفاهیم ابزارهایی روشن برای نشاندادن واقعیتهای تکهتکه، متکثر و عینی جامعه هستند، اما در زبان رسمی، واژهها اغلب کارکرد خود را از دست میدهند و از وضعیتی توصیفی به وضعیتی تکلیفی کوچ میکنند. در این میان، هیچ واژهای به اندازه مفهوم «مردم» دچار این جابهجایی کارکرد و مصادره زبانی نشده است.
تصمیمهای کلان و چالشبرانگیز، نظیر محدودکردن دسترسی به اینترنت جهانی، امروز بیش از هر زمان دیگری در بستر رسانهها و بیانیههای رسمی تحت عنوان مطالبه و خواست خود مردم معرفی میشود. این رخداد، فراتر از سیاست، یک گره زبانی است. در اینجا سؤال این نیست که چرا اینترنت به روی بسیاری از ما قطع شده است، سؤال اصلی این است که کدام سازوکار میتواند این حجم از تنوع، نیاز، معیشت و پیوند دیجیتال میلیونها شهروند واقعی را در یک کلمه یکدست به نام «مردم» حل کند؟ چطور میتوان این کلمه را به نفع یک تصمیم مصادره کرد؟ تلاش برای فهم واژه «مردم» دقیقا از همینجا آغاز میشود؛ از نقطهای که علم شناخت انسان تلاش میکند تفاوتهای عینی را ببیند، اما سیستم به یکسانسازی کلمات نیاز دارد.
برای درک این گسست باید به لایههای عمیقتر زندگی و زبان نگاه کرد. واژه مردم در ادبیات مدرن حقوقی و اجتماعی، به کل جمعیت ساکن در یک مرز جغرافیایی اشاره دارد. این کل، ذاتا یکپارچه نیست. این مفهوم شامل زنجیرهای از منافع اقتصادی متفاوت، شکافهای نسلی، تفاوتهای بنیادین در سبک زندگی و دیدگاههای متفاوت سیاسی است. امروز در ادبیات رسمی، واژه مردم دچار یک تغییر مفهومی میشود. در این فضا، واژه از معنای واقعی و عینی خود تهی شده و در قالب یک مفهوم فرضی بازسازی میشود. این مردمِ بازتعریفشده، دیگر یک واقعیت متنوع، متکثر و در حال تغییر نیستند، بلکه ابزاری برای بهره برداری هستند.
پاسخ چرایی این ماجرا در انحصار سخن و مسئولیتزدایی نهفته است. در نظامهای حکمرانی، دولتها بهعنوان نهادهای سرویسدهنده و پاسخگو شناخته میشوند که کارکردشان براساس آمارهای عینی سنجیده میشود. اما وقتی جایگاه دولت از یک مجری قانون به یک مربی اخلاق و ناظر عالی تغییر مییابد. در این جابهجایی، بار تمام بحرانها به درون جامعه سرریز میشود. اگر با یک تورم فرساینده مواجه هستیم، مقصر را نه سیاستهای پولی و کسری بودجه، بلکه رفتارهای سودجویانه و احتکار «مردم» معرفی میکنند. اگر شبکههای اجتماعی فیلتر میشوند، نه بهعنوان یک تصمیم امنیتی از بالا، بلکه بهعنوان پاسخ به مطالبه اخلاقی خود «مردم» بازنمایی میشود و مثالهای فراوان دیگر.
این تکنیک زبانی، یک سپر دفاعی برای تصمیم گیران است. جامعه در این وضعیت، مدام در حال بازخواست خویش است که چرا به اندازه کافی قناعت نکرده یا چرا با استانداردهای آرمانی هماهنگ نبوده است. پیامد مستقیم این رویکرد، شکلگیری نوعی سردرگمی و زندگی دوگانه در بطن جامعه است. انسانها در تجربه روزمره خود، غیبت خود را در این تعاریف رسمی
به وضوح لمس میکنند. شاخصترین جلوه این غیبت، در عملکرد رسانههای رسمی تجلی مییابد. رسانهای که با بودجه عمومی اداره میشود ولی مخاطب هدف خود را یک اقلیت همسو قرار میدهد، عملا به اکثریت جامعه اعلام میکند آنها بخشی از تعریف رسمی «مردم» نیستند. این گسست رسانهای و زبانی، منجر به پیدایش پدیده غریبگی در وطن میشود. شهروندان حس میکنند هویتی که از آنها در ویترینهای رسمی پخش میشود، هیچ شباهتی به آینهای که هر روز صبح در آن نگاه میکنند ندارد. در واکنش به این غیبت، جامعه به سمت یک مکانیسم دفاعی حیاتی حرکت میکند و زیست دوگانه شکل میگیرد. وقتی تعاریف رسمی، فضایی برای تنوع زندگی جامعه باقی نمیگذارند، انسانها مجبور میشوند کنشهای خود را به دو ساحت کاملا مجزا تفکیک کنند. ساحت اول، یک زندگی رسمی، ویترینی و نقابدار است که برای عبور از گیتهای نظارتی و دوامآوردن در ساختارهای اداری و قانونی طراحی شده است. ساحت دوم، زندگی واقعی، پنهان و زیرزمینی است که در خانهها، میهمانیها، محافل خصوصی و .... جریان دارد.
اینترنت طبقاتی در این بستر، نمادی از تلاش برای تسخیر همین ساحت دوم است؛ با وجود این، تجربه نشان داده است انسانها پدیدههایی ثابت و بیتحرک نیستند. وقتی کابلها قطع میشوند، شبکههای همبستگی از بین نمیروند، بلکه فقط فرم خود را تغییر میدهند و به لایههایی منتقل میشوند که از خطوط رادار نظارت رسمی پنهان بمانند. جامعه راههای فرعی خود را برای پچپچکردن، تولید طنز تلخ سیاسی، همبستگیهای محلی و حفظ بقای روزمره پیدا میکند. این همان پویایی مهارناپذیری است که هیچ تعریف منجمدی توانایی پیشبینی آن را ندارد. در چنین روزگاری، علوم اجتماعی و رسانههای مستقل قادرند فرایندهایی را تبیین کنند که طی آن، انسانها در متن زندگی روزمره، خود را بازآفرینی میکنند. آنها به ما نشان میدهند مردم، یک «بودن» ثابت نیستند، بلکه یک «شدن» مداوم در بستر مقاومتها، استراتژیهای بقا و سازگاریهای خلاقانه هستند.
مسئله اصلی در فضای امروز ایران، جنگ بر سر مالکیت این واژه است. واژه مردم دغدغه است، چون مرز میان دیدهشدن و حذفشدن است. تعاریف فرضی در نهایت در برخورد با واقعیت سخت پیادهروها فرومیریزند، چراکه در تحلیل نهایی، تاریخ را آن توده درون استودیوها نمیسازد؛ تاریخ حاصل نفسکشیدن، دوامآوردن و حرکت همین آدمهای واقعی و متکثری است که، همچنان بر روی آسفالت خیابانها راه میروند.