|

«سراب»

وقتی دانشگاه دیگر مقصد همه نیست

در دنیای این روزهای ما سازمان سنجش امسال آماری منتشر کرد که نمی‌توان آن را صرفا یک عدد خشک و بی‌جان دانست: از میان شرکت‌کنندگان کنکور، ۶۵ درصد زن و ۳۵ درصد مرد بوده‌اند.

در دنیای این روزهای ما سازمان سنجش امسال آماری منتشر کرد که نمی‌توان آن را صرفا یک عدد خشک و بی‌جان دانست: از میان شرکت‌کنندگان کنکور، ۶۵ درصد زن و ۳۵ درصد مرد بوده‌اند.

این عدد، اگر تنها در قالب یک نسبت آماری خوانده شود، شاید چیزی جز چند رقم در یک گزارش رسمی به نظر نرسد؛ اما اگر آن را در بستر تحولات اجتماعی و اقتصادی نسل جدید ببینیم، می‌تواند نشانه‌ای از تغییری عمیق‌تر باشد؛ تغییری در نگاه جوانان به دانشگاه، اشتغال، مهاجرت، استقلال اقتصادی و تصویری که از آینده خود در ذهن دارند.نخستین وسوسه در برابر چنین آماری، پناه‌بردن به جمله‌ای ساده است: «دختران بیشتر درس می‌خوانند». اما این جمله نه پاسخ است و نه حتی پرسش را درست طرح می‌کند. پرسش اساسی‌تر این است: چرا سهم پسران در میان شرکت‌کنندگان کنکور کاهش یافته است؟ آیا مسئله افزایش میل دختران به تحصیل است، کاهش جذابیت دانشگاه برای پسران، یا ترکیبی از هر دو؟ دانشگاه روزگاری یکی از مطمئن‌ترین نردبان‌های تحرک اجتماعی بود. درس می‌خواندی، مدرک می‌گرفتی، وارد بازار کار می‌شدی و قدم به قدم به استقلال اقتصادی نزدیک می‌شدی. این زنجیره برای بخش بزرگی از جوانان امروز دیگر استحکام گذشته را ندارد. سال‌های تحصیل، لزوما به شغلی درخور، درآمدی متناسب و آینده‌ای مطمئن  ختم نمی‌شود. 

