شکلهای زندگی: درباره سیاست پراگماتیستی یا عملگرایانه
سیاست بهروز میشود
پراگماتیسم*، رماننویسی را مهمتر از فلسفهپردازی میداند، زیرا از نظر پراگماتیسم رماننویسان به جای آنکه به دنبال پیچیدهکردن مسائلی باشند که چهبسا راهحلی هم ندارد، به دنبال زندگی معمولی آدمها، احساسات، عواطف، شادیها یا غمهای آنها میروند و با این کار آنها را حتی به صورت کوتاهمدت هم شده باشد، از سختی و پیچیدگی اموری که فلاسفه به دنبال آن میروند، بدون آنکه به نتیجهای برسند، بازمیدارند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر شهریوری (صدقی): پراگماتیسم*، رماننویسی را مهمتر از فلسفهپردازی میداند، زیرا از نظر پراگماتیسم رماننویسان به جای آنکه به دنبال پیچیدهکردن مسائلی باشند که چهبسا راهحلی هم ندارد، به دنبال زندگی معمولی آدمها، احساسات، عواطف، شادیها یا غمهای آنها میروند و با این کار آنها را حتی به صورت کوتاهمدت هم شده باشد، از سختی و پیچیدگی اموری که فلاسفه به دنبال آن میروند، بدون آنکه به نتیجهای برسند، بازمیدارند. ریچارد رورتی در مقام پراگماتیست متأخر نویسندگانی مانند دیکنز، اورول و کوندرا را نمونههای شاخصِ این قبیل رماننویسی میداند که به دنبال حل مسائلیاند که میتوان آنها را حل کرد یا به دنبال توصیف مجموعهای از امور زندگیاند که میشود آنها را زیباییشناسی کرد. «دیکنز بهرغم نداشتن هدفی بالاتر از راحتی ارتباطات انسانی برای رسیدن به برابری و آزادی تلاش بسیار کرد... ولی دیکنز خدماتش را به آزادی با خشمی لجامگسیخته انجام نداد، بلکه با چیزی که بورژواتر بود انجام داد، اشکهای احساساتی، آنچه اورول خشم رحیمانه مینامید، چراکه -دیکنز- با انسانها راحت است و به آنان امید دارد»1. امیدی که دیکنز از آن میگوید به کار پراگماتیستها میآید، چراکه موقتا میتواند چارهساز باشد و مشکلات را در چارچوب آنچه به خیری بیشتر منتهی میشود، حل میکند. از منظر پراگماتیسم، جهانْ افقی در سطح است که در آن آبها بدون امواج میتوانند تعادل خود را حفظ کنند. دریا اگرچه حاوی جزرومد وقایع است، درعینحال نمیتوان جنبوجوش آدمیان را ندیده گرفت که به سوی خانه دل میروند و در آن جای میگیرند و هنوز یکی نیامده، دیگری جای آن را میگیرد و همگی در نهایت مکمل یکدیگرند که میتوانند در هر حال به حل معضلات خود، آنهم معضلاتی حلشدنی نائل آیند و به چیزی حقیقیتر برسند که فایده بیشتری برای آدمیان داشته باشد و مگر ایده فایدهگرایی -پراگماتیسم- جز این است؟
در کوندرا بهعنوان نویسندهای متأخرتر از دیکنز، علاوه بر داستاننویسی با تأملات ادبی درباره رمان نیز روبهرو میشویم. رمان به نظر کوندرا باید به جای پرداختن به انتزاعیات و بلندپروازیهای متافیزیکی و به جای نگاهی عمودی به کُنه پدیدهها و به جای پرداختن به نوع انسان بهمثابه مفهوم کلی، به انسان مشخص و ملموس یعنی به فرد بپردازد و «من» همیشه پرسش بنیادین رمان باشد. ستایش کوندرا از رمان با نام مکان و خانهای برای فرد انسانی که «فرد» در مرکز آن قرار دارد، البته تا مرزهای کافکا پیش میرود، اما ناگاه در آنجا متوقف میشود. به نظر کوندرا میآید که با ورود «کافکای آلمانیزبان» ادبیات یکباره در موقعیتی تازه قرار میگیرد. کوندرا در پاسخ به مصاحبهکنندهای که از او میپرسد آیا علاقه شما به کافکا باعث شد بنویسید که رمان، زندگیِ گرفتار در دام این جهان را میکاود؟