|

نگاهی به سیاست اروپا در فصل تازه تنش‌های تهران-واشینگتن در گفت‌وگو با ابوالقاسم دلفی

روابط مرده، بحران زنده

دلفی: گفت‌وگوی تلخ با اروپا بهتر از قطع گفت‌وگوست

در شرایطی که دولت ترامپ هم‌زمان سیاست فشار اقتصادی، تداوم فضای جنگی و بهره‌گیری از ابزارهای مختلف علیه ایران را دنبال می‌کند، طبعا همکاری کشورهای منطقه و فرامنطقه‌ای اهمیت و حساسیت بیشتری خواهد یافت.

روابط مرده، بحران زنده

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

در شرایطی که دولت ترامپ هم‌زمان سیاست فشار اقتصادی، تداوم فضای جنگی و بهره‌گیری از ابزارهای مختلف علیه ایران را دنبال می‌کند، طبعا همکاری کشورهای منطقه و فرامنطقه‌ای اهمیت و حساسیت بیشتری خواهد یافت. در این میان، اروپا جایگاهی ویژه دارد. بااین‌حال، روابط ایران و اروپا عملا وارد مرحله‌ای از بی‌تحرکی شدید و نوعی مردگی دیپلماتیک شده است. در چنین فضایی، اروپایی‌ها عملا در پازل آمریکا ایفای نقش و در مسیر شکل‌دهی به یک بلوک فشار علیه ایران حرکت می‌کنند؛ چنان‌که به روایت رویترز، آلمان، فرانسه و انگلستان در کنار آمریکا در حال تدوین پیش‌نویس قطع‌نامه‌ای برای نشست پیش‌روی شورای حکام با هدف ارجاع پرونده هسته‌ای ایران به شورای امنیت هستند. افزون بر این، گزارش‌هایی نیز از حمایت اروپا از طرح جدید تحریم‌های اقتصادی آمریکا حکایت دارد، هرچند این حمایت تاکنون به پیوستن رسمی به آن منجر نشده است. برای واکاوی فراز و فرود روابط ایران و اروپا و چشم‌انداز مذاکرات پیش‌رو، با ابوالقاسم دلفی، سفیر پیشین ایران در فرانسه، صربستان، بلژیک، کلمبیا و شیلی، به گفت‌وگو نشسته‌ایم. در این گفت‌وگو، دلفی از مناسبات پرتنش فعلی تهران و اروپا، نقش این قاره در معادلات آمریکا علیه ایران و ضرورت بازتعریف مسیر دیپلماسی کشورمان می‌گوید.

   

‌ جناب دلفی بحثمان را با گزارش تازه رویترز شروع کنیم که به ادعای این رسانه، در نشست پیش‌روی شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، آمریکا و سه کشور اروپایی، یعنی بریتانیا، فرانسه و آلمان، درصدد تدوین پیش‌نویس قطع‌نامه‌ای برای زمینه‌سازی ارجاع پرونده هسته‌ای ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد هستند؛ اقدامی که می‌تواند نقطه عطفی در روند مواجهه غرب با برنامه هسته‌ای ایران تلقی شود. با توجه به مسیر طی‌شده در روابط ایران و اروپا پس از جنگ ۱۲روزه، فعال‌سازی مکانیسم ماشه و نهایتا جنگ ۴۰روزه و بن‌بست جاری در روابط دوجانبه (ایران و اروپا)، نقش انگلیس، فرانسه و آلمان را در پیشبرد طرح‌های آمریکا در فضای کنونی چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا همراهی لندن، پاریس و برلین با واشینگتن نشانه همسویی راهبردی اروپا با سیاست فشار آمریکا علیه ایران است‌ یا اینکه اروپا همچنان اهداف و ملاحظات مستقلی را دنبال می‌کند؟

پاسخ این سؤال تا حدودی مشخص است. واقعیت امر این است که پس از شکست تفاهم‌نامه اسلام‌آباد، آمریکایی‌ها فشار همه‌جانبه سیاسی، اقتصادی، نظامی و دیپلماتیک را‌ همراه با تلاش برای شکل‌دادن به یک اجماع منطقه‌ای و بین‌المللی، در دستور کار خود قرار داده‌اند. در این میان، آمریکا از هر کشوری و در هر مسیری که بتواند، علیه ایران بهره می‌گیرد. این اقدامات، علاوه بر سابقه استفاده ابزاری آمریکا از برخی نهادهای بین‌المللی، از جمله آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، صورت می‌گیرد؛ سابقه‌ای که به نظر می‌رسد در شرایط کنونی نیز ابعاد گسترده‌تری پیدا خواهد کرد. به‌ویژه آنکه مباحث مربوط به انتخاب دبیرکل سازمان ملل متحد و تلاش‌های رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، برای تصدی این سمت، جدی‌تر شده است. از این رو، به‌نظر می‌رسد همراهی آژانس با آمریکا و سه کشور اروپایی، در شرایط کنونی، می‌تواند به بیشترین میزان خود برسد.

