انقلاب 57 راهحلی بود برای خروج از تحقیر 200 ساله
در این یک دهه و بهویژه در سالهای اخیر برچسبی پربسامد را شنیدهایم که گویی به هرکس میخورد، او را زمینگیر میکند، چراکه یک نوع احساس گناه و سرشکستگی در آن کسی که برچسب خورده ایجاد میکند و این برچسب چیزی نیست جز «پنجاهوهفتی»، برچسبی که میخواهد بگوید ما در بهشت بودیم و آنها که انقلاب کردند، مشتی نادان و قدرنشناس بودند که از سر شکمسیری، ما را از مواهب بهشت محروم کردند.
در این یک دهه و بهویژه در سالهای اخیر برچسبی پربسامد را شنیدهایم که گویی به هرکس میخورد، او را زمینگیر میکند، چراکه یک نوع احساس گناه و سرشکستگی در آن کسی که برچسب خورده ایجاد میکند و این برچسب چیزی نیست جز «پنجاهوهفتی»، برچسبی که میخواهد بگوید ما در بهشت بودیم و آنها که انقلاب کردند، مشتی نادان و قدرنشناس بودند که از سر شکمسیری، ما را از مواهب بهشت محروم کردند.
استفادهکنندگان این برچسب البته هیچ استدلال محکمی برای چنین اتهامی ارائه نمیکنند، ولی کم نبودند انقلابیون 57 که نوعی احساس ندامت از آنچه در آن سال انجام داده بودند را بروز میدادند. اما مسئله این بود که انقلاب 57 یک واکنش اجتماعی بود نسبت به حس سرخوردگی گستردهای که تنها زاییده حکمرانی پهلوی نبود و از طرفی، این احساس ندامتی که در برخی از انقلابیون 57 نیز دیده میشد به این برنمیگشت که از بهشت بیرون آمده باشند، زیرا بسیاری از آنان، هنوز واقعیت حکمرانی پهلوی را به یاد دارند، بلکه این ندامت، بیشتر برمیگشت به اینکه اصطلاحا «چه میخواستیم و چه شد»؟ در این یادداشت قصد دارم به زمینههای تاریخی آن انقلاب بپردازم ولی به دلیل محدودیت جا، ناچارم تا حد ممکن کوتاه بنویسم. قبلا اشاره کرده بودم که انقلاب ۵۷ عکسالعمل جامعه ایران بود به یک تحقیر تاریخی و تا آن سال، نهتنها این حس تحقیر ترمیم نشده، بلکه عمیقتر هم شده بود.
جامعهشناسان و استادان تاریخ، بسیار از این گفتهاند که جنگهای ایران و روس باعث آشنایی ایرانیان با جهان مدرن شد و البته این ذهنیت را هم در ما به وجود آورد که بسیار از جهان مدرن عقب هستیم و برای جبران این عقبماندگی، اولین محصلان به اروپا اعزام شدند. حاصل هم آشنایی با جهان مدرن و در نتیجه انقلاب مشروطه بود که قصد داشت قانون را در کشور مستقر کند که نشد و اولین احساس سرخوردگی، با جنگ اول جهانی و بیتوجهی کشورهای قدرتمند به اعلام بیطرفی ایران به سراغمان آمد و آن زخم تحقیر عمیقتر و با کودتای انگلیسی ۱۲۹۹ وارد مرحلهای جدید شد. راهحل بعضیها که خود در انقلاب مشروطه نقش داشتند، برای پایان این تحقیر، ساختن یک دولت مرکزی قدرتمند بود، اما تسلیم بیقیدوشرط رضا شاه به فقط پنج هزار سرباز هندی با فرماندهی چند افسر دونپایه انگلیسی و سپس فرار شاه از کشور، حباب آن بازیابی قدرت و افتخار را ترکاند و آن تونل تاریک حقارت جامعه ایرانی را که پس از شکست در جنگ با روسیه وارد آن شده بودیم، به تاریکترین بخش رساند. این احساس تحقیر اما جامعه را از تک و تا نینداخت و آخرین بازماندگان انقلاب مشروطه، اینبار در جامه جنبش ملیشدن نفت به تکاپو افتادند تا شاید به آن تحقیر پایان دهند که با کودتای آمریکایی-انگلیسی و کمک فواحش و چاقوکشان، در سال 1332 بیسرانجام ماند و اینگونه بود که جامعه پوستاندازی کرد و بعد از ناامیدی حاصل از کودتا که در شعر «زمستان» اخوان ثالث بازتاب یافت، جامعه ایرانی، راه دیگری انتخاب کرد و کلیت آن، از روشنفکران و تحصیلکردگان تا مردم عادی، راهحلهای بیسرانجام پیشین را که به رهبری روشنفکران ارائه شده بود کنار نهاد و به مرور، امام خمینی (ره) را به رهبری انتخاب کرد و نتیجه این حرکت برای خروج از تحقیر که هر بار با کودتا سرکوب شده بود، به فرار دوم محمدرضاشاه انجامید.
