رستم در بارگاه كىكاووس
مهدی افشار پژوهشگر
سیزدهمین یادداشت چهرهها در شاهنامه به فرازی از زندگی رستم اختصاص دارد. كىقباد پس از ديرينهسالى شهريارى بر سرزمين ايران در سايهسار درايت و آرامشجويى خود و در پرتو قدرت و صولت رستم، در آرامش زيست و اورنگ شهريارى را به فرزند خويش، كاووس، سپرد و بدينگونه مردم ايران پس از دیرینه سالی طعم رفاه و امنيت را چشيدند.
چون كاووس جوان و كمتجربه بر گاه پدر تكيه زد، بر آن بود كه شيوه ملكدارى او را دنبال كند اما شور جوانى اين انديشه را به سمت و سويى ديگر كشاند. زمانى نگذشت كه روزى خنياگرى به درگاه كاووس آمد و با چنگ خود ترانهاى زيبا با آوايى دلنشين در وصف مازندران سرود:
به بربط چو بايست برساخت رود/ برآورد مازندرانى سرود/ كه مازندران شهر ما ياد باد/ هميشه بر و بومش آباد باد/ كه در بوستانش هميشه گل است/ به كوه اندرون لاله و سنبل است/ هوا خوشگوار و زمين پرنگار/ نه گرم و نه سرد و هميشه بهار
كاووس چون اين ترانه بشنيد، آرزويى در دلش پاى گرفت كه مازندران را در حوزه قلمرو خود بكشاند و چون اين آرزو را با سرداران خويش در ميان گذاشت، آنان اگرچه به دل خشنود نبودند، به زبان گفتند هر آنچه شهريار آرزو كند و پسند او باشد، بر خويش مىبينند كه آن را به شوق پذيرا شوند. اما بهواقع هيچيك از آنان خواستار جنگ با ديوان نبود. آنگاه دور از چشم كاووس، توس و گودرز و كشواد و گيو و خراد برزين و گرگين و رهام انجمن كردند و گفتند اميد اينكه شهريار اين آرزو را بههنگام نوشيدن بر زبان آورده باشد و اگر بهراستى انديشه مازندران را در سر بپروراند، همه ما و ايران را به تباهى خواهد كشاند. حال آنكه جمشيد و ضحاك و قباد هرگز از مازندران ياد نكردند و اگر قرار بود شهريارى عزم مازندران كند، منوچهر بايد چنين مىكرد.
سرانجام پس از مشورت بسيار، توس پيشنهاد كرد كسى را شتابان در پى زال فرستند و از او بخواهند هرچه زودتر خود را به كاووس رساند، به اندرز گفتن كه نبايد ديوها را به خشم و خروش آورد شايد كه زال او را از اين آرزوى محال بازدارد. و چون فرستاده ايشان به زال رسيد، از اهرمنانديشهاى سخن گفت كه ايران و ايرانيان را به هراس افكنده و يادآور شد: «اگر درنگى كنی به خاراندن سر، كاووس همه رنج تو و آن رستم نوجوان سيرناخورده شير را بر باد خواهد داد». زال چون اين سخن بشنيد، چهرهاش به زردى گراييد كه اين كاووس خودكامه سرد و گرم روزگار نچشيده، چه آرزوهاى محالى را در سر مىپروراند و شتابان به همراه فرستاده توس به ايران آمد.