‌ در حال حاضر اولویت ترامپ برای فشار بر ایران ناظر بر کدام جبهه است؟

در مسیر تداوم فشار کنونی، فشار اقتصادی در اولویت قرار دارد و در کنار آن، فشار نظامی و سیاسی نیز وجود دارد. اما باید متذکر شد در موضوعات متنوع مربوط به ایران، یکی از مسائلی که آمریکایی‌ها همچنان آن را به ‌عنوان اولویت اول و بهانه تجاوزات خود مطرح می‌کنند، مسئله هسته‌ای است. لذا تا زمانی که برای موضوع هسته‌ای راه‌حلی پیدا نشود، آمریکایی‌ها آن را در دستور کار خود قرار خواهند داد.

‌ می‌خواستم به اینجا برسم که در نشست پیش‌روی شورای حکام احتمال می‌دهید اروپا و آمریکا و آژانس، پرونده ایران را به شورای امنیت حواله دهند و بحران از نقطه فعلی هم بحرانی‌تر شود؟

اینکه این موضوع در شورای حکام مطرح و پیگیری شود یا نشود، به شرایطی بستگی دارد که طی روزهای آینده چه اتفاقاتی رخ خواهد داد. اما به هر حال باید امیدوار بود مذاکرات و تلاش‌هایی که برای ادامه گفت‌وگوها انجام می‌شود، به نتیجه برسد و مانع از تحرکات بیشتر آمریکا در سایر جبهه‌ها شود؛ یعنی در دیگر زمینه‌هایی که آمریکا فرصت واردکردن ضربه به جمهوری اسلامی ایران یا افزایش فشار را دارد، این فرصت‌ها کاهش پیدا کند. طبیعتا در شورای حکام، موضوع رأی‌گیری مطرح است و چیزی به نام وتو وجود ندارد. لذا شورای حکام شرایط و مناسبات خاص خود را دارد. روس‌ها و چینی‌ها نیز در این زمینه قدرت مانور چندانی ندارند؛ هرچند اگر هم قدرت مانور بیشتری داشتند، بعید است بیش از آنچه تاکنون انجام داده‌اند، اقدام دیگری صورت دهند. با این حال، موضوع هسته‌ای، موضوع حساسی است و از مسائل اصلی ما محسوب می‌شود. آمریکایی‌ها نیز همچنان روی آن متمرکز هستند و تلاش می‌کنند در شرایط فعلی از این موضوع به نحو مطلوب و در راستای منافع خود استفاده کنند.

‌ حالا این سؤال کلیدی مطرح است که نقش اروپا مانند جنگ‌های ۱۲روزه و ۴۰روزه خواهد بود که نقش بسترساز برای آغاز این جنگ‌ها را داشتند و می‌توانند بهانه‌ای برای یک جنگ گسترده دیگر فراهم کنند. به هر حال به یاد داریم پیش از جنگ ۱۲روزه، این اروپایی‌ها بودند که با تصویب قطع‌نامه در شورای حکام، زمینه و بهانه‌ای برای حمله اسرائیل به ایران فراهم کردند. پیش از جنگ ۴۰روزه نیز با فعال‌کردن سازوکار ماشه و پس از آن، با اعتراضات دی‌ماه، بهانه‌هایی برای اتفاقاتی که به جنگ منجر شد، شکل گرفت. اکنون در شرایط جنگی، نقش اروپا را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

قطعا مواضع اروپا و آمریکا درباره تجاوزات نظامی به ایران یکسان نیست و کاملا همسو و همگام نیستند. بنابراین، میان آنچه آمریکایی‌ها به دنبال آن هستند و آنچه اروپایی‌ها با آن همراهی می‌کنند، حتما زاویه و تفاوت‌هایی وجود دارد.

‌یعنی این بار اروپا با آمریکا همراهی نمی‌کند، چنین چیزی قابل تصور است؟

قطعا خیر. روابط ایران و اروپا قطعا برای قاره سبز از همان اهمیتی برخوردار نیست که روابط با ایالات متحده دارد. روابط دو سوی آتلانتیک، مناسباتی راهبردی و چندلایه در حوزه‌های مختلف است و به‌رغم وجود برخی اختلاف‌نظرها میان کشورهای اروپایی و آمریکا درباره موضوعاتی همچون حمله به ایران، بعید است این اختلافات به تغییر بنیادین در این مناسبات راهبردی منجر شود. به‌ویژه آنکه آلمان، فرانسه و انگلستان همواره همراهی خود را با آمریکا داشته‌اند و به احتمال زیاد این همراهی را ادامه خواهند داد.

البته وجود اختلاف‌نظر میان اروپا و آمریکا امری طبیعی است؛ چنان‌که در موضوع حمله به ایران، به‌‌ویژه در جریان جنگ ۴۰روزه، شاهد اختلاف‌نظرهای جدی میان اروپا و دولت ترامپ بودیم. با این حال، هم‌زمان گزارش‌هایی نیز درباره در اختیار قراردادن پایگاه‌های نظامی و امکانات سوخت‌رسانی برای هواپیماها و بمب‌افکن‌های آمریکایی با هدف حمله به ایران مطرح بود. بنابراین، بسیار بعید است اروپا در شرایط کنونی نقش خود را در همراهی با آمریکا در شورای حکام کنار بگذارد.

