وفایی: کارت تنگه هرمز یک کارت زماندار است
چین، ایران را در برابر تایوان معامله نمیکند
حامد وفایی در گفتوگو با «شرق» سفر اخیر دونالد ترامپ به چین و دیدار او با شی جینپینگ را نه یک نقطه عطف قطعی، بلکه بخشی از شکلگیری یک نظم جدید در ژئوپلیتیک جهانی توصیف میکند. به باور استاد مطالعات، روابط پکن-واشینگتن از سطح «مشارکت راهبردی» به سمت «مدیریت بحران و رقابت کنترلشده» تنزل یافته و همین چارچوب جدید میتواند بر پرونده ایران اثر غیرمستقیم بگذارد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: حامد وفایی در گفتوگو با «شرق» سفر اخیر دونالد ترامپ به چین و دیدار او با شی جینپینگ را نه یک نقطه عطف قطعی، بلکه بخشی از شکلگیری یک نظم جدید در ژئوپلیتیک جهانی توصیف میکند. به باور استاد مطالعات، روابط پکن-واشینگتن از سطح «مشارکت راهبردی» به سمت «مدیریت بحران و رقابت کنترلشده» تنزل یافته و همین چارچوب جدید میتواند بر پرونده ایران اثر غیرمستقیم بگذارد. لذا این مدرس دانشگاه معتقد است «هرگونه تصمیم آمریکا درباره جنگ یا مذاکره با ایران، بدون درک و نوعی هماهنگی با چین قابل تصور نیست و پکن در متن این معادلات حضور دارد». با این حال، وفایی تأکید میکند که «چین تمایلی به ایفای نقش مداخلهگر مستقیم در مناقشات ندارد و بیشتر نقش میانجی را ترجیح میدهد». متن پیشرو ماحصل گپوگفت با این تحلیلگر ارشد حوزه شرق آسیاست.
جناب وفایی، اجازه بدهید بحث را از سفر اخیر دونالد ترامپ به چین و دیدارهای او با همتای چینیاش آغاز کنیم؛ سفری که از همان ابتدا با تحلیلها و گمانهزنیهای گستردهای همراه بود. اکنون برخی معتقدند ترامپ پس از این سفر ممکن است به سمت تشدید فشارها علیه ایران، ازجمله اجرای نوعی «محاصرهپلاس» یا حتی کلیدزدن سناریوی تقابل نظامی حرکت کند. در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که معادلات پس از این دیدار بیش از گذشته به سمت مذاکره و مدیریت بحران، آنهم با محوریت و میانجیگری چین، سوق پیدا کرده است. البته طیفی از تحلیلگران نیز اساسا معتقدند این سفر و گفتوگوها تأثیر تعیینکنندهای بر آینده پرونده ایران نخواهد داشت. با توجه به این فضای تحلیلی، ارزیابی شما چیست؟ آیا سفر و دیدار هفته گذشته ترامپ با شی جینپینگ میتواند تا این اندازه بر آینده تقابل یا مذاکرات احتمالی با ایران اثرگذار باشد یا در اینباره قدری غلوآمیز برخورد شده بود؟
درباره سفر ترامپ به چین، ابتدا باید به چند نکته مهم توجه داشت؛ نکاتی که به باور من چندان مورد توجه قرار نگرفتهاند. نخستین مسئله این است که براساس پیشنهادی که چینیها در جریان این سفر مطرح کردند، قرار است چارچوب کلی روابط چین و ایالات متحده دچار تغییر شود. این موضوع بسیار مهمی است که تقریبا کمتر به آن پرداخته شده است. این مسئله را شخص شی جینپینگ، بهعنوان رهبر چین، مطرح کرد و حتی در حضور ترامپ اعلام شد که دو طرف بر سر آن به توافق رسیدهاند. براساس این تغییر، چارچوب پیشین روابط چین و آمریکا که بر مبنای «روابط مشارکتی» تعریف میشد، اکنون از نگاه طرف چینی به «رابطهای سازنده، راهبردی و پایدار» میان دو کشور تغییر پیدا میکند. این عنوان جدید برای روابط دو قدرت بزرگ جهانی، نکتهای بسیار مهم است و ما نیز بهعنوان یک قدرت منطقهای و کشوری که به هر حال یکی از این دو قدرت را دشمن و دیگری را یکی از مهمترین شرکای خود در حوزه سیاست خارجی و تجارت میدانیم، باید به این تحول اشراف کامل داشته باشیم. این نکته نخست است. نکته دوم آن است که در این سفر، برخلاف بسیاری از دیدارهای مهم دیپلماتیک، هیچ بیانیه مشترکی میان دو طرف صادر نشد و این موضوع نیز باید مورد توجه قرار گیرد. با این حال، براساس گفته مقامات چینی، قرار است همین چارچوب جدید، راهنمای راهبردی روابط دو کشور در سه سال آینده و حتی پس از آن باشد. بنابراین، اگر بخواهیم ارزیابی کنیم که چین و آمریکا در آینده، چه در موضوع تعرفهها، چه در جنگ تجاری و چه در پرونده ایران، چگونه عمل خواهند کرد،
باید این چارچوب را مبنای تحلیل قرار دهیم.
