از دوستی تا رویارویی در عصر سایبری
داستان پرپیچوخم روابط ایران و آمریکا از دوره قاجار تا امروز
اگر تاریخ را یک کهنهساز ماهر بدانیم، روابط ایران و ایالات متحده یکی از پیچیدهترین و پردردسرترین طرحهای اوست. داستانی که در اواسط سده نوزدهم و در دربار شاهان قاجار با نوایی از امید و کنجکاوی آغاز شد و امروز، در آستانه دومین ماه از سال ۲۰۲۶، به سمفونی ناموزونی از خصومت، سوءظن و درگیری پرتنش در حیطههایی تبدیل شده که نیاکان دیپلماتهای آن دوران حتی قادر به تصورش نبودند. این سفر پرافتوخیز از نقطه آغازین ناسازوارهای سر برآورد:
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فریدون علیمازندرانی . حسن فتاحی . مصطفی روستایی: اگر تاریخ را یک کهنهساز ماهر بدانیم، روابط ایران و ایالات متحده یکی از پیچیدهترین و پردردسرترین طرحهای اوست. داستانی که در اواسط سده نوزدهم و در دربار شاهان قاجار با نوایی از امید و کنجکاوی آغاز شد و امروز، در آستانه دومین ماه از سال ۲۰۲۶، به سمفونی ناموزونی از خصومت، سوءظن و درگیری پرتنش در حیطههایی تبدیل شده که نیاکان دیپلماتهای آن دوران حتی قادر به تصورش نبودند. این سفر پرافتوخیز از نقطه آغازین ناسازوارهای سر برآورد: زمانی که ایالات متحده، این جمهوری نوپا، در چشم نخبگان ایرانیِ تحت فشار روسیه و بریتانیا، نه یک تهدید، بلکه یک «نیروی سوم» بیطرف و بالقوه مفید به نظر میرسید. مدرسهها و بیمارستانهای میسیونرهای آمریکایی بذر حسننیتی را کاشتند که دههها دوام آورد. اما این عصر طلایی دوستی هرگز قرار نبود پایدار بماند. گردبادهای قرن بیستم -جنگ جهانی، جنگ جهانی دوم، جنگ سرد، و طمع به منابع خاکی و آبی- سرنوشت این رابطه را به سوی مسیری کاملا متفاوت منحرف کرد. امروز دیگر خبری از آن هیئتهای فرهنگی یا مشاوران توسعه نیست؛ بلکه جای آن را پهپادها، تحریمهای فلجکننده، جنگ نیابتی و نبردهای نامرئی در عمق سامانههای رایانهای گرفتهاند. این مقاله نه یک بازگویی صرف تاریخی، که کالبدشکافی یک تحول ژئوپلیتیک است: بررسی چگونگی تبدیل یک دوستی محتاطانه به یک رویارویی چندوجهی و دائمی، و البته نقش فناوری در تعمیق و تغییر شکل این خصومت. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این دگردیسی عمیق را درک کرد؟ تحلیلهای مرسوم دیپلماتیک، که تنها بر معاهدات، کودتاها، ترورها، گروگانگیریها و موشکها متمرکزند، دیگر پاسخگو نیستند. درگیری ایران و آمریکا اکنون به دیانای هر دو جامعه، زیرساخت ملی و حافظه جمعی هر دو ملت نفوذ کرده است. برای فهم این پیچیدگی، باید تاریخ را در سه لایه موازی خواند: لایه نخست، تصمیمات کلان سیاسی و سرنوشتساز است؛ لایه دوم، جنگ خاموش در زیرساختهای حیاتی و فضای سایبری است؛ و لایه سوم، جدایی تدریجی ملتها از طریق گسستگی علمی و فناورانه و فرهنگی و نیز تغییر احساسات عمومی است. ترکیب این سه خوانش، تصویری هشداردهنده از یک «تعارض نامتقارن» کامل را نشان میدهد، جایی که قدرت نظامی متعارف تنها یکی از ابزارهای میدان نبرد است و ضربههای کاریتر در سکون و سکوت آزمایشگاهها، نهادهای اقتصادی و صنعتی و پشت صفحههای نمایش رایانه وارد میشود.