‌ با این حال، در این میان نکته قابل‌ تأمل، نوعی مردگی و بی‌تحرکی با بهتر بگویم نوعی بی‌نبضی در روابط ایران و اروپاست. عملا تحولات ۱۵ ماه گذشته، از جنگ ۱۲روزه و در پی آن فعال‌شدن مکانیسم ماشه تا جنگ ۴۰روزه، موجب شده است روابط ایران و اروپا به وضعیتی برسد که گویی دو طرف دیگر کاری به یکدیگر ندارند و در مناسبات و معادلات تعریف‌شده خود، جایگاهی برای طرف مقابل قائل نیستند و عملا یکدیگر را از سیاست خارجی خود حذف کرده‌اند. آیا تداوم چنین وضعیتی و این میزان مردگی در روابط ایران و اروپا برای ما قابل توجیه است؟

قطعا نباید ما اروپا را به حال خود رها کنیم و با آن کاری نداشته باشیم و اجازه دهیم اروپایی‌ها همواره با رویکرد تهاجمی با ما برخورد کنند. نباید در این اوضاع و احوال، مرتبا انتقادات خود را مطرح کنیم، بدون اینکه هیچ راهی برای گفت‌وگو و هیچ کانال دیپلماتیکی با اروپا باقی بگذاریم. طبیعتا در چنین شرایطی، آنها نیز برای تشدید فشارهای خود، از کانال‌های مختلف وارد این عرصه خواهند شد و در مسیر تعریف‌شده آمریکا و به‌ویژه اسرائیل عمل خواهند کرد.

‌ مگر تا الان نکرده‌اند؟

چرا. اما موضوع اصلی‌تر ناظر به تحولات بعد از این است.

‌ چطور؛ یعنی از این هم بدتر خواهد شد؟ بدتر از این هم داریم؟

بله. اینکه ما مرتبا بنشینیم و صرفا همراهی اروپا در جنگ ۱۲روزه، فعال‌شدن مکانیسم ماشه، جنگ ۴۰روزه و سایر مسائل را به رخ بکشیم، از اروپا انتقاد کنیم، بر آن بتازیم و در عین حال هیچ اقدام مؤثری برای تعامل با آن نداشته باشیم، قابل توجیه نیست. همان‌گونه که به‌درستی توصیف کردید، روابط ایران و اروپا اکنون به نوعی مردگی رسیده و از مرحله انجماد، سکون و حتی بن‌بست نیز عبور کرده و عملا بی‌نبض شده است؛ انگار دو طرف دیگر کاری با هم ندارند. اما تداوم این وضعیت نمی‌تواند برای ما قابل قبول یا قابل توجیه باشد. شما وضعیت اقتصادی و معیشتی کشور را به‌خوبی می‌دانید؛ نرخ ارز و طلا به‌طور مستمر در حال رکوردشکنی است و در چنین شرایطی، نمی‌توان نسبت به پیامدهای تحولات سیاست خارجی بی‌اعتنا بود. در فضای تعلیق و احتمال وقوع جنگ، اگر پرونده ایران با همکاری کشورهای اروپایی به شورای امنیت سازمان ملل متحد برسد، تبعات و پیامدهای آن به‌هیچ‌وجه قابل اندازه‌گیری نخواهد بود. بنابراین، نباید با عینک تحولات سال‌های ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ به این مسئله نگاه و آن را صرفا در چارچوب رخدادهای گذشته ارزیابی کرد. ضمن آنکه نباید این نکته را نیز فراموش کنیم که موضوع اصلی و ریشه‌ای در روابط ایران و اروپا، صرفا جنگ ۱۲روزه، جنگ ۴۰روزه، مکانیسم ماشه یا مسائل دیگری از این دست نیست؛ بلکه جنگ اوکراین است. این مسئله از آغاز تجاوز روسیه به اوکراین، همچون استخوانی در گلو و زخمی در روابط دو طرف باقی مانده و همچنان بر مناسبات ایران و اروپا سایه افکنده است. از این‌ رو، اگر قرار باشد ما مرتبا گلایه کنیم، انتقاد کنیم و بر اروپا بتازیم، این رویکرد به‌تنهایی مشکلی را حل نخواهد کرد. باید به فکر چاره و راه‌حل باشیم. نباید اروپا را به حال خود رها کنیم، بلکه باید برای مدیریت این روابط و کاستن از شکاف‌های موجود، راهی برای تعامل و حل‌وفصل مسائل پیدا کنیم.

‌ این یک توصیه کلی است؛ راه‌حل‌تان چیست؟ اصلا به فرض وجود راه‌حل، اراده و عزمی برای عملیاتی‌کردن آن با این تیم وزارت خارجه وجود دارد؟

باید اراده و عزم جدی برای خروج روابط ایران و اروپا از این وضعیت وجود داشته باشد. اینکه بگوییم اراده و عزمی برای پایان‌دادن به این مردگی در روابط ایران و اروپا وجود ندارد، اساسا نباید موضوع بحث باشد.

