نفرین جنگهای متوسط
هزار سال قسطنطنیه در میان دشمنان ایستاد؛ گاهی با دیوار، گاهی با طلا، گاهی با معامله و گاهی با این تصمیم ساده که اصلا نجنگد. امپراتوری بیزانس فقط هنر جنگیدن را نیاموخته بود؛ هنر گرفتارنشدن در جنگ را نیز میشناخت.
هزار سال قسطنطنیه در میان دشمنان ایستاد؛ گاهی با دیوار، گاهی با طلا، گاهی با معامله و گاهی با این تصمیم ساده که اصلا نجنگد. امپراتوری بیزانس فقط هنر جنگیدن را نیاموخته بود؛ هنر گرفتارنشدن در جنگ را نیز میشناخت.
برای قدرتی که قرنها در محاصره رقیبان زندگی میکرد، بقا همیشه از میدان نبرد نمیگذشت. گاهی مهمتر از پیروزی، پرهیز از جنگی بود که میشد آن را آغاز کرد، اما دیگر نمیشد پایانش را تعیین کرد. رابرت دی کاپلان، تحلیلگر ژئوپلیتیک و نویسنده آثاری همچون «انتقام جغرافیا» و «ذهن تراژیک»، در مقالهای که در مارس ۲۰۲۶ و در ابتدای جنگ رمضان و تجاوز آمریکا به جمهوری اسلامی ایران منتشر کرد، با اشاره به تجربه بیزانس، درباره خطری هشدار داد که هنوز نیز در برابر آمریکا قرار دارد: عملیاتی که محدود آغاز میشود، میتواند به جنگی بدل شود که پایان آن دیگر در اختیار آغازکنندهاش نیست. موضوع این نیست که آمریکا توان واردکردن ضربهای سنگین به ایران را دارد یا نه. مسئله اصلی، فاصله میان توان آغاز جنگ و توان تعیین پایان آن است. عملیاتی که در واشینگتن «محدود»، «دقیق» و «بازدارنده» تعریف میشود، ممکن است پس از نخستین واکنش ایران وارد چرخهای شود که نه زمان، نه دامنه و نه نقطه خروج از آن دیگر در اختیار آمریکا نباشد. این همان نفرین جنگهای متوسط است: جنگی که کوچک آغاز میشود، اما پیش از آنکه کسی تصمیم گرفته باشد بزرگ شود، از کنترل خارج میشود.
جنگی که قرار نبود بزرگ شود
کاپلان برای توضیح مفهوم «جنگ متوسط» به جیمز استوکسبری، تاریخنگار نظامی، ارجاع میدهد. استوکسبری معتقد بود دموکراسیها معمولا در دو سر طیف بهتر میجنگند: جنگهای کوچک که به نیروهای حرفهای محدود میشوند و جنگهای بسیار بزرگ که مسئله بقاست و تمام جامعه را بسیج میکند.
گرفتاری اصلی، جنگهای میانه است؛ نه آنقدر بزرگ که هزینه و تلفات بسازند، اما نه آنقدر حیاتی که جامعه حاضر باشد بیپایان برای آنها هزینه بدهد. تفاوت مهم همینجاست: جنگ محدود از ابتدا محدود طراحی میشود؛ جنگ متوسط، جنگ کوچکی است که دیگر محدود نمانده است. هیچکس در واشینگتن یک روز صبح تصمیم نگرفت جنگ ویتنام را به آن اندازه بزرگ کند. آن جنگ از انباشتهشدن تصمیمهایی ساخته شد که هرکدام بهتنهایی محدود و ضروری به نظر میرسیدند: مشاوران بیشتر، نیروی بیشتر، بمباران بیشتر و تعهد بیشتر. ویتنام با یک تصمیم بزرگ به جنگی بزرگ تبدیل نشد؛ با مجموعهای از تصمیمهای کوچک بزرگ شد. سازوکار نفرین از همینجا آغاز میشود. حمله، پاسخ میآورد؛ پاسخ، تلافی میطلبد؛ تلافی، اعتبار و حیثیت را وارد محاسبات میکند و هر تصمیم، تصمیم بعدی را ضروریتر جلوه میدهد. از جایی به بعد، جنگ منطق مستقل خود را پیدا میکند و سیاستمداران بهجای هدایت آن، درون منطق آن گرفتار میشوند. در جنگ با ایران نیز یک عملیات محدود میتواند واشینگتن را با انتخابی تازه روبهرو کند: عقبنشینی یا حمله دوباره. حمله دوم اهداف بیشتری میطلبد و پاسخ بعدی ممکن است پای نیروها، پایگاهها و بازیگران منطقهای را به میان بکشد. مأموریتی که قرار بود چند روز طول بکشد، به تعهدی تبدیل میشود که خروج از آن هزینه سیاسی و حیثیتی دارد. نفرین جنگ متوسط نه با نخستین حمله، بلکه در لحظهای آشکار میشود که هر حمله، حمله بعدی را اجتنابناپذیر نشان میدهد.
