محلهمحوری؛ بازگشت به گذشته یا بازآفرینی اجتماع؟
بازگشت مفهوم «محله» به ادبیات رسمی حکمرانی در ایران، اتفاقی کماهمیت نیست. در ماههای اخیر، محلهمحوری در سخنان رئیسجمهور نهفقط بهعنوان یک ایده شهری، بلکه بهمثابه الگویی برای عدالت آموزشی، سلامت خانواده، مسجدمحوری، تابآوری اجتماعی و توزیع هدفمند خدمات عمومی مطرح شده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
صبا جعفری، پژوهشگر و دکترای معماری منظر: بازگشت مفهوم «محله» به ادبیات رسمی حکمرانی در ایران، اتفاقی کماهمیت نیست. در ماههای اخیر، محلهمحوری در سخنان رئیسجمهور نهفقط بهعنوان یک ایده شهری، بلکه بهمثابه الگویی برای عدالت آموزشی، سلامت خانواده، مسجدمحوری، تابآوری اجتماعی و توزیع هدفمند خدمات عمومی مطرح شده است. این گستردگی نشان میدهد که محلهمحوری دیگر صرفا موضوع شهرداریها نیست؛ بلکه به یکی از کلیدواژههای سیاست عمومی تبدیل شده است. اما درست در همین نقطه باید محتاط بود. هر مفهومی که بیش از اندازه تکرار شود، در معرض تهیشدن از معنا قرار میگیرد. محلهمحوری نیز اگر از سطح شعار، تقسیمات اداری و تأسیس چند ساختمان خدماتی فراتر نرود، بیش از آنکه راهحل باشد، نام تازهای برای مسئلهای قدیمی خواهد بود.
این روزها «محلهمحوری» به یکی از پرتکرارترین کلیدواژههای مدیریت شهری تبدیل شده است. در اسناد توسعه شهری، سخنان مدیران، برنامههای شهرداریها و شوراهای شهر، همه از ضرورت بازگشت به محله سخن میگویند؛ گویی راه برونرفت از بسیاری از مسائل شهر، از کاهش مشارکت شهروندان گرفته تا ارتقای کیفیت زندگی، از دل احیای محلهها میگذرد. اما پیش از آنکه محلهمحوری را به نسخهای برای درمان همه مسائل شهر تبدیل کنیم، شاید لازم باشد پرسشی ساده اما بنیادین مطرح شود. وقتی امروز از «محله» سخن میگوییم، دقیقا از چه چیزی حرف میزنیم؟ آیا محله همان محدودهای است که روی نقشه با چند خیابان اصلی و فرعی مشخص میشود؟ آیا محله همان واحدی است که شهرداری برای آن مدیر، سرای محله یا دفتر خدمات تعریف میکند؟ یا محله پیش از هر چیز، یک تجربه اجتماعی-فضایی است؛ جایی که مردم در آن زندگی میکنند، دیده میشوند، رابطه میسازند، خاطره تولید میکنند و بخشی از هویت خود را در آن بازمییابند؟ پاسخ به این پرسشها چندان بدیهی نیست؛ زیرا آنچه بسیاری از ما از محله در ذهن داریم، بیش از آنکه یک مفهوم برنامهریزی شهری باشد، یک تجربه زیسته آمیخته با خاطره، تعلق و زندگی روزمره است. شاید بزرگترین سوءبرداشت در سیاستهای امروز آن باشد که محله را صرفا یک کالبد میدانند، در حالی که محله یک فرایند است. در ادبیات رشته منظر، محله را نمیتوان صرفا با کالبد توضیح داد. محله از تلاقی سه عنصر مکان، رابطه و تکرار زندگی روزمره شکل میگیرد. ساختمانها، خیابانها، مدرسه، مسجد، بازارچه، پارک و مرکز خدمات، تنها زمانی محله میسازند که به بستری برای تعامل اجتماعی تبدیل شوند. از این منظر، محله فرایندی است که در طول زمان از تعامل میان انسان، فضا، خاطره، رویداد و اعتماد اجتماعی شکل میگیرد. به همین دلیل است که میتوان یک محدوده شهری پر از ساختمان داشت، اما محله نداشت.