‌‌ چرا؟

چون مسئله، صرفا یک موضوع عادی در حوزه سیاست خارجی نیست، بلکه مستقیم با امنیت ملی کشور ارتباط دارد. پس معنا ندارد وزارت امور خارجه اراده‌ای برای ترمیم و بازسازی روابط با اروپا نداشته باشد و کشورهای اروپایی را به حال خود رها کند. در شرایطی که تحولات منطقه‌ای و بین‌المللی می‌تواند پیامدهای مستقیم و سنگینی برای منافع و امنیت ملی کشور به‌همراه داشته باشد، چنین تنبلی و بی‌تحرکی از وزارت خارجه قابل دفاع نیست. چگونه می‌توان چنین بی‌ارادگی را توجیه کرد؟ روابط با اروپا، چه در حوزه سیاسی و چه در عرصه‌های اقتصادی و امنیتی، نیازمند ابتکار، تحرک و اراده برای مدیریت و اصلاح مناسبات است و نمی‌توان در برابر وضعیت موجود منفعل ماند. حتما به خاطر دارید که من در همان روزهای آغاز به کار دولت پزشکیان و حضور عباس عراقچی در وزارت امور خارجه، در مصاحبه مفصلی که با شما در همین روزنامه شرق داشتم، بر یک نکته تأکید کردم و آن اینکه اولویت اصلی آقای عراقچی باید تلاش برای احیای روابط با اروپا باشد. آن زمان هنوز نه جنگ ۱۲روزه‌ای شکل گرفته بود، نه جنگ ۴۰روزه‌ای در کار بود و نه مکانیسم ماشه فعال شده بود. اکنون که شرایط به‌مراتب پیچیده‌تر و دشوارتر شده است، اگر همان توصیه‌ها در آن مقطع مورد توجه قرار می‌گرفت و عملیاتی می‌شد، شاید اروپا، به تعبیر خود شما، در جنگ ۱۲روزه و جنگ ۴۰روزه چنین نقشی به‌ عنوان بسترساز ایفا نمی‌کرد و شاید اساسا به سمت فعال‌کردن مکانیسم ماشه نمی‌رفت. از سوی دیگر، اگر در موضوع جنگ اوکراین می‌توانستیم مناسبات خود را با روسیه به نقطه‌ای قابل تعریف و مدیریت‌شده برسانیم، شاید امروز اروپا می‌توانست در شرایط کنونی، به محلی برای تنفس دیپلماتیک ایران تبدیل شود؛ ظرفیتی که می‌توانست در این فضای پیچیده و پرتنش، برای کشور اهمیت قابل ‌توجهی داشته باشد. اما به‌جای شنیدن آن توصیه‌ها، انتقادات جدی به من شد.

‌ الان چه کنیم؟ فرصت برای نبش قبر گذشته هست، اما در این اوضاع و احوال با این همه بحران در سیاست خارجی و فضای جنگی می‌شود به سمت ترمیم روابط با اروپا رفت؟

اولا، طرح دوباره این مسائل را نباید نبش قبر تلقی کرد. اگر امروز نیز توصیه‌ای را مطرح می‌کنیم، از این رو است که امید داریم این توصیه‌ها محلی از اعراب داشته باشد و مورد توجه قرار گیرد؛ وگرنه اینکه صرفا توصیه کنیم، نادیده گرفته شود و بعدا بنشینیم و حسرت بخوریم که چرا آن تصمیم را نگرفتیم و آن اقدام را انجام ندادیم، چه فایده‌ای خواهد داشت؟ اما نحوه طرح پرسش شما به‌گونه‌ای است که گویی ما با یک انتخاب مواجهیم؛ اینکه «می‌توانیم» یا «می‌شود» چنین کاری کرد یا نه. درحالی‌که اساسا مسئله، مسئله انتخاب نیست؛ مسئله یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است. ما باید این کار را انجام دهیم. این یک «باید» است، نه یک گزینه در میان گزینه‌های دیگر. اینکه فضای کشور جنگی است، اینکه تحت فشار و تحریم قرار داریم و با تنگنای دیپلماتیک مواجهیم، همه واقعیت‌هایی هستند که هرکدام به جای خود باید مورد توجه قرار بگیرند؛ اما هیچ‌یک از این شرایط، ضرورت اصلاح روابط با اروپا را منتفی نمی‌کند. اتفاقا در چنین شرایطی، باید با جدیت بیشتری برای اصلاح و ترمیم روابط با اروپا اقدام کنیم. این یک ضرورت است و نمی‌توان از کنار آن عبور کرد؛ بنابراین ما قطعا باید مناسبات خود را با اروپا و سایر کشورهای جهان به‌گونه‌ای تنظیم کنیم که بتوانیم بر مواضعی که آنها ممکن است در قبال جنگ با ما اتخاذ کنند، تأثیرگذار باشیم. ما اکنون هیچ‌گونه کانال ارتباطی مؤثری با اروپا نداریم، جز تماس‌های تلفنی‌ای که گاهی عراقچی درباره موضوعی خاص برقرار می‌کند. در شرایط جنگی، حتما باید بتوانیم گفت‌وگوی مستقیم‌تری با آنها داشته باشیم؛ حتی اگر این گفت‌وگوها کاملا صریح باشد و گاهی به گفت‌وگوهایی تلخ تبدیل شود. به هر حال، اصل گفت‌وگو باید برقرار باشد. ما باید بتوانیم مواضع خود را برای آنها تشریح کنیم، بر مواضع آنها تأثیر بگذاریم و آنها را به‌گونه‌ای هدایت کنیم که از نزدیک‌شدن بیشتر به مواضع آمریکایی‌ها در موضوعاتی که لزوما همسو و یکسان نیستند، اجتناب کنند و اجازه ندهیم به آن سمت حرکت کنند.

