|

شاه‌کشی در شاهنامه

مهدی افشار . پژوهشگر

در دوره تاریخی شاهنامه، شاهد کشته‌شدن دست‌کم سه شاه به دست نزدیک‌ترین یاران و خویشان آنان بوده‌ایم و شگفتا که فرجام شاهان بدفرجام را نه دشمنان‌شان؛ بلکه نزدیک‌ترین کسان‌شان رقم زده‌اند.‌ به روایت شاهنامه نخستین شاهی که پایمال این نامردمی‌ها شد، داریوش سوم (دارا) است. داریوش پس از دو رزم با اسکندر در نبرد سوم نیز در‌حالی‌که نیروی عظیم استخر پشتوانه او بود و تا پیروزی گامی چند در پیش‌روی بیش نداشت، بر اثر ضعف شخصیتی از میدان گریخت و سپاهش با شکست مواجه شد.
سکندر چو از کارش آگاه شد‌
که دارا به تخت افسر و ماه شد‌
سپه برگرفت از عراق و بماند‌
به رومی همی نام یزدان بخواند
شب آمد به دارا درآمد شکست
سکندر میان تاختن را ببست
اسکندر چون بر داریوش پیروزی یافت، زنان و کودکان ایران‌شهر را به اسارت گرفت، مردان را به تیر و تیغ سپرد، پدران را بی‌پسر کرد و پسران را بی‌پدر و هر مادر و خواهر و دختری را که بود، به اسارت گرفت و اطرافیان داریوش این ستم را بر مردم ایران دیدند و دارا را تشویق کردند که نامه‌ای فروتنانه به اسکندر بنویسد و از او درخواست کند حداقل همسر و دختران و دیگر پوشیده‌رویان او را که اکنون در دست اسکندر به اسارت بودند، نزد دارا بازفرستد و در ازای آن، همه گنج پیشینیان ایران را دریافت کند.
یکی نامه بنوشت با داغ و درد‌
دو دیده پر از خون و رخ لاجورد
نه مردی بُد این رزم ما با سپاه‌
مگر گردش و بخشش و هور و ماه
کسی را که داری ز پیوند من‌
ز پوشیده‌رویان و فرزند من
بر من فرستی نباشد شگفت‌
جهانجوی را کین نباید گرفت
در پاسخ نامه دارا، اسکندر شاه را به نزد خود فراخواند و به او نوید داد که هرگز متعرض خانواده او نخواهد شد و گنج شهریاری را نخواهد خواست؛ ولی دارا باور نداشت که اسکندر به عهد خویش وفا کند. پس همراه با 300 نفر از یاران خود راه گریز در پیش گرفت. در میان یاران دارا دو دستور و وزیر شاه نیز بودند که شاه را به زبان می‌ستودند، یکی ماهیار و دیگری جانوسپار و چون دارا را در این موقعیت دردناک مشاهده کردند، با یکدیگر گفتند... .

«اختر بلند شاه خاموشی گزیده، به پستی گراییده؛ باید کارش را به پایان برد تا نزد اسکندر جایگاهی رفیع یابیم».
دو دستور بودش گرامی دو مرد/ که با او بُدندی به دشت نبرد/ چو دیدند کان کار بی‌سود گشت/ بلند‌اختر و نام دارا گذشت/ یکی با دگر گفت کاین شوربخت/ از این پس نبیند اگر تاج و تخت/ بباید زدن دشنه‌ای بر برش/ دگر تیغ هندی یکی بر سرش/ سکندر سپارد به ما کشوری/ بر این پادشاهی شویم افسری
و چنین کردند و دشنه‌ای را در قلب دارا جای دادند و چون از اسب فروغلتید، به خواری به حال خویش رهایش کردند. اگرچه ماهیار و جانوسپار خود دچار سرنوشتی تلخ برای این جنایت شدند؛ اما اکنون سخن از نامردمی این دو دستور است؛ نه فرجام ایشان.
