|

بررسی یک تناقض؛ چرا جنگ‌های جهان با وجود هزینه سنگین اقتصادی ادامه می‌یابند؟

منطق تداوم جنگ

نظریه واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل همواره با این پرسش روبه‌رو بوده که اگر بازیگران سیاسی موجوداتی عقلانی هستند و جنگ نیز پدیده‌ای ویرانگر و پرهزینه است، چرا طرفین مناقشه پیش از آغاز درگیری بر سر سفره مذاکره نمی‌نشینند تا از نابودی سرمایه‌های انسانی و مادی خود جلوگیری کنند؟

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

امیررضا انگجی: نظریه واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل همواره با این پرسش روبه‌رو بوده که اگر بازیگران سیاسی موجوداتی عقلانی هستند و جنگ نیز پدیده‌ای ویرانگر و پرهزینه است، چرا طرفین مناقشه پیش از آغاز درگیری بر سر سفره مذاکره نمی‌نشینند تا از نابودی سرمایه‌های انسانی و مادی خود جلوگیری کنند؟ در واقع، از آنجا که جنگ همواره «ناکارآمد» است و بخشی از منابع را مستهلک می‌کند، منطقا باید همیشه توافقی وجود داشته باشد که هر دو طرف را به نسبت نتیجه احتمالی جنگ، در وضعیت بهتری قرار دهد. با این حال، بن‌بست‌های خونین تاریخی نشان می‌دهند عقلانیت به‌تنهایی برای تضمین صلح کافی نیست. ریشه این ناکارآمدی را نباید صرفا در خطاهای محاسباتی و اطلاعات نامتقارن جست‌وجو کرد، بلکه باید در ساختار انگیزشی بازیگران و مفهومی تحت عنوان «مشکل تعهد» یافت.

این مفهوم توضیح می‌دهد چگونه فقدان یک اقتدار مرکزی در عرصه بین‌الملل باعث می‌شود حتی با وجود میل به صلح، بازیگران به دلیل ترس از توزیع قدرت در آینده و ناتوانی در تضمین رفتارهای آتی، به سمت گزینه نظامی رانده شوند. مشکل تعهد زمانی پدیدار می‌شود که یک بازیگر قادر نباشد به شکلی باورپذیر وعده دهد که در آینده از قدرت خود برای تغییر شرایط فعلی استفاده نخواهد کرد. در محیطی که هیچ پلیس جهانی برای تنبیه پیمان‌شکنان وجود ندارد، هرگونه وعده برای همکاری در آینده، فاقد ضمانت اجرائی است. این بن‌بست ساختاری به‌ویژه زمانی بحرانی می‌شود که موازنه قدرت بین دو رقیب در حال تغییر باشد. وقتی یکی از طرفین با شتابی قابل توجه در حال رشد اقتصادی یا نظامی است، طرف مقابل با یک معمای امنیتی حاد روبه‌رو می‌شود. بازیگر در حال تضعیف می‌داند حتی اگر امروز به توافقی منصفانه دست یابد، رقیبش پس از رسیدن به اوج قدرت در آینده، دیگر انگیزه‌ای برای وفاداری به قراردادهای پیشین نخواهد داشت. در واقع، رشد قدرت رقیب به معنای کاهش ظرفیت چانه‌زنی بازیگر ضعیف در آینده است. از این منظر، جنگ نه یک اقدام تهاجمی برای کسب سود، بلکه یک تلاش پیشگیرانه و از سر ناچاری برای جلوگیری از وقوع وضعیتی است که در آن بازیگر دیگر هیچ دفاعی در برابر خواسته‌های فزاینده حریف نخواهد داشت. در این چارچوب نظری، مفهوم «مازاد چانه‌زنی» نقشی حیاتی ایفا می‌کند.

مازاد چانه‌زنی همان مابه‌التفاوت هزینه‌های جنگ و منافع صلح است. به عبارت دیگر، صلح یک کالای اقتصادی تولید می‌کند که همان عدم تخریب زیرساخت‌ها، حفظ جان سربازان و تداوم تجارت است. در یک دنیای ایدئال، طرفین باید این مازاد را بین خود تقسیم کنند تا انگیزه‌ای برای جنگ باقی نماند. اما مشکل اینجاست که وقتی جابه‌جایی قدرت در افق زمانی نزدیک، بزرگ‌تر از این مازاد صلح باشد، مکانیسم چانه‌زنی از کار می‌افتد. اگر بازیگری پیش‌بینی کند که با صلح‌کردن، در آینده آنچنان ضعیف می‌شود که ضررش از کل هزینه‌های جنگ امروز بیشتر خواهد بود، عقلانیت به او حکم می‌کند امروز وارد جنگ شود. در واقع، هزینه جنگ در زمان حال، به مثابه حق‌ بیمه‌ای است که بازیگر می‌پردازد تا از فروپاشی کامل خود در آینده جلوگیری کند. این تحلیل نشان می‌دهد چرا برخی از خونین‌ترین جنگ‌های تاریخ درست زمانی رخ داده‌اند که دیپلماسی در فعال‌ترین حالت خود بوده است؛ مشکل در نبود راهکار نبود، بلکه در نبود تضمینی بود که نشان دهد راهکار امروز، فردا به ابزاری برای سرکوب تبدیل نمی‌شود. علاوه بر تغییرات در توزیع قدرت، مسئله مزیت حمله اول نیز یکی دیگر از ابعاد مشکل تعهد است.