توس را از آمدن زال آگاه كردند. به پيشواز او شتافت و از دلنگرانىهاى خود و يارانش با او سخن گفت و زال در پيشاپيش پهلوانان به ديدار كاووس رفت، او را بسيار ستود و كاووس نيز از ديدار زال شادمان شد و از رنج راه پرسيدش و پس از بسيار سخنهاى ديگر، زال باب گفتوگو را گشود و درباره آنچه او را بدانجا كشانده بود، گفت: «نياكان تو هرگز انديشه مازندران را به سر راه ندادند كه مازندران خانه ديوان افسونگر است و آنجا را نه به شمشير، نه به گنج و نه به دانش مىتوان گرفت». كاووس در پاسخ گفت: «همواره به رأى و انديشه تو نيازمندم ولى من از نياكان خويش برتر هستم. تو در اينجا با رستم بمان و ايران را پاسبان باش، چه مىدانم كه جهاندار آفريننده يار من است». زال نااميد و دلشكسته به سيستان بازگشت و كاووس، ايران را به ميلاد سپرد و يادآور شد: «در غيبت من اگر دشمنى ايران را تهديد كرد، تيغ كينه بركش و از زال و رستم نيز يارى بخواه». سپس سپاه را به جنبش آورده، به جايى رفت كه خورشيد چهره پنهان مىكند كه آنجا زيستگاه ديوان دژخيم بود و پيل را نيز به آنجا، زهره رفتن نبود. كاووس به گيو فرمان داد هزار شمشيرزن با گرزهاى گران برگيرد و هر آن كس را
كه ديد از پير و جوان از پاى درآورد و هر آبادياى را بسوزاند و چون ايرانيان به غارت دست يازيدند، فرمانده ديوان كه سنجه نام داشت، پيكى را نزد ديو سپيد فرستاد با اين پيام كه ايرانيان براى ويرانى آمدهاند و ديو سپيد اميد داد كه همه غارتگران را به جادويى نابود كند و چون شب فرا رسيد، در آسمان اردوگاه سپاه ايران ابرى چون قير ظاهر شد و جهان چون روى زنگى سياه شد و صبح روز بعد چون سپاه ايران چشم گشود، دو بهره از ايشان توان ديدن از دست داده بودند و كاووس نيز دو ديده جهانبينش خاموشى گرفته بود. چون سپاه ايران بىچشم شد، ديوان در ميان ايرانيان افتادند و بسيارى را تباه كردند و كاووس و پهلوانانش را به اسارت گرفتند و با آنان به خوارى رفتار كردند. كاووس فرومانده در كار خويش كسى را با اين پيام به زابلستان فرستاد كه: «اكنون چشم جهانبين كاووس تار شده و تاج و تختش به خاك افتاده. اگر به يارى او نشتابى، همه به زارى در بند خواهيم مرد».
فرستاده كاووس پيام بگزارد و زال از رستم خواست تا به يارى ايرانيان بشتابد و رستم پدر را پاسخ داد: «هرچه فرمان دهى، همان كنم. جان خويش را فداى كاووس كنم و طلسم جادوان را بشكنم و از ايرانيان هركه زنده باشد، به ايران بازگردانم». رستم شتابان بهسوى مازندران رفت و راه دو روزه را يك روزه پيمود و شب را نيز روز پنداشت و چون گرسنگى غلبه كرد، گورخرى بگرفته، كباب كرد و بخورد و نخست دشمنى كه به او حمله آورد، خواب بود. به ناگزير در بيشهزارى بخفت كه زيستگاه شير بود و چون شير به شكار شبانه رفت، رخش را بديد و او را طعمهاى مطلوب خواند، ولى رخش با ضربه دو دست، شير را مغلوب گرداند و صبحگاهان چون رستم بيدار شد و پيكر بىجان شير بديد، رخش را نكوهيد كه اگر كشته مىشدى، چه كسى اين گرز گران را تا مازندران مىكشيد؟ آنگاه بر پشت رخش زين گذاشت و راه مازندران را در پيش گرفت. زمانى دراز بتاخت تا تشنگى غلبه كرد اما در آن سبزجاى آبى نيافت. بىثمر جستوجو كرد و زبان چاكچاكشدهاش را در كام خويش حفظ كرد و سرانجام از پا افتاد و بر زمين فروغلتيد و خود را به يزدان پاك سپرد و آماده كوچيدن به سراى ديگر شد.
در اين هنگام ميشى را ديد و از خاطرش گذشت كه آبشخور ميش بايد در همين نزديكى باشد و به هر دشوارىای، در پى ميش به راه افتاد و سرانجام به آن آبشخور رسيد. بسيار نوشيد و رخش را نيز نوشاند. آنگاه سر بر آسمان كرد و گفت اراده يزدان پاك بود كه او را به اين آبشخور رساند.
تهمتن سوى آسمان كرد روى/ چنين گفت كه اى داور راستگوى/ هر آن كس كه از دادگر يك خداى/ بپيچد نيارد خرد را بهجاى/ بر اين چشمه آبشخور ميش نيست/ همان غرم دشتى مرا خويش نيست/ به جايى كه تنگ اندر آيد سخن/ پناهت بهجز پاكيزدان مكن
و ديگر بار گورى شكار كرد و آتشى خورشيدوار بيفروخت و بدينگونه آتش گرسنگى را فرونشاند و رخش را گفت: «اگر دشمنى ظاهر شد، با او مبارزه نكن و تنها مرا آگاه گردان».