همانطورکه در ابتدا اشاره شد، مخالفان انقلاب 57 در این یک دهه از این گفتهاند که آن انقلاب فاجعهبار بوده، اما آیا واقعا نتیجه انقلاب ۵۷ برای کشور فاجعهبار بوده؟ گمان نمیکنم کسی مخالف این باشد که سیاست را با نتیجه می سنجند و نه ادعا. حال بد نیست مروری سریع و فشرده به برخی نتایج ۱۵۰ سال سیاست، پس از شکست در جنگ با روسیه تا انقلاب 57 بیندازیم:
یک: شکست در جنگ هرات، دو: شکست انقلاب مشروطه، سه: کودتای انگلیسی ۱۲۹۹، چهار: اشغال سهساعته ایران توسط پنج هزار سرباز جنگندیده هندی، پنج: فرار رضا شاه از ایران، شش: فرار اول محمدرضا شاه از ایران، هفت: کودتای آمریکایی-انگلیسی ارتش با کمک فواحش و چاقوکشان در سال ۱۳۳۲، هشت: تصویب قانون کاپیتولاسیون در مجلس، نه: ازدسترفتن بحرین با دستور مستقیم انگلستان، ده: فرار دوم محمدرضا شاه و کل خاندانش از ایران، یازده: فرار و مرگ هر چهار پادشاه ایران تا پیش از انقلاب ۵۷.
حالا آیا مردم ایران حق داشتند که بالاخره، حداقل برای خروج از این ۱۱ مورد تحقیر ملی، راهحلی بیابند؟ یا باید به این سلسله تحقیرها ادامه میدادند و هر بار رهبر مملکت با کل خاندانش از کشور فرار میکرد؟ تازه این فقط بخش کوچکی از مجموعه تحقیرهای آن ۱۵۰ ساله ملت ما بود.
در مقابل این مجموعه تحقیر، انقلاب ۵۷ برای ایران چه نتایجی داشت؟ موارد فراوان است که در مقالات و یادداشتهای بسیاری آنها را برشمردهام، اما اینجا برای جلوگیری از اطاله کلام فقط به سه مورد مشخص اشاره میکنم:
اول و بسیار مهم، دیگر از فرار رهبران به خارج و مرگشان در کشورهای دیگر خبری نیست. این را مقایسه کنید با آخرین خاندان سلطنتی ایران که، تنها خاندان سلطنتی در تمام تاریخ و در تمام جهان هستند که حتی یک نفرشان در ایران نماندهاند و همگی از ایران فرار کردهاند. دوم، برای اولینبار در این ۲۰۰ سال و در مقابل قدرتمندترین نیروی نظامی تاریخ، سربلند و با عزت، مقاومت کردیم. قطعا همهچیز در قدرت نظامی خلاصه نمیشود، ولی وقتی کشورت نابود و تجزیه شود و دیگر ایران باقی نماند، هر بحث و موضوع دیگر، بیمعنی است. سوم، بنیان مدرنیته است. این بنیان بر سوادآموزی زنان بنا شده. کل افتخار هواداران پهلوی، این بود و هست که با رضا شاه، ایران وارد عصر مدرن شد، ولی مگر میشود که زنان بیسواد باشند و بعد کشور و جامعه مدرن باشد؟ وقتی نرخ باسوادی زنان در پیش از انقلاب، بهسختی به 24 درصد میرسد، فقط نشاندهنده در بنبست قرارگرفتن مدرنیته عصر پهلوی و نداشتن راهی برای خروج از این بنبست است. این در حالی است که نرخ باسوادی زنان در همان سال در جهان 61 درصد بوده. این را مقایسه کنید با نرخ باسوادی حدود 93درصدی امروز زنان ایرانی و سهم 60درصدی صندلیهای تحصیل در دانشگاه. برای سنجش هر چیزی به متر و معیار نیاز است، اینکه از روسیه شکست بخوریم، در سه ساعت پنج هزار سرباز هندی جنگندیده ارتشت را درهم بکوبند، با کل خاندانت از کشورت فرار کنی، در 53 سال و درحالیکه متوسط باسوادی زنان در جهان 61 درصد است، فقط 24 درصد زنان کشورت باسواد باشند، نتیجهاش میشود یافتن راهحلی به نام انقلاب 57.