|

چگونه جهان را گرفتیم

دست‌ها برای ساختن تاریخ، در جست‌وجوی اشیا بودند، ولی اکنون تاریخ دست‌ساختۀ این انسان اشیا را واداشته است تا به هر نحوی که شده در جست‌وجوی دست‌های انسان باشند، دست‌هایی که زیر آواری از توحش و بی‌رحمی مدفون شده است. اگر پست‌مدرنیسم یک «لحظه تاریخی» در تاریخ باشد، آن‌گاه می‌توان جایگاه آن را در فرایند تحول ذهن انسان بررسی کرد.

چگونه جهان را  گرفتیم

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

نادر شهریوری (صدقی):دست‌ها برای ساختن تاریخ، در جست‌وجوی اشیا بودند، ولی اکنون تاریخ دست‌ساختۀ این انسان اشیا را واداشته است تا به هر نحوی که شده در جست‌وجوی دست‌های انسان باشند، دست‌هایی که زیر آواری از توحش و بی‌رحمی مدفون شده است. اگر پست‌مدرنیسم یک «لحظه تاریخی» در تاریخ باشد، آن‌گاه می‌توان جایگاه آن را در فرایند تحول ذهن انسان بررسی کرد. از این دیدگاه پست‌مدرنیسم یک میان‌پردۀ کوتاه در فاصلۀ اجرای نمایشی طولانی، یا به تعبیری روایت کلان است که می‌کوشد خود را یک نمایش مستقل نشان دهد. در این «میان‌پرده» پست‌مدرنیسم به توزیع ایده‌های خود از چشم‌اندازهای متفاوت مشغول است، مهم‌ترین روایت پست‌مدرن «تشکیک در روایت کلان» است، تشکیک در روایت کلان خود را به‌طور مشخص در نفی امر کلی و نفی جهانی‌شدن -یونیورسال- بیان می‌کند. دراین‌باره اندیشه سیاسی پست‌مدرن می‌خواهد با عبور از تجربه‌گرایی و از طریق نقد فلسفی سیاست بکوشد در نظم سیاسی تجدیدنظر کند. تمام تلاش پست‌مدرن ضد مبناگرایی فلسفی است که در کوششی نه‌چندان موفق سعی دارد به شکاکیت سیاسی منتهی نشود. شک‌گرایی سوژه سیاسی را در موقعیتی لرزان قرار می‌دهد. در این صورت جهان از چشم‌اندازهای گوناگون نگریسته می‌شود که هر چشم‌انداز حقیقت خود را به همراه می‌آورد. گویا پست‌مدرن چنان‌که نیچه می‌گوید «عاشق عادت‌های کوتاه‌مدت» است؛ عشقی که به سنتی معین منتهی نمی‌شود. در این شرایط سویه‌هایی رادیکال از این نوع نگرش جهان را در نهایت به نوعی بازی فرومی‌کاهند و بر این نقل قول مرسوم سیاسی پای می‌فشارند که سیاست نمایشی بیش نیست و همه‌اش بازی است. اینکه سیاست همه‌اش بازی است، ممکن است تا حدودی چنین باشد، اما این تمامی واقعیت نیست، زیرا نکته اساسی این است که این «بازی» برخلاف بازی‌های مرسوم از قضا سراپا جدی و واقعی است و حتی واقعی‌تر از خود کسانی است که در این بازی شرکت می‌کنند و علاوه بر ‌آن کسانی که می‌گویند سیاست همه‌اش بازی است، خود بیرون از بازی قرار ندارند و در هر حال بخشی از بازی‌اند و حتی هویت خود را از همان بازی و نقشی که ایفا می‌کنند می‌گیرند. ازجمله مهم‌ترین آلترناتیوهای موجود در مقابله با پست‌مدرن و تفکر پراگماتیستی، ایده‌های انتقادی است. این ایده به‌منظور رهایی از جزئی‌نگری و ارائه خرده‌روایت به ضرورت نظریه کلان متمایل است. داگلاس کلنر، از نحله انتقادی متأخر برای توجیه علل استفاده از نظریه‌های کلان، دلایلی را برمی‌شمرد که قابل تأمل و جدی است. او می‌گوید سازوکارهای جهانی در اصل سیستمی سازمان‌یافته، جهانی و کلان است که می‌کوشد جهان را به انحصار خود درآورد، بنابراین برای ارزیابی یا نقد آن به نظریه‌ای کلان