وقتی پاناما با عراق اشتباه گرفته شد
راه دیگر گرفتارشدن، قیاس نادرست با پیروزیهای گذشته است. عملیات آمریکا در پاناما در سال ۱۹۸۹ سریع و محدود بود. مانوئل نوریگا کنار گذاشته شد و واشینگتن بدون گرفتارشدن در جنگی طولانی صحنه را ترک کرد. تجربههایی ازایندست میتوانند این تصور وسوسهانگیز را تقویت کنند که برتری نظامی قادر است یک بحران سیاسی پیچیده را نیز با سرعت حل کند. اما عراق پاناما نبود؛ نه از نظر اندازه، نه از نظر ساختار جامعه، نه از نظر شکافهای داخلی و نه از نظر جایگاه منطقهای. ارتش صدام در چند هفته شکست خورد و بغداد سقوط کرد، اما سقوط بغداد پایان مسئله نبود؛ آغاز مسئلهای تازه بود. آمریکا توانست نظم موجود را درهم بشکند، اما نتوانست با همان سرعت نظمی مشروع و پایدار ایجاد کند.
قدرت تخریب، قدرت تأسیس نیست
یک ارتش میتواند ساختاری را در چند روز نابود کند، اما نمیتواند با موشک و بمب مشروعیت سیاسی تولید کند، اختلافهای تاریخی را از میان ببرد یا جامعهای پیچیده را مطابق طرحی از پیش تعیینشده بازسازی کند. افغانستان همین درس را به شکلی دیگر تکرار کرد: طالبان بهسرعت از کابل کنار رفت، اما دو دهه بعد و همزمان با خروج آمریکا، دوباره به قدرت بازگشت. تصاویر اهداف منهدمشده بهسادگی با پیروزی اشتباه گرفته میشوند؛ حال آنکه پیروزی نظامی فقط هنگامی معنای راهبردی پیدا میکند که به هدفی سیاسی، روشن و پایدار منتهی شود. فاصله میان برهمزدن نظم موجود و ساختن نظمی بهتر، همان شکافی است که قدرتهای بزرگ بارها در آن گرفتار شدهاند. این خطر درباره ایران نیز جدی است. ایران را نمیتوان نسخه بزرگتری از پاناما یا تکراری از عراق دانست. دولت تاریخی، وسعت سرزمینی، جمعیت، حافظه ملی، پیوندها و ظرفیتهای منطقهای و تواناییهای نظامی و اجتماعی ایران، هر طرحی برای یک «جنگ سریع و محدود» را با پیامدهای پیشبینیناپذیر روبهرو میکند. آمریکا ممکن است بداند چه چیزی را میخواهد منهدم کند؛ اما آیا میداند پس از انهدام آن، چه نظمی پدید خواهد آمد؟
دام افتخار کاذب
مرحله بعدی گرفتارشدن زمانی آغاز میشود که محاسبه منفعت جای خود را به حفظ حیثیت میدهد. کاپلان با تکیه بر بینش کلاسیک توسیدید به لحظهای اشاره میکند که پرسش «چه چیزی به سود ماست؟» جای خود را به این نگرانی میدهد که «مبادا ضعیف دیده شویم». در چنین لحظهای، نمایش قدرت و حفظ اعتبار، خود به هدف تبدیل میشوند. فلوجه در سال ۲۰۰۴ نمونهای از این وضعیت بود. کشتهشدن چهار پیمانکار آمریکایی و نمایش تحقیرآمیز اجساد آنان، فشار شدیدی برای واکنش ایجاد کرد. با آنکه برخی فرماندهان نسبت به پیامدهای عملیات هشدار میدادند، مسئله حیثیت در واشینگتن برجسته و فلوجه به یکی از خونینترین صحنههای جنگ عراق تبدیل شد. افتخار کاذب از جایی آغاز میشود که حفظ اعتبار از هدف سیاسی جدا شود. حمله نخست برای مجازات است، حمله دوم برای پاسخ، حمله بعدی برای حفظ بازدارندگی و حملهای دیگر برای آنکه عقبنشینی نشانه ضعف تلقی نشود. در این نقطه، جنگ دیگر ابزار سیاست نیست؛ سیاست به اسارت جنگ درمیآید. اما حیثیتیشدن جنگ فقط زمانی خطرناک نیست که واکنشها را تشدید کند. خطر بزرگتر آن است که قدرت مهاجم، همزمان جامعهای را که با آن روبهروست نیز نادرست بفهمد.