عصر بیگناهی و پایهریزی شکاف (دوران قاجار تا مرداد ۱۳۳۲)
روابط اولیه ایران و آمریکا با الگوی استعماری رایج آن دوران قالبشکنی میکرد. درحالیکه امپراتوری بریتانیا و روسیه تزاری برای امتیازات اقتصادی و نفوذ سیاسی بر ایرانِ ضعیفشده دوره قاجار چانهزنی و گاه تهدید میکردند، آمریکاییها خود را بهعنوان بازیگرانی غیراستعماری و عمدتا مشغول کارهای آموزشی و بهداشتی معرفی کردند. شکلگیری این تصویر «نیروی سوم» تصادفی نبود؛ حاصل یک استراتژی آگاهانه از سوی برخی روشنفکران و سیاستمداران ایرانی بود که به دنبال متعادلکردن فشارهای خارجی بودند؛ سیاستی که گفته میشود ایران باید همواره دنبال کند تا در تلههای غربی یا شرقی نیفتد. نخستین هیئتهای دیپلماتیک، مدرسه آمریکایی تهران (بعدها البرز در تهران)، کامیونیتی اسکول (بعدها شهید مدرس در تهران) و فعالیت پزشکانی مثل دکتر جوزف کاکران، نهتنها خدمات ملموس ارائه دادند، بلکه یک اسطوره مثبت را در ذهنیت طبقه متوسط و نخبگان ایرانی ساختند: آمریکای پیشرو، فناور و بیطرف. این ذخیره عاطفی مثبت چنان عمیق بود که حتی پس از کشف نفت و ورود شرکتهای آمریکایی به صحنه رقابت با بریتانیا در اوایل قرن بیستم، تا مدتها پابرجا ماند. اما جنگ جهانی دوم و طلوع ابرقدرتی به نام آمریکا، بازی را عوض کرد. دوران پهلوی دوم، بهویژه پس از جنگ، فصل جدیدی را گشود. ایالات متحده، که اکنون درگیر رقابت ایدئولوژیک جهانی با شورویِ کمونیستی بود، ایران را نهفقط بهعنوان یک شریک، بلکه بهمثابه یک دژ استراتژیک میدید. حمایت نسبتا گرم از محمدرضا شاه، تبدیل سریع ایران به ژاندارم منطقه با فروش انبوه تسلیحات، و دخالت مستقیم در امور توسعهمحور آن زمان -که اوج آن در ارتش پیشرفته شاهنشاهی ایران تجلی یافت-پایههای آن اسطوره «نیروی سوم» بیطرف را بهسرعت فروریخت. وقایع مرداد ۱۳۳۲ هم نقطه عطف اندکی مؤثر بود. این رویداد به طور قطعی ثابت کرد که منافع استراتژیک واشنگتن -در این مورد، نفت و ترس از کمونیسم- میتواند بر اراده دموکراتیک یک ملت پیشی بگیرد. این رخداد تاریخی، که برای دههها در خاطره جمعی ایرانیان با انبوهی از روایتهای درست و نادرست، زنده ماند، میتوان گفت شاید نخستین بذر بیاعتمادی عمیقی را کاشت که میوه آن در سال ۱۳۵۷ چیده شد.
انفجار، گسستگی و تولد یک خصومت ساختاری (۱۳۵۷ تا دهه ۱۳۸۰)
انقلاب اسلامی در ایران را به سال ۱۳۵۷ میتوان به منزله یک زلزله ژئوپلیتیک توصیف کرد که تمام معادلات پیشین را در هم ریخت. فروپاشی سریع یک متحد استراتژیک کلیدی برای آمریکا شوکی عمیق بود؛ یا دستکم چنین وانمود کرد. اما بحران گروگانگیری در سفارت آمریکا در تهران (۱۳۵۸-۱۳۵۹) این شوک را به یک خصومت شخصی و عمیقا احساسی تبدیل کرد. این ۴۴۴ روز، روابط دو کشور را نه در سطح دولتها، بلکه در سطح مردمی، مسموم کرد. تصاویر گروگانهای چشمبسته و تظاهرات ضد آمریکایی در خیابانهای تهران، در آمریکا احساس ملی را جریحهدار کرد و در ایران، حکومت جدید را حول یک دشمن خارجی متحد ساخت. از این نقطه به بعد، رابطه میان دو کشور وارد فاز «عدم تعامل» و «مقابله به مثل» شد. آمریکا به تحریمهای گسترده روی آورد و از صدام حسین در جنگ علیه ایران (۱۳۵۹-۱۳۶۷) حمایت کرد. ایران نیز به حمایت از گروههایی در منطقه که منافع آمریکا را هدف میگرفتند، روی آورد. دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ شاهد تثبیت این الگوی خصومت بود، هرچند با فرازونشیبهایی. دوران ریاستجمهوری آنچه در میان مردم اصلاحات نامیده میشود، در ایران، فضایی از امید برای تنشزدایی ایجاد کرد، اما در نهایت با برچسب «محور شرارت» از سوی جورج دبلیو بوش و اشغال دو کشور همسایه ایران از طرف آمریکا به خاکستر نشست. تنش بر سر برنامه هستهای ایران از دهه ۱۳۸۰ به بعد، کانون جدیدی و هیزم تازهای برای این درگیری فراهم کرد و منجر به تحریمهای فلجکننده چندجانبه شد. اسرائیل هم در جایگاه دشمنی با جمهوری اسلامی ایران، مأموریت تهیه سوخت را بر این آتش تعریف کرد. در این دوره، ماهیت تعارض شروع به تغییر کرد. اگرچه تهدید نظامی مستقیم همواره وجود داشت (مانند تهدیدات دوران بوش)، اما ابزار اصلی آمریکا، فشار اقتصادی تمامعیار و دیپلماسی بینالمللی برای منزویکردن ایران بود. در سوی مقابل، ایران نیز بر تواناییهای نامتقارن خود -نفوذ منطقهای، قدرت موشکی و ظرفیتهای چریکی و نیابتی- متمرکز شد. این دوران، پایان عصر درگیریهای متعارف کلاسیک و آغاز عصر «جنگ در سایه» بود.
