اپوزیسیون نابخرد
آیا بهراستی در ایران زیرساخت وجود ندارد؟
در میانه نبرد نفسگیر کشورمان با آمریکا و اسرائیل، درحالیکه از یک سو رئیسجمهور پوپولیست آمریکا در پلتفرم شخصیاش ماهرانه جنگ روانی سنگینی را علیه ایران به کار میبرد و از نابودی تمدن ایران و نابودی زیرساختهای کشور سخن میگفت و علنی به پلها و نیروگاهها و زیرساختها اشاره میکرد که مورد یورش واقع خواهند شد، در سوی دیگر کسانی بودند که به واسطه جایگاه موهومی که برای خودشان تعریف کرده بودند و خود را مخالف سیاسی حکومت کنونی ایران میدانستند، در هر جایی -از شبکه اجتماعی ایکس تا دورهمیهای خانوادگی- جملهای را مدام تکرار میکردند که مگر «جمهوری اسلامی زیرساخت هم دارد؟». این گزاره، نه از سوی تمام مخالفان حکومت کنونی، بلکه از سوی برخی از آنان شنیده میشد و میشود. مخالفان دیگری بودند و هستند که در عین حفظ مخالفت ، نگرانی، اعتراض و مخالفت جدی خود را با بمباران زیرساختها از طرف آمریکا و اسرائیل هم ابراز میکردند. اگرچه انکار وجود زیرساخت در ایران در برخورد اول توهینآمیز و به دور از خردورزی به نظر میرسد، این رویکرد دستکم نه در حکومت کنونی و نه در دو سلسله حکومتی پیشین ایران تازگی ندارد، بنابراین لازم است به این رویکرد نابخردانه نگاهی ژرف انداخته شود. در این مقاله، به زبان ساده به بررسی پدیدهای خواهیم پرداخت که در آن بخشی از کنشگران سیاسی منتقد یک حکومت، نه صرفا در مقام نقد سیاستها و عملکردها، بلکه در مسیر «انکار» دستاوردهای برآمده از حکومت -مستقل از نوع حکومت- حرکت میکنند؛ پدیدهای که در چارچوب تفاوت میان «نقد» و «انکار هویتی» معنا پیدا میکند. تلاش بر این است که نشان دهیم چگونه سازوکارهایی مانند «سوگیری تأیید»، «دفاع هویتی» و «سیاستزدگی حوزههای تخصصی» میتوانند سبب شوند که مسائل فنی یا واقعیتهای عینی به نمادهای هویتی تبدیل شوند و حتی نمادهای فنی معنادهنده به یک کشور مانند زیرساختها طرد شوند. نمونههای تاریخی که از سه دوره قاجاریه، پهلوی و جمهوری اسلامی در دست داریم، نشان از الگوی تکرارشونده تبدیل اختلاف سیاسی به سازوکار انکار دستاوردهاست. در این مقاله قصد داریم این الگوی تکرارشونده و ریشههای آن را بررسی کنیم.