هرمزد، پدر خسروپرویز قربانی دیگر این شاه‌کشی است، پس از طغیان بهرام چوبینه که ناشی از تردیدها، دودلی‌ها و ضعف شخصیتی شاه بود، بهرام که در نهانخانه دل در اندیشه بازگرداندن پارتیان به اریکه قدرت بود، فرصت را غنیمت شمرد و سپاه هرمزد را در برابر او قرار داد و با ضرب سکه به نام خسروپرویز، هرمزد را چنان وحشت‌زده کرد که پدر به قصد کشتن خسرو، فرزند خویش را به حضور فراخواند و خسرو به فراست دریافت که شاهین مرگ بر فراز سرش در پرواز است و به درایت از مهلکه بگریخت. هرمزد از بیم آنکه یاران و نزدیکان فرزندش ضد او دست به توطئه نزنند، دو دایی او گستهم و بندوی را به زندان افکند و از دیگرسوی پشیمان از فرستادن دوک ریسندگی و جامه زنان برای بهرام و غمگین از آزردن او، تصمیم به دلجویی گرفت و یکی از نزدیکان خویش به نام آیین‌گشسب را نزد بهرام فرستاد؛ اما آیین‌گشسب قبل از رسیدن به بهرام به دست مرد خونریزی به قتل رسید که او خود به وساطت از زندان هرمزد آزاد کرده بود و در پی انتشار خبر کشته‌شدن آیین‌گشسب، در درگاه هرمزد آن‌چنان آشوبی برپا شد که نزدیکان بهرام و سپاهیان محافظ او دربار را ترک گفته، یا به خسرو پیوستند یا به بهرام.
بسی نیز نزدیک خسرو شدند/ به مردانگی در جهان نو شدند/ چنان شد که از بی‌شبانی رمه/ پراکنده گردد به روز دمه/ یکی گفت بهرام شد جنگجوی/ به بخت بزرگی نهاده است روی/ دگر گفت خسرو ز آزار شاه/ همی سوی ایران گذارد سپاه
بدین‌گونه آشفتگی در تیسفون اوج گرفت و پادشاهی رنگ و بوی خود از دست بداد و هرکس دعویی کرد و دیگر کسی شاه را آفرین نگفت که نفرین جای آفرین نشست. و دیگر کاخ شهریاری را حفاظی نبود چه رسد زندانیان را بندی. گستهم و بندوی از این آشوب بهره گرفته و از زندان گریختند.
به بندی و گستهم شد آگهی/ که تیره شد آن فر شاهنشهی/ همه بستگان بند برداشتند/ یکی را بر آن کار بگماشتند
آن دو خالِ پرویز باقی‌مانده سپاه هرمزد را بر او برانگیختند که اکنون زمان آن رسیده که به خسرو پرویز بپیوندند که هرمزد از خرد دور گشته و دیگر او را شاه مخوانید و گستهم سپاه را برانگیخت که کدام شهریار خردورزی به خون فرزند و جانشین خویش دست می‌یازد.‌ و به درگاه هرمزد وارد شدند، شاه را از اورنگ شهریاری فروکشیدند و داغ بر چشمش نهادند ولی او را زنده نگاه داشتند.
شدند اندر ایوان شاهنشهی / به نزدیک آن تخت با فرهی/ چو تاج از سر شاه برداشتند/ز تختش نگونسار برگاشتند/ نهادند پس داغ بر چشم شاه/ شد آن‌گاه آن شمع رخشان سیاه/ ورا همچنان زنده بگذاشتند/ ز گنج آنچبُد پاک برداشتند
چون خسرو بر اورنگ شهریاری تکیه زد، با دلی پردرد به نزد پدر رفت و از مشاهده وضعیت رقت‌بار پدر سخت آزرده شد و از دیگر سوی بهرام چوبین با آگاهی از بازگشت خسرو به تیسفون، با سپاه هرمزد قصد تصرف تیسفون را کرد و به روشنی به خسرو گفت: «اکنون زمان بازگشت اشکانیان به قدرت فرا رسیده است».