عصر سایبری و جنگ در منطقه خاکستری (دهه ۱۳۹۰ تا اوایل ۱۴۰۵)
با پیشرفت فناوری و پیچیدهترشدن جهان، صحنه نبرد ایران و آمریکا نیز به فضایی انتزاعیتر و در عین حال ملموستر مهاجرت کرد؛ فضای سایبر. دهه ۱۳۹۰ شاهد تشدید چشمگیر جنگ سایبری بین دو کشور بود. حمله بدافزار استاکسنت به تأسیسات هستهای ایران که عموما به آمریکا و اسرائیل نسبت داده میشود، نشان داد که زیرساختهای حیاتی یک کشور -از نیروگاهها گرفته تا سانتریفیوژها- میتوانند هدف حملاتی قرار گیرند که در مرز بین خرابکاری، جاسوسی و عملیات نظامی قرار میگیرند. پاسخ ایران نیز کمکم شکل گرفت: حملات سایبری به بانکها، زیرساختهای انرژی و نهادهای دولتی آمریکا و متحدانش. این نبرد در سایبر، ویژگی «تعارض نامتقارن» را به وضوح نشان میداد؛ کشوری با توان نظامی کمتر، میتوانست در حوزهای جدید، هزینههایی درخور توجه به ابرقدرتی تحمیل کند. این دوره همزمان بود با تشدید یک جنگ دیگر؛ جنگ اقتصادی. خروج یکجانبه آمریکا از توافقنامه برجام در سال ۱۳۹۷ تحت ریاستجمهوری دونالد ترامپ و اعمال سیاست «فشار حداکثری»، نشان داد که واشنگتن مایل است از سلاح اقتصاد با شدتی بیسابقه استفاده کند. هدف، نهفقط تغییر رفتار، بلکه به زانو درآوردن کامل اقتصاد ایران بود. این اقدام، هرگونه اعتماد باقیمانده به تعهدات دیپلماتیک آمریکا را از بین برد و ایران را به سمت استراتژی «اقتصاد مقاومتی» و تعمیق روابط با قدرتهای غیرغربی مانند چین و روسیه سوق داد. در این میان، یک جنگ سومی نیز در جریان بود؛ جنگ روایتها. فضای مجازی به میدانی برای تأثیرگذاری روانی، انتشار اخبار جعلی و شکلدهی به افکار عمومی تبدیل شد. تحلیل احساسات در شبکههای اجتماعی نشان میدهد فضای گفتمان عمومی در هر دو کشور بهشدت قطبی و خصومتآمیز شده است. این سه جنگ -سایبری، اقتصادی و روایی- همگی در «منطقه خاکستری» قرار میگیرند؛ جایی که حالت رسمی جنگ اعلام نمیشود، اما درگیری بهطور مداوم و با شدت کم تا متوسط جریان دارد.