وسط کلامتان، این ادعا که شی با ترامپ بر سر آزادی تردد در تنگه هرمز، عدم پرداخت عوارض حتی به یوان و همچنین هستهاینشدن ایران اتفاق نظر دارند، مغایر گفتههایتان نیست؟
در این زمینه من تحلیلی را در منابع رسمی چین مشاهده کردم که درباره این چارچوب جدید توضیح داده بود. براساس آن تحلیل، چین و آمریکا بر سر چهار اصل به توافق رسیدهاند؛ نخست آنکه همکاری دوجانبه، محور اصلی تعاملات دو کشور باشد. دوم آنکه رقابت میان دو طرف محدود شود، نه اینکه همه حوزهها را دربر گیرد. سوم اینکه اختلافات دو کشور به سطحی قابل کنترل تقلیل یابد و چهارم آنکه صلح میان دو طرف به امری قابل انتظار و دستیافتنی تبدیل شود. این برداشت و تفسیر طرف چینی از چارچوب جدید روابط با آمریکاست. البته باید به یک نکته مهم نیز اشاره کنم؛ این چارچوب، در ظاهر مثبت، جذاب و امیدوارکننده به نظر میرسد، اما اگر آن را با وضعیت سابق روابط چین و آمریکا مقایسه کنیم، در واقع نوعی کاهش سطح روابط محسوب میشود. یعنی دو طرف به جای آنکه روابط خود را ارتقا دهند، از سطح «مشارکت» به سمت «مدیریت بحران» حرکت کردهاند. این نکته از منظر ژئوپلیتیکی اهمیت بسیار زیادی دارد. در واقع، این سفر که به دعوت چین انجام شد، تلاشی از سوی دو قدرت مهم جهانی برای مدیریت رقابت راهبردی میان خود بود.
شی جینپینگ حتی در همان جملات ابتدایی دیدار رسمی با ترامپ، به «تله توسیدید» اشاره کرد و گفت باید دید آیا دو کشور میتوانند از این تله عبور کنند یا خیر. بنابراین، دو طرف در حال تعریف فضایی هستند که من از آن با عنوان «ثبات همراه با رقابت سازنده» یاد میکنم، نه رقابت مخرب. در این چارچوب، باید به یک «تغییر پارادایم» در مناسبات چین و آمریکا نیز توجه کنیم. براساس اسناد امنیت ملی آمریکا در سال گذشته، بسیاری از کارشناسان انتظار داشتند جنوب شرق آسیا و مسئله تایوان به «هارتلند» تحولات نظام بینالملل تبدیل شود. اما اکنون میبینیم که با توجه به تحولات اخیر، استقرار ناوهای آمریکایی، نیروهای نظامی و هواپیماها، عملا خاورمیانه دوباره به کانون اصلی تحولات بازگشته و تمرکز دو طرف بر غرب آسیا قرار گرفته است. این وضعیت، هم مزایا دارد و هم معایب که در جای خود باید بررسی شود.
