افکار عمومی در محاصره روایتها
در ماههای گذشته جامعه ما با مجموعهای از فشارهای اجتماعی، اقتصادی و همچنین پیامدهای ناشی از جنگ و تنشهای نظامی روبهرو بوده؛ شرایطی که تنها در سطح رویدادهای بیرونی باقی نمانده و به شکل محسوسی بر فضای روانی جامعه نیز اثر گذاشته است. در چنین موقعیتهایی، نیاز انسان به فهم دقیق آنچه در اطرافش رخ میدهد، بیش از هر زمان دیگری افزایش مییابد.
علیرضا فرحانینژاد - کارشناس رسانه و ارتباطات
در ماههای گذشته جامعه ما با مجموعهای از فشارهای اجتماعی، اقتصادی و همچنین پیامدهای ناشی از جنگ و تنشهای نظامی روبهرو بوده؛ شرایطی که تنها در سطح رویدادهای بیرونی باقی نمانده و به شکل محسوسی بر فضای روانی جامعه نیز اثر گذاشته است. در چنین موقعیتهایی، نیاز انسان به فهم دقیق آنچه در اطرافش رخ میدهد، بیش از هر زمان دیگری افزایش مییابد.
مردم میخواهند بدانند چه اتفاقی در حال رخدادن است، چه آیندهای پیشرو قرار دارد و کدام روایت از واقعیت قابلاتکاتر است. اما همزمان با این نیاز، محدودیتهایی در گردش آزاد اطلاعات، دسترسی به دادهها و نبود مرجعیت رسانهای در داخل نیز وجود داشته است؛ وضعیتی که بهطور طبیعی نوعی خلأ اطلاعاتی ایجاد میکند. تجربه نشان داده است ذهن انسان با خلأ اطلاعاتی کنار نمیآید و تلاش میکند این فاصله را از مسیرهای دیگر پر کند. در نتیجه بخشی از جامعه برای یافتن روایتها و توضیحهای بیشتر به سمت برخی شبکههای ماهوارهای یا محتوای پرهیجان پلتفرمهای اجتماعی گرایش پیدا کردهاند. این بسترهای رسانهای نیز مانند هر رسانه دیگری، جهان را از زاویه نگاه و چارچوبهای خاص خود روایت میکنند. انتخاب واژهها، نحوه روایت تصاویر، برجستهسازی برخی جزئیات و نادیدهگرفتن بخشهای دیگر، همگی میتوانند جهتگیری یک روایت را شکل دهند. به همین دلیل بسیاری از این محتواها علاوه بر اطلاعرسانی، قادرند فضای ذهنی و عاطفی مخاطبان را نیز تحت تأثیر قرار دهند و برداشت عمومی از واقعیت را به سمت رویکرد مدنظر خود سوق دهند. در علوم شناختی و روانشناسی اجتماعی، انسان موجودی روایتجو توصیف میشود؛ یعنی ذهن ما برای کاهش تنش و ابهام، همواره در پی ساختن چارچوبی برای فهم جهان است. در نظریه «چارچوبسازی» (Framing Theory) بیان میشود که افراد رویدادها را نه براساس خودِ واقعیت، بلکه براساس چارچوبی معنایی که برای آنها ارائه میشود، درک میکنند. در این چارچوبها ممکن است علایق شخصی و سوگیریهای ذهنی به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه به واسطه رسانهها، فعالان شبکههای اجتماعی یا حتی کاربران عادی تولید و بازنشر شوند.
در نتیجه، اختلاف روایتها بیش از آنکه اختلاف در خود واقعیت باشد، اختلاف در چارچوبهایی است که برای تفسیر واقعیت پیشنهاد میشود. این نقطه آغاز بسیاری از سوءتفاهمها، تنشها و دوقطبیهای امروزی است. جامعهای که از میان روایتهای متعدد و گاه متناقض، تلاش میکند تصویری روشنتر به دست بیاورد، اما در میان انبوه پیامها، مسیر درک واقعیت پیچیدهتر میشود. مخاطبی که در چنین فضایی زندگی میکند، نهتنها به دنبال دانستن آن اتفاق، بلکه به دنبال فهمیدن «چطور باید آن را تفسیر کنم» است. با چنین رویکردی، خبر دیگر صرفا یک گزارش خام نیست؛ هر خبر نقطه شروع مجموعهای از روایتهاست که در رسانهها و شبکههای اجتماعی بازتاب پیدا میکند. این روایتها در کنار یکدیگر بهتدریج بر افکار عمومی (Public Opinion) اثر میگذارد. افکار عمومی نتیجه برخورد مداوم افراد با روایتها، چارچوبها و برداشتهایی است که حول یک رویداد ساخته میشود؛ برخوردی که گاهی آرام و تأملی است و گاهی بر اثر فشار هیجانی و سرعت انتشار اطلاعات شکل میگیرد. در چنین فضایی، همه محتواها ماهیت یکسان ندارند؛ بخشی از آنها در قالب شایعه (Rumor) شکل میگیرند؛ محتوایی که معمولا در شرایط فقدان اطلاعات کافی یا تأخیر در اطلاعرسانی رسمی گسترش مییابد. شایعه بر پایه گمانهزنی، منابع نامشخص یا روایتهای نصفهونیمه ساخته میشود و در شبکههای اجتماعی با سرعت بالایی منتشر میشود. شایعه الزاما نه با قصد فریب، بلکه در واکنش به نیاز ذهنی انسان برای پرکردن خلأ اطلاعات شکل میگیرد. به بیان دیگر، شایعه پاسخ روانی جامعه به ابهام است. در کنار شایعه، نوع پیچیدهتری از محتوا نیز وجود دارد: خبر جعلی (Fake News). خبر جعلی بهطور مستقیم با قصد تأثیرگذاری و ایجاد برداشت خاص طراحی میشود. ساختار آن شبیه به یک خبر واقعی است، اما بخشهایی از آن تحریف شده یا اساسا رخ نداده است.