در شرایطی که تکنولوژی نظامی یا جغرافیای سیاسی به گونه‌ای باشد که ضربه اول بتواند نتیجه نهایی را تعیین کند، بازیگران در وضعیت تعهد متقابل شکست‌خورده قرار می‌گیرند. حتی اگر هر دو طرف صلح را ترجیح دهند، هریک نگران است که طرف مقابل با استفاده از عنصر غافلگیری، توازن را به نفع خود تغییر دهد. در اینجا نیز ناتوانی در تعهد به عدم حمله، باعث می‌شود بازیگران برای فرار از شکست، به سمت درگیری پیش‌دستانه حرکت کنند. این وضعیت نشان‌دهنده آن است که صلح فقط به اراده طرفین بستگی ندارد، بلکه تابع مستقیم تکنولوژی نظامی و ساختار توزیع قدرتی است که امکان تعهد را فراهم یا سلب می‌کند.

بنابراین، هرگاه امنیت یک بازیگر مستلزم کاهش امنیت بازیگر دیگر باشد، مشکل تعهد به اوج خود می‌رسد و فضای چانه‌زنی را تا حد صفر کاهش می‌دهد. باید توجه داشت این نگاه ساختاری، تفاوت‌های ماهوی با رویکردهایی دارد که جنگ را ناشی از نقص اطلاعات می‌دانند. در مدل‌های اطلاعاتی، فرض بر این است که اگر کشورها توان نظامی و اراده یکدیگر را دقیقا می‌شناختند، به جنگ تن نمی‌دادند. اما در مدل مبتنی بر مشکل تعهد، حتی اگر هر دو کشور اطلاعات کامل و شفافی از توانایی‌های یکدیگر داشته باشند، باز هم ممکن است به دلیل ناتوانی در تضمین رفتارهای آینده به جان هم بیفتند.تاریخ مملو از مواردی است که در آن رهبران به‌خوبی از قدرت رقیب آگاه بودند، اما چون نمی‌توانستند به نیت‌های بلندمدت او اعتماد کنند، گزینه نظامی را برگزیدند. این واقعیت تلخ نشان می‌دهد شفافیت به‌تنهایی ضامن ثبات نیست و تا زمانی که مکانیسمی برای مهار قدرت در آینده وجود نداشته باشد، سایه جنگ بر سر چانه‌زنی‌های دیپلماتیک سنگینی خواهد کرد.

 

در نهایت، بن‌بست جنگ به مثابه یک مشکل تعهد، به ما می‌آموزد که برای برقراری صلح پایدار، تمرکز صرف بر تقسیم قدرت یا افزایش اطلاعات کافی نیست. راهکار واقعی صلح در ایجاد نهادها یا ترتیبات نظامی نهفته است که هزینه نقض عهد در آینده را افزایش دهند یا سرعت جابه‌جایی قدرت را به شکلی مدیریت کنند که بازیگران در حال تضعیف، دچار هراس وجودی نشوند. اگر جابه‌جایی قدرت به صورت تدریجی و در کنترل نهادهای بین‌المللی باشد، مازاد چانه‌زنی می‌تواند شکاف‌ها را پر کند. اما در دنیایی که تغییر و توزیع قدرت به صورت ناگهانی و بدون مهار رخ می‌دهد، منطق عقلانی بازیگران، آنها را به سمت انتخاب و تداوم جنگ سوق می‌دهد. جنگ در این نگاه، نه شکست عقلانیت، بلکه نتیجه منطقی تلاش بازیگران برای بقا در محیطی است که هیچ‌کس نمی‌تواند به فردا اطمینان داشته باشد.

این گزارش با به چالش کشیدن رویکردهای مبتنی بر نقص اطلاعات، استدلال می‌کند که ریشه اصلی جنگ‌های طولانی در «مشکلات تعهد» نهفته است که به دلیل تغییرات بزرگ و سریع در توزیع قدرت بین بازیگران شکل می‌گیرد. از آنجا که جنگ همواره پدیده‌ای ناکارآمد و هزینه‌بر است، همواره یک «مازاد چانه‌زنی» ناشی از صلح وجود دارد که طرفین منطقا باید تمایل به تقسیم آن داشته باشند، اما وقتی یک طرف با شتاب در حال قدرتمندشدن است، نمی‌تواند به شکلی باورپذیر تعهد دهد که در آینده از این قدرت برای بازنگری در توافقات سوءاستفاده نخواهد کرد. در چنین شرایطی، بازیگرِ دیگر، برای جلوگیری از تضعیف وضعیت خود در آینده، ترجیح می‌دهد امروز که هنوز توان نظامی دارد وارد جنگ شود، زیرا هزینه درگیری برای او کمتر از ضرر ناشی از تغییر موازنه قدرت در بلندمدت خواهد بود. این منطق نه فقط برای جنگ بین دولت‌ها که در مورد جنگ‌های داخلی نیز قدرت توضیحی بسیار بالایی دارد.

راه‌حل نهایی و دشوار برای خروج از بن‌بست جنگ، فراتر از مذاکرات صرف بر سر منافع آنی، در ایجاد مکانیسم‌هایی نهفته است که ناتوانی در «تعهد به آینده» را جبران کنند؛ به این معنا که طرفین باید ترتیبات نهادی، تضمین‌های بین‌المللی یا ساختارهای نظامی (مانند ایجاد مناطق غیرنظامی یا استقرار نیروهای حافظ صلح) را طراحی کنند که هزینه نقض عهد در آینده را به شدت افزایش دهد و مانع از آن شود که بازیگر قدرتمند بتواند توافقات را به نفع خود بازنگری کند. همچنین، مدیریت سرعت تغییرات در توزیع قدرت به شکلی که تغییر موازنه از «مازاد چانه‌زنی» (مجموع هزینه‌های جنگ دو طرف) فراتر نرود، می‌تواند انگیزه شروع جنگ پیشگیرانه را در بازیگران از بین ببرد.

منبع:

War as a Commitment Problem, Robert Powell, 2006, International Organization

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.