جنگ، جامعه مدنی، عشق به مردم و سرزمین
آخرین یادداشتم در «شبکه شرق» (در جستوجوی فضاهای جمعی جدید/ تاریخ 27 فروردین) به عکسی زیبا مزین شده است: دخترانی جوان، زیبا، شیک و باوقار که آرام در کنار عکس-پوسترهای بسیار بزرگ چاپشده از چهرههای دختران دبستانی مینابی در وسط میدان تجریش ایستادهاند و در کنار کسانی که مشغول سردادن شعارند و چوبهای تابلوهایشان را محکم در دو دست میفشارند و ساکت هستند.
آخرین یادداشتم در «شبکه شرق» (در جستوجوی فضاهای جمعی جدید/ تاریخ 27 فروردین) به عکسی زیبا مزین شده است: دخترانی جوان، زیبا، شیک و باوقار که آرام در کنار عکس-پوسترهای بسیار بزرگ چاپشده از چهرههای دختران دبستانی مینابی در وسط میدان تجریش ایستادهاند و در کنار کسانی که مشغول سردادن شعارند و چوبهای تابلوهایشان را محکم در دو دست میفشارند و ساکت هستند.
ضمن تشکر از دوستان «شبکه شرق» برای چاپ این عکس زیبا، نوشته روی هر تابلو را برایتان باز مینویسم: تابلوی دختر اول: من یک پزشکم. قلبم برای تکتک مردم سرزمینم میتپد. «مردم» علاج درد «وطن» است. تابلوی دوم: من یک روانشناسم. در خیابان میمانم. یاد گرفتهام درد را نادیده نگیرم. تابلوی سوم: من طراح لباسم. امروز بهترین لباسی که تن مردم میبینم، لباس غیرت و شرف است. تابلوی دختر چهارم: من پرستارم. پای التیام «زخمهای» وطن میمانم. و بالاخره تابلوی دختر پنجم، ایستاده در کناره عکس که نوشته: من یک صادرکننده هستم. در خیابان میمانم تا شرافت و غیرت ایران را به سراسر دنیا صادر کنم. راستش، دیدن این تابلوها در وسط تظاهرات شبانه مردمی سر پل تجریش شگفتزدهام کرد و به فکرم واداشت. چندی پیش از میدان تجریش رد شدم اما متوجه این متانت و دوگانگی در محتویات ابراز احساسات بعضی حاضران در میدان نشده بودم. دوست ندارم آنچه را که این روزها میبینم، تفسیر یا قضاوت کنم؛ بهویژه آنکه این جملهبندیها به نظرم زیبا، شریف و عمیق میآیند. در این تصویر، این خانمهای جوان فردیت و تشخص خودشان را تکتک به نمایش میگذارند. هر یک برای خود نقشی و هدفی قائل است. درثانی، حرفهایشان زیباست و بر جان بیننده تأثیر میگذارد. تا حالا نشنیده بودم کسی در مورد جنگ و زخم و درد و غیرت و شرف و وطن، اینقدر فلسفی، روشن و تأثیرگذار در عین سکوت شعار بدهد. نسل جوانی که این تابلوها را نوشته، بیشک عاشق مردم سرزمینش است. ساکت و محجوب ایستاده و اعلام میکند که شرافت و غیرت دارد. وطنش را دوست دارد. پزشک و پرستار است و با خود قرار دارد که مستقل بایستد و این زخمها را التیام بخشد. راستش غرور نسبت به این جوانان وطن تمام وجودم را گرفت. یاد شعر معروف عارف قزوینی افتادم که: از خون جوانان وطن لاله دمیده/ از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده/ در سایه گل، بلبل از این غصه خزیده/ گل نیز چو من در غمشان جامه دریده... . آری. این چرخ، دین و آیین ندارد... اما این جوانان بهوشاند. همزمان حس کردم داریم در عین ابراز وجودی آرام و متین، به راهی یا فضایی نو پا میگذاریم که در آن جوانان با جدیت در پی رسانیدن صدای خود به گوش مردم و مسئولان و مشارکتدادن همه اقشار مردم در ترسیم آیندهای روشنتر برای همه آحاد ملت هستند. جوانان شایسته ما فردیت و شخصیت خود را بروز میدهند. دنبالهرو نیستند و میخواهند بر خود ببالند و کشوری را که در سالهای اخیر دائما بحرانزده و درگیر مشکلات بوده است، به سوی شکوفایی و توسعهای در حد نام ایران و ایرانی ببرند. اما واقعیت اینجاست که تا جنگ به پایان نرسد، اینها همه خواب و خیال است. نیمی از جوانان شایسته وطنمان بیکارند و با ادامه جنگ، صدها هزار نفر به واسطه رکود کسبوکار، شغلشان را از دست میدهند. من خاطرات جنگ هشتساله با عراق را هنوز با خود دارم. برای شهر شوش، شوش دانیال در خوزستان زیبا، کار میکردم. آنقدر مهر آن خطه به دلم نشست که هنوز پس از 40 سال با آن شهر در تماسم. آن زمان، تا جنگ تمام نشد، شهر توسعه تدریجی خود را آغاز نکرد و تا سالها هنوز خرابیهای آبادان و خرمشهر ترمیم نشده بود. خاطرات جنگ جهانی دوم را هم البته همه ما در فیلمهای هالیوودی قدیمی (گاه آغشته به داستانهای عاشقانه) دیدهایم و به خاطر داریم که اروپا بابت آن جنگ خانمانسوز و تخریبهای آن چه مکافاتها کشید. داغی که از آن جنگها به دل مردمی که جان سالم به در بردند، گذاشته شد، شاید بر همه ما، بهویژه جوانانمان مشهود نباشد، اما کافی است اندکی در کتابها، فیلمها و موزههای مربوط به جنگ در آلمان، لهستان و دیگر کشورهای اروپایی بکاویم تا تأثیر و پشیمانیهای عمیق آنان را ببینیم.
اروپاییها از جنگ بیزار شدند، زیرا آن را با گوشت و پوست خود تجربه کردند. البته در تاریخ خودمان هم کم نداریم، جنگهایی را که خاطره خوش از خود بر جای نگذاشتند...؛ جنگهایی که نتیجهشان پارهپارهشدن سرزمین ایران و دورافتادن اهالی ایرانشهر از یکدیگر بود. اکنون، در این دوران دشوار و بلاتکلیف جنگ تحمیلی جدید، خوب است از تاریخ درس بگیریم و نگذاریم نابودی جان و مال مردم ایران بیسرانجام بماند. به یاد آوریم که بازسازی خرابیهای جنگ و نیز زلزلههای چند دهه اخیر در بم، رودبارو کرمانشاه آسان نبود و با وجود کمکهای مردمی، سالها طول کشید. فراموش نکنیم قبل از آنکه جنگ به ما تحمیل شود، مردم از فشارهای اقتصادی و اجتماعی ناراضی بودند و اکنون با تورم جوشانی که بر بازار مسلط است، وضع بدتر هم شده است. خوب است با استقبال از انواع ابتکارات و خلاقیتهای جوانانمان، شرایطی به وجود آوریم که این فشارها بر اثر آزادترشدن کسبوکارها کمتر شود. اگر در راستای تغییر شرایط زندگی عموم مردم، بهویژه در شهرها، گشایشی حاصل نشود، چگونه میتوانیم به آینده امیدوار بمانیم؟