ایران را فقط از روی نقشه نمیتوان دید
کاپلان یکی از سرچشمههای جنگهای متوسط را بدفهمی جامعهای میداند که قرار است در آن مداخله شود. او با ارجاع به باربارا تاکمن یادآوری میکند آمریکا در ویتنام بیش از اندازه اسیر طرحهای کلان ژئوپلیتیک بود و کمتر به تاریخ و ملیگرایی ویتنامی توجه کرد. در عراق نیز پیچیدگیهای جامعه و هشدار کارشناسان منطقهای بهاندازه کافی جدی گرفته نشد. هشدار کاپلان را میتوان یک گام فراتر برد: خطر فقط در توان یا ناتوانی آمریکا برای شکستدادن طرف مقابل نیست؛ در پیامدهایی است که پس از نخستین حمله دیگر لزوما در اختیار واشینگتن نخواهد بود. اگر بخشی از محاسبه واشینگتن بر این فرض استوار باشد که فشار نظامی به دگرگونی سریع سیاسی یا فروپاشی ساختار قدرت میانجامد، تجربه تاریخی دلیل کافی برای احتیاط فراهم میکند. ایران فقط مجموعهای از تأسیسات، پایگاهها و اهداف نظامی نیست و نارضایتی داخلی را نیز نمیتوان خودبهخود به استقبال از مداخله خارجی ترجمه کرد. فشار بیرونی میتواند، دستکم در کوتاهمدت، بخشی از شکافهای داخلی را تحتالشعاع قرار دهد و احساس ملی را فعال کند؛ هرچند دامنه و دوام چنین واکنشی را نمیتوان از پیش با قطعیت تعیین کرد. آنچه روی نقشه دیده نمیشود، ممکن است مهمتر از چیزی باشد که روی نقشه دیده میشود. روی نقشه میتوان تأسیسات، پایگاهها و مسیرهای عملیاتی را مشخص کرد؛ اما حافظه تاریخی، غرور ملی، ترس، خشم و رفتار جامعه روی نقشه دیده نمیشوند. اگر ایران تسلیم نشد چه خواهد شد؟ اگر پاسخها ادامه یافت چه؟ اگر درگیری به دیگر نقاط منطقه کشیده شد چه؟ و اگر حملات اولیه به هدف سیاسی موردنظر نرسید، مرحله بعدی چیست؟ اینها پرسشهایی نیستند که پس از آغاز جنگ باید مطرح شوند.
روز بعد از حمله
تمام بحث را میتوان در چند پرسش راهبردی خلاصه کرد: منفعت حیاتی آمریکا چیست؟ هدف سیاسی جنگ کجاست؟ حمایت عمومی تا چه زمانی دوام میآورد؟ و مهمتر از همه، راه خروج چیست؟ روز نخست جنگ معمولا سادهتر است. تصاویر حملات دقیق منتشر میشوند، اهداف منهدمشده فهرست میشوند و زبان پیروزی بر فضای عمومی غلبه میکند. آزمون واقعی از روز بعد آغاز میشود؛ زمانی که معلوم میشود تخریب اهداف نظامی لزوما به تغییر رفتار سیاسی طرف مقابل منجر نشده است. جنگ با ایران بیتردید برای ایران نیز هزینههای سنگینی دارد. زیرساخت، سرمایهگذاری، تجارت، گردشگری، امکان برنامهریزی و زندگی روزمره در معرض فرسایش قرار میگیرند. اما موضوع این یادداشت سنجش میزان آسیبپذیری ایران نیست. پرسش این است که آیا واردکردن خسارت به ایران، آمریکا را به هدف سیاسی روشنی میرساند یا واشینگتن را وارد چرخهای از حمله، پاسخ، تشدید و تعهد بیشتر میکند. تجربه ویتنام، عراق و افغانستان نشان میدهد قدرتی که روز آغاز جنگ را انتخاب میکند، لزوما صاحب روز پایان آن نیست. جنگ با ایران نیز میتواند برای آمریکا با نمایش قدرت آغاز شود، اما با فرسایش قدرت ادامه یابد: نه ایران تسلیم شود، نه هدف سیاسی تحقق یابد و نه خروج بدون پرداخت هزینهای تازه ممکن باشد. اینجاست که تجربه بیزانس دوباره معنا پیدا میکند. بلوغ قدرت فقط در دانستن چگونه جنگیدن نیست؛ در دانستن چگونه محدودکردن جنگ، چگونه پایاندادن به آن و گاهی چگونه واردنشدن به آن است. تاریخ، قدرتها را با نخستین موشک داوری نمیکند؛ با جهانی داوری میکند که پس از آخرین موشک باقی میماند.
منبع:
Robert D. Kaplan, “The Curse of Middle-Sized Wars: In Iran, Trump Risks Falling Into a Familiar Trap,” Foreign Affairs, March 11, 2026.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.