بودجه صدا و سیما چگونه مصرف میشود؟
جدولی ساده اما تکاندهنده نشان میدهد تلویزیون جمهوری اسلامی با 50 هزار کارمند، 24 شبکه و بودجهای سرسامآور از بیتالمال، در پنج ماه گذشته همان تعداد سریال ساخته که چند پلتفرم خصوصی با کمتر از هزار نیرو و بیهیچ اتکایی به خزانه. تفاوت اما اینجاست که سریالهای رسانه ملی در سکوت و بیاعتنایی عمومی محو شدهاند، درحالیکه آثار بخش خصوصی در کانون گفتوگوها و شبکههای اجتماعی جای گرفتهاند.


به گزارش گروه رسانهای شرق،
جدولی ساده اما تکاندهنده نشان میدهد تلویزیون جمهوری اسلامی با 50 هزار کارمند، 24 شبکه و بودجهای سرسامآور از بیتالمال، در پنج ماه گذشته همان تعداد سریال ساخته که چند پلتفرم خصوصی با کمتر از هزار نیرو و بیهیچ اتکایی به خزانه. تفاوت اما اینجاست که سریالهای رسانه ملی در سکوت و بیاعتنایی عمومی محو شدهاند، درحالیکه آثار بخش خصوصی در کانون گفتوگوها و شبکههای اجتماعی جای گرفتهاند. این یعنی پول مردم هدر میرود و رسانهای که باید ملی باشد، به نهادی پُرخرج و بیاثر بدل شده است. لابد وقت یک خانهتکانی بزرگ فرارسیده است و شاید بهترین راه نه اصلاحهای سطحی که انحلال این غول فرتوت و ساختن نهادی تازه، چابک، مردمی و قابل اعتماد باشد که بتواند دوباره برای مردم و حاکمیت، «رسانه» باشد.
این مقایسه عددی بهروشنی نشاندهنده ناکارآمدی ساختاری در سازمان صداوسیماست. در ادبیات مدیریت عمومی، چنین فاصلهای میان منابع ورودی و خروجیهای قابل سنجش، نشانهای از بهرهوری منفی تلقی میشود؛ به این معنا که افزایش منابع تخصیصیافته الزاما به ارتقای کمی یا کیفی محصول منجر نشده است. درحالیکه انتظار میرود سازمانی با چنین گستره انسانی و مالی، دستکم از نظر کمیت تولید چند برابر بخش خصوصی خروجی داشته باشد، دادههای موجود حاکی از آن است که تلویزیون در رقابت با پلتفرمهای نوپا نیز همسطح عمل کرده و حتی از نظر شاخص دیدهشدن و اثرگذاری اجتماعی، بهمراتب عقبتر ایستاده است.
این واقعیت، پرسشهای بنیادین در حوزه حکمرانی رسانه برمیانگیزد. چرا نهادی با چنین انحصار سفت و سخت قانونی و دسترسی بیرقیب به منابع عمومی، نتوانسته است کارکرد اصلی خود یعنی تولید محتوای پُرمخاطب و مرجعیت رسانهای را حفظ کند؟ پاسخ را باید در ترکیب پیچیدهای از بوروکراسی متورم، عدم استقلال حرفهای و ساختار ناکارآمد مدیریتی جستوجو کرد. مقایسه عملکردی میان صداوسیما و پلتفرمهای نمایش خانگی نشان میدهد که چالش اصلی رسانه ملی کمبود بودجه یا نیروی انسانی نیست، بلکه ناتوانی در تبدیل این منابع به محصول فرهنگی مؤثر است. همین رسانه ملی زمانی سریال «شبهای برره» را تولید میکرد که وقتی سریال روی آنتن میرفت، خیابانها خلوت میشد و دیالوگهای بازیگرانش، تبدیل به تکیهکلام بزرگ و کوچک مردم میشد. اما امروز «سوت پایان برای دوقلوی پیمان جبلی و وحید جلیلی»، یک شعار رسانهای نیست، بلکه نشانه شکست نهادی است. مردم هر روز بیش از گذشته از تلویزیون فاصله میگیرند، حتی نام بسیاری از تولیدات آن را نشنیدهاند، درحالیکه