پاسخ سؤالم را نگرفتم. آیا این ادعا که گفته شده در دیدار شی و ترامپ، چین بر سر آزادی تردد در تنگه هرمز، عدم پرداخت عوارض حتی به یوان و همچنین هستهاینشدن ایران تأکید کرده است، نشانهای از تغییر معادلات نیست؟
جمهوری اسلامی توانسته تنگه هرمز را به یک اهرم ژئوپلیتیکی تبدیل کند و همین مسئله باعث شده مواضع آمریکا، چین و حتی کشورهای منطقه، متناسب با این واقعیت جدید تنظیم شود. حالا اگر بخواهیم مواضع ترامپ و چین را در کنار یکدیگر جمعبندی کنیم، باید بگویم که هنوز برای ارائه یک تحلیل نهایی زود است و باید منتظر ماند تا جهتگیریهای دو کشور روشنتر شود و همچنین تحلیل منابع نزدیک به قدرت در آمریکا و چین را نیز مشاهده کرد. اما آنچه ترامپ تلاش داشت بر آن تأکید کند، این بود که درباره ایران، نوعی اجماع بیشتر میان آمریکا و چین شکل گرفته و این نکته مهمی است. در مقابل، چینیها همچنان همان مواضع سنتی و همیشگی خود را تکرار میکنند. من هم مواضع اخیر وانگ یی (وزیر خارجه چین) و هم سخنان شی جینپینگ در دیدار با ترامپ را مطالعه کردم. آنها تأکید کردند که پکن تمام تلاش خود را برای پایاندادن به درگیریها انجام داده است. همچنین اعلام کردند که همچنان از مذاکرات صلح حمایت میکنند و حتی بر «حمایت بیشتر» نیز تأکید داشتند که نشان میدهد تمایل دارند جمهوری اسلامی دوباره به میز مذاکره بازگردد. آنها همچنین تصریح کردند که اساسا این درگیریها نباید رخ میداد و اکنون نیز دلیلی برای ادامه آن وجود ندارد. وانگ یی پس از ترک چین توسط ترامپ نیز گفت اکنون «پنجرهای برای صلح» گشوده شده و نباید اجازه داد این پنجره بسته شود. این مواضع، تا حدی با سخنان ترامپ که مدعی بود آمریکا و چین درباره ایران، ازجمله موضوع تنگه هرمز، بازگشایی مسیرها، تجهیزات نظامی و پایان درگیریها به تفاهم رسیدهاند، تفاوت دارد. همین تفاوت مواضع میتواند به ما در تحلیل آینده کمک کند. با این حال، نکته مهم آن است که چینیها همچنان از تبدیلشدن به یک بازیگر فعال و مستقیم در این مناقشه پرهیز میکنند و همچنان بر نقش «میانجی صلح» تأکید دارند. اگر ما خواهان حضور فعالتر چین در این پرونده هستیم، نباید صرفا منفعلانه منتظر بمانیم. جمهوری اسلامی باید فعالانه عمل کند و یک طرح جامع راهبردی، با در نظر گرفتن نقش چین و کشورهای عربی منطقه، برای آنچه در داخل از آن بهعنوان «نظم جدید منطقهای» یاد میشود، روی میز بگذارد. در غیر این صورت، چین در همان جایگاه میانجی صلح باقی خواهد ماند.
پس باید پرسید آینده جنگ احتمالی علیه ایران پس از دیدار هفته گذشته ترامپ و شی را چگونه میبینید؟
تداوم درگیریها در منطقه، در مجموع به سود چین نیست؛ بهویژه با توجه به راهبرد ژئواکونومیک و اقتصادی که پکن دنبال میکند. البته از منظر سیاسی و دیپلماتیک، این تحولات برای چین نوعی برگ برنده ایجاد کرده و پکن توانسته از این وضعیت در معادلات منطقهای بهره ببرد. موضوع مهم دیگر آن است که ایالات متحده به نفوذ چین بر ایران نیاز دارد و این مسئله برای پکن یک فرصت محسوب میشود. چین میتواند از این نفوذ بهعنوان ابزاری برای مانور در سایر پروندهها و مسائل مورد اختلاف با آمریکا استفاده کند و این اقدام بسیار مهمی است که چینیها قادر به انجام آن هستند. از سوی دیگر، براساس برخی گزارشهای منتشرشده در منابع نزدیک به کاخ سفید، به نظر میرسد توافقاتی میان چین و آمریکا در حوزه انرژی و خرید نفت نیز در حال شکلگیری است و چینیها به سمت کاهش وابستگی به منابع انرژی خاورمیانه حرکت میکنند؛ زیرا ریسکهای منطقه افزایش یافته است. باید توجه داشت که طولانیشدن این بحران، به سود چین نخواهد بود. چینیها ممکن است تا حدی در قالب میانجی صلح یا قدرتی بیطرف ایفای نقش کنند، اما تبدیلشدن آمریکا به بازیگر فعال و مسلط منطقه و ادامه بحران، در نهایت به زیان پکن خواهد بود. به همین دلیل، چین تلاش میکند این منازعات را تا حد امکان مدیریت و مهار کند. مجموعه این تحولات نشان میدهد که اگرچه روابط ایران و چین، روابطی تاریخی و ریشهدار است، اما در ژئوپلیتیک امروز جهان، آنچه تعیینکننده است «منافع پایدار در چارچوب زنجیرههای تولید و ارزش» است. جمهوری اسلامی هر اندازه بتواند چنین معادلهای را برای تأمین منافع مشترک با چین تعریف کند، به همان میزان نیز میتواند انتظار داشته باشد که پکن نقش فعالتر و مؤثرتری در تحولات منطقهای و پرونده ایران ایفا کند.