خطای رایج در سیاستگذاری شهری ایران آن است که اغلب میان «قلمرو اداری» و «محله اجتماعی» تفاوتی گذاشته نمیشود. شهر به واحدهای کوچکتر تقسیم میشود، برای هر واحد نامی انتخاب میشود، نهادی محلی تعریف میشود و سپس انتظار میرود که مشارکت اجتماعی نیز به صورت طبیعی پدید آید. در حالی که جامعه محلی با بخشنامه شکل نمیگیرد. اعتماد، همسایگی، تعلق، همکاری و مسئولیت مشترک، محصول زمان، تجربه مشترک و امکان حضور در فضاهای عمومیاند. پژوهشهای جدید درباره نسبت فضای عمومی و انسجام اجتماعی نیز نشان میدهد که کیفیت فضاهای عمومی، دسترسی، امنیت ادراکشده، تنوع کاربری، امکان حضور گروههای مختلف و طول مدت سکونت، بر شکلگیری حس تعلق و پیوند اجتماعی اثر میگذارند.
این نکته برای ایران امروز اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا کلانشهرهای ما دیگر شباهت چندانی به شهرهای محلهمند گذشته ندارند. در شهرهای تاریخی، محل سکونت، محل خرید، محل عبادت، محل گفتوگو و بخش مهمی از روابط اجتماعی در مقیاسی نزدیک به هم قرار داشتند. اما در شهر معاصر، زندگی تکهتکه شده است؛ خانه در یک نقطه است، کار در نقطهای دیگر، خرید در مرکز تجاری، آموزش در منطقهای متفاوت و بخش مهمی از ارتباطات در فضای مجازی. اجارهنشینی، جابهجایی دائمی خانوارها، رشد آپارتماننشینی، کاهش ماندگاری جمعیت، ناامنی اقتصادی و شکافهای سبک زندگی، پیوندهای پایدار همسایگی را سست کردهاند. در چنین شرایطی، فرض اینکه در هر محله، جامعهای آماده و منسجم برای مشارکت وجود دارد، بیش از آنکه توصیف واقعیت باشد، نوعی بازگشت به گذشته و آرزو است. با این حال، این دگرگونی به معنای پایان محله نیست. مسئله این نیست که محله دیگر وجود ندارد؛ مسئله این است که شکل تاریخی آن دیگر قابل بازتولید نیست. هیچ جامعهای به گذشته بازنمیگردد. همانگونه که خانواده امروز با خانواده صد سال پیش تفاوت دارد، محله امروز نیز نمیتواند عینا همان سازمان فضایی و اجتماعی گذشته را داشته باشد. بنابراین، محلهمحوری اگر قرار است راهبردی جدی باشد، نباید به نوستالژی بازگشت به کوچههای قدیمی، میدانهای سنتی یا روابط همسایگی ازدسترفته فروکاسته شود. آنچه باید احیا شود، صورت گذشته نیست؛ منطق شکلگیری محله است.
این منطق در شهرهای تاریخی ایران و جهان اسلام، بر وجود «مرکز زنده» استوار بود. مسجد، بازار، میدان، گذر، تکیه، آبانبار یا مدرسه، هر کدام بهنوعی محل تلاقی زندگی اجتماعی بودند. مرکز محله فقط یک ساختمان نبود؛ جایی بود که عبادت، دادوستد، خبر، قضاوت، آموزش، مناسک، گفتوگو، جشن و سوگواری در آن جریان پیدا میکرد. به بیان دیگر، مرکز محله پیش از آنکه کالبد باشد، رویداد بود. ارزش آن نهفقط در معماری و ساختمانهای آن، بلکه در تواناییاش برای گردهمآوردن مردم و تولید تجربه مشترک بود.
