حیف از ارزشهای رهاشده در شهرهای کوچک و متوسط کشورمان
هفته گذشته در پی یافتن نشانههایی از میراث آبا و اجدادیام، سفری به شهرهای خوی، ماکو و ارومیه در استان آذربایجان غربی داشتم. چند سال پیش هم برای شرکت در کنگره شمس که هر سال هفتم و هشتم مهرماه در خوی برگزار میشود، به آنجا رفته بودم و بهعنوان شنونده، شاهد علاقه مفرط قشر ادیب نخبگانمان به فضاهای یادمانی و برگزاری گردهماییهایی در شهرهایی کوچکتر و دارای ارزش و معنای ویژه بودم.
هفته گذشته در پی یافتن نشانههایی از میراث آبا و اجدادیام، سفری به شهرهای خوی، ماکو و ارومیه در استان آذربایجان غربی داشتم. چند سال پیش هم برای شرکت در کنگره شمس که هر سال هفتم و هشتم مهرماه در خوی برگزار میشود، به آنجا رفته بودم و بهعنوان شنونده، شاهد علاقه مفرط قشر ادیب نخبگانمان به فضاهای یادمانی و برگزاری گردهماییهایی در شهرهایی کوچکتر و دارای ارزش و معنای ویژه بودم.
بعدها هم شنیدم که فستیوالی برای موسیقی نیز سالانه در خوی برگزار میشود که خیلی خوشحالم کرد. در این سفر اما متوجه شدم علیرغم کوششهای تولیت شمس، شهرداری و احیانا دیگر نهادهای مشغول به امور شهری، این شهرهای کوچک مانند دیگر شهرهای کوچک و متوسط کشورمان، همچنان تا حدودی دور از توجه ماندهاند. از گردشگری فعال در آنها خبری نیست و نسبت به بعضی شهرها مانند رشت، حیات شهری شبانه فعال ندارند. البته شاید دورافتادگی آنها از مراکز جمعیتی و مرزیبودنشان علت اصلی خلوتیشان باشد، اما این حالت تقریبا در تمام شهرهای کوچک و متوسط در ایران مرکزی نیز مشاهده میشود. اصولا در نیمقرن اخیر، با هجوم شدید جمعیت کشور به سوی کلانشهرها و مراکز استانهای بزرگتر، شهرهای کوچک و متوسط ما به نسبت از نعمت توجه و سرمایهگذاری محروم ماندهاند. انزوای ایران از جهان به لحاظ ارتباطات اقتصادی و اجتماعی ازجمله گردشگری و توریسم خارجی نیز مزید بر علت شده است. هنوز بعد از 60 سال، تنها هتلهای موجود در این شهرهای زیبا و اصیل، همان هتلها و مهمانسراهای جهانگردی هستند که خدا عمر بیشترشان بدهد. البته شاید یکی، دو هتل هم در این فاصله در هر شهر ساخته شده است، اما آنقدر که ما انتظار داریم، برای این شهرها تبلیغ و سرمایهگذاری نمیشود؛ درحالیکه این شهرها حتی برای گردشگران داخلی بهترین جای گشتوگذار هستند.
خوی و ماکو، با تاریخی درخشان از مرزبانی ایران، دارای آثار و بناهای بسیار زیبایی هستند که مثالشان در تمام ایران نیست. کاخ باشکوه ثبت ملی شده «باغچهجوق» مربوط به دوره قاجار در ماکو، واقعا یک نمونه تک است در معماری ترکیبی؛ تلفیقی زیبا و هنرمندانه از معماری سنتی ایرانی و معماری غربی، بهویژه معماری اواخر سده نوزدهم روسیه. متأسفانه این عمارت-موزه نیز مانند سایر موزههای کشورمان، به خاطر جنگ بسته بود و موفق نشدیم داخل آن را با اثاثیه سردار تیمور پاشاخان، حاکم ماکو ببینیم. به هر حال، نهار مختصر دونفرهمان را در گوشهای از آن باغ تخت (باغ تخت به باغهای شیبداری میگویند که با پله و تراسبندی و جویهای آب ویژه باغهای ایرانی، قابل قدمزدن میشوند) 11هکتاری بینظیر خوردیم و از باران شدیدی که میآمد به ایوان کاخ و نگهبانان مهربانش پناه بردیم. برایمان مسجل شد که ماکو نیز مانند خوی، شهری ریشهدار و اشرافی بوده است. دکتر علی شهیدی، استاد دانشگاه تهران که اجدادش اهل ماکو بودهاند، برایم گفت چگونه این شهر کوچک و باریک شکلگرفته در میان دو دیواره کوه شگفتانگیز، قرنها محل امنی برای خانهای ماکو بوده و اصولا ایلهای اطراف در شهر نبودهاند. متأسفانه بر اثر بیتوجهی و سودجویی، به نظر میرسد تمام بافت قدیمی ماکو با آن خانههای اشرافی، همه در طول دهههای اخیر از میان رفته است و دیگر شاهدی بر آن شکوه گذشته شهر جز منظر طبیعی کوههای راستقامت آن و یکی، دو دیوار از قلعهاش در کمرکش کوه باقی نمانده است.