من میخواهم یک فرضیه بسیار مهم را با ادبیات توهم توطئه مطرح کنم؛ اگر آنگونه که برخی تحلیلگران میگویند تکلیف جنگ تحمیلی دوباره علیه ایران پس از سفر ترامپ به چین و دیدار او با شی جینپینگ روشن شده باشد و اگر سناریوی درگیری نظامی یا «بلاکپلاس» یا به بیان دقیقتر «محاصره و اقدامات مکمل» یا هر دو سناریو در دستور کار قرار گرفته باشد، آیا میتوان گفت شی جینپینگ از این تحولات مطلع بوده است؟ به هر حال برخی نیز در فضای تحلیلی چنین میگویند (هرچند نمیتوان آن را بهعنوان یک فکت قطعی پذیرفت) که هر زمان چین توصیه به خروج اتباع خود از ایران یا منطقه کرده، نشانهای از شروع قریبالوقوع جنگ بوده است؛ کمااینکه در جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه نیز چنین برداشتهایی مطرح شد؛ بنابراین پرسش این است که تا لحظه گفتوگوی من و شما جنگ مجددی رخ نداده، ولی اگر از فردا جنگی رخ دهد، آیا چینیها از آن مطلع بودهاند یا خیر؟
سؤال خوبی پرسیدید و کوتاه و صریح پاسخ میدهم که اگر ترامپ اقدام نظامی دیگری علیه ایران انجام دهد، در نهایت تأسف باید گفت چینیها از آن مطلع بودهاند.
میخواهم به پرسش مهمتری اشاره کنم. پیشتر نیز با شما در همین روزنامه «شرق» پیرامون معادلات سال ۲۰۲۶ و بستهشدن پروندههایی مانند کوبا، ونزوئلا و ایران و رسیدن آن به افقهای ۲۰۲۷ و ۲۰۲۸ گفتوگو کرده بودیم. به قول خودتان هم هارتلند کماکان در خاورمیانه تعریف میشود. در این چارچوب، به نظر میرسد شی جینپینگ در برخی پروندهها مانند تایوان رویکردی کاملا سختگیرانه دارد، اما در برخی دیگر مانند تحولات مرتبط با ایران، رفتاری منعطفتر از خود نشان داده است. در این میان برخی حتی معتقدند تهران عملا به «وجهالمصالحه» تایوان تبدیل شده است. هرچند میدانم شما معمولا از چنین ادبیاتی استفاده نمیکنید، اما آیا با این گزاره موافقید که در این سفر چنین نسبتی شکل گرفته است؟
ببینید، در وهله نخست نمیتوان گفت چینیها در برابر آمریکا کوتاه آمدهاند؛ هنوز برای چنین جمعبندیای زود است. آنچه تاکنون برمیآید، بیشتر بر مبنای اظهارات ترامپ است که طبیعتا در جهت منافع خود سخن میگوید و خیلی نمیتوان بهطورکامل به آن استناد کرد. با توجه به روحیات او نیز ممکن است فردا موضع دیگری اتخاذ کند؛ چنانکه دیدید حتی در هواپیما نیز در پاسخ به پرسشها درباره جاسوسی، مواضعی دوپهلو اتخاذ کرد. درباره اینکه ایران وجهالمصالحه تایوان شده باشد، من چنین برداشتی را چندان نمیپذیرم.