خبر جعلی از تکنیکهای روانشناسی اقناع استفاده میکند: تیترهای قطعی، روایتهای احساسی و محتوایی که توجه مخاطب را فورا جلب میکند. همین ویژگیها احتمال بازنشر آن را افزایش میدهد. در این میان، اقناع (Persuasion) بهعنوان یک فرایند مهم در ارتباطات نقش پیدا میکند. اقناع الزما به معنای دستکاری ذهن نیست؛ به معنای تأثیرگذاری تدریجی بر نحوه تفسیر یک رویداد است. تکرار مداوم یک روایت یا برجستهسازی برخی ابعاد یک ماجرا میتواند ذهن مخاطب را به سمتی هدایت کند که آن روایت را پذیرفتنیتر احساس کند. این همان جایی است که نظریه چارچوبسازی دوباره معنا پیدا میکند: روایتها با قراردادن رویداد در یک چارچوب ذهنی خاص، ادراک مخاطب را هدایت میکنند. مسئله دیگر جانبداری (Bias) است؛ رفتاری که در رسانهها یا در ذهن مخاطب ممکن است به صورت ناخودآگاه رخ دهد.
جانبداری فقط موضعگیری آشکار نیست، گاهی در انتخاب تیتر، ترتیب ارائه اطلاعات یا حتی صفتهایی که برای توصیف یک رویداد استفاده میشود، به چشم میآید. این انتخابها بهمرور تصویری خاص در ذهن مخاطب میسازد، بیآنکه الزاما قصد پنهانی در میان باشد. رشد شبکههای اجتماعی در سالهای اخیر این روند را پیچیدهتر کرده است. الگوریتمها معمولا محتوایی را برجسته میکنند که واکنش هیجانی بیشتری ایجاد کند. در نتیجه، شایعهها و اخبار جعلی که در قالب روایتهای قطعی و سریع تولید میشوند، ممکن است شانس بیشتری برای دیدهشدن داشته باشند، درحالیکه روایتهای عمیق و تحلیلی کمتر به چشم میآیند. همین امر بهمرور باعث شکلگیری برداشتهایی سطحیتر و دوقطبی میشود.
در برابر این شرایط، یکی از ابزارهای مهم برای مواجهه با روایتها «بررسی متقاطع (Cross-checking)» است. این روش ساده اما مؤثر میگوید هیچ خبر یا روایتی تنها براساس یک منبع نباید پذیرفته شود. مقایسه روایتها، بررسی زمان و منبع انتشار، جستوجوی گزارشهای معتبرتر و مشاهده روایتهای چند رسانه مختلف میتواند تصویر دقیقتری ارائه دهد. این مکث کوتاه، تفاوت میان اطلاعیافتن و گرفتارشدن در چرخه شایعه را مشخص میکند.
امروز بیش از هر زمان دیگر کیفیت گفتوگوی اجتماعی، به نحوه مواجهه جامعه با اطلاعات وابسته است. هرچه دسترسی به گردش آزاد اطلاعات، توانایی تحلیل، مقایسه و ارزیابی روایتها افزایش پیدا کند، احتمال تنش، سوءتفاهم و دوقطبی نیز کمتر میشود. فهم سازوکار روایتها به معنای بیاعتمادی به همه چیز نیست؛ بلکه به معنای ساختن نوعی هوشیاری آرام و واقعبینانه است که در آن، روایتها شنیده میشوند اما قضاوت نهایی بر پایه بررسی و تأمل شکل میگیرد.