، میگوید «آه، بله، امروزه رمان دامی را میآزماید که درواقع این جهان است، تاریخ رمان آینهای از تاریخ انسان است، اما وقتی کافکا وارد شد اتفاقی افتاد، اتفاقی که هنوز کاملا شناخته نیست». پیش از کافکا انسان در برابر هیولایی میجنگید که هیولای درون او بود؛ آنچه زندگی درونی، گذشته، کودکی و پیچیدگیهای او را تعیین میکرد. در آثار کافکا، هیولا برای نخستین بار از بیرون میآید: «زندگی مانند دامی تصور میشود. در آثار کافکا زندگی انسان را نیروهایی بیرون از خودش تعیین میکنند؛ از قدرت قصر گرفته تا قدرت هیئتمنصفه نامرئی محاکمه»2. به نظر میرسد با ورود کافکا، ادبیات از مرزهای «خیر افقی» که به زیباییشناسی کردن زندگی روزمره مشغول بود، خارج میشود و در مسیر شوکهایی قرار میگیرد که دیگر نمیتواند بر آنها کنترلی داشته باشد. هرچند این بار با نگاهی عمودی میکوشد به کُنه ماجرا پی ببرد، اما گویی تلاش ادبیات اگرچه ناگزیر اما ناموفق باشد.
پراگماتیسم هر بار با چهرهای تازه خود را بهروز میکند و در دهههای اخیر، صراحتا از امیدی مشخص، ملموس و دنیوی سخن میگوید که گویی همگان میتوانند از آن بهرهمند شوند؛ گویا که میتواند جهان تأملبرانگیزتری را مانند داستانهای دیکنز ارائه دهد. در رمانهای دیکنز فصلهایی وجود دارد که چنان زلال و آسمانی و دستنخورده از امیال زمینی و دنیوی است و چنان شکوفا و درخشان که تأثیرش را تنها با تأثیر مناظر طبیعی میتوان مقایسه کرد. این همان وعده گرمی است که نئوپراگماتیسم بعد از نابودی جهان سر میدهد: وعدهای کاملا روشن که برای همگان میتواند ملموس و قابل فهم باشد و این همان ایدهای است که رورتی در مقالات خود به آن ارجاع میدهد و آن چیزی حقیقیتر است که سودمندی بیشتری برای آدمیان داشته باشد. این وعده که نوعی انکار متافیزیکی در آن مستتر است، یادآور ایدههای فلسفی نیچه است؛ آنجا که نیچه هر نوع حقیقت متافیزیکی را زیر سؤال میبرد. اتفاقا ارجاعات رورتی دراینباره بیشتر متوجه نیچه است. به تعبیری رورتی میکوشد رگههای قوی از پراگماتیسمی را که ارائه میدهد، در نیهیلیسم تمامعیار نیچه جستوجو کند تا برای ایدههای خود پشتوانهای قوی فراهم آورد. گذشته از ایده «سودمندی حقیقت» که نیچه بر آن صحه میگذارد، زیرا بر این باور است که حقایق فیالواقع دروغهایی سودمند هستند؛ تعریفی که از نیهیلیسم ارائه میدهد، چشمانداز دیگری را فراهم میآورد. به نظر نیچه نیهیلیسم یعنی جهانی که باید باشد اما وجود ندارد و جهانی که وجود دارد، غیرقابل قبول است. از منظر نیچه این نیهیلیسم ریشه در تناقضی دارد که در ذات زندگی نهفته شده و گریزی از آن نیست، از این نظر سودمندی حقیقتی