چرا؟
چون پرونده تایوان برای چین یک موضوع کاملا بنیادین و راهبردی است که از مدتها پیش دنبال میشود. در عین حال، درگیریهای اخیر در منطقه، از یک جهت برای چین این فایده را داشته که تمرکز راهبردی آمریکا بر جنوب شرق آسیا تا حدی کاهش یافته است؛ این نکتهای است که در برخی منابع و تحلیلهای چینی نیز به آن اشاره شده است. از سوی دیگر، برخی تحلیلهای چینی حتی نشان میدهد که از نگاه پکن، ترامپ پس از جنگ ایران، در موقعیت مناسبی برای سفر به چین قرار گرفت؛ یعنی به نوعی درگیر بحرانهای منطقهای شده و بخشی از ابتکار عمل خود را از دست داده است. در نتیجه، از دید چینیها او اکنون در شرایطی قرار دارد که چه از نظر داخلی و چه بینالمللی، نیاز بیشتری به تعامل با چین پیدا کرده است. در ادامه بحث، باید توجه داشت که در کنار این تحولات، مسئله تایوان همچنان برای چین یک موضوع کاملا «ناموسی» و خط قرمز محسوب میشود. چین حاضر نیست آن را در قالب معامله با هیچ پرونده دیگری از جمله ایران قرار دهد. همانگونه که برای آمریکا نیز تایوان موضوعی غیرقابل معامله است، برای چین نیز چنین جایگاهی دارد. از این منظر، نمیتوان گفت که آمریکا و چین قادرند در قالب یک بدهبستان، یکی ایران را کنار بگذارد و دیگری تایوان را. این نوع تحلیل سادهسازی بیش از حد واقعیت است. حتی اگر پروندههای دیگری مانند برخی جزایر مورد اختلاف در میان باشد، شاید امکان چنین معاملهای وجود داشته باشد، اما درباره تایوان چنین تصوری واقعبینانه نیست. درباره نسبت میان پرونده ایران و مسئله تایوان نیز باید تأکید کرد که این دو اساسا در یک سطح و در یک معادله قابل تعریف نیستند و از منظر راهبردی، هموزن تلقی نمیشوند. چارچوبی که چینیها در تعامل با دولت ترامپ درباره تایوان دنبال میکنند، بیش از آنکه مبتنی بر معامله مستقیم بر سر ایران و تایوان باشد، در قالب یک الگوی کلانتر برای «مدیریت بحرانهای منطقهای» تعریف میشود. در واقع، بحث بر سر این نیست که «تایوان در برابر ایران» یا بالعکس مبادله شود، بلکه موضوع به تلاش پکن و واشنگتن برای رسیدن به نوعی تفاهم در مدیریت تنشها در دو حوزه ژئوپلیتیکی حساس بازمیگردد؛ یعنی جنوب شرق آسیا و منطقه خلیج فارس و غرب آسیا. در این چارچوب، چین تلاش دارد در پرونده ایران و خلیج فارس، نوعی اجماع بینالمللی پیرامون جلوگیری از تشدید درگیریها، تثبیت آتشبس و تقویت سازوکارهای گفتوگو و مدیریت بحران شکل بگیرد. در مقابل، انتظار پکن آن است که ایالات متحده نیز از گسترش فروش تسلیحات به تایوان بکاهد و سطح تعاملات سیاسی خود با این جزیره را کنترل و مدیریت کند.