امروز نیز محله بدون مرکز زنده شکل نمیگیرد، اما این مرکز لزوما منطبق بر شکل تاریخی آن نخواهد بود. در برخی محلات ممکن است مسجد همچنان ظرفیت کانونی داشته باشد؛ در برخی دیگر، مدرسه، کتابخانه، پارک، خانه سلامت، بازارچه محلی، فضای کار اشتراکی، کافه، ایستگاه مترو، مرکز فرهنگی یا حتی یک رویداد منظم هفتگی میتواند نقش مرکز را ایفا کند. نکته تعیینکننده، نام یا فرم بنا نیست؛ مسئله این است که آیا آن فضا میتواند گروههای متنوع مردم را کنار هم بنشاند، اعتماد تولید کند و امکان کنش جمعی بسازد یا نه! از همین منظر، باید میان «ساختن مرکز محله» و «زندهکردن مرکز محله» تفاوت گذاشت. ساختن مرکز، کاری عمرانی است؛ اما زندهکردن مرکز، کاری اجتماعی، فرهنگی و نهادی است. ممکن است شهری صدها سرای محله، خانه سلامت یا مرکز خدمات داشته باشد؛ اما اگر این فضاها به محل رفتوآمد واقعی مردم، گفتوگوی عمومی، تصمیمسازی محلی و تجربه مشترک تبدیل نشوند، در نهایت به ساختمانهایی کماثر تبدیل خواهند شد. سیاست محلهمحوری نباید فقط به تولید فضاهای اداری در مقیاس کوچکتر و محلهای محدود شود؛ بلکه باید زندگی عمومی را در مقیاس محلی بازآفرینی کند.
در اینجا مفهوم مشارکت نیز نیازمند بازخوانی است. مشارکت مردمی منبعی آماده نیست که دولت هر زمان اراده کرد از آن برداشت کند؛ مشارکت محصول اعتماد است و اعتماد زمانی شکل میگیرد که مردم احساس کنند حضورشان اثر دارد. اگر مردم فقط برای اجرای تصمیمهای از پیش گرفتهشده فراخوانده شوند، نام آن مشارکت نیست؛ بسیج اجتماعی موقت است. مشارکت واقعی زمانی آغاز میشود که مردم در تشخیص مسئله، تعیین اولویت، تخصیص منابع، نظارت بر اجرا و ارزیابی نتیجه نقش داشته باشند. تجربههای جهانی توسعه اجتماعمحور نیز نشان میدهد توانمندسازی جامعه محلی زمانی معنا دارد که جامعه محلی در تصمیمگیری و منابع توسعهای سهم و نقش واقعی داشته باشند. محلهمحوری همچنین نباید به معنای انتقال بار مسئولیت از دولت به مردم باشد. در برخی روایتها، وقتی از مشارکت محلی سخن گفته میشود، گویی قرار است کمبود منابع عمومی با نیروی داوطلبانه مردم جبران شود. این نگاه خطرناک است؛ زیرا محلهمحوری زمانی عادلانه است که دولت و مدیریت شهری، منابع، اختیار و پاسخگویی را نیز به مقیاس محلی نزدیک کنند. اگر اختیار منتقل نشود، اما انتظار مشارکت وجود داشته باشد، محلهمحوری به نوعی دعوت اخلاقی بیضمانت تبدیل میشود. اگر منابع منتقل شود، اما سازوکار شفافیت و نظارت محلی وجود نداشته باشد، خطر رانت و نابرابری افزایش مییابد. از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که همه محلهها ظرفیت برابر ندارند. محلات برخوردار معمولا سرمایه اجتماعی، شبکههای ارتباطی و دسترسی بیشتری به منابع دارند. در مقابل، محلات فرودست، حاشیهای یا آسیبدیده، اگرچه ممکن است از همبستگیهای غیررسمی برخوردار باشند، اما اغلب از نظر نهادی و زیرساختی ضعیفتر هستند. بنابراین، اگر محلهمحوری بدون نگاه عدالتمحور اجرا شود، ممکن است به بازتولید نابرابری منجر شود. یکی از نقاط قوت سخنان اخیر رئیسجمهور درباره اطلس سلامت محلات و احصای ظرفیتها و چالشهای هر منطقه، توجه به همین تفاوتهای محلی است. با این حال، اطلس محله نباید فقط فهرستی از بیماریها، جمعیت، خدمات یا آسیبها باشد؛ اطلس واقعی محله باید شبکه روابط، نقاط اعتماد، فضاهای بیاستفاده، گروههای محلی، مسیرهای روزمره، نقاط ناامن، خاطرههای جمعی، ظرفیتهای فرهنگی و الگوهای زیست غیررسمی را نیز ببیند. محله فقط با دادههای آماری فهمیده نمیشود؛ بلکه محله را میبایست مشاهده کرد، شنید و در تجربه روزمره مردم شناخت.
