برخی از درسهای جنگ 39روزه
قبل از هر چیز باید بر این نکته حیاتی تأکید ورزید که بعد از آتشبس موقت و آغاز حرکت به سوی مذاکره برای رسیدن به توافق و صلح پایدار و در شرایطی که ایران زخمیِ جراحات جنگ است و کشور باید به سوی بازسازی و فراهمآوردن شرایط زندگی ایرانیان حرکت کند، همه گروهها و گرایشهای سیاسی در هر مقام و موضعی اگر دلسوز ایران و نگران بقای مملکتاند، باید دست از کینهورزی و انتقامجویی بردارند و از ورود به بازی خطرناک «دیدی گفتم» و تحقیر یا حذف مخالفان خود اجتناب ورزند.
عادل مشایخی
قبل از هر چیز باید بر این نکته حیاتی تأکید ورزید که بعد از آتشبس موقت و آغاز حرکت به سوی مذاکره برای رسیدن به توافق و صلح پایدار و در شرایطی که ایران زخمیِ جراحات جنگ است و کشور باید به سوی بازسازی و فراهمآوردن شرایط زندگی ایرانیان حرکت کند، همه گروهها و گرایشهای سیاسی در هر مقام و موضعی اگر دلسوز ایران و نگران بقای مملکتاند، باید دست از کینهورزی و انتقامجویی بردارند و از ورود به بازی خطرناک «دیدی گفتم» و تحقیر یا حذف مخالفان خود اجتناب ورزند. این نه نصیحتی اخلاقی، بلکه ضرورتی استراتژیک برای جلوگیری از تشدید تنشها و پرهیز از سوقدادن کشور به سوی جنگ داخلی و خارجی و سقوط به ورطه تجزیه و ویرانی است.
نجل علی، سیاستمدار پاکستانی، در ششم آوریل، یعنی دو روز قبل از اعلام آتشبس موقت، در حساب کاربری خود در شبکه ایکس ضمن تحلیل موجز جنگ اعلام کرد که ایران «جنگ استراتژیک را برده است». حفظ این موقعیت برتر و استفاده از نتایج آن مستلزم توجه به حقایق و درسهای این جنگ تحمیلی، فارغ از رؤیابافیها و خیالپردازیهای توهمآمیز بخشهای تندرو اپوزیسیون و پوزیسیون است.
اولین درس این جنگ برای مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی این بود که بمب و موشک آزادی و آبادی به ارمغان نمیآورد و نتیجهای جز ویرانی و بستهترشدن فضای سیاسی و تعطیلی سیاست نخواهد داشت. اما از سوی دیگر، این حقیقت را نیز نباید نادیده گرفت که موشک و پهپاد بهتنهایی ضامن اقتدار و پیروزی نیست. بدون هیچ تردیدی میتوان تصدیق کرد که تنها بازیگری که از وارونهساختن اصل کلاوزویتس و تبدیل سیاست به ادامه جنگ با ابزارهای دیگر سود میبرد، اسرائیل و شخص بنیامین نتانیاهوست، چراکه منافع رژیم اسرائیل در گرو گسترش جنگ و ناامنی در منطقه و تضعیف کشورهای بزرگ -بهویژه ایران، ترکیه و عربستان- و تبدیل نظامهای سیاسی این کشورها به «دولتهای اسقاطی» است. به قول پل آر. پیلار، عضو ارشد مرکز مطالعات امنیت دانشگاه جورج تاون، جنگ بیپایان به «طبیعت دوم» اسرائیل تبدیل شده است (تلاشهای شرارتآمیز اسرائیل برای نقض آتشبس و شروع مجدد درگیریها اقتضای همین «طبیعت دوم» است).