وقتی پیوند میان مدرک و زندگی بهتر سست می‌شود، طبیعی است که جوان، مسیرهای دیگری را نیز جست‌وجو کند. این مسئله برای بخشی از پسران ممکن است نمود بیشتری پیدا کند. فشار اقتصادی خانواده، انتظار اجتماعی برای ورود زودتر به بازار کار و تصور سنتی از نقش مرد به‌ عنوان نان‌آور، می‌تواند آنان را به‌سوی مسیرهایی سوق دهد که نتیجه اقتصادی‌شان سریع‌تر و ملموس‌تر است. مهارت‌های فنی، کارآفرینی، فعالیت در اقتصاد دیجیتال، کار مستقل یا مهاجرت، برای برخی جوانان ممکن است جذاب‌تر از چند سال تحصیل دانشگاهی با چشم‌اندازی مبهم باشد. در سوی دیگر، دانشگاه برای بسیاری از دختران همچنان یکی از مهم‌ترین و پذیرفته‌شده‌ترین مسیرهای دستیابی به استقلال فردی، منزلت اجتماعی و ورود به بازار کار است. برخی از مسیرهای جایگزین، به دلایل فرهنگی، اجتماعی و امنیتی، برای آنان به همان اندازه در دسترس یا کم‌هزینه نیست. از این منظر، افزایش سهم زنان در میان شرکت‌کنندگان کنکور را می‌توان تا حدی در کنار کاهش جذابیت مسیر دانشگاهی برای مردان خواند؛ نه به‌ عنوان یک نتیجه قطعی، بلکه به‌ عنوان فرضیه‌ای جدی که شایسته بررسی است. با این همه، انصاف حکم می‌کند تمام ماجرا را به اقتصاد فرونکاهیم. اگر بازار کار برای هر دو جنس دشوار و آینده برای هر دو مبهم است، این عوامل به‌تنهایی نمی‌توانند توضیح دهند چرا شکاف جنسیتی در مسیر ورود به دانشگاه شکل گرفته است. باید عوامل دیگری را نیز دید: تفاوت در عملکرد تحصیلی، تغییر انگیزه‌های آموزشی، تفاوت در الگوی انتخاب رشته، دگرگونی ارزش اجتماعی مدرک و حتی تغییر در تعریف موفقیت. در بسیاری از جوامع، نشانه‌هایی از فاصله‌گرفتن پسران از مسیرهای سنتی آموزشی نیز دیده شده است. بنابراین شاید مسئله از دانشگاه آغاز نشود؛ شاید دانشگاه فقط آخرین حلقه زنجیره‌ای باشد که از مدرسه و خانواده آغاز شده و به بازار کار می‌رسد. اگر پسران در سال‌های مدرسه کمتر با آموزش رسمی ارتباط برقرار کنند، انگیزه کمتری برای ادامه تحصیل داشته باشند یا زودتر به سوی بازار کار کشیده شوند، طبیعی است که اثر آن را سال‌ها بعد در آمار کنکور ببینیم.از همین‌جا یک پرسش مهم‌‌تر شکل می‌گیرد: آیا ما با افزایش حضور زنان در آموزش عالی مواجهیم‌ یا با کاهش تدریجی حضور مردان در آن؟ شاید پاسخ‌ هر دو باشد. اما برای فهم دقیق مسئله، باید میان این دو تفاوت گذاشت. افزایش سهم یک گروه، لزوما به معنای کاهش علاقه گروه دیگر نیست؛ همان‌طور که کاهش سهم مردان نیز لزوما به معنای بی‌اعتنایی آنان به تحصیل نیست. ممکن است مجموعه‌ای از عوامل آموزشی، اقتصادی و اجتماعی، هم‌زمان در حال تغییر‌دادن انتخاب‌های نسل جدید باشند. اگر این روند در سال‌های آینده نیز ادامه پیدا کند، دیر یا زود سیاست‌گذار با یک پرسش دشوار روبه‌رو خواهد شد: آیا باید علت را اصلاح کرد یا فقط نمودار را متعادل؟ تجربه بسیاری از نظام‌های آموزشی نشان داده است در برابر عدم توازن‌های آماری، گاهی ساده‌ترین راه، دست‌بردن در خود آمار است. سهمیه، اولویت‌بندی یا سیاست‌های ترجیحی می‌توانند نسبت‌ها را تغییر دهند، اما تغییر نسبت، لزوما به معنای حل مسئله نیست. ممکن است بتوان با یک بخش‌نامه تعداد بیشتری از یک جنس را وارد دانشگاه کرد، اما نمی‌توان با بخش‌نامه انگیزه تحصیل، امید به آینده یا چشم‌انداز اشتغال ساخت. اگر پسر جوان به ‌دلیل نیاز اقتصادی زودتر وارد بازار کار می‌شود، باید پرسید چرا تحصیل نتوانسته است برای او چشم‌اندازی روشن‌تر بسازد؟ اگر به مهارت و کار مستقل روی می‌آورد، باید پرسید چرا دانشگاه نتوانسته است با اقتصاد جدید همگام شود؟ اگر مهاجرت را بر ماندن و تحصیل ترجیح می‌دهد، باید پرسید چه چیزی آینده را در ذهن او بیرون از مرزها روشن‌تر کرده است؟ و اگر اساسا امیدی به بهبود ندارد، دیگر مسئله فقط دانشگاه نیست؛ مسئله، فرسایش اعتماد به آینده است. از سوی دیگر، سیاست‌های سهمیه‌ای و گزینش جنسیتی می‌توانند خود به مسئله‌ای تازه تبدیل شوند. اگر دخترانی که با تلاش و رقابت بیشتر جای خود را در دانشگاه به دست آورده‌اند، احساس کنند که به دلیل جنسیت با مانع تازه‌ای روبه‌رو شده‌اند، سیاستی که برای رفع یک عدم توازن طراحی شده، ممکن است نارضایتی و بی‌اعتمادی دیگری ایجاد کند. بنابراین پیش از آنکه بخواهیم ترازوی دانشگاه را با دست جابه‌جا کنیم، باید بفهمیم چرا کفه‌ها از ابتدا چنین نابرابر شده‌اند. البته از یک آمار سالانه نمی‌توان نتیجه گرفت که سیاست‌گذار حتما به سوی سهمیه‌بندی جنسیتی خواهد رفت. چنین حکمی نیازمند شواهد و نشانه‌های بیشتری است. اما اگر روندی پایدار در کاهش حضور مردان در مسیر آموزش عالی شکل بگیرد، نادیده‌گرفتن این احتمال نیز عاقلانه نیست. پرسش اصلی باید پیش از رسیدن به مرحله سیاست‌گذاری مطرح شود: چرا بخشی از پسران‌ دانشگاه را دیگر مسیر اصلی ساختن آینده خود نمی‌دانند؟ این پرسش، از خود آمار مهم‌‌تر است. جامعه نباید افزایش حضور زنان در دانشگاه را بحران تلقی کند. تحصیل بیشتر زنان نه تهدید است و نه مسئله‌ای که باید برای آن راه‌حل پیدا کرد. در عین حال، کاهش حضور مردان نیز نباید صرفا با یک جمله ساده مانند «پسران دیگر درس نمی‌خوانند» توضیح داده شود. هر دو پدیده، نشانه‌هایی از تغییر در جامعه‌اند و هر دو نیازمند فهم دقیق‌اند. مسئله واقعی، رقابت زنان و مردان بر سر صندلی دانشگاه نیست؛ مسئله این است که چرا یک نسل، برای رسیدن به آینده، دیگر مسیر واحدی را انتخاب نمی‌کند. اگر دانشگاه دیگر برای جوان، وعده روشن اشتغال و استقلال نیست، باید دانشگاه را اصلاح کرد. اگر اقتصاد، تحصیل را از بازده انداخته است، باید اقتصاد را دید. اگر مهاجرت جذاب‌تر از ماندن شده، باید درباره کیفیت آینده‌ای که در داخل ساخته‌ایم اندیشید. و اگر امید به آینده فرسوده شده، دیگر با اصلاح دفترچه انتخاب رشته و جابه‌جایی سهمیه‌ها کاری از پیش نمی‌رود. دانشگاه را نمی‌توان با بخش‌نامه پر کرد. صندلی را می‌توان پر کرد، اما کلاس را نه؛ می‌توان آمار را جابه‌جا کرد، اما انگیزه را نه. می‌توان سهمیه ساخت، اما امید نه.اگر آینده روشن باشد، جوان راه خود را پیدا می‌کند؛ و اگر آینده مبهم بماند، هیچ سهمیه‌ای جای خالی امید را پر نخواهد کرد.

شاید پرسش واقعی کنکور امسال همین باشد: آیا قرار است این تغییر را بفهمیم و ریشه‌های آن را اصلاح کنیم یا فقط نمودارها را مرتب کنیم و خیال کنیم مسئله حل شده است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.