تداوم دیپلماسی در لبه بحران
چرا ایران و آمریکا به نقطه خطر نزدیک میشوند؟
آغازگری جنگ با هر هدفی -حتی اگر ساده و کنترلپذیر به نظر برسد- همواره با پایانی مبهم و پیامدهایی پیشبینیناپذیر همراه است. تاریخ بارها نشان داده که ورود به منازعه آسانتر از خروج از آن است؛ بهویژه زمانی که سیاست، نمایش قدرت و محاسبات داخلی، جایگزین عقلانیت شود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محسن شریفخدائی - تحلیلگر روابط بینالملل
آغازگری جنگ با هر هدفی -حتی اگر ساده و کنترلپذیر به نظر برسد- همواره با پایانی مبهم و پیامدهایی پیشبینیناپذیر همراه است. تاریخ بارها نشان داده که ورود به منازعه آسانتر از خروج از آن است؛ بهویژه زمانی که سیاست، نمایش قدرت و محاسبات داخلی، جایگزین عقلانیت شود.
تحولات اخیر خاورمیانه بار دیگر نشان داد که چگونه تجاوزی آشکار میتواند بهسرعت به مسئلهای با پیامدهای منطقهای و جهانی تبدیل شود. تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل -برای دومین بار در یک سال اخیر- به ایران با وجود کشتار و خرابیهای فراوان نهتنها به نتایج مطلوب طراحان آن ختم نشد، بلکه با واکنش گسترده نظامیان در دفاع جانانه از کشور و مقاومت آحاد مردم سراسر ایران مواجه شد. این تقابل، به جنگی 40روزه انجامید که در نهایت با آتشبس دوهفتهای با میانجیگری دولت دوست پاکستان موقتا متوقف شد.
تحولات اخیر در روابط میان ایران و آمریکا، نمونهای گویا از این واقعیت است؛ جایی که شکست مذاکرات، همزمان با افزایش تنشهای میدانی، جهان را به لبه یک بحران گستردهتر سوق داده است.
رفتار کاخ سفید یک سیاست خارجی و دیپلماسی متزلزل را ارائه میدهد؛ دیپلماسیای که بیش از آنکه بر حلوفصل اختلافات متمرکز باشد، بیشتر از نمایشی از قدرت و پیامهای نمادین از سوی دونالد ترامپ حکایت دارد.
در شرایطی که جیدی ونس، معاون رئیسجمهور ایالات متحده، پس از 21 ساعت مذاکره با هیئت بلندپایه ایرانی در اسلامآباد از نبود توافق سخن میگوید و همزمانی آن با حضور دونالد ترامپ در یک رویداد ورزشی در آمریکا، بهعنوان نشانهای از نبود تمرکز بر امر دیپلماسی در واشنگتن تعبیر میشود. این تصویر، نهتنها در تهران، بلکه در میان متحدان آمریکا نیز تردیدهایی درباره جدیت آمریکا در مذاکرات حلوفصل مسائل و مشکلات با ایران ایجاد کرده است.
ریشه اصلی بنبست کنونی را باید در شکاف عمیق رویکرد طرف آمریکایی در زیادهخواهیهای ترامپ و تمکیننکردن به تضمینهای متقابل و رسیدن به یک توافق مرضیالطرفین جستوجو کرد. آمریکا خواستار حذف کامل ظرفیت بالقوه ایران برای غنیسازی صلحآمیز هستهای تحت نظر آژانس است، درحالیکه ایران، بر حق خود برای بهرهمندی از برنامه صلحآمیز هستهای تأکید دارد. پیشنهاد «نهایی» واشنگتن، از منظر تهران، نه یک چارچوب مذاکره، بلکه نوعی تحمیل شرایط و نوعی تسلیم بدون قیدوشرط تلقی میشود. در سوی دیگر، ایران نیز مجموعهای از مطالبات حداکثری -از رفع کامل تحریمها تا دریافت غرامت و اعمال کنترل بر تنگه هرمز- را مطرح کرده که تحقق آنها در کوتاهمدت شاید دشوار باشد. در چنین فضایی، مذاکرات نه بهعنوان ابزاری برای مصالحه، بلکه به صحنهای برای اعلام مواضع تبدیل شده است.