در خوی شهریت بیشتر است و پیادهراه جدید زیبایی بناهای تاریخی مرکز کوچک شهر را به هم وصل میکند. در مسجد آجری دوطبقه مُطلبخان که این خان دُمبُلی آن را در همان جای مسجد ایلخانی قدیم ساخته، تنها با هنر آجرکاری و سایهروشنهای شبیه بناهای سلجوقی و رنسانس ایتالیا، همه چیز ساده و باشکوه، متناسب و آسمانی است. شنیدم خوی به «دارالصفا» یا «دارالمؤمنین» نیز معروف بوده است.
بسیاری از تحلیلگران معتقدند در مقاطعی، فضای رسانهای پیرامون این تحولات توانست بر روند قیمت جهانی نفت تأثیر بگذارد. این نمونه، بیش از آنکه یک بحث سیاسی باشد، نشاندهنده قدرت روایت در شکلدهی به رفتارهای اقتصادی است. هابرماس در نظریه «حوزه عمومی» تأکید میکند رسانهها بخشی از فضای گفتوگوی اجتماعی هستند. هنگامی که این فضا محدود شود یا تنوع دیدگاهها در آن بازتاب پیدا نکند، گفتوگو از میان نمیرود، فقط به مکانهای دیگری منتقل میشود. اینجاست که مفهوم «مارپیچ سکوت» اهمیت پیدا میکند. پرسشها و نگرانیهای جامعه حذف نمیشوند، بلکه به شبکههای اجتماعی، محافل غیررسمی و رسانههای جایگزین منتقل میشوند. در چنین شرایطی، نظریه «شکاف دانش» نیز معنا پیدا میکند. هرچه دسترسی به اطلاعات معتبر دشوارتر شود، نابرابری دانشی در جامعه افزایش مییابد. گروهی به منابع متنوع دسترسی دارند و گروهی دیگر در معرض شایعات و روایتهای ناقص قرار میگیرند. نتیجه این است که جامعه حتی درباره واقعیتهای مشترک نیز به برداشتهای متفاوتی میرسد. در سطحی عمیقتر، میتوان از مفهوم «بیعدالتی معرفتی» سخن گفت؛ وضعیتی که در آن شهروند احساس میکند حق دانستن او به رسمیت شناخته نشده است. مخاطب امروز صرفا دریافتکننده پیام نیست؛ او مقایسه میکند، حافظه دارد، روایتها را کنار هم میگذارد و درباره آنها قضاوت میکند. اعتماد رسانهای زمانی شکل میگیرد که شهروند احساس کند با او صادقانه سخن گفته میشود. بازسازی مرجعیت رسانهای با توصیه و شعار ممکن نیست؛ این مرجعیت فقط از مسیر اعتماد به دست میآید؛ اعتمادی که بر پایه شفافیت، سرعت، پاسخگویی و احترام به حق دانستن شکل میگیرد. به رسمیت شناختن گردش آزاد اطلاعات، کاهش محدودیتهای غیرضروری رسانهای، تقویت حق پرسشگری، افزایش شفافیت در اطلاعرسانی و بازتابدادن دیدگاههای متنوع جامعه در رسانههای جمعی، بهویژه صداوسیما، بخشی از الزامات این مسیر است. در نهایت، مسئله مرجعیت رسانهای را میتوان در یک پرسش خلاصه کرد: هنگامی که یک رویداد مهم رخ میدهد، مردم برای فهم آن نخست به کجا مراجعه میکنند؟ پاسخ به همین پرسش، وضعیت واقعی مرجعیت رسانهای را نشان میدهد. اگر روایت نخست در جایی خارج از میدان رسانهای داخلی شکل بگیرد، بخشی از قدرت تأثیرگذاری بر افکار عمومی نیز به همانجا منتقل خواهد شد. در عصر رسانههای بیمرز، مرجعیت نه با انحصار، بلکه با اعتماد به دست میآید؛ و اعتماد محصول شفافیت، تکثر و احترام به حق دانستن است.