‌ اما می‌خواهم یادآور شوم که پس از تغییر دولت در بریتانیا از استارمر به اندی برنام، هم‌زمان موضوع قراردادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست گروه‌های تروریستی و همچنین برخورد با گروه‌های وابسته به ایران در دستور کار قرار گرفته و گفته شده است بریتانیا می‌تواند نخستین کشور اروپایی باشد که چنین اقدامی را انجام می‌دهد و این تصمیم ممکن است زمینه‌ساز اقدامات مشابه از سوی دیگر کشورهای اروپایی شود؛ اینجاست که شاید فضا برای کار با اروپا قدری محدود شود و...‌

اصلا این‌طور نیست. اجازه دهید از منظر راهبردی‌تر پاسخ سؤالتان را بدهم. روابط اروپا در سطح کلان، بخشی از مناسبات فراآتلانتیکی و موضوع پیمان آتلانتیک شمالی و ناتو است. در این مناسبات، آمریکایی‌ها به این روابط به شکل دیگری نگاه می‌کنند. آنها در سطح کلان، در حال حرکت بیشتر به سمت منطقه هند و اقیانوس آرام هستند و چین را به ‌عنوان مقصد نهایی و هدف اصلی خود قرار داده‌اند و در این مسیر، اروپا را آن‌گونه که پیش‌تر در معادلات خود وارد می‌کردند، وارد نکرده‌اند. حتی انگلیس، با وجود همه ظرفیت‌ها و مناسبات استراتژیکی که با آمریکا دارد، در این مناسبات مورد غفلت قرار گرفته است؛ بنابراین اروپایی‌ها به شکلی در کلیت مناسبات غرب با مشکل مواجه هستند و مناسبات آنها با آمریکایی‌ها نیز از این رو دچار مسئله شده است. البته عوامل مؤثر و مشخصی وجود دارد که این وضعیت را نشان می‌دهد.

‌ خب این چه ربطی به موضوع تلاش بریتانیا برای قراردادن سپاه در فهرست گروه‌های تروریستی داشت؟

اینکه حزب کارگر در بریتانیا تغییراتی در نخست‌وزیری ایجاد کرده و نخست‌وزیر دیگری روی کار آمده است، موضوع داخلی انگلیس است و من قصد ندارم وارد جزئیات آن شوم. اما باید توجه داشت که انگلیس، به ‌عنوان بخشی از اروپای خارج از اتحادیه اروپا، پس از خروج از اروپای واحد تلاش می‌کند بار دیگر شخصیت و جایگاه مستقل خود را احیا کند. این انگلیس، انگلیس سابق نیست؛ یعنی انگلیسی نیست که در مجامع اروپایی به شکل گذشته به آن نگاه شود و در عین حال، انگلیسی هم نیست که همان روابط استراتژیک سابق با آمریکا را بدون تغییر ادامه دهد. بنابراین، این انگلیس آبستن تغییر و تحولاتی است. حزب کارگر و حزب محافظه‌کار آن با بحران‌هایی مواجه هستند و حزب راست افراطی نیز در حال تدارک برای رسیدن به قدرت است. این تحولات می‌تواند برای انگلیس وضعیت جدیدی ایجاد کند. در مورد فرانسه نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. کمتر یا بیشتر از یک سال از دوره ریاست‌جمهوری مکرون باقی مانده و شرایط به‌گونه‌ای است که پیش‌بینی‌ها به سمت افزایش قدرت جریان راست در فرانسه حرکت می‌کند. پس از دو دوره ریاست‌جمهوری، فضای سیاسی این کشور در حال تجربه شرایط متفاوتی برای حرکت بیشتر به سمت راست است. در ایتالیا نیز جریان راست افراطی اکنون در قدرت است؛ بنابراین در وضعیت کنونی شاهد روندی هستیم که در بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی نیز جریان‌های افراطی، اگرچه شاید از نظر افکار عمومی چندان پسندیده نباشند، از آرایی برخوردارند که می‌توانند بر روندهای سیاسی تأثیرگذار باشند. یعنی اروپا در شرایطی قرار گرفته است که در حال تغییر و پوست‌اندازی برای رسیدن به وضعیت جدیدی است. برای این وضعیت جدید باید حساب جداگانه‌ای باز کرد. این مسئله برای ما بسیار مهم است؛ زیرا وقتی این اروپا را ارزیابی می‌کنیم، می‌بینیم اروپای امروز همان اروپایی نیست که ما در دهه‌های گذشته، مثلا در دهه ۲۰۱۰، می‌توانستیم با آن مناسباتی با مختصات گذشته داشته باشیم. بنابراین، باید با این اروپای جدید به شکل دیگری برخورد کرد. اگر فرض را بر این بگذاریم که انتخابات ایالات متحده نیز در یکی، دو سال آینده تثبیت شود و روند قدرت‌گرفتن جریان راست و جمهوری‌خواهان و به‌اصطلاح، ادامه مسیر ترامپ تداوم پیدا کند، جهان با پدیده و فضای دیگری مواجه خواهد شد. در چنین شرایطی، ما باید این وضعیت را بیش از آنچه اکنون به‌ عنوان یک وضعیت گذرا می‌بینیم، به‌ عنوان یک وضعیت باثبات‌تر و ماندگارتر در نظر بگیریم و با آن برخورد کنیم. این وضعیت، در معادلات ما، نیازمند برخورد جدی‌تر و محاسبه دقیق‌تر است.