در نتیجه، محلهمحوری بیش از آنکه پروژهای عمرانی باشد، پروژهای نهادی و اجتماعی است. شهرداری، دولت، مسجد، مدرسه، سازمانهای مردمنهاد، کسبوکارهای محلی و خود ساکنان، همگی باید در یک شبکه همکاری قرار گیرند. هیچ نهادی بهتنهایی نمیتواند محله بسازد. مسجد اگر قرار است کانون محله باشد، باید به معنای اجتماعی کلمه فراگیر باشد؛ یعنی بتواند با مدرسه، خانه سلامت، گروههای جوانان، زنان، سالمندان، کسبه، ساکنان جدید و گروههای متنوع سبک زندگی ارتباط برقرار کند. مدرسه اگر قرار است مرکز محله باشد، باید بعد از ساعت رسمی آموزش نیز با زندگی محله پیوند داشته باشد. پارک اگر قرار است فضای عمومی باشد، باید امن، در دسترس و پذیرای گروههای مختلف باشد. مرکز فرهنگی اگر قرار است زنده باشد، باید از رویدادهای واقعی مردم تغذیه کند، نهفقط از برنامههای رسمی. محلهمحوری در نهایت یعنی بازگرداندن سیاست عمومی به مقیاس زندگی. بسیاری از مسائل شهری ازجمله فقر، تنهایی سالمندان، ترک تحصیل، ناامنی، اعتیاد، فرسودگی، ترافیک، کمبود فضای بازی، بحران سلامت، بیاعتمادی و فرسایش سرمایه اجتماعی در سطح کلان تعریف میشوند، اما در سطح محله تجربه میشوند. راهحل این مسائل نهفقط در وزارتخانهها و سازمانهای مرکزی، بلکه در نقاط تماس روزمره مردم با شهر ساخته میشود. محله همان جایی است که سیاست عمومی از حالت انتزاعی خارج شده و به زندگی واقعی مردم میرسد.
بنابراین، مسئله اصلی بازگشت یا بازنگشتن به محله نیست؛ پرسش دقیقتر این است که چگونه میتوان در شهر متکثر، پرتحرک و نابرابر امروز، دوباره امکان «محلهشدن» را فراهم کرد؟ پاسخ، در بازسازی گذشته نیست؛ بلکه در بازآفرینی منطق آن است. بهجای انباشت ساختمانهای جدید، باید به ساختن محلههایی زنده اندیشید؛ محلههایی که در آن مشارکت مردم واقعی و اثرگذار باشد و اختیار و منابع، تا حد ممکن، به سطح محلی نزدیک شود. سیاستگذاری شهری نیز نباید بر نسخهای واحد برای همه محلات تکیه کند؛ بلکه باید تفاوتهای اجتماعی، فرهنگی و کالبدی هر محله را به رسمیت بشناسد. در آخر میتوان گفت محله را نمیتوان با بخشنامه ساخت؛ همانگونه که خاطره را نمیتوان با دستور تولید کرد. اما میتوان شهری ساخت که در آن، خاطره، تعلق، اعتماد و کنش جمعی دوباره فرصت زادهشدن پیدا کنند. اگر محلهمحوری به چنین فهمی برسد، میتواند یکی از جدیترین مسیرهای اصلاح حکمرانی شهری در ایران باشد. اما اگر به تقسیمات اداری، ساختمانسازی و واژهپردازی مدیریتی محدود بماند، تنها نامی تازه بر فقدانی قدیمی خواهد گذاشت: فقدان اجتماع در دل شهر.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.