جامعه-ناجامعه
«خوف» واژه غریبی است. نه معنای ترس دارد، نه هراس و وحشت. خوف لحظهای از ترس درونی و وحشت از آینده نامعلوم است. آسیاب ویرانه کنار روستا خوفناک است. در گذشتههای دور حمامهای عمومی را شبها تعطیل میکردند و تاریکی و بیبرقی، خوف عظیمی در آدمی برمیانگیخت. آنچه خوف را از ترس و وحشت متمایز میکند، انتظار سرنوشت فاجعهباری است که در کمین است.
«خوف» واژه غریبی است. نه معنای ترس دارد، نه هراس و وحشت. خوف لحظهای از ترس درونی و وحشت از آینده نامعلوم است. آسیاب ویرانه کنار روستا خوفناک است. در گذشتههای دور حمامهای عمومی را شبها تعطیل میکردند و تاریکی و بیبرقی، خوف عظیمی در آدمی برمیانگیخت. آنچه خوف را از ترس و وحشت متمایز میکند، انتظار سرنوشت فاجعهباری است که در کمین است. اثرگذاری ترس و وحشت در زمان حال، خوف و بیم از آینده است. جامعه ایران با این وضعیت بهخوبی آشناست و در آن به سر میبرد. اگر بخواهیم از همین منظر به فیلمهای ترسناک نگاه کنیم، درمییابیم که چرا از فیلمهای ترسناک لذت میبریم؛ چون فجایعی را تجربه میکنیم که بر سر دیگری میآید. معمولا این فیلمها پایان خوشی دارند تا ترس و وحشت تبدیل به خوف نشود و در همان مقطع به سرانجام برسد. از دید ارسطو، خوف صرفا ترس از یک خطر خارجی نیست، برای همین در تراژدیها تماشاگران وقتی دچار خوف میشوند که میفهمند فاجعهای که بر سر قهرمان آمده است، میتواند بر سر آنها هم بیاید. قهرمانان تراژدی شبیه آدمهای معمولی همچون ما هستند که به دلیل خطا یا ضعف دچار سقوط شدهاند.
مسئله اینجا سقوط است. این سقوط است که خوفناک است. در جامعه ناپایدار وضعیتهای تراژیک به سهولت رخ میدهد. جامعهای که ثبات اقتصادی ندارد، به تبع آن ثبات سیاسی و اجتماعی نیز نخواهد داشت. سقوط پیدرپی آدمها در جامعه این باور را تقویت میکند که سقوط در کمین آنها هم نشسته است. پیامد این وضعیت، جامعهای مضطرب است. جامعهای که هرکس در آن نگران سرنوشت خودش است و کمتر بر دیگری ترحم میورزد؛ چراکه ترحم زمانی قوی است که ما در وضعیتی پایدار قرار داریم. اما سرنوشتهای مشابه آدمهای جامعهای که پیدرپی دچار سقوط شدهاند باید جامعه را دچار خوف کند. البته جامعه ایران از این منظر جامعهای استثنائی است؛ چراکه هنوز تمام و کمال تسلیم خوف نشده است. اگرچه خوف همچون شبحی در جامعه پرسه میزند، باز آدمها حتی با سرنوشتها و آیندهای مشابه دست یکدیگر را میگیرند. بااینحال، آنچه اجتنابناپذیر است، اضطراب است که یکی از پیامدهای جدی خوف است. آدمهای جامعه مضطرب در وضعیت هولناک به سر میبرند. اضطرابی که حتی در لحظات خوشی و در خوشگذرانی آنها به سراغشان میآید و توی دلشان را خالی میکند. این اضطرابها برای همه ما آشنا هستند. آنها را تجربه و زندگی کردهایم، ولی نه تمام و کمال. روی دیگر استثنای جامعه ایران این است که همچنان در این لحظات اضطرابآلود قادر است به خوشی و خوشگذرانی فکر کند، شاید حتی بیشتر از زمانهایی که شرایط عادی است. آیا این واکنشی هیستریک به لحظات خوف و سقوط است که آدمی خود را به دست تقدیر میدهد؟ «هرچه پیش آید خوش آید» ریشه عمیقی در سنت و فرهنگ ما دارد. این رویکرد از هر چیز و هر کجا که نشئت میگیرد، در شرایط نامساعد اجتماعی موجب انسجام و استحکام جامعه شده است. جامعهای که هر روز در خوف به سر میبرد؛ خوف از فقر، شکست، مرگ، بیماری. در وضعیتهای نابسامان بهداشت و درمان. شاید یکی از دلایل اینکه جامعه توانسته در برابر خوف و اضطراب ناشی از آن بردباری نشان بدهد، این باشد که خوف جنبه طبقاتی ندارد. آنکه به نان شب محتاج است، همچون فردی متمول در اضطراب به سر میبرد. نوعی عدالت ناخواسته در جامعه از منظر خوف وجود دارد. بدیهی است که میزان آن در طبقات مختلف متفاوت است. شاید طبقات متوسط بیش از هر طبقه دیگری در خوف به سر میبرد. برای این طبقه، پیشرفت و صعود به طبقات بالاتر امری دور از انتظار نیست، اما در شرایط کنونی این امر اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است. و اضطرابانگیزتر آنکه شرایط وخیم اقتصادی بیش از هر طبقه دیگری آنان را تهدید به سقوط میکند. این طبقه میانی که باید عامل تقویت و ترویج فرهنگ و سیاست در جامعه باشد، خودش گرفتار خوف است. خوف از سقوط که در برخی لایههای آن رخ داده است. عدالت در خوف نفرت طبقاتی را کاهش داده است؛ چراکه همه طبقات جامعه به یک میزان ناراضیاند. اگرچه نارضایتی آنان ریشههای مشترک دارد، اما تابآوریشان در برابر این نارضایتیها به یک میزان و درجه نیست. این هم از ویژگیهای جامعه ایران است که ستیزهای طبقاتی در آن بهندرت به وضعیتهای انقلابی میرسند. به جرئت میتوان گفت فاصله طبقاتی موجود در جامعه ایران در وضعیت ستیز طبقاتی است، اما این اتفاق تاکنون به صورت جدی رخ نداده است. در وضعیت خوف و اضطراب، تنشهای طبقاتی در میان تنشهای فردی از بین میرود. در جامعه اتمیزهشده، درگیریهای فردی و هویتی جای ستیز طبقاتی را میگیرد؛ از این رو تودهای شکل نمیگیرد که در سیاست بتواند اثر گذار باشد. لازمه چنین اتفاقی تحریک ستیز طبقاتی نیست، بلکه مبارزه با بیعدالتیهای رانتی-دولتی است که همه طبقات بر سر آن تفاهمی نانوشته دارند؛ حتی در میان طبقات متمولی که وابستگیهای رانتی دارند اما ایدئولوژیک نیستند. آنان برای مبرانمایی خود حاضرند با طبقات دیگر دستکم در ظاهر همداستان شوند. جامعه برای خلاصی از خوف و اضطراب موجود قادر است دست به حرکتها و رویکردهای تودهوار بزند تا هرآنچه را منشأ این خوف و اضطراب است از بین ببرد.