سریالهای نمایش خانگی مستقیم به متن زندگی روزمره و گفتوگوهای شبکههای اجتماعی نفوذ کرده است. نهادی عظیم و پرهزینه که بیشتر به یک دستگاه اداری فرتوت میماند تا یک رسانه زنده، سازمانی که بودجههای نجومی میگیرد اما در گرداب نگاه محفلی و خطاهای راهبردی بیپایان گرفتار است. لایههای مدیریتی متورم، تصمیمگیریهای کند و غیرشفاف و انتصابهایی که بیشتر براساس ملاحظات سیاسی است تا شایستگی حرفهای. این نهاد بهجای رقابت برای جذب اعتماد و رضایت مردم، انرژیاش را صرف دفاع از خط قرمزها، بخشنامهها و نگاههای امنیتی کرده است. در چنین فضایی، روایتهای دستوری و یکسویه جای خلاقیت و واقعگرایی را گرفتهاند. داستان سریالها برای خوشایند بالادستیها نوشته میشوند نه برای لمس قلب و ذهن مخاطب و نتیجه روشن است؛ فاصلهای عمیق میان رسانهای که باید آینه جامعه باشد و جامعهای که هر روز بیشتر از آن روی برمیگرداند. تلویزیونی که زمانی «مرجع» و «خانه دوم» مردم بود، حالا به دستگاهی بیروح و ازکارافتاده شبیه شده که حتی در اوج هزینهکرد، توانایی خلق یک اثر ماندگار را ندارد. این همان پوسیدگی درونی است: سازمانی که به ظاهر بزرگ و پرطمطراق است، اما از درون تهی و فرسوده؛ همچون درختی که ریشههایش خورده شده و فقط بر تنه خشکیدهاش رنگ زدهاند.
آنچه امروز با عنوان سریالهای تلویزیونی روی آنتن میرود، تکرار بیپایان قصههایی است که هیچ نسبتی با واقعیت زیسته مردم ندارند. نتیجه هم روشن است: بیاعتمادی عمومی و بیتفاوتی نسبت به محصولی که قرار بود رسانه ملی باشد. در مقابل، پلتفرمهای خصوصی با منابع اندک اما خلاقیت و جسارت بیشتر، شخصیتهای خاکستریتر، داستانهای نزدیکتر به زندگی واقعی و امکان انتخاب و کنترل توسط مخاطب، نهتنها میدان را فتح کردهاند بلکه مرجعیت فرهنگی تازهای ساختهاند. جوان امروز نه پای تلویزیون، که با موبایل و لپتاپ خود جهان رسانهایاش را میسازد. او دیگر نمیپذیرد زمان تماشایش را مدیران جامجم تعیین کنند.
این جابهجایی تنها یک اختلاف سلیقه یا رقابت تجاری نیست، بلکه بحران مرجعیت رسانهای است؛ تلویزیون که باید سرمایه نمادین نظام و ابزار قدرت نرم باشد، اکنون در حال از دست دادن آخرین پایگاههای اجتماعیاش است. شکست جبلی و جلیلی، تصویر صداوسیما را به نهادی فربه و بیاثر بدل کرده است. سازمانی که به جای تولید اعتماد، تولید انزجار میکند و به جای همبستگی ملی، فرار مخاطب را سرعت میبخشد. این وضعیت محصول سالها لجاجت مدیریتی و غلبه نگاه غیر رسانهای بر نیاز واقعی مردم است.
اگر مدیران صداوسیما به جای شفافسازی و پاسخگویی، همچنان به پنهانکاری و بودجهخواری ادامه دهند، اگر به جای بازسازی اعتماد عمومی باز هم سانسور و خط قرمز را پررنگتر کنند، سوت پایان برای تمام ساختار رسانهای که نام ملی بر خود نهاده به صدا درخواهد آمد. در جهان امروز، مرجعیت را نمیتوان با پول و دستور خرید. مرجعیت تنها با صداقت، خلاقیت و احترام به شعور مخاطب به دست میآید.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.