پس چین، ایرانِ درگیر جنگ با آمریکا را چگونه میبیند؟
درباره ایران، باید توجه داشت که از منظر چین، روابط با ایران عمدتا ماهیتی اقتصادی و مبتنی بر منافع دارد؛ بنابراین در برخی بحرانها و تنشها، همانطورکه در جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه نیز مشاهده شد، نوعی تردید و احتیاط در رفتار چین قابل مشاهده است. این امر نشان میدهد که پکن در صورت بروز تنشهای شدید، لزوما وارد درگیری مستقیم یا حمایت پرهزینه نمیشود؛ مشابه رویکردی که در بحران اوکراین نیز اتخاذ کرد. بر این اساس، این برداشت که «چین ایران را در برابر تایوان معامله میکند»، برداشت دقیقی نیست. نه از منظر ساختار تصمیمگیری چین چنین مبادلهای قابل تعریف است و نه از منظر ارزشگذاری راهبردی دو پرونده، ایران و تایوان در یک سطح قرار میگیرند. تایوان برای چین بسیار حیاتیتر و راهبردیتر از آن است که در چنین معادلاتی قرار گیرد. آنچه از مواضع رسمی چین و اظهارات مقامات این کشور، از جمله وانگیی، برمیآید این است که سیاست پکن در قبال جنگ و تنشهای خاورمیانه همچنان ثابت است. چین بر آتشبس و صلح تأکید دارد و همواره این موضع را تکرار کرده است. حتی در برخی ادبیات دیپلماتیک چینی نیز این مضمون وجود دارد که «هرکس گره بحران را بسته، خود باید آن را باز کند». این عبارت در مذاکرات منطقهای نیز به کشورهای مختلف منتقل شده است. در نهایت، تأکید چین همچنان بر توقف درگیریها و حرکت به سمت آتشبس است، با این قید که گام نخست صلح باید از سوی طرفهای درگیر برداشته شود؛ و این رویکرد نیز در مواضع اخیر پکن تغییری نکرده است.
پیش از سفر ترامپ به چین و حتی در جریان این سفر، دو نگاه عمده وجود داشت؛ برخی معتقد بودند معادلات جنگ ایران و حتی معادلات کلان نظام بینالملل، با توجه به ترکیب هیئت همراه ترامپ و سطح این سفر، دستخوش تغییرات جدی خواهد شد و این دیدار میتواند بسیار تعیینکننده باشد. در مقابل، گروهی دیگر بر این باور بودند که این سفر اساسا از پیش «قاببندی» شده و تأثیر تعیینکنندهای بر تصمیمات کلان نخواهد داشت. اکنون پرسش این است که اگر ترامپ، چه در مسیر تصمیم به جنگ و چه در مسیر مذاکره با ایران تصمیمی اتخاذ کند، آیا این تصمیم پیش از دیدار با شی جینپینگ گرفته شده بود یا آنگونه که برخی میگویند، این سفر بهقدری مهم بوده که توانسته بر تصمیمات او اثرگذار باشد؟
اینها بیشتر در حوزه گمانهزنی قرار میگیرد؛ ما درحالحاضر دادههای دقیق و قطعی برای تحلیل حداکثری نداریم. اما به نظر من، آنچه در آینده درباره ایران رخ خواهد داد، با محوریت ایالات متحده، نه اسرائیل (اسرائیل را فعلا کنار میگذارم)، حتما با نوعی هماهنگی و درک متقابل با چین انجام خواهد شد؛ یعنی اگر قرار باشد گفتوگویی انجام شود، چین در متن ماجرا خواهد بود و اگر قرار باشد درگیریای رخ دهد، نیز چین از ابتدا در معادله حضور دارد.
از این منظر برخی معتقدند ترامپ از محتوای گفتوگو با شی جینپینگ آن حمایتی را که انتظار داشت، درباره ایران دریافت نکرده است. بههمیندلیل نیز اکنون تحلیلها از سفر ترامپ به چین تا حدی کمرنگ شده و نگاهها بیشتر به سمت دیدار آتی شی جینپینگ و پوتین معطوف شده است که قرار است چهارشنبه این هفته (۳۰ اردیبهشت) برگزار شود. از نگاه شما کدامیک اثرگذارتر است؟ دیدار ترامپ و شی یا دیدار شی و پوتین؟
اصولا نمیتوانم از تعبیر «اثرگذارتر» استفاده کنم، چون درحالحاضر با نظمی جدید در ژئوپلیتیک منطقهای و جهانی مواجه هستیم. ما درواقع شاهد بازیگری فعال قدرتهای بزرگ هستیم، با محوریت و میدانداری چین. برخلاف برخی تحلیلها که چین را در حاشیه یا پشتپرده تصویر میکردند، امروز چین در متن تحولات قرار دارد. شما اگر به تقویم تحولات نگاه کنید، در فاصلهای کوتاه، مقامات مختلف در پکن حضور داشتهاند؛ از عراقچی گرفته تا ترامپ، و در ادامه نیز پوتین، بنسلمان و مقامات اماراتی و حتی برخی بازیگران اروپایی مانند اسپانیا در چین حضور داشته یا حضور خواهند داشت. این نشان میدهد که چین به یک مرکز گفتوگوی راهبردی در نظام بینالملل تبدیل شده است.