‌ ولی یک تصویر به‌هم‌ریخته در اروپا را شاهدیم. در یک سو، اوضاع انگلستان با دولت برنام مانند دوره جنگ‌های عراق و افغانستان شده که شاهد همکاری دولت حزب کارگر تونی بلر با دولت جمهوری‌خواه جورج بوش بودیم؛ اتفاقی کم‌سابقه در تاریخ سیاسی که احتمال تکرار آن هست. از سوی دیگر، در ایتالیا نیز شاهد بودیم که دولت جورجیا ملونی، برخلاف تصور اولیه، در جریان جنگ ایران و حتی در برخی موضوعات دیگر، روابط کاملا همسو و بی‌تنشی با آقای ترامپ نداشت و حتی میان آنها اختلافات و مسائل شخصی جدی پیش آمد؛ بنابراین اگر در فرانسه نیز مارین لوپن به قدرت برسد، آیا می‌توان انتظار داشت الگویی مشابه ایتالیا در روابط اروپا و دولت ترامپ شکل بگیرد؟

همان‌طور که عرض کردم، فضای عمومی اروپا به‌گونه‌ای است که جریان راست افراطی، هم در افکار عمومی و هم از نظر سهمی که در انتخابات به دست می‌آورد، در حال تقویت جایگاه خود است. در فرانسه، همان‌طور که اشاره کردم، مارین لوپن در دو دوره انتخابات ریاست‌جمهوری گذشته، در برابر آقای مکرون شکست خورد و در نهایت مکرون به کاخ الیزه راه یافت. بنابراین در این دوره، شخصیتی مانند مارین لوپن و جریان راست افراطی فرانسه، فضای مناسب‌تری برای ایفای نقش سیاسی و حتی رسیدن به قدرت دارند. اینکه در یک سال آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، بحث دیگری است؛ من صرفا درباره فضای عمومی سخن می‌گویم. در انگلستان نیز اتفاقاتی که در داخل حزب کارگر رخ داده، شکست‌هایی که این حزب در انتخابات شوراها متحمل شده، آرای قابل توجهی که راست افراطی در این کشور به دست آورده و جایگاهی که اکنون حزب سوم در فضای سیاسی انگلستان پیدا کرده، همگی نشان‌دهنده وضعیتی است که راست افراطی را بیش از گذشته به عرصه قدرت نزدیک می‌کند. ‌اینکه راست افراطی در اروپا تا چه اندازه با آنچه در آمریکا در حال وقوع است همسویی و همگنی دارد، بحث دیگری است؛ اما واقعیت این است که احزاب سنتی اروپا، جایگاه خود را متزلزل‌تر از گذشته می‌بینند. این تزلزل به این معناست که در اروپا اتفاقاتی که تا گذشته شاید غیرقابل تصور بود، در حال شکل‌گیری است. اینکه این تحولات به کجا خواهد انجامید و آیا به نتیجه خواهد رسید یا خیر، بستگی دارد به اینکه تحولات دوران ترامپ و منازعاتی که او در سطح جهان آغاز کرده، در نهایت به کجا ختم خواهد شد. 

اما به هر حال، این چشم‌انداز برای ما، به‌عنوان کشوری که روابط سنتی با اروپا داشته‌ایم، می‌تواند یک فرصت باشد. ما می‌توانیم با جریان‌های جدید و حتی جریان‌های راست افراطی در اروپا، حساب جدیدی در روابط خود باز کنیم؛ هرچند ممکن است آنها در برخی موضوعات با ما اختلاف یا مشکل داشته باشند. با این حال، در پرونده‌های مختلفی که در اختیار دارند، زمینه‌هایی وجود دارد که می‌توان آنها را بررسی و در مناسبات دوجانبه مطرح کرد. همان‌طور که روس‌ها نیز آینده اروپا را برای خودشان ترسیم کرده‌اند و در حال کارکردن با جریان‌های راست افراطی اروپا هستند، ما نیز باید این تحولات را مورد توجه قرار دهیم. مارین لوپن در فرانسه یکی از شرکای نزدیک رئیس‌جمهور روسیه است و روابط بسیار نزدیکی با روس‌ها برقرار کرده است. خانم نخست‌وزیر ایتالیا نیز در همین چارچوب قابل بررسی است. بنابراین، روس‌ها چنین تصویری را از آینده اروپا برای خود ترسیم می‌کنند. ما نیز باید توجه داشته باشیم که در اروپا تحولاتی در شرف وقوع است که می‌تواند جریان‌های راست افراطی را به موقعیتی برساند که در برخی کشورها بار دیگر به قدرت بازگردند. بازگشت آنها به قدرت، به این معنا خواهد بود که اتحادیه اروپا قطعا با آسیب‌هایی مواجه خواهد شد؛ زیرا این جریان‌ها بر ملی‌گرایی تأکید دارند و قطعاً از منظر وحدت و انسجام اروپا، اتحادیه اروپا را با مشکل مواجه خواهند کرد. موضوع پناهندگان، مسائل اقتصادی، مناسبات با خاورمیانه و همچنین موضوع رژیم صهیونیستی، همگی در معرض این تحولات قرار خواهند گرفت. آنچه عرض کردم این است که ما باید از این تحولات، چشم‌اندازی روشن برای خود ترسیم کنیم و بدانیم که دیگر نمی‌توانیم روابط خود با اروپا را همچون گذشته و صرفاً بر مبنای مناسبات سنتی، یعنی فروش نفت و خرید کالا، صنعت و فناوری، تنظیم کنیم؛ مگر آنکه بتوانیم مناسبات سیاسی مؤثری ایجاد کنیم که در تعریف آن، منافع مشترک نیز لحاظ شده باشد.