بدو گفت بهرام کای مرد گرد/ سزا آن بود کز تو شاهی ببُرد/ چو از دخت بابک بزاد اردشیر/ که اشکانیان را بُدی دار و گیر/ نه چون اردشیر اردوان را بکشت/ به نیرو شد و تختش آمد به مشت/ کنون سال چون پانصد برگذشت/سر تاج ساسانیان سرد گشت
و چون بهرام چوبینه به تیسفون حمله آورد، خسرو ناگزیر پدر را در تیسفون به جای گذاشت و به امید یاری‌گرفتن از رومیان به سوی روم گریخت. اما بندوی و گستهم از بیم آنکه بهرام، سروری هرمزد را در تیسفون بپذیرد در نیمه راه روم بازگشتند و زه کمانی در گردن شاه افکندند و او را بکشتند.
ز در چون رسیدند نزدیک تخت/ زهی از کمان باز کردند سخت/ فکندند ناگاه در گردنش/ بیاویختند آن گرامی تنش
آن دو نابخرد پس از کشتن شاه، شتابان و زردروی به نزد خسرو بازگشتند ولی شاه نو در موقعیتی نبود که بتواند انتقام خون پدر را از خالان خود بگیرد و اگرچه غمی جانکاه بر جانش نشست، باز هم سکوت اختیار کرد و هیچ نگفت. و آن‌گاه که خسرو طغیان بهرام چوبینه را فرونشاند؛ نوبت به آن دو خال رسید که به سختی ‌جان هر دو بستاند. قربانی سوم، یزدگرد سوم است، پادشاهی شوربخت، تنها مرد به‌جای‌مانده از خاندان ساسانی که با پذیرش مسئولیت شهریاری در دشوارترین برهه تاریخ ایران، جان در راه میهن گذارد و بر اثر خیانت یاران، کشته شد که خود روایتی است دگر و در مقالتی دگر. در یادداشت دیگری به سرنوشت چند شاه دیگر شاهنامه نیز خواهم پرداخت.

در دوره تاریخی شاهنامه، شاهد کشته‌شدن دست‌کم سه شاه به دست نزدیک‌ترین یاران و خویشان آنان بوده‌ایم و شگفتا که فرجام شاهان بدفرجام را نه دشمنان‌شان؛ بلکه نزدیک‌ترین کسان‌شان رقم زده‌اند.‌ به روایت شاهنامه نخستین شاهی که پایمال این نامردمی‌ها شد، داریوش سوم (دارا) است. داریوش پس از دو رزم با اسکندر در نبرد سوم نیز در‌حالی‌که نیروی عظیم استخر پشتوانه او بود و تا پیروزی گامی چند در پیش‌روی بیش نداشت، بر اثر ضعف شخصیتی از میدان گریخت و سپاهش با شکست مواجه شد.
سکندر چو از کارش آگاه شد‌
که دارا به تخت افسر و ماه شد‌
سپه برگرفت از عراق و بماند‌
به رومی همی نام یزدان بخواند
شب آمد به دارا درآمد شکست
سکندر میان تاختن را ببست
اسکندر چون بر داریوش پیروزی یافت، زنان و کودکان ایران‌شهر را به اسارت گرفت، مردان را به تیر و تیغ سپرد، پدران را بی‌پسر کرد و پسران را بی‌پدر و هر مادر و خواهر و دختری را که بود، به اسارت گرفت و اطرافیان داریوش این ستم را بر مردم ایران دیدند و دارا را تشویق کردند که نامه‌ای فروتنانه به اسکندر بنویسد و از او درخواست کند حداقل همسر و دختران و دیگر پوشیده‌رویان او را که اکنون در دست اسکندر به اسارت بودند، نزد دارا بازفرستد و در ازای آن، همه گنج پیشینیان ایران را دریافت کند.
