قدرت حل مسئله
جهان توسعهیافته، جهان بیمسئله نیست و جهان سوم نیز جهان حل ساده مسئله نیست. شاید تفاوت این دو را باید نه در فقدان یا وفور مسئله، بلکه در فاصلهای جستوجو کرد که میان «مسئله» و «بحران» وجود دارد؛ فاصلهای که در یک جامعه با نهاد، دانش و اعتماد پر میشود و در جامعهای دیگر، با تأخیر، انکار و انباشت بحران.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
جهان توسعهیافته، جهان بیمسئله نیست و جهان سوم نیز جهان حل ساده مسئله نیست. شاید تفاوت این دو را باید نه در فقدان یا وفور مسئله، بلکه در فاصلهای جستوجو کرد که میان «مسئله» و «بحران» وجود دارد؛ فاصلهای که در یک جامعه با نهاد، دانش و اعتماد پر میشود و در جامعهای دیگر، با تأخیر، انکار و انباشت بحران.
هرچه جامعهای پیچیدهتر، ثروتمندتر و برخوردارتر میشود، مسائلش نیز پیچیدهتر، چندلایهتر و درهمتنیدهتر میشوند؛ تا آنجا که در جوامع توسعهیافته، دیگر بهسختی میتوان میان بحران اقلیمی، بحران انرژی، مهاجرت، نابرابری، سالمندی جمعیت و فرسایش اعتماد اجتماعی مرزی روشن کشید. اما توسعهیافتگی به معنای بیمسئلهبودن نیست. شاید درست برعکس، نشانه توسعه آن باشد که جامعه بتواند با مسائل هرچه پیچیدهتر روبهرو شود، بیآنکه هر مسئله به بحرانی برای تمامیت آن بدل شود. در زبان محیط زیست برای توضیح توان یک اکوسیستم در مواجهه با چنین شوکهایی، واژهای وجود دارد: «تابآوری».
یک اکوسیستم تابآور، اکوسیستمی نیست که هرگز خشکسالی، آتشسوزی یا تغییرات اقلیمی را تجربه نکند؛ اکوسیستمی است که میتواند شوک را جذب کند، خود را با شرایط تازه سازگار کند و پیش از عبور از یک آستانه بحرانی، دوباره سازمان یابد. اما هر اکوسیستمی نیز ظرفیت محدودی دارد. اگر فشار از ظرفیت برد آن فراتر رود، ممکن است تعادل پیشین برای همیشه از دست برود.
جامعه نیز چنین است
یک جامعه میتواند تورم، بیکاری، فساد، بحران آب، مهاجرت یا بیاعتمادی را تحمل کند. اما ظرفیت تحمل هیچ جامعهای نامحدود نیست. مسئله زمانی به بحران تبدیل میشود که بحرانها به یکدیگر متصل شوند و از یکدیگر نیرو بگیرند. بحران آب، مهاجرت ایجاد میکند. مهاجرت حاشیهنشینی را گسترش میدهد. حاشیهنشینی، سرمایه اجتماعی را فرسوده میکند و فرسایش اعتماد، توان همکاری جمعی را کاهش میدهد. در اینجا دیگر با یک «مسئله منفرد» روبهرو نیستیم؛ با شبکهای از بازخوردهای تقویتکننده مواجه هستیم که در آن هر مسئله میتواند مسئله دیگری را تولید و تشدید کند.
اینجاست که مفهوم «قدرت حل مسئله» رخ مینماید.
قدرت حل مسئله، توانایی یک مدیر یا یک دولت نیست؛ یک ظرفیت نهادی و اجتماعی است. جامعه و سازمانی که میتواند مسئله را درست تعریف کند، میان علت و معلول تمایز بگذارد، راهحلهای مختلف را بیازماید، از شکست خود داده تولید کند و سیاستهایش را اصلاح کند، در برابر شوکها تابآورتر است. در چنین جامعهای، شکست یک سیاست الزاما شکست یک نظام نیست؛ خطا میتواند به اطلاعات تبدیل شود و اطلاعات به اصلاح سیاست.