‌ با توجه به همین نکته، آیا می‌توان از روابط برخی جریان‌های ملی‌گرا یا راست‌گرا در اروپا، به‌عنوان یک فرصت برای ایران استفاده کرد؟ آیا می‌توان از چنین ظرفیتی، حتی اگر در شرایط کنونی صرفاً روی کاغذ باشد، برای تعریف چارچوب‌های جدیدی در مناسبات خارجی بهره گرفت؟

فقط برای روشن‌شدن موضوع، مثالی عرض می‌کنم. درباره کسانی مانند خانم مارین لوپن که هنوز به قدرت نرسیده‌اند، طبیعتاً نمی‌توان از پیش روی آنها حساب قطعی باز کرد؛ اما مناسباتی که با روس‌ها دارند، نشان می‌دهد که این مناسبات می‌تواند با کشورهایی که در برابر غرب قرار دارند، به شکلی تنظیم و تدوین شود. در مورد ایتالیا نیز شما دیدید که ما در طول همین جنگ و در جریان اتفاقاتی که در پی تجاوزات آمریکا علیه ما رخ داد، مناسبات متفاوتی با ایتالیا داشتیم؛ حتی این مناسبات با روابطی که با آلمان داشتیم، یکسان نبود. مواضعی که ایتالیایی‌ها در قبال جنگ اتخاذ کردند، همان مواضعی نبود که آلمانی‌ها داشتند. بنابراین، تعدیل این مناسبات به معنای تعدیل مواضعی است که حتی خود خانم ملونی در مجلس ایتالیا درباره برخی مسائل اتخاذ کرد. برای نمونه، در بحث اجازه استفاده هواپیماهای آمریکایی از فضای ایتالیا، ایشان به‌شدت مخالفت کرد و گفت موضوع به آن شکلی که مطرح شده، نبوده و شکل دیگری داشته است. در مجموع، نمونه‌هایی در روابط ما با جریان‌های راست و اگر بخواهم تعبیر دقیق‌تری به کار ببرم، با جریان‌های ملی‌گرای اروپا وجود دارد. منظورم از ملی‌گراها، جریان‌هایی است که در اروپا بیش از آنکه منافع جنبی یا کلی اروپا را در نظر بگیرند، برای منافع کشور خودشان اهمیت بیشتری قائل‌اند. در مقابل، منافع کلی اروپا ارتباط بیشتری با پیمان آتلانتیک شمالی پیدا می‌کند. بنابراین، با آن دسته از جریان‌هایی که منافع ملی کشور خودشان را در اولویت بیشتری قرار می‌دهند، می‌توان به‌عنوان یک فرصت نگاه کرد و از این فرصت برای پیشبرد مناسبات و روابط خارجی بهره گرفت.

‌ ولی در این بین بسیاری معتقدند اگر جنگ سومی میان ایران و آمریکا رخ دهد، ممکن است دامنه درگیری این‌بار مستقیماً به مرزهای اروپا کشیده شود. همین مرداد ماه امسال عباس عراقچی، در گفت‌وگوهای جداگانه با همتایان خود در بریتانیا، بلغارستان و قبرس، «صراحتا» نسبت به قرا دادن قلمرو یا امکانات نظامی این کشورها در اختیار طرف‌های ثالث برای حمله به ایران هشدار داده است. در مقطع جنگ رمضان، اتحادیه اروپا و ناتو عملاً تمایلی به ورود مستقیم به جنگ نداشتند؛ اما اگر جنگی جدید آغاز شود و گسترش پیدا کند، آیا ممکن است ناتو به بازیگر اصلی این درگیری تبدیل شود و مستقیماً وارد جنگ با ایران شود؟ اگر چنین جنگی رخ دهد و ابعاد آن گسترده شود، شما این وضعیت را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

قطعا باید توجه داشته باشیم که ناتو منطقه خلیج فارس و این بخش از جهان را به‌عنوان نقطه ورود یا حوزه اصلی حضور خود در استراتژی نظامی‌اش تعریف نکرده است. تاکنون نیز این منطقه به آن شکلی که برخی مناطق دیگر در دستور کار ناتو قرار داشته‌اند، در اولویت این سازمان نبوده است. به همین دلیل، کشورهای عضو ناتو و حتی دبیرکل این سازمان بارها تأکید کرده‌اند که تعریف منافع ناتو در این منطقه، ماهیت دیگری دارد. بنابراین، اگر بر اساس گمانه‌زنی‌های رسانه‌ای فرض کنیم که جنگ سومی در جهان رخ دهد و این پرسش مطرح شود که ناتو چگونه در مناسبات نظامی وارد خواهد شد، با موضوع بسیار پیچیده‌ای مواجه هستیم. همان‌طور که عرض کردم، منافع کشورهای اروپایی، به‌ویژه کشورهایی که در چارچوب اتحادیه اروپا فعالیت می‌کنند، بیش از گذشته تحت تأثیر نگاه ملی قرار گرفته و همین نگاه ملی است که در آینده تعیین‌کننده خواهد بود.