این واقعیت انکارناپذیر ما را به مهمترین درس این جنگ میرساند: شکاف و فاصله میان منافع ملی آمریکا و اسرائیل؛ حقیقتی که تحلیلگران واقعبین و دلسوز پیش از این جنگ خانمانسوز بارها و بارها به آن اشاره کردند اما در هیاهوی توهمات و رؤیاهای هپروتی بخشهای تندرو اپوزیسیون و پوزیسیون ناشنیده ماند. دیگر بر کسی پوشیده نیست که تأمین منافع ملی آمریکا در منطقه مستلزم وجود دولتی مقتدر، متعارف و واقعبین در ایران است. با توجه به سرمایهگذاریهای گسترده آمریکا در منطقه، ایرانِ تکهتکه و ناامن و بیثبات (یعنی رؤیای اسرائیل) بزرگترین تهدید برای منافع ملی آمریکاست. همانطور که نادیدهگرفتن این شکاف، اسرائیل را در متحدکردن آمریکا با خود و کشاندنش به جنگ با ایران یاری میرساند، توافق واقعبینانه و درعینحال آبرومندانه با آمریکا گامی مهم در مهار اسرائیل و شکست استراتژی جنگطلبانه و ویرانگر آن است. شاهدی بر این مدعا را میتوان در اظهارات خشمگینانه یائیر لاپید پس از اعلام آتشبس موقت یافت: او بهصراحت این آتشبس را «بزرگترین فاجعه سیاسی در تاریخ اسرائیل» خواند و از حضورنداشتن اسرائیل در مذاکرات دوجانبه ایران-آمریکا شکوه کرد؛ همانگونه که نتانیاهو و دیگر مقامات اسرائیلی پس از برجام بارها و بارها نارضایتی خود را از این توافق اعلام کرده بودند. درواقع کابوس اسرائیل توافق و صلح پایدار میان ایران و آمریکا و برداشتهشدن تحریمها و خروج ایران از انزوای بینالمللی است؛ بنابراین کسانی که به نام هواداری از ایران آتشبس موقت و حرکت به سوی توافق و صلح پایدار با آمریکا را «فاجعه» معرفی میکنند، اگر جاسوس اسرائیل نیستند، باید دست از بازی در زمین اسرائیل بردارند و تحلیلها، موضعگیریها و اقدامات خود را بر پایه منافع ملی ایران، و نه اسرائیل، استوار سازند.
این آتشبس موقت اگر به توافق و صلحی پایدار میان ایران و آمریکا منتهی شود، میتواند مدخل ورود ایران و منطقه خاورمیانه و حتی جهان به دوران تاریخی جدیدی باشد. به نظر میرسد طرف آمریکایی با پیبردن به توان استراتژیک ایران تا حدودی سر عقل آمده باشد و با تحمل هزینههای اقتصادی و سیاسی سرسامآور این جنگ و فشار افکار عمومی داخلی و بینالمللی، در مذاکرات پیشرو رویکردی واقعبینانه اتخاذ کند.
مذاکرهکنندگان ایرانی نیز با توجه به واقعیتهای روی زمین، میتوانند از پنجره بازشده نهایت استفاده را ببرند و همسو با منافع ملی و با توجه به همپوشانی منافع ایران با آمریکا و کشورهای منطقه به دور از شعارها ی تحریککننده و بیحاصل، در راستای انزوای اسرائیل گام بردارند و ثبات و امنیت را به ایران و منطقه بازگردانند و با تأمین آرامش و رفاه در داخل، شکاف میان جامعه و حکومت را پر کنند. البته رسیدن به این اهداف حیاتی که ضامن بقای واقعیتی به نام ایران و اصلاح و ثبات نظام سیاسی حاکم بر آن است، راهی طولانی و دشوار و مستلزم برداشتن گامهای روشنبینانه و شجاعانه در بلندمدت است. پایبندی به آتشبس و پرهیز از درافتادن به دام اقدامات تحریکآمیز اسرائیل و حرکت به سوی مذاکره واقعبینانه و آبرومندانه با آمریکا صرفا نخستین گامهای این حرکت طولانی و زمانبر هستند.
در بلندمدت، برای تضمین صلح و ثبات و آرامش و رفاه در داخل و سیاستگذاری مبتنی بر منافع ملی در حوزه روابط خارجی، مفهوم «حکومتکردن» باید تغییر کند تا با پایبندی نظام سیاسی به وظایف ذاتی خود، رابطه حکومت و جامعه بازتعریف شود. تقویت جامعه بههیچوجه به معنای تضعیف حکومت نیست. حکومتی که «وکیل» واقعی شهروندان باشد، با حفظ منافع موکلان خود از طریق مشارکت دادنشان در تصمیمگیریهایی که روی سرنوشت جمعی یک ملت تأثیر میگذارد، «جنگافزاری» قابل اعتمادتر و قدرتمندتر از پیشرفتهترین سلاحها و تجهیزات نظامی را در اختیار خواهد داشت. ماکیاوللی زمانی گفته بود پایههای اصلی هر نظام سیاسی «قانونهای خوب و جنگافزارهای خوب» است. اسپینوزا با واقعبینی و کیمیاگری مفهومیِ خاص خود این فرمول را به اصلی اساسی در سیاست واقعگرا تبدیل کرد: مهمترین جنگافزار هر نظام سیاسی «انبوه خلق» است و «قانون خوب» نیز چیزی نیست جز مجموعه نهادهایی که بیشترین حد مشارکت شهروندان در امور سیاسی و در نتیجه، پشتیبانی حداکثری ایشان را از نظام سیاسی تضمین کنند.