در دشتى كه رستم خفته بود، اژدهايى مىزيست كه شير را زهره مقابله با آن نبود. اژدها از مشاهده رستم در شگرف شد كه چگونه جسارت آن را يافته با اين آرامش در اينجا بخوابد و چون رخش را در كنار رستم ديد، ابتدا عزم رخش كرد. آن سمند تيزپاى آنگونه كه صاحبش خواسته بود، سم بر زمين كوفت و او را بيدار گرداند و رستم دانست خطرى او را تهديد كرده است، ولى به محض بيدارشدن، اژدها ناپديد شد و رستم در شگفت كه چرا رخش، سم بر زمين كوبيده است و ديگر بار سر خسته را بر زمين گذارد و بخفت. چون دقايقى بخوابيد، بار ديگر اژدها ظاهر شد و باز رخش سم بر زمين كوفت و رستم چون چشم گشود، هيچ نديد. خشمگين گفت: «اگر باز هم مرا بىسبب بيدار كنى، سرت را مىبرم و پياده راهى مازندران مىشوم». و چون براى بار سوم اژدها پديد آمد، رخش بيمزده رستم را بيدار كرد و اينبار اژدها فرصت نيافت كه خود را پنهان كند و در همان تاريكى رستم او را بديد و شمشير برگرفته، به مقابلهاش شتافت. رخش چون نبرد سهمگين آن دو را بديد، به يارى رستم شتافت و با دندان پوست سخت اژدها را بكند و رستم نيز از اين فرصت بهره گرفته، با شمشير سر از تن اژدها جدا كرد و چون از اين دشمن سهمگين
رهايى يافت، تن به آب سپرد و سر و تن بشست و به نيايش ايستاد.
به يزدان چنين گفت كه اى دادگر/ تو دادى مرا دانش و زور و فر/ كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل/ بيابان بىآب و درياى نيل
و آنگاه راه دشت را در پيش گرفت تا به يارى كاووس ديدهفروبسته بشتابد كه در بند ديوان گرفتار شده بود.
سیزدهمین یادداشت چهرهها در شاهنامه به فرازی از زندگی رستم اختصاص دارد. كىقباد پس از ديرينهسالى شهريارى بر سرزمين ايران در سايهسار درايت و آرامشجويى خود و در پرتو قدرت و صولت رستم، در آرامش زيست و اورنگ شهريارى را به فرزند خويش، كاووس، سپرد و بدينگونه مردم ايران پس از دیرینه سالی طعم رفاه و امنيت را چشيدند.
چون كاووس جوان و كمتجربه بر گاه پدر تكيه زد، بر آن بود كه شيوه ملكدارى او را دنبال كند اما شور جوانى اين انديشه را به سمت و سويى ديگر كشاند. زمانى نگذشت كه روزى خنياگرى به درگاه كاووس آمد و با چنگ خود ترانهاى زيبا با آوايى دلنشين در وصف مازندران سرود:
به بربط چو بايست برساخت رود/ برآورد مازندرانى سرود/ كه مازندران شهر ما ياد باد/ هميشه بر و بومش آباد باد/ كه در بوستانش هميشه گل است/ به كوه اندرون لاله و سنبل است/ هوا خوشگوار و زمين پرنگار/ نه گرم و نه سرد و هميشه بهار
كاووس چون اين ترانه بشنيد، آرزويى در دلش پاى گرفت كه مازندران را در حوزه قلمرو خود بكشاند و چون اين آرزو را با سرداران خويش در ميان گذاشت، آنان اگرچه به دل خشنود نبودند، به زبان گفتند هر آنچه شهريار آرزو كند و پسند او باشد، بر خويش مىبينند كه آن را به شوق پذيرا شوند. اما بهواقع هيچيك از آنان خواستار جنگ با ديوان نبود. آنگاه دور از چشم كاووس، توس و گودرز و كشواد و گيو و خراد برزين و گرگين و رهام انجمن كردند و گفتند اميد اينكه شهريار اين آرزو را بههنگام نوشيدن بر زبان آورده باشد و اگر بهراستى انديشه مازندران را در سر بپروراند، همه ما و ايران را به تباهى خواهد كشاند. حال آنكه جمشيد و ضحاك و قباد هرگز از مازندران ياد نكردند و اگر قرار بود شهريارى عزم مازندران كند، منوچهر بايد چنين مىكرد.