نکته مهم دیگر این است که همزمانی برخی نشستها، ازجمله اجلاس بریکس در دهلی، نیز نشان میدهد که این تحولات کاملا تصادفی نیست. حتی در جریان سفر ترامپ، بخشی از مقامات ارشد چینی نیز به دلیل اهمیت این دیدار در پکن مستقر بودند که خود نشاندهنده وزن و اهمیت این سفر برای چین است، بنابراین به نظر من آنچه اهمیت دارد، نه صرفا یک دیدار مشخص، بلکه شکلگیری یک الگوی جدید از رایزنی میان قدرتهای بزرگ است. این الگو در حال بازتعریف نظم ژئوپلیتیکی است. دراینمیان روسیه به دلیل درگیری مستقیم نظامی و تحریمها، در موقعیتی متفاوت قرار دارد و آمریکا نیز بیشتر بر ابعاد امنیتی و ژئوپلیتیکی متمرکز است. اما برای چین، محور اصلی همچنان اقتصاد و فناوری است.
اگر به ترکیب هیئت همراه ترامپ نیز توجه کنید، بهخوبی مشخص است که هدف اصلی این سفر اقتصادی و فناورانه بوده است. در این چارچوب، کشوری که بتواند برای چین «برگهای راهبردی» بیشتری برای تعامل در افق ۱۰ساله آینده ارائه دهد، در معادلات بعدی جایگاه بهتری خواهد داشت. البته باید تأکید کنم که این به معنای «حمایت سیاسی یا امنیتی» به سبک آمریکایی نیست. چین اساسا چنین الگوی تعهدی را در سیاست خارجی خود ندارد. آنچه میتوان از آن سخن گفت، نوعی تعامل مبتنی بر منافع بلندمدت و موازنهگرایانه است؛ تعاملی که میتواند در برخی حوزهها حتی اثرات بازدارنده نیز داشته باشد، اما نه در قالب تعهدات سخت و الزامآور نظامی یا امنیتی.
تقریبا میتوان گفت یک وضعیت کمسابقه در ماجرای وتوی ۱۸ فروردین روسیه و چین درباره قطعنامه تنگه هرمز بحرین رخ داد. در آن زمان برخی تصور میکردند چین به سمت رأی ممتنع یا سیاست سفید حرکت خواهد کرد، اما در عمل شاهد وتوی مستقیم پکن بودیم. اکنون نیز با توجه به قطعنامه جدید بحرین و آمریکا درباره تنگه هرمز، این پرسش مطرح است که با توجه به سفر هفته گذشته ترامپ و شرایط جدید پس از دیدار رؤسای جمهور آمریکا و چین، آیا امکان تغییر رویکرد پکن و حرکت به سمت رأی ممتنع یا سیاستهای میانهتر وجود دارد؟ از سوی دیگر، با توجه به اینکه تنگه هرمز بهعنوان یک نقطه کانونی، محل تلاقی و تضاد منافع چین با طرفهای مختلف ازجمله کشورهای عربی، آمریکا و ایران است و چین نیز خود یکی از بزرگترین واردکنندگان نفت جهان محسوب میشود، به نظر شما پکن در این وضعیت پیچیده چه مسیری را در پیش خواهد گرفت؟
نکته مهم این است که وقتی میگویم هر کارت بازی و برگهای برنده «زماندار» است، دقیقا به همین مسئله اشاره دارم؛ یعنی کارت طلایی تنگه هرمز که در اختیار جمهوری اسلامی ایران است، یک سقف زمانی دارد که باید قبل از انقضای آن تاریخ استفاده شود، وگرنه آن کارت و برگ برنده میسوزد... .
