سرنوشت جنگ
سرنوشت جنگ چه میشود؟ این پرسشی است که همه ما ایرانیان و بلکه جهانیان را به خود مشغول کرده است. به جای پیشگوییهای گنگ و چندپهلوی «نوستراداموسی» سعی کنیم با تأمل در ممکنات خود سرنوشت خویشتن را بسازیم.
سرنوشت جنگ چه میشود؟ این پرسشی است که همه ما ایرانیان و بلکه جهانیان را به خود مشغول کرده است. به جای پیشگوییهای گنگ و چندپهلوی «نوستراداموسی» سعی کنیم با تأمل در ممکنات خود سرنوشت خویشتن را بسازیم. سرنوشت جنگها یا با پیروزی و شکست یا با خستگی و فرسایش پایان مییابد. پرسش اساسی فراروی شورای امنیت ملی ایران این است که وضعیت کنونی تا کجا باید ادامه یابد؟ و اینکه از میان گزینههای فرارو چه سناریویی برای پایان جنگ صورتبندی شده است؟ ظاهرا فعلا ایران ترجیح میدهد «زور مچ» را ادامه دهد. زورآزمایی هم هنوز در نوسان است، اما هیچکدام مچ دیگری را نخوابانده است. در چنین صورتی ممکن است نتیجه جنگ را خستگی طرفین تعیین کند. سناریوی خستگی و فرسایش، اگر با رفع تحریم و محاصره همراه نباشد، برای ایران دستاوردی نخواهد داشت. در اینجا استدلالهای برخی دیدگاهها درباره سرنوشت جنگ را به اجمال بررسی میکنیم؛ باشد که دامنه گزینهها و استدلالها افزایش یابد تا با افقی روشنتر تصمیمگیری شود:
1- پیوستن به «نظم جهانی»
برای حل معضل جنگ استدلال میشود که باید به نظم جهانی پیوست و آنگونه که کیسینجر میگفت، تنها راه معقول در پیشروی ایران این است که یک «دولت-ملت» باشد، در چارچوب نظم جهانی رفتار کند و از «امپراتوری» یا «ایدئولوژی دینی» کناره بگیرد، اما در مقابل استدلال این است که اگر در شرایط احترام نیمبند به قواعد بینالمللی، پیوستن به نظم جهانی موجه مینمود، اکنون دیگر وجهی ندارد؛ چون خودِ «کدخدا» شهرآشوبی میکند. شما از کانادا و انگلستان که بیشتر نمیتوانید در چارچوب «نظم بینالمللی» رفتار کنید یا به اندازه جولانی و عراق که نمیتوانید سرنوشت مقدرات خود را نادیده انگارید؛ همه این کشورها گرفتار دیوانگی «کدخدا» شدهاند. البته کدخدا هم تنها نیست، یک نظام سرمایهداری و یک هنجار نژادپرستانه پشت او ایستاده است. اکنون شما با فروپاشی قوانین بینالمللی مواجهید؛ آنهم به شکلی عریان. بنابراین هرگونه توافقی، و بلکه هرگونه نظمی، در چنین ساختاری ناپایدار است، چون بنیانهای آن به دست کدخدا ویران شده است.
2- «یادداشتتفاهم اسلامآباد»
موافقان این یادداشت که به توافق مشهور است، چنین استدلال میکنند که امتیازات دادهشده قانعکننده است، ما جنگ را در ابعاد استراتژیک و تاکتیک بردهایم و حکومت همچنان استوار است. پس از توافق اگر آمریکا دوباره جنگ را آغاز کند، چیزی از دست ندادهایم و دوباره به همین جایی که هستیم، بازمیگردیم؛ وانگهی، با توقف جنگ میتوان به بازتجهیز نظامی-اقتصادی نیز پرداخت. در مقابل چنین استدلال میشود که تجربه نشان داده توافق با آمریکا ناپایدار، بیپشتوانه و به معنای «نهادینهشدن تنش» است؛ که نه جنگ است و نه صلح؛ یعنی توافق ناپایدار کمکی به حل مشکل ایران نمیکند. نهادینهشدن تنش حالتی است که در آن وضعیت خصومت، تحریم، تهدید نظامی، بازدارندگی، فشار اقتصادی و آمادگی امنیتی از یک وضعیت موقت به یک تعادل نسبتا پایدار تبدیل میشود. تنش نهادینهشده یک «زیست سرگردان سیاسی» است و به معنای ایستادن دائمی در لبه آتش جنگ با یک «دیوانه» است که کشور را دچار فرسایش میکند، بدون آنکه برایش هزینهای ایجاد کند. هیچ تضمینی نیست که غافلگیرانه دوباره مقامات کشور را هدف قرار ندهند؛ بنابراین هزینهها را «همین حالا» برای آمریکا بالا ببریم. در بطن استدلال مخالفان توافق یک معنای مهم نهفته است و آن اینکه ایران مایل به یک صلح باثبات است و نه ضرورتا یک جنگ دائمی؛ هرچند گاهی شعارها چیز دیگری را نشان میدهد.