بُعد ژئوپلیتیکی بحران، اهمیت آن را دوچندان میکند. تنگه هرمز، بهعنوان یکی از حیاتیترین شریانهای انرژی جهان، نقشی کلیدی در ثبات بازارهای نفت و گاز دارد. هرگونه اختلال در این مسیر -بهویژه در قالب محاصره دریایی که ترامپ بهتازگی ایران را تهدید کرده- میتواند پیامدهایی فراتر از منطقه خلیج فارس داشته باشد و اقتصاد جهانی را بهشدت تحت تأثیر قرار دهد. افزایش قیمت انرژی، نهتنها دولتها، بلکه شهروندان عادی را نیز تحت فشار قرار میدهد؛ موضوعی که برای سیاستمداران آمریکایی، در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره، اهمیت بسزایی دارد.
دراینمیان، نقش بازیگران ثالث نیز تعیینکننده است. تحولات در جنوب لبنان و درگیریهای مرتبط با اسرائیل و حزبالله، نشان میدهد که بحران ایران و آمریکا در خلأ رخ نمیدهد، بلکه در زمینهای از رقابتهای منطقهای پیچیده قرار دارد. هرگونه تشدید در یک جبهه، میتواند بهسرعت به دیگر جبههها سرایت کند و دامنه درگیری را گسترش دهد.
با این حال، شاید مهمترین نکته، تغییر تدریجی «منطق حاکم بر بحران» باشد. زمانی که مذاکرات به بنبست میرسد و اعتماد متقابل وجود ندارد، دیپلماسی جای خود را به منطق بازدارندگی و نمایش قدرت میدهد. در چنین شرایطی، اقدامات نمادین -از استقرار نیروها و محاصره دریایی تا تهدیدهای لفظی- بهتدریج میتواند به برخوردهای واقعی و درگیری مجدد منجر شود.
باوجوداین هنوز پنجره دیپلماسی به طور کامل بسته نشده و همچنان «گفتوگو بهتر از جنگ است». حتی یک توافق ناقص نیز میتواند از تشدید بحران جلوگیری کرده و زمان لازم برای یافتن راهحلهای پایدارتر را فراهم بیاورد، اما تحقق چنین توافقی، مستلزم تغییر در رویکرد هر دو طرف است: کاهش مطالبات حداکثری، پذیرش واقعیتهای متقابل و بازگشت به منطق مصالحه.
چشمانداز پیشرو نه کاملا تاریک است و نه امیدوارکننده. در کوتاهمدت، احتمال تداوم بنبست و حتی تشدید تنشها و جنگ مجدد وجود دارد؛ بهویژه آنکه تلاش شود از طریق فشار نظامی یا اقتصادی، دیگری را به عقبنشینی وادار کند. با این حال، به نظر میرسد هزینههای بالای درگیری -برای هریک و برای منطقه و نظام بینالملل- به گونهای است که در نهایت طرفین را به سمت نوعی از مذاکره بازخواهد گرداند.
واقعیت این است که در چنین بحرانهایی، «پیروزی مطلق» مفهومی توهمی است. نه آمریکا میتواند بدون هزینههای سنگین اراده خود را تحمیل کند و نه ایران قادر است بدون تعامل با همسایگان و نظام بینالملل، به ثبات پایدار دست یابد؛ بنابراین محتملترین مسیر، «نه جنگی تمامعیار و نه صلحی کامل»، بلکه نوعی «مدیریت بحران» از طریق توافقات محدود و موقت درحالحاضر خواهد بود.
در نهایت، آنچه تعیینکننده است، نه نمایش کامل قدرت، بلکه توانایی تبدیل تقابل به گفتوگو است؛ پیش از آنکه منطق جنگ، جایگزین کامل منطق دیپلماسی شود.