یکی نامه بنوشت با داغ و درد‌
دو دیده پر از خون و رخ لاجورد
نه مردی بُد این رزم ما با سپاه‌
مگر گردش و بخشش و هور و ماه
کسی را که داری ز پیوند من‌
ز پوشیده‌رویان و فرزند من
بر من فرستی نباشد شگفت‌
جهانجوی را کین نباید گرفت
در پاسخ نامه دارا، اسکندر شاه را به نزد خود فراخواند و به او نوید داد که هرگز متعرض خانواده او نخواهد شد و گنج شهریاری را نخواهد خواست؛ ولی دارا باور نداشت که اسکندر به عهد خویش وفا کند. پس همراه با 300 نفر از یاران خود راه گریز در پیش گرفت. در میان یاران دارا دو دستور و وزیر شاه نیز بودند که شاه را به زبان می‌ستودند، یکی ماهیار و دیگری جانوسپار و چون دارا را در این موقعیت دردناک مشاهده کردند، با یکدیگر گفتند... .

«اختر بلند شاه خاموشی گزیده، به پستی گراییده؛ باید کارش را به پایان برد تا نزد اسکندر جایگاهی رفیع یابیم».
دو دستور بودش گرامی دو مرد/ که با او بُدندی به دشت نبرد/ چو دیدند کان کار بی‌سود گشت/ بلند‌اختر و نام دارا گذشت/ یکی با دگر گفت کاین شوربخت/ از این پس نبیند اگر تاج و تخت/ بباید زدن دشنه‌ای بر برش/ دگر تیغ هندی یکی بر سرش/ سکندر سپارد به ما کشوری/ بر این پادشاهی شویم افسری
و چنین کردند و دشنه‌ای را در قلب دارا جای دادند و چون از اسب فروغلتید، به خواری به حال خویش رهایش کردند. اگرچه ماهیار و جانوسپار خود دچار سرنوشتی تلخ برای این جنایت شدند؛ اما اکنون سخن از نامردمی این دو دستور است؛ نه فرجام ایشان.
هرمزد، پدر خسروپرویز قربانی دیگر این شاه‌کشی است، پس از طغیان بهرام چوبینه که ناشی از تردیدها، دودلی‌ها و ضعف شخصیتی شاه بود، بهرام که در نهانخانه دل در اندیشه بازگرداندن پارتیان به اریکه قدرت بود، فرصت را غنیمت شمرد و سپاه هرمزد را در برابر او قرار داد و با ضرب سکه به نام خسروپرویز، هرمزد را چنان وحشت‌زده کرد که پدر به قصد کشتن خسرو، فرزند خویش را به حضور فراخواند و خسرو به فراست دریافت که شاهین مرگ بر فراز سرش در پرواز است و به درایت از مهلکه بگریخت. هرمزد از بیم آنکه یاران و نزدیکان فرزندش ضد او دست به توطئه نزنند، دو دایی او گستهم و بندوی را به زندان افکند و از دیگرسوی پشیمان از فرستادن دوک ریسندگی و جامه زنان برای بهرام و غمگین از آزردن او، تصمیم به دلجویی گرفت و یکی از نزدیکان خویش به نام آیین‌گشسب را نزد بهرام فرستاد؛ اما آیین‌گشسب قبل از رسیدن به بهرام به دست مرد خونریزی به قتل رسید که او خود به وساطت از زندان هرمزد آزاد کرده بود و در پی انتشار خبر کشته‌شدن آیین‌گشسب، در درگاه هرمزد آن‌چنان آشوبی برپا شد که نزدیکان بهرام و سپاهیان محافظ او دربار را ترک گفته، یا به خسرو پیوستند یا به بهرام.
بسی نیز نزدیک خسرو شدند/ به مردانگی در جهان نو شدند/ چنان شد که از بی‌شبانی رمه/ پراکنده گردد به روز دمه/ یکی گفت بهرام شد جنگجوی/ به بخت بزرگی نهاده است روی/ دگر گفت خسرو ز آزار شاه/ همی سوی ایران گذارد سپاه
بدین‌گونه آشفتگی در تیسفون اوج گرفت و پادشاهی رنگ و بوی خود از دست بداد و هرکس دعویی کرد و دیگر کسی شاه را آفرین نگفت که نفرین جای آفرین نشست. و دیگر کاخ شهریاری را حفاظی نبود چه رسد زندانیان را بندی. گستهم و بندوی از این آشوب بهره گرفته و از زندان گریختند.