سرانجام پس از مشورت بسيار، توس پيشنهاد كرد كسى را شتابان در پى زال فرستند و از او بخواهند هرچه زودتر خود را به كاووس رساند، به اندرز گفتن كه نبايد ديوها را به خشم و خروش آورد شايد كه زال او را از اين آرزوى محال بازدارد. و چون فرستاده ايشان به زال رسيد، از اهرمنانديشهاى سخن گفت كه ايران و ايرانيان را به هراس افكنده و يادآور شد: «اگر درنگى كنی به خاراندن سر، كاووس همه رنج تو و آن رستم نوجوان سيرناخورده شير را بر باد خواهد داد». زال چون اين سخن بشنيد، چهرهاش به زردى گراييد كه اين كاووس خودكامه سرد و گرم روزگار نچشيده، چه آرزوهاى محالى را در سر مىپروراند و شتابان به همراه فرستاده توس به ايران آمد.
توس را از آمدن زال آگاه كردند. به پيشواز او شتافت و از دلنگرانىهاى خود و يارانش با او سخن گفت و زال در پيشاپيش پهلوانان به ديدار كاووس رفت، او را بسيار ستود و كاووس نيز از ديدار زال شادمان شد و از رنج راه پرسيدش و پس از بسيار سخنهاى ديگر، زال باب گفتوگو را گشود و درباره آنچه او را بدانجا كشانده بود، گفت: «نياكان تو هرگز انديشه مازندران را به سر راه ندادند كه مازندران خانه ديوان افسونگر است و آنجا را نه به شمشير، نه به گنج و نه به دانش مىتوان گرفت». كاووس در پاسخ گفت: «همواره به رأى و انديشه تو نيازمندم ولى من از نياكان خويش برتر هستم. تو در اينجا با رستم بمان و ايران را پاسبان باش، چه مىدانم كه جهاندار آفريننده يار من است». زال نااميد و دلشكسته به سيستان بازگشت و كاووس، ايران را به ميلاد سپرد و يادآور شد: «در غيبت من اگر دشمنى ايران را تهديد كرد، تيغ كينه بركش و از زال و رستم نيز يارى بخواه». سپس سپاه را به جنبش آورده، به جايى رفت كه خورشيد چهره پنهان مىكند كه آنجا زيستگاه ديوان دژخيم بود و پيل را نيز به آنجا، زهره رفتن نبود. كاووس به گيو فرمان داد هزار شمشيرزن با گرزهاى گران برگيرد و هر آن كس را
كه ديد از پير و جوان از پاى درآورد و هر آبادياى را بسوزاند و چون ايرانيان به غارت دست يازيدند، فرمانده ديوان كه سنجه نام داشت، پيكى را نزد ديو سپيد فرستاد با اين پيام كه ايرانيان براى ويرانى آمدهاند و ديو سپيد اميد داد كه همه غارتگران را به جادويى نابود كند و چون شب فرا رسيد، در آسمان اردوگاه سپاه ايران ابرى چون قير ظاهر شد و جهان چون روى زنگى سياه شد و صبح روز بعد چون سپاه ايران چشم گشود، دو بهره از ايشان توان ديدن از دست داده بودند و كاووس نيز دو ديده جهانبينش خاموشى گرفته بود. چون سپاه ايران بىچشم شد، ديوان در ميان ايرانيان افتادند و بسيارى را تباه كردند و كاووس و پهلوانانش را به اسارت گرفتند و با آنان به خوارى رفتار كردند. كاووس فرومانده در كار خويش كسى را با اين پيام به زابلستان فرستاد كه: «اكنون چشم جهانبين كاووس تار شده و تاج و تختش به خاك افتاده. اگر به يارى او نشتابى، همه به زارى در بند خواهيم مرد».
