برای منصوره خانم
چراغی که برای دیگران افروخته بود
اگر در فرهنگ لغات، «دلسوزی» را جستوجو کنیم، به واژههایی آشنا میرسیم: رئوف، رحمدل، شفیق، غمخوار. اما این واژهها، با همه نزدیکیشان، باز هم برای توصیف «منصوره رئیسقاسم» کافی نیستند. او دلسوز بود، اما دلسوزیاش بهسرعت به کنش تبدیل میشد. پیگیری و مسئولیت جزء جداییناپذیر هر شفقتی از سوی او بود. «دیگری» برای او نه یک مفهوم اخلاقی، بلکه موضوع اصلی زندگی بود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
سهامالدین بورقانی: اگر در فرهنگ لغات، «دلسوزی» را جستوجو کنیم، به واژههایی آشنا میرسیم: رئوف، رحمدل، شفیق، غمخوار. اما این واژهها، با همه نزدیکیشان، باز هم برای توصیف «منصوره رئیسقاسم» کافی نیستند. او دلسوز بود، اما دلسوزیاش بهسرعت به کنش تبدیل میشد. پیگیری و مسئولیت جزء جداییناپذیر هر شفقتی از سوی او بود. «دیگری» برای او نه یک مفهوم اخلاقی، بلکه موضوع اصلی زندگی بود.
به یاد ندارم کسی تماسی گرفته و بیپاسخ مانده باشد، دستی به سمتش دراز شده و دست خالی بازگشته باشد. از سر رفع تکلیف کار نمیکرد، تا گرهی باز نمیشد، دست نمیکشید.
خوشمحضر بود و صبر و مهرش آرام جان دیگران. مخزن علم و حلم بود و صداقت، حقجویی و صفایش حلقه وصل یاران. با او میشد ساعتها گفتوگو کرد؛ از سیاست و اجتماع تا فرهنگ و ادبیات. آگاهی و اشرافش به مسائل روز، شگفتانگیز بود و در پسِ این آگاهی، چیزی میدرخشید که نمیشد پنهانش کرد؛ دلنگرانی عمیق و صادقانه برای ایران.
زندگی منصوره خانم همچون رودی روان وقف تعلیم، دستگیری از دیگران و آموختن بود. معلمی کرد، تاریخ درس داد و آنجا که لازم بود، بیرون از کلاس هم ایستاد؛ برای دانشآموزی که درسش ضعیف بود، بیهیچ چشمداشتی کلاس فوقالعاده میگذاشت و برای بچهها هدیه میخرید، نه برای تشویق صرف. کوه امید بود و اراده و نیتی جز امیددادن و زنده نگهداشتن جوانه آرزو در دل دیگران نداشت. هوای خانوادههای شهدا را داشت و این «داشتن» فقط در همدردی خلاصه نمیشد؛ همراهِ واقعی بود.
چه در سالهای حضور در خارج از کشور و چه در ایران، خانهاش پاتوق ایراندوستان و معرفتاندیشان بود؛ گویی لحظهای را برای گفتوگو، پیوند، برای زنده نگهداشتن یک حس مشترک و آموختن از دست نمیداد. دغدغه معرفت داشت و جمعکردن آدمها را بلد بود. دور هم نشستن برای خواندن و بحثکردن درباره کتاب، از مثنوی مولانا تا آثار عطار و «گلشن راز» شبستری پایش را از زمین بلند میکرد و به عوالم دیگر میبرد. این جمعها نه رسمی بود و نه پر زرقوبرق اما گرم بود و زاینده.
صداقتش مثالزدنی بود. هر جا مینشست، گفتوگو جان میگرفت. با آدمها، بیتکلف و بیفاصله مأنوس بود.
خانهاش، خانهای معمولی بود؛ به همان اندازه ساده که زندگیاش. اگر کسی نمیدانست پا در خانه منصوره خانم و آقا کمال خرازی گذاشته، از نشانههای بیرونی چیزی دستگیرش نمیشد. سادگی را از بدِ حادثه انتخاب نکرده بود بلکه باوری عمیق به آن داشت.
فروتن بود و بیادعا. هیچچیز مثل کتاب خوشحالش نمیکرد. بیهیچ عنوان و دستمزدی، چند سال در کتابخانه حسینیه ارشاد کار کرد. کتاب برایش فقط یک علاقه و سرگرمی نبود، راه بود؛ راهی برای فهمیدن و فهماندن. هر بار که پدرم را میدید، پیش از هر بحث سیاسی، سراغ چند کتاب تازه را میگرفت؛ علیالدوام تشنه بازکردن درِ جهانهای جدید به روی خودش و دیگران بود.
برای جوانها دلنگران بود؛ میخواست آنها تاریخشان را بشناسند، جایگاهشان را بفهمند و قدر این سرزمین را بدانند. هر جا توانست، اثر گذاشت؛ بیمنت و بیهیاهو. آدم ساخت، میان دیگران پل زد و امید داد.
منصوره خانم رئیسقاسم، بیش از آنکه درباره «دیگری» حرف بزند، آن را زندگی کرد. و شاید همین، خلاصهترین تعریف از او باشد. زنی که از خود عبور کرد تا دیگری را جدی بگیرد و سبکبال و در عین حال، دلبسته آیهای که سالها با خود داشت به دیدار دوست رفت: «وَ مِنَ المؤمنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللهَ علیه. فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبدیلًا».