روایت انفجار در خانه آخرین بازمانده زرینکوب
ساعت حوالی سه بامداد بود؛ زمانی که تهران معمولا در سکوتی سنگین فرو میرود و چراغ خانهها یکییکی خاموش شدهاند. اما در یکی از کوچههای بنبست حوالی خیابان طالقانی، این سکوت با چند صدای پشتسرهم شکست؛ صداهایی که ساکنان بعدها گفتند نه شبیه رعد بود و نه شلیک ممتد. چند ثانیه بعد، موج انفجار از راه رسید؛ موجی که شیشهها را شکست، درها را از جا کند و دیوارهای داخلی چند خانه را ترک انداخت
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: ساعت حوالی سه بامداد بود؛ زمانی که تهران معمولا در سکوتی سنگین فرو میرود و چراغ خانهها یکییکی خاموش شدهاند. اما در یکی از کوچههای بنبست حوالی خیابان طالقانی، این سکوت با چند صدای پشتسرهم شکست؛ صداهایی که ساکنان بعدها گفتند نه شبیه رعد بود و نه شلیک ممتد. چند ثانیه بعد، موج انفجار از راه رسید؛ موجی که شیشهها را شکست، درها را از جا کند و دیوارهای داخلی چند خانه را ترک انداخت. در میان این خانهها، بنایی هم بود که بعدها نامش بیشتر در روایتها تکرار شد: خانهای متعلق به عظیم زرینکوب، آخرین بازمانده خانوادهای که نامش با ادبیات و تاریخنگاری ایران گره خورده است؛ برادر کوچکتر زندهیاد دکتر عبدالحسین زرینکوب.
اما آنچه در لحظه رخ داد، نهفقط یک خسارت ساختمانی، بلکه نوعی برهمخوردن زیست روزمره بود؛ خانهای که قرار بود مأمن سالهای آرامی باشد، ناگهان به فضایی نیمهویران تبدیل شد.
خانهای بیپنجره، شهر بیتعادل
صبح که رسید، کوچه دیگر شباهتی به کوچه شب قبل نداشت. شیشهها خرد شده بودند و بخشی از دیوارهای داخلی خانهها فرو ریخته بود. قاب پنجرهها یا خم شده بودند یا کاملا از جا درآمده بودند؛ انگار خانهها چشمهایشان را از دست داده باشند.
در خانه عظیم زرینکوب، آنطورکه روایت میکنند، موج انفجار به حدی بوده که نهفقط شیشهها، بلکه بخشی از ساختار داخلی را هم تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، در میان همه خسارتها، یک نکته برای صاحبخانه اهمیت بیشتری داشت: کتابخانه.
او بعدها با آرامشی آمیخته به ناباوری گفته بود که «کتابها سالم ماندهاند». کتابخانهای که گفته میشود حدود شش هزار جلد کتاب در خود جای داده و بخشی از آن حاصل سالها زندگی و جمعآوری شخصی او بوده است.
اما این خانه تنها نبود؛ چند واحد دیگر در همان محدوده نیز آسیب دیده بودند. همسایگان میگویند موج انفجار آنقدر شدید بوده که حتی ساختمانهایی که فاصله داشتند نیز از لرزش بینصیب نماندهاند.
در میان روایتهای پراکندهای که از آن صبح باقی مانده، یک تصویر تکرار میشود: گربههایی که در خانه رفتوآمد میکنند.
فرح خانم، همسر عظیم زرینکوب، میگوید تصور چنین وضعی را هرگز نداشتند؛ خانهای که همیشه از تمیزی برق میزد، حالا درِ باز و پنجرههای شکسته دارد و گربهها آزادانه در آن رفتوآمد میکنند.
او تعریف میکند که در لحظه حادثه، با صدایی شدید از خواب پریدهاند و برق نیز همزمان قطع شده است. در تاریکی، تلاش برای بازکردن در خانه بینتیجه میماند و در نهایت از پنجره کمک خواسته میشود. دقایقی بعد، با کمک همسایهها و نیروهای امدادی، راه خروج باز میشود.
برخی از ساکنان میگویند حالا بهتر میفهمند «خانهنداشتن» یعنی چه؛ وقتی حتی برای چند روز، خانهای که قرار بوده امنترین نقطه زندگی باشد، دیگر قابل سکونت نیست.
یکی از همسایهها میگوید: «وقتی پنجرهها نیست، وقتی درها بسته نمیشوند، تازه میفهمی آدمهای بیخانه چه میکشند؛ سرما، ترس، و بلاتکلیفی».
در روزهای پس از حادثه، بخشی از ساکنان به مکانهای اسکان موقت منتقل شدند و برخی نیز در خانه اقوام یا دوستان ساکن شدند. اما بازگشت به وضعیت عادی هنوز ممکن نشده است؛ زیرا بسیاری از واحدها نیاز به بررسی و بازسازی دارند.
صبح، کوچه بنبست حوالی خیابان طالقانی دیگر آن کوچه همیشگی نبود. اگر شب قبل، سکوت و تاریکی بر آن حاکم بود، حالا نور روز همه چیز را بیپرده نشان میداد: قابهای شکسته پنجرهها، پردههایی که از لبه دیوار آویزان مانده بودند، و درهایی که یا از جا کنده شده یا نیمهباز، به دیوار تکیه داده بودند.
دراینمیان احمد مسجدجامعی، قائممقام مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی و وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی، به صاحبخانه سری میزند؛ خانهای که در تهرانگردیها زمانی که شهر در آرامش بود، یکی از مقاصد تهرانگردی به شمار میرفت.
در این کوچه، مرز میان داخل و خارج از بین رفته بود. خانهها دیگر «درون» نداشتند.
یکی از ساکنان میگفت: «وقتی در خانه باز نمیشود، تازه میفهمی خانه یعنی چه. وقتی باد از وسط اتاق رد میشود، دیگر اسمش خانه نیست».
در خانه عظیم زرینکوب نیز همین وضعیت دیده میشد؛ خانهای که زمانی محل کتاب، موسیقی و سکوت شبانه بود، حالا در معرض باد و سرما قرار گرفته بود.
ساکنان از سردرگمی در دریافت خسارتها میگویند؛ از اینکه نمیدانند باید به کجا مراجعه کنند، چه کسی مسئول ارزیابی است، و چه زمانی امکان بازگشت وجود دارد. برخی از آنها از پراکندگی نهادهای مسئول گلایه دارند؛ اینکه هرکسی بخشی از کار را برعهده میگیرد، اما تصویر نهایی روشن نیست.
یکی از اهالی میگوید: ما نمیدانیم با چه کسی طرف هستیم. هر روز یک گروه میآید، عکس میگیرد و میرود. اما ما هنوز در همان وضعیت ماندهایم.
در کنار این سردرگمی، مسئله دیگری هم وجود دارد: بازسازی. بسیاری از واحدها نیاز به تعمیر جدی دارند، اما اختلاف در نوع خسارت، کیفیت مصالح و نحوه ارزیابی، روند بازگشت را کند کرده است.
در پایان روز، کوچه آرامتر شده بود؛ اما این آرامش شبیه بازگشت به وضعیت عادی نبود. بیشتر شبیه توقفی موقت بود در میانه یک روند ناتمام؛ جایی بین «ویرانی» و «بازسازی» که هنوز هیچکدام کامل نشدهاند.
روایت عظیم زرینکوب و همسرش، تنها یک داستان شخصی نیست؛ بلکه بخشی از تصویری بزرگتر است از شهری که ناگهان همه چیز در آن زیر و رو شده است.