فرستاده كاووس پيام بگزارد و زال از رستم خواست تا به يارى ايرانيان بشتابد و رستم پدر را پاسخ داد: «هرچه فرمان دهى، همان كنم. جان خويش را فداى كاووس كنم و طلسم جادوان را بشكنم و از ايرانيان هركه زنده باشد، به ايران بازگردانم». رستم شتابان بهسوى مازندران رفت و راه دو روزه را يك روزه پيمود و شب را نيز روز پنداشت و چون گرسنگى غلبه كرد، گورخرى بگرفته، كباب كرد و بخورد و نخست دشمنى كه به او حمله آورد، خواب بود. به ناگزير در بيشهزارى بخفت كه زيستگاه شير بود و چون شير به شكار شبانه رفت، رخش را بديد و او را طعمهاى مطلوب خواند، ولى رخش با ضربه دو دست، شير را مغلوب گرداند و صبحگاهان چون رستم بيدار شد و پيكر بىجان شير بديد، رخش را نكوهيد كه اگر كشته مىشدى، چه كسى اين گرز گران را تا مازندران مىكشيد؟ آنگاه بر پشت رخش زين گذاشت و راه مازندران را در پيش گرفت. زمانى دراز بتاخت تا تشنگى غلبه كرد اما در آن سبزجاى آبى نيافت. بىثمر جستوجو كرد و زبان چاكچاكشدهاش را در كام خويش حفظ كرد و سرانجام از پا افتاد و بر زمين فروغلتيد و خود را به يزدان پاك سپرد و آماده كوچيدن به سراى ديگر شد.
در اين هنگام ميشى را ديد و از خاطرش گذشت كه آبشخور ميش بايد در همين نزديكى باشد و به هر دشوارىای، در پى ميش به راه افتاد و سرانجام به آن آبشخور رسيد. بسيار نوشيد و رخش را نيز نوشاند. آنگاه سر بر آسمان كرد و گفت اراده يزدان پاك بود كه او را به اين آبشخور رساند.
تهمتن سوى آسمان كرد روى/ چنين گفت كه اى داور راستگوى/ هر آن كس كه از دادگر يك خداى/ بپيچد نيارد خرد را بهجاى/ بر اين چشمه آبشخور ميش نيست/ همان غرم دشتى مرا خويش نيست/ به جايى كه تنگ اندر آيد سخن/ پناهت بهجز پاكيزدان مكن
و ديگر بار گورى شكار كرد و آتشى خورشيدوار بيفروخت و بدينگونه آتش گرسنگى را فرونشاند و رخش را گفت: «اگر دشمنى ظاهر شد، با او مبارزه نكن و تنها مرا آگاه گردان».
در دشتى كه رستم خفته بود، اژدهايى مىزيست كه شير را زهره مقابله با آن نبود. اژدها از مشاهده رستم در شگرف شد كه چگونه جسارت آن را يافته با اين آرامش در اينجا بخوابد و چون رخش را در كنار رستم ديد، ابتدا عزم رخش كرد. آن سمند تيزپاى آنگونه كه صاحبش خواسته بود، سم بر زمين كوفت و او را بيدار گرداند و رستم دانست خطرى او را تهديد كرده است، ولى به محض بيدارشدن، اژدها ناپديد شد و رستم در شگفت كه چرا رخش، سم بر زمين كوبيده است و ديگر بار سر خسته را بر زمين گذارد و بخفت. چون دقايقى بخوابيد، بار ديگر اژدها ظاهر شد و باز رخش سم بر زمين كوفت و رستم چون چشم گشود، هيچ نديد. خشمگين گفت: «اگر باز هم مرا بىسبب بيدار كنى، سرت را مىبرم و پياده راهى مازندران مىشوم». و چون براى بار سوم اژدها پديد آمد، رخش بيمزده رستم را بيدار كرد و اينبار اژدها فرصت نيافت كه خود را پنهان كند و در همان تاريكى رستم او را بديد و شمشير برگرفته، به مقابلهاش شتافت. رخش چون نبرد سهمگين آن دو را بديد، به يارى رستم شتافت و با دندان پوست سخت اژدها را بكند و رستم نيز از اين فرصت بهره گرفته، با شمشير سر از تن اژدها جدا كرد و چون از اين دشمن سهمگين
رهايى يافت، تن به آب سپرد و سر و تن بشست و به نيايش ايستاد.
به يزدان چنين گفت كه اى دادگر/ تو دادى مرا دانش و زور و فر/ كه پيشم چه شير و چه ديو و چه پيل/ بيابان بىآب و درياى نيل
و آنگاه راه دشت را در پيش گرفت تا به يارى كاووس ديدهفروبسته بشتابد كه در بند ديوان گرفتار شده بود.