کشورهایی که در آستانه انتخابات قرار دارند، یا کشورهایی که در آنها احزاب سنتی دیگر کارایی و جایگاه گذشته را ندارند، بیشتر به سمت اهمیت‌دادن به منافع ملی و جریان‌های ملی‌گرا حرکت می‌کنند. آنچه ملی‌گراها به آن اهمیت می‌دهند، در چارچوب گروه‌ها و تشکیلاتی مانند ناتو یا حتی اتحادیه اروپا، الزاما همان جایگاه و تعریفی را پیدا نمی‌کند که در گذشته داشته است. به همین دلیل، اگر وضعیت آمریکا و شرایط دوران ترامپ در جهان تغییرات خاصی پیدا نکند، آینده اروپا تا حد زیادی به سمت ملی‌گرایی و تأکید بیشتر بر منافع کشورهای خود حرکت خواهد کرد. این وضعیت می‌تواند برای سایر کشورهای جهان، از جمله جمهوری اسلامی ایران، به یک فرصت تبدیل شود.

‌ برای سؤال آخر آیا شما احتمال می‌دهید در آینده، مجموعه‌ای از این اتفاقات به‌گونه‌ای رقم بخورد که ناخواسته ایران به سمت درگیری مستقیم با اروپا سوق داده شود؟ به هر حال، در میانه جنگ ۴۰روزه، ایران حملاتی را علیه قبرس انجام داد و پس از حمله اوکراین به یک کشتی ایرانی در دریای مازندران نیز زمزمه‌هایی درباره احتمال هدف قراردادن برخی اهداف در اروپا مطرح شد؛ اینها را که نمی‌توان نادیده گرفت؟

به هر حال، منافع کلی ما در این است که جنگ و توسل به زور و حرکت به سمت استفاده از سلاح و درگیری نظامی صورت نگیرد. باید از جنگ دوری کنیم و تنها در شرایطی که ناچار به دفاع هستیم، بایستیم و دفاع کنیم؛ آن هم تا حد امکان در محدوده‌ای مشخص و در تقابل با تجاوز و متجاوز اصلی که آمریکاست. اینکه بخواهیم به بهانه اینکه فلان کشور در فلان نقطه از جهان امکانات یا خدماتی را در اختیار آمریکایی‌ها قرار داده است، دامنه جنگ را افزایش دهیم، چیزی است که به هر حال رژیم صهیونیستی بیش از همه به دنبال آن است. اکنون می‌دانید که بخش مهمی از خدماتی که آمریکایی‌ها در منطقه دریافت می‌کنند، از ظرفیت جغرافیایی رژیم صهیونیستی است؛ هواپیماها، سوخت‌رسان‌ها و جنگنده‌های آنها در آنجا مستقر هستند و از این ظرفیت استفاده می‌کنند. بنابراین، ما نباید کشورهای دیگر را نیز وارد این جنگ کنیم. عقلانیت حکم می‌کند در جاهایی که توانایی داریم، از گسترش جنگ جلوگیری کنیم. اینکه مثلا یک کشور اروپایی با ظرفیت محدودی، مانند قبرس یا بلغارستان تا چه اندازه می‌تواند در جنگ تأثیرگذار باشد، موضوع دیگری است. ممکن است آنها از نظر رسانه‌ای یا از جنبه‌های دیگری وارد این جنگ شده باشند، اما اینکه ما بخواهیم تقابل خود را در عرصه‌های مختلف دفاعی گسترش دهیم، قطعا منافع ما را تأمین نخواهد کرد. همان‌طور که دیدیم، حتی درباره مشارکت‌هایی که شاید آنها را تکذیب کرده باشیم و اتهاماتی که درباره دخالت ما مطرح شده است، آثار و تبعات آن را امروز مشاهده می‌کنیم. همچنان روابط ما با کلیت اروپا دچار بحران است؛ وای به روزی که بخواهیم به‌ صورت علنی یک کشور اروپایی را در معرض موشک‌های خود قرار دهیم. بنابراین، منافع ما در این نیست که اولا جنگ مجددا شعله‌ور شود و گسترش پیدا کند. اگر آمریکایی‌ها به ما تجاوز کردند، باید دامنه دفاع خود را در همان حد مشخصی که سیاست دفاعی کشور تعیین کرده است، محدود کنیم و بر اساس دفاع مشروع و اصل دفع تجاوز عمل کنیم. ما حتماً باید از گسترش دامنه جنگ اجتناب کنیم.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.