که نیچه از آن سخن میگوید، با آن نوع سودمندی حقیقتی که پراگماتیستها و رورتی از آن میگویند، متفاوت است، زیرا بر پایههای نیهیلیسمی بهکلی متفاوت بنا نهاده شده است. در رورتی با نوعی خوشبینی اغراقیافته مواجه هستیم که اگرچه ممکن است بر نیهیلیسم استوار باشد اما بهعنوان پروژهای سیاسی با آنچه همگان در جنگهای تجاوزکارانه و بیپایان بعینه مشاهده میکنند، تفاوت دارد. موقعیتی کاملا دهشتناک که اگرچه خود را در قالب ورشکستگی انواع پروژههای بهظاهر صلحدوستانه و بشردوستانه ارائه میدهد، درعینحال واجد هیچ نوع سودمندی برای «همگان» یا به تعبیر مرسوم برای همه «بشریت» نیست، مگر در تعریفی که پراگماتیستها از بشریت یا همگان ارائه میدهند، تجدیدنظر شود. حرکت در سطوح افقی و پرهیز جدی از فلسفهورزی که با عمق و کندوکاوهای عمودی سروکار دارد، چیزی که پراگماتیستها به آن توصیه نمیکنند، بهناگزیر مرزهای مشترکی با پستمدرنیسم پیدا میکند. پستمدرنیسم نیز با عبور از تجربهگرایی و از طریق نقد فلسفی-سیاسی میکوشد در نظم سیاسی بازاندیشی کند. در این شرایط با نوعی اندیشه سیاسی غیرمتافیزیکی -غیرعمودی- مواجه میشویم که هرگونه مرزبندی یا به تعبیری غیریتسازی را مردود میکند و از این نظر راه را برای ورود نسبیگرایی سیاسی باز میکند و با این کار میکوشد مرکز ثقل را جابهجا کرده و حتی انواع متنوعی از مرکز ثقل پدید بیاورد تا در این نوع نسبیگرایی رادیکال هر سوژه سیاسی خود را محق تلقی کند، هرچند که پستمدرنیسم در اساس میکوشد که از هر نوع «حقیقت مطلق» یا «حقیقت یکهای» پرهیز کند. این نوع «محقبودن» پستمدرنها مستلزم هیچگونه تفاهم فلسفی نیست و از نظر آنان تنها نوعی اجماع یا حقیقت سیاسی حتی به طور موقت است. باوجوداین پستمدرنها از اینکه حقیقت سیاسی تا کجا میتواند ادامه یابد، سخنی به میان نمیآورند. آنچه مسلم است، پستمدرنها و پراگماتیستها مانند هر ایده فکری برآمده از سنتی معین و تباری مشخصاند. آنان اگرچه از موقعیتی ویژه و برتر و به تعبیری پراگماتیستی از «سودمندیِ» بیشتری برخوردارند که احتمالا شامل کل «نوع بشر» نمیشود، معذلک از سیاستی سخن میگویند که واجد نوعی امید همگانی برای همه کشورها و مردم سراسر جهان است. با این حال و با وجود ایدهپردازیهای پراگماتیستی بهتر آن است که آنها به این سؤال پاسخ دهند که در وضع بد موجود و نابرابری و نبود توازنی که آن را انکار نمیکنند، گذشته از «همه چیزهای خوب دنیا» که همگان از خردسالی تا دم مرگ حسرتش را میبرند، چگونه و به چه چیز میتوان امید بست؟ دراینصورت آیا بالاترین امید و خوشبینی همان شجاعت ناامید بودن نیست؟ آن نوع ناامیدی که نیچه در هر حال آن را به تسلیمشدن ترجیح میدهد؟
* «پراگماتیسم» را میتوان معادل عملگرایی یا سیاست فایدهگرایانه یا نتیجهمحور نیز تلقی کرد.
1. « هایدگر و کوندرا و دیکنز» ریچارد رورتی، ترجمه هاله لاجوردی، شماره 1 «ارغنون»
2. «حافظه و فراموشی» محمدرحیم اخوت، به نقل از «جسم و جان» اثر میلان کوندرا، ترجمه احمد میرعلایی