گسستگی عمیقتر: علم، دانشگاه و ذهنیتها
یکی از عمیقترین و شاید غیرقابل جبرانترین تأثیرات این تنش طولانی، گسست تدریجی پیوندهای علمی و دانشگاهی بین دو کشور بوده است. در اوج روابط، هزاران دانشجوی ایرانی در دانشگاههای آمریکا تحصیل میکردند و همکاریهای پژوهشی مشترکی در حوزههایی مانند باستانشناسی، پزشکی و مهندسی وجود داشت. این مبادلات نهتنها انتقال دانش، بلکه ایجاد پلهای انسانی و فهم متقابل را به همراه داشت. اما تحریمها، محدودیتهای ویزا و فضای خصومتآمیز سیاسی، این جریان حیاتی را تقریبا خشکاند. امروز شمار دانشجویان ایرانی در آمریکا بهشدت کاهش یافته، حضور پژوهشگران دو کشور در کنفرانسهای یکدیگر دشوار شده و همتألیفی علمی به حداقل رسیده است. در این میان، حضور فرزندان مقامات ایران در آمریکا هم بیش از پیش بر فضای تار علمی و فرهنگی دو کشور سایه افکند و خشم مردم عادی ایران را در سیاست دوگانه نسبت به آمریکا برانگیخت. این «جدایی علمی» فقط یک مسئله آکادمیک نیست؛ یک فاجعه راهبردی برای آینده است. علم مدرن در گفتمان و همکاری بینالمللی پیشرفت میکند. با بستهشدن این پنجره، هر دو کشور -و بهویژه ایران، به دلیل تحریمهای فلجکننده- از جریان اصلی پیشرفت در حوزههای حساسی مانند هوش مصنوعی، زیستفناوری و علوم دیگر محروم میشوند. این انزوا همچنین به شکاف ادراکی دامن میزند. نسلهای جدید در دو سو، یکدیگر را نه از طریق تعامل مستقیم، بلکه از طریق کلیشههای رسانهای و روایتهای رسمی خصومتآمیز میشناسند. این دور باطل بیاعتمادی، هرگونه حرکت به سمت آشتی را در آینده دشوارتر میکند. فضای سمی حاکم بر گفتمان عمومی که توسط الگوریتمهای شبکههای اجتماعی تشدید میشود، جای چندانی برای صدای میانهروها یا طرفداران دیالوگ باقی نگذاشته است. این جدایی در سطح جامعه، حتی از قطع روابط دیپلماتیک نیز خطرناکتر است؛ زیرا ترمیم آن به زمان بسیار طولانیتری نیاز دارد.
چشمانداز ۲۰۲۶ و فراتر از آن:
بنبست دیجیتالی یا فرصتهای نو؟
با نگاه به اوایل سال ۲۰۲۶، چشمانداز روابط ایران و آمریکا بیش از هر زمان دیگری تاریک و پیچیده به نظر میرسد. کانالهای دیپلماتیک مستقیم تقریبا وجود ندارند و رقابت منطقهای در خلیج فارس، یمن، سوریه و عراق همچنان داغ است. افزون بر این، عرصه جدیدی از رقابت در حال ظهور است؛ رقابت در فناوریهای حیاتی آینده. مسابقه برای تسلط بر هوش مصنوعی، امنیت سایبری و انرژیهای پاک میتواند به میدان تازهای برای تنش تبدیل شود؛ جایی که ایران ممکن است با همکاری با رقبای آمریکا، مانند چین، سعی در ایجاد موازنه کند. خطر واقعی در سالهای پیشرو، نه یک جنگ تمامعیار کلاسیک، بلکه ادامه و تشدید جنگ در «منطقه خاکستری» است؛ یک حمله سایبری ویرانگر به زیرساخت حیاتی یکی از طرفین که منجر به تشدید غیرقابل کنترل تنش شود، یا یک درگیری محاسبهنشده در دریا که بهسرعت از کنترل خارج شود؛ چیزی که همین امروز بیم آن میرود رخ دهد. بااینحال، در دل این بنبست ظاهری، ممکن است فرصتهای کوچکی برای مهار این چرخه معیوب وجود داشته باشد. اولویت اول، ایجاد مکانیسمهای اعتمادسازی در برابر بزرگترین خطر -یعنی درگیری ناخواسته- است. این مسئله میتواند شامل خطوط ارتباطی اضطراری بین مقامات نظامی دو کشور برای مدیریت بحران در خلیج فارس یا توافقات ضمنی برای تعریف «خطوط قرمز» در حملات سایبری به زیرساختهای کاملا حیاتی مانند بیمارستانها و شبکههای آب باشد. دوم و شاید مهمتر، بازکردن دریچههای کوچک ارتباط انسانی است. حتی در اوج جنگ سرد، مبادلات فرهنگی و علمی بین آمریکا و شوروی ادامه داشت. احیای برنامههای پذیرش دانشجو در حوزههای غیرحساس، تشویق همکاریهای علمی در زمینههای جهانی مانند مقابله با همهگیریها یا تغییرات اقلیمی و تسهیل گردش گردشگران میتواند به تدریج دیوارهای بلند بیاعتمادی را کوتاه کند. در نهایت، این درک باید در دو طرف شکل بگیرد که یک رویکرد صرفا مبتنی بر فشار و موازنه منفی، پس از چهار دهه، نهتنها به نتیجه مطلوب نینجامیده، بلکه به خصومتی عمیقتر و میدانهای نبرد خطرناکتر منجر شده است. خروج از این هزارتو شاید نهفقط با یک معامله بزرگ، بلکه با گامهای کوچک، عینی و مبتنی بر منافع مشترک در مهار بیثباتی منطقهای و اشتراک فناوریهای غیرمخرب امکانپذیر باشد. آینده این رابطه پرآشوب، بیش از آنکه در میدان جنگ تعیین شود، در آزمایشگاهها، دانشگاهها، مراکز داده، صنایع و اذهان نسلهای آینده شکل خواهد گرفت.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.