اما در جامعهای که خطا هزینهای حیثیتی و سیاسی دارد، شکست پنهان میشود، مسئله انکار میشود و داده جای خود را به روایت میدهد. در این وضعیت، جامعه فقط با بحران مواجه نیست؛ با ناتوانی در یادگیری از بحران مواجه است.
از همینجاست که اقتصاد سیاسی و جامعهشناسی وارد بحث میشوند. مسئله توسعه فقط فقدان منابع یا دانش نیست؛ مسئله، ظرفیت تبدیل دانش به تصمیم و تصمیم به عمل است. ممکن است کشوری از دانشگاه، نیروی انسانی متخصص و منابع طبیعی فراوان برخوردار باشد ولی نهادهایی نداشته باشد که بتوانند این دانش و منابع را به سیاست عمومی مؤثر تبدیل کنند. در اقتصاد سیاسی این مسئله با مفهوم «ظرفیت دولت» توضیح داده میشود، در جامعهشناسی با «سرمایه اجتماعی» و «اعتماد» و در مطالعات محیط زیست با «تابآوری»، «ظرفیت برد» و «آستانههای بحرانی». این مفاهیم، با وجود تفاوتهایشان، در یک نقطه به هم میرسند: هیچ نظام اجتماعیای نمیتواند برای همیشه بیش از ظرفیت نهادی و اکولوژیک خود فشار تحمل کند.
در جامعهای که همه تصمیمها در یک مرکز متمرکز شده، همه سیاستها به اراده چند نفر وابسته است و همه خطاها باید پنهان بمانند؛ شبیه اکوسیستمی است که تنوع زیستی خود را از دست داده است. ممکن است در شرایط عادی منسجم و قدرتمند به نظر برسد، اما در برابر یک شوک بزرگ، شکنندهتر است؛ زیرا مسیرهای جایگزین برای اصلاح و سازگاری را از دست داده است.
در مقابل، قدرت حل مسئله در جوامع تابآور از تکثر میآید؛ دانشگاه پویا، رسانه مستقل، بوروکراسی حرفهای، جامعه مدنی، نهادهای محلی و امکان نقد. تنوع در اینجا به معنای آشفتگی نیست؛ به معنای وجود مسیرهای متعدد برای اصلاح است. همانگونه که تنوع زیستی، اکوسیستم را در برابر تغییر مقاومتر میکند، تنوع نهادی نیز جامعه را در برابر شوکها انعطافپذیرتر میکند.
بنابراین توسعه شاید بیش از آنکه به معنای حذف بحران باشد، به معنای ساختن جامعهای باشد که بحران، آن را از کار نمیاندازد. جامعه توسعهیافته جامعهای نیست که هرگز از تعادل خارج نمیشود؛ جامعهای است که پس از برهمخوردن تعادل میتواند بدون فروپاشی، تعادل تازهای پیدا کند.
از این زاویه، پرسش اصلی درباره توسعه دیگر این نیست که یک کشور چقدر منابع دارد، بلکه این است که ظرفیت برد نهادی و اجتماعی آن چقدر است؟ چند بحران را میتواند همزمان تحمل کند؟ چند خطا را میتواند اصلاح کند؟ و پیش از رسیدن به آن آستانهای که بازگشت از آن دشوار میشود، چقدر توان یادگیری، سازگاری و بازتنظیم دارد؟
شاید فاصله میان جهان توسعهیافته و جهان سوم را باید دقیقا در همین نقطه جستوجو کرد: در توانایی یک جامعه برای آنکه پیش از فروپاشی، خود را بازتنظیم کند.
توسعه در نهایت شاید نه مسابقه بر سر داشتن منابع بیشتر، بلکه مسابقه بر سر ظرفیت حل مسئله باشد. ظرفیت اینکه یک جامعه بتواند پیش از آنکه بحران، نهادهایش را فرسوده کند، پیش از آنکه بیاعتمادی سرمایه اجتماعیاش را تهی کند و پیش از آنکه از آستانه بازگشت عبور کند، مسیر خود را تغییر دهد؛ زیرا جوامع را نهفقط آنچه دارند، بلکه نحوه مواجههشان با آنچه ندارند و آنچه تهدیدشان میکند، توسعهیافته یا توسعهنیافته میکند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.