3- قرارداد با پشتوانه بینالمللی
یک راهحل برای ایران این است که توافق را به قراردادی در زمینهای بینالمللی و اجماعی جهانی تبدیل کند. به ترامپ نمیتوان اعتماد کرد؛ با «کدخدای سرمست پیمان نمیتوان بست». این واضحا برخلاف نظریهای است که میگوید در یک منازعه هرچه تعداد بازیگران بینالمللی بیشتر باشد، دسترسی به توافق و صلح سختتر است. بیاعتمادی به آمریکا، ایران را به سوی این گزینه (هرچند متزلزل) پیش میبرد که شاید بتوان آمریکا را با بند و بستهای بینالمللی به توافق پایبند کرد. تضمین توافق نه با جان کری، اوباما، بایدن و ترامپ، بلکه با یک ائتلاف جهانی است. وانگهی، میتوان روزانه و هفتگی رصد کرد که آیا براساس قرارداد، محاصره و تحریم از ایران برداشته میشود یا خیر.
اما پرسش مقدر و گزینه محتمل این است که اگر باز هم آمریکا زیر میز زد، چه؟ پاسخ این است که باکی نیست؛ چون دوباره به همین خان اول بازمیگردیم. بهویژه آنکه مشروعیت بینالمللی و داخلی را از ترامپ سلب کردهاید. اینکه ترامپ حاضر شده چنان امتیازاتی بدهد، بسیار محتمل است که امضای دیگر قدرتها و نهادهای بینالمللی را هم بپذیرد. تضمین بینالمللی به هر حال یک گام به جلو است.
4- جنگ جنگ تا پیروزی: یک ادعا نیز این است که آمریکا در آستانه شکست است، از درِ خیمه معاویه پا پس نکشید. جنگ تا زمانی که از خان خون گذر کنیم و به صبح ظفر برسیم، باید ادامه یابد؛ ولو بلغ ما بلغ. البته این مستلزم آن است که فضا آنچنان بر دشمنان تنگ شود و بحران انرژی جهانی آنچنان سنگین شود که آمریکا تسلیم شود و سروری ایران را بپذیرد. تأیید چنین دیدگاهی نیازمند اطلاعات عمیقی از ظرفیتهای نظامی-اقتصادی ایران و جهان است. همه اینها را گفتیم، اما نمیتوان از ضرورت توانافزایی نامتقارن اقتصادی در برابر تهاجم نظامی-اقتصادی آمریکا چشمپوشی کرد. تجربه اقتصادی-امنیتی کشورهای حاشیه خلیج فارس، کانادا و اروپا نشان میدهد که نظریه تأمین امنیت از طریق پیوستگی زنجیره اقتصاد جهانی تضمین لازم را برای ثبات کشورها به ارمغان نمیآورد. آیا این به آن معناست که در جهان امروز تحول پارادایمی صورت گرفته است؟ هنوز چنین نتیجهگیریای زودهنگام است، اما حداقل میتوان گفت که شرایط برای ایران به گونهای رقم خورده که رشد درونزا و متکی به نیروهای ملی در اولویت است؛ یعنی قدرت اقتصادی که از درون ریشه بگیرد؛ آنچنان که در تأمین تجهیزات نظامی شاهد آن هستیم. برای تحقق چنین امری در حوزه اقتصادی نیازمند یک نظریه منسجم برای رشد درونزا و مهمتر از آن شکلگیری یک اراده سیاسی در مرکز ثقل حکومت هستیم تا بتواند اجماع «واقعا ملی» را فراهم بیاورد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.