نیازمندیم، به‌خصوص آنکه فرایندهای اجتماعی سرمایه و نظام جهانی به همه حوزه‌های زندگی و انواع گوناگون سبک‌های زندگی نفوذ کرده‌اند. بنابراین برای آنکه نظریه‌‌ای بتواند کل نظام جهانی را توضیح دهد می‌بایستی خود مبتنی بر ایده‌ای کلان باشد، چون تنها از موضع ایده‌ای کلان‌نگر می‌توان مراحل تاریخی تحول نظام جهانی کنونی را با تمام سازوکارهای آن توضیح داد. بدین‌سان نقد وضع موجود در اساس مستلزم روشن‌کردن خطوط بدیل‌های تاریخی -آلترناتیوهای تاریخی- است و این بیشتر از روایت‌های کلان برمی‌آید و نه از خرده‌‌روایت‌ها. از طرفی دیگر ایده انتقادی با طبیعی‌دیدن پدیده‌های سیاسی، سر ناسازگاری دارد و در عوض بر تاریخی‌بودن پدیده‌های سیاسی تأکید می‌کند و دقیقا در چارچوب چنین نظریه‌ای است که می‌توان از «امید» -اگر که امیدی وجود داشته باشد!- سخن گفت. «امید» فقط در طی مراحل تاریخی یا در یک پروسه است که معنا و مفهوم خود را پیدا می‌کند. از این نظر امید را می‌توانیم به‌نوعی «فلسفۀ آینده» بخوانیم و ارنست بلوخ از پیشگامان فلسفه انتقادی، امید را «به‌عنوان نیازهای هنوز ارضانشده و بالقوگی تحقق‌نیافته‌ای وضع می‌کند که در مقام محرک خودپویایی انسان است... و بنابراین به ما سرنخی از آنچه انسان هست و می‌تواند باشد ارائه می‌دهد».1 جز این امید نوعی فانتزی است که در بهترین حالت بیانگر حسن نیت فرد امیدوار است. ریچارد رورتی در مقام ایده‌پرداز پراگماتیسم نیز با «حسن نیت» از امید سخن می‌گوید؛ امیدی مشخص، عینی و دنیوی یعنی امید به تحقق شادکامی و رفاه اجتماعی برای همه. اما این «همه» امید به خاطر آن چیزی که او کمبود منابع نام می‌دهد، شامل «همه» نمی‌شود. رورتی می‌گوید «به نظر نمی‌رسد که کشور و شاید جهان، آن‌قدر پول داشته باشد که شمار جنوبی‌هایی را که در نیمه قرن بیست‌ویکم زنده خواهند بود از ناامیدی مصون دارد و برای آنها امکان پیوستن به حرکت آرام و خرچنگ‌واری را که در شمال رخ می‌دهد، کمابیش فراهم آورد».2 در این شرایط رورتی به‌ناگزیر شروع به حذف «کل» کل جهان در تمامیت آن می‌کند. به عبارت دیگر وقتی به طور مشخص به رفاه اجتماعی برای همه می‌نگرد درمی‌یابد که این رفاه فعلا فقط برای شمالی‌های خوش‌شانس وجود دارد زیرا آنها بر اساس نوع سرنوشت که تحت اختیارشان نیست، این شانس را آورده‌اند که در منطقه جنوب مانند نیجریه، گواتمالا یا افغانستان و حتی رومانی به دنیا نیامده‌اند، پس در این صورت شمالی‌ها می‌بایستی جنوبی‌ها را حتی با زور به رفاه همگانی برسانند. پراگماتیسم رورتی که مبتنی بر سودمندی بیشتری برای آدمیان است و یا بناست باشد، کل بشریت را شامل نمی‌شود و بیشتر محدود به همان شمالی‌های اصیل و خوش‌شانس است. این نابرابری تا کجا ادامه پیدا می‌کند، رورتی البته پاسخی نمی‌دهد و نمی‌کوشد ایده خود را بسط داده و نهایی کند، زیرا موضوع را نه از کلیت و یا سیر تداوم موضوع بلکه از منظر نوعی خرده‌روایت می‌نگرد.

پی‌نوشت‌ها:

1. «دیالکتیک و امید» ارنست بلوخ، ترجمه شروین طاهری، نشر افکار جدید

2. «فلسفه و امید اجتماعی» ریچارد رورتی، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، نشر نی

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.