به بندی و گستهم شد آگهی/ که تیره شد آن فر شاهنشهی/ همه بستگان بند برداشتند/ یکی را بر آن کار بگماشتند
آن دو خالِ پرویز باقی‌مانده سپاه هرمزد را بر او برانگیختند که اکنون زمان آن رسیده که به خسرو پرویز بپیوندند که هرمزد از خرد دور گشته و دیگر او را شاه مخوانید و گستهم سپاه را برانگیخت که کدام شهریار خردورزی به خون فرزند و جانشین خویش دست می‌یازد.‌ و به درگاه هرمزد وارد شدند، شاه را از اورنگ شهریاری فروکشیدند و داغ بر چشمش نهادند ولی او را زنده نگاه داشتند.
شدند اندر ایوان شاهنشهی / به نزدیک آن تخت با فرهی/ چو تاج از سر شاه برداشتند/ز تختش نگونسار برگاشتند/ نهادند پس داغ بر چشم شاه/ شد آن‌گاه آن شمع رخشان سیاه/ ورا همچنان زنده بگذاشتند/ ز گنج آنچبُد پاک برداشتند
چون خسرو بر اورنگ شهریاری تکیه زد، با دلی پردرد به نزد پدر رفت و از مشاهده وضعیت رقت‌بار پدر سخت آزرده شد و از دیگر سوی بهرام چوبین با آگاهی از بازگشت خسرو به تیسفون، با سپاه هرمزد قصد تصرف تیسفون را کرد و به روشنی به خسرو گفت: «اکنون زمان بازگشت اشکانیان به قدرت فرا رسیده است».
بدو گفت بهرام کای مرد گرد/ سزا آن بود کز تو شاهی ببُرد/ چو از دخت بابک بزاد اردشیر/ که اشکانیان را بُدی دار و گیر/ نه چون اردشیر اردوان را بکشت/ به نیرو شد و تختش آمد به مشت/ کنون سال چون پانصد برگذشت/سر تاج ساسانیان سرد گشت
و چون بهرام چوبینه به تیسفون حمله آورد، خسرو ناگزیر پدر را در تیسفون به جای گذاشت و به امید یاری‌گرفتن از رومیان به سوی روم گریخت. اما بندوی و گستهم از بیم آنکه بهرام، سروری هرمزد را در تیسفون بپذیرد در نیمه راه روم بازگشتند و زه کمانی در گردن شاه افکندند و او را بکشتند.
ز در چون رسیدند نزدیک تخت/ زهی از کمان باز کردند سخت/ فکندند ناگاه در گردنش/ بیاویختند آن گرامی تنش
آن دو نابخرد پس از کشتن شاه، شتابان و زردروی به نزد خسرو بازگشتند ولی شاه نو در موقعیتی نبود که بتواند انتقام خون پدر را از خالان خود بگیرد و اگرچه غمی جانکاه بر جانش نشست، باز هم سکوت اختیار کرد و هیچ نگفت. و آن‌گاه که خسرو طغیان بهرام چوبینه را فرونشاند؛ نوبت به آن دو خال رسید که به سختی ‌جان هر دو بستاند. قربانی سوم، یزدگرد سوم است، پادشاهی شوربخت، تنها مرد به‌جای‌مانده از خاندان ساسانی که با پذیرش مسئولیت شهریاری در دشوارترین برهه تاریخ ایران، جان در راه میهن گذارد و بر اثر خیانت یاران، کشته شد که خود روایتی است دگر و در مقالتی دگر. در یادداشت دیگری به سرنوشت چند شاه دیگر شاهنامه نیز خواهم پرداخت.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.