یعنی این کارت تاکنون نسوخته است؟
اتفاقا مسئله همین است؛ شما نمیتوانید تا ابد این وضعیت را در هرمز حفظ کنید و درعینحال در موقعیتی بمانید که صرفا منتظر بمانید و بگویید «من میخواهم در تنگه هرمز عوارض بگیرم». این وضعیت زمانمند است و مقطع مناسب آن نیز زمانی بود که چین و روسیه عملا قطعنامه بحرین را وتو کردند و تا حدودی نیز حق را به ایران میدادند و افزایش تنش را به سود منطقه و منافع خودشان نمیدانستند. این مقطع نیازمند مراقبت جدی تهران بود. حالا نگرانی اصلی این است که مبادا با سوختن کارت تنگه هرمز، جایگاه ایران دچار تغییر شود؛ یعنی از جایگاه یک کشور قدرتمند منطقهای که در برابر تجاوز دو قدرت، یکی قدرت جهانی و دیگری قدرت منطقهای ایستادگی کرده و تمامیت ارضی خود را حفظ کرده، به سمت یک کشور خطرناک در منطقه سوق داده شود. این مسئله بسیار خطرناک است.
باید توجه داشت که ایران، با وجود فشارها و آسیبها، از رهبری تا فرماندهان، انسجام داخلی خود را حفظ کرده و از خود دفاع کرده است. درعینحال برخی کشورهای منطقه تلاش دارند این نقش را تغییر دهند و از سوی دیگر، کشورهایی مانند چین و روسیه نیز در مقاطعی از این نقش ایران حمایت کردهاند؛ ازجمله محکومیت تجاوز آمریکا، محکومیت کشتار غیرنظامیان و حتی برخی مواضع در شورای امنیت. اما مسئله اینجاست که تلاشهایی در جریان است تا ایران از جایگاه یک بازیگر اثرگذار و بهاصطلاح «سازنده» به سمت یک بازیگر «خرابکار » در منطقه تصویر شود؛ و این موضوع بسیار خطرناک است. در همین چارچوب حتی اقداماتی که ایران در مقاطعی انجام داده، ازجمله حملات به برخی اهداف منطقهای، در منطق رسمی این بوده که از مبادی تهدید علیه خود دفاع کند. هرچند در ادامه، در برخی مقاطع این اقدامات محدود یا کنترل شد، اما نکته مهم این است که نباید اجازه داد این تغییر تصویرسازی اتفاق بیفتد. چینیها نیز از یک مرحله به بعد تأکید داشتند که این وضعیت باید کنترل شود. البته ایران در برخی موارد تهدیدات خود را عملی نکرد، اما اصل مسئله همچنان باقی است.
نکته کلیدی این است که جایگاه ایران نباید از یک موقعیت خردمندانه و قدرتمندانه به یک موقعیت حاشیهای یا مخدوش در نظام منطقهای تغییر کند. ابزار مهم ایران دراینمیان استفاده هوشمندانه از موقعیتهایی مانند تنگه هرمز است. به همین دلیل است که من تأکید میکنم ایران نیازمند یک طرح جامع و بلندمدت است. همانطور که در نگاه کلان نظام نیز مطرح شده، سخن از نظم جدید در غرب آسیا و تنگه هرمز است. در مقابل، چینیها بیشتر بر بازگشت به وضعیت نرمال و سابق تأکید دارند، درحالیکه ایران بر شکلگیری یک نظم جدید منطقهای تأکید میکند. نکته مهم این است که اگر قرار است چنین نظمی شکل بگیرد، باید هرچه سریعتر چارچوبهای حقوقی و عملیاتی آن با حضور قدرتهای منطقهای و جهانی مانند چین تعریف شود؛ همراه با بازیگران منطقهای، ازجمله کشورهای عربی خلیج فارس و با محوریت ایران. در غیراینصورت، هم این ظرفیتها از بین خواهد رفت و هم خطرات جدیتری در سطح شورای امنیت و دیگر عرصههای بینالمللی متصور است. بههمیندلیل تأکید من این است که زمان بسیار محدود است؛ و اگر ارادهای برای شکلدهی به نظم جدید وجود دارد، باید این روند سریعتر تعریف و اجرائی شود، در غیراینصورت مخاطراتی که اشاره شد، کاملا محتمل خواهد بود و باید درباره آنها با دقت و حساسیت برخورد کرد.