ادامهدادن و ازدستدادن
اگر اینقدر خوششانس باشید که یکی از فیلترشکنهایتان کار کند و بتوانید راهی به دنیای خارج و در شبکههای اجتماعی پیدا کنید، تجربه عجیبی را درباره جنگی که صبحها از خواب بیدارتان میکند، پشت سر میگذارید؛ جنگی که فراتر از خبرهای رسمی است. فراتر از آن احساساتی است که دوستانتان در پیامکهای کوتاه و بلند با شما در میان میگذارد. جنگی فراتر از آن خبرها و گزارشهایی که جزئیات از آنها حذف میشود. جزئیات مربوط به زندگی، جزئیات مربوط به لحظههای غم و شادی دیگرانی که نمیشناسید و شاید تجربهای مانند شما داشته باشند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
اگر اینقدر خوششانس باشید که یکی از فیلترشکنهایتان کار کند و بتوانید راهی به دنیای خارج و در شبکههای اجتماعی پیدا کنید، تجربه عجیبی را درباره جنگی که صبحها از خواب بیدارتان میکند، پشت سر میگذارید؛ جنگی که فراتر از خبرهای رسمی است. فراتر از آن احساساتی است که دوستانتان در پیامکهای کوتاه و بلند با شما در میان میگذارد. جنگی فراتر از آن خبرها و گزارشهایی که جزئیات از آنها حذف میشود. جزئیات مربوط به زندگی، جزئیات مربوط به لحظههای غم و شادی دیگرانی که نمیشناسید و شاید تجربهای مانند شما داشته باشند.
مثلا خیلی اتفاقی چشمم به پستی از گراناز موسوی، شاعر و فیلمساز میافتاد، از شعری که در میهمانی در خانهای خوانده و حالا آن مکان ویران شده است. بخشی از شعری که برای جمع خوانده، وصف حال و شاید پرسش ماست. او سروده است: «وقت جهنم از درکه/ وقت گرهزدنِ بند بر گلوی گفتن/ از دربند/ وقت شک/ از اشک زندهرود/ خشکیده روی نصف جهان/ پای قمار با آتش/ از آتشهای اهواز/ و رنگینک پای نخلهای بیسر هم یاد آورید/ وقتی دیوارهای صوتی را میشکنند/ نه فریاد ما به گوش میرسد از تهران/ نه هلهله شما از آنسوی آبها».
از نظر او جنگ فقط انفجار و تخریب نیست، بلکه بازتعریف یک وضعیت اخلاقی و جمعی است؛ جایی که «سکوت»، «دروغ» و حتی «دعوت به جنگ» خود به نیروی ویرانگر تبدیل میشوند. میتوان دریافت حتی تصویر خانههایی که «بمب ویران نکرده» اما مردم هراسیده، کودکان و زنان بیمار، با همین سکوت و انکار جمعی فرو ریختهاند. این خانهها نقطه مرکزی این نگاه است؛ جایی که مسئولیت از مرزهای جغرافیا فراتر میرود و به یک شبکه انسانی گسترده گره میخورد.
در ادامه این تصویر، روایتهای مونا شکل روزمرهتری از همین وضعیت را نشان میدهند؛ جایی که زندگی هنوز در جریان است، اما دیگر بیحاشیه و بیاضطراب نیست. در روایت روز سیوششم، او از شنبه آغاز سال میگوید؛ از باشگاه، قهوه، دیدار دوستان و تلاش برای عادی نگهداشتن روز: «اول صبح پا شدم. یک قاشق کره بادومزمینی خوردم... رفتم باشگاه... بعدش با آیدا رفتیم کافه قهوه خوردیم و حرف زدیم»؛ اما همین روز عادی، در لابهلای جزئیاتش ترک برمیدارد. نگاههای مزاحم در کافه، مردی ناشناس پشت شیشه، و تنشی که ناگهان وارد فضا میشود، نشان میدهد که حتی «روز معمولی» هم دیگر کاملا معمولی نیست. او در پایان مینویسد: «آدما ادامه میدن، چون هستن... زندهان... نفس میکشن و چارهای هم ندارن».
این ادامهدادن، در روایت دوم، شکل فرسودهتری به خود میگیرد. «تماس با دوستی که خانهاش آسیب دیده، ترسهای ناگهانی و حتی خوندماغی که بیدلیل آغاز میشود، بدن را هم وارد میدان جنگ میکند». او مینویسد: «نه اونقدر میترسم، نه نگرانم... هیچچیز دیگه اونقدر تأثیری روم نداره».
این جملهها نشان میدهند جنگ فقط در بیرون اتفاق نمیافتد؛ در درون انسان هم رسوب میکند، تا جایی که شدت احساسات کاهش مییابد و جای خود را به نوعی بیحسی میدهد.
در کنار این تجربههای فردی، تصویر جمعیتری نیز از شهر شکل میگیرد؛ از آسیب به بناهای تاریخی و آموزشی گرفته تا روایتهایی از بیمارستانها و امدادگران. در یکی از این روایتها آمده است: «چهرهها خستهاند، اما لبخندها هنوز زندهاند... ما اینجاییم، برای ادامهدادن... برای نجاتدادن».
این جمله، در کنار روایت هلالاحمر از «دستهای امید در میان آوار»، نشان میدهد در دل ویرانی، نوعی مقاومت روزمره همچنان ادامه دارد؛ مقاومتی که نه در شعار، بلکه در عملهای کوچک و تکرارشونده شکل میگیرد.
در نهایت، کنار هم قرارگرفتن این صداها و نوشتهها، یک تصویر واحد میسازد: شهری که در آن زندگی ادامه دارد، اما زخمخورده و غمگین است. شهری که روزهای تلخ دی در وجود مردم و ساکنانش نشست و اکنون درگیر مصیبتی دیگر است. درحالیکه عزادار جوانان از دست رفتهاش بود، جنگ در وجودش رخنه کرده است. جنگ هم در سطح فضاهای شهریاش حضور دارد، هم در بدنها، هم در زبان و هم در سکوتها. و شاید در همین تداومِ همراه با فرسایش است که معنای جدیدی از «زیستن» در حال شکلگرفتن است؛ زیستنی که همزمان ادامهدادن است و ازدستدادن.