حسن فتاحی . فریدون علیمازندرانی . مصطفی روستایی
وجود مردم دانا مثال زرّ طلاست (پشوتن مارکار- بنیادگذار مدرسه مارکار در یزد)
در گفتوگوی سیاسی معمولا دو نوع مواجهه با عملکرد حکومتها دیده میشود؛ یکی «سازوکار نقد» و دیگری «سازوکار انکار». نقد به معنای ارزیابی انتقادی و مبتنی بر معیار است و میتواند از سوی مخالفان یا موافقان یا عاملان یک حکومت رخ دهد. سازوکار نقد مبتنی بر دادهها و معیارها و الگوها است و میتواند نتیجه یک ارزیابی با امکان پذیرش یا رد باشد. اما سازوکار انکار زمانی رخ میدهد که اختلاف سیاسی، هر چقدر هم عمیق و جدی، از سطح بحث درباره سیاستها و روشها و حتی اساس حاکمیت فراتر میرود و به سود سیستماتیک/ سامانمند دستاوردها- حتی در مواردی که مشاهدهپذیرند و قابلیت راستیآزمایی دارند- میانجامد. تمایز میان این دو برای تحلیل شناختی مسئله اهمیت دارد. نقد واقعی میتواند با اذعان به برخی دستاوردها، روندهای اصلاحی (با آنچه گروه سیاسی اصلاحطلب در دوره جمهوری اسلامی میگوید اشتباه نگیرید)، بهینهسازیها، بهبودها و سیاستگذاری و ریلگذاریهای درست، ساختار را به شکل کلی یا جزئی کندوکاو کند و اعلام مخالفت منطقی کند. در مقابل، انکار به جای برخورد با مسئله به برخورد با جایگاه میپردازد. اینکه حکومت یا جریان سیاسی مقابل به هر دلیل و با هر هزینهای نباید چیزی مثبت داشته باشد. در چنین وضعی، واقعیتهای میدانی نه براساس داده و شواهد، بلکه براساس جایگاه هویتی طرفین گزینش و تفسیر میشود. هدف مقاله هم این است که پدیده «انکار دستاوردهای حکومتی از سوی مخالفان سیاسی» را بهعنوان یک الگوی رفتاری-گفتمانی توضیح دهد و نه بهعنوان یک برچسب سیاسی. تمرکز بر این روند است که چرا و چگونه برخی مخالفان سیاسی ممکن است از نقد به سمت انکار حرکت کنند. چه عواملی این زمینه را فراهم میآورد و چگونه این الگو در سه دوره تاریخی ایران -قاجاریه، پهلوی و جمهوری اسلامی- ردیابپذیر است. در این مقاله از فروافتادن در ورطه قضاوت پرهیز خواهیم کرد و در پی تحلیل و فهم سازوکارها و الگوها خواهیم بود؛ بنابراین مثالها در راستای روشنسازی روندهای تکرارشونده تاریخی است. همچنین برای هرچه ملموستر شدن موضوع در رابطه با جنگ و شرایط کنونی، در هر سه دوره حکومتی مثالهایی از جنگ را ارائه خواهیم داد.
زیربنای شناختی انکار
فرایند «سوگیری تأیید» به گرایش انسان به گزینش اطلاعاتی انسان در میان اطلاعات و دادههای کلان اشاره دارد که با باورهای پیشین فردی یا جمعی همخوانی داشته و با نادیدهگرفتن یا تضعیف اطلاعات و دادههای ناسازگار با آن باورها همراه است. در فضای سیاسی قطبیشده، منتقدان ممکن است چارچوب ارزیابی خود را از «دادهمحوری» به «باور درباره طرف مقابل» منتقل کنند. نتیجه این فرایند چنین است که هر سند، گزارش یا داده، پیش از سنجش و ارزیابی کمیتی و کیفیتی، با پیشفرض منفی از پیش موجود فیلتر/پالایه میشود. این فرایند را میتوان به زبان فنیتر هم بیان کرد: احتمال پذیرش یک داده با فاصله ایدئولوژیک میان گوینده و مخاطب رابطه وارون دارد. در بسیاری از منازعات سیاسی، هویت گروهی با مواضع سیاسی گره میخورد. این همگرایی سبب میشود اذعان عیان یا نهان به دستاورد یک حکومت -بهویژه زمانیکه حکومت با هویت مقابل گره خورده- تهدیدی برای انسجام هویتی تلقی شود، بنابراین انکار به شکل دفاع از خود یا از گروه بازتولید میشود؛ حتی اگر اذعان به واقعیت با ارزیابی انتقادی همخوان باشد. در این حالت «منفعت هویتی» بر «منفعت شناختی» اولویت پیدا میکند. به زبان فنیتر تصمیمگیری تبدیل به فرایندی میشود که مغز تمایل دارد از مجموعه دوتایی «منفعت هویتی و منفعت شناختی»، مقدار بیشینه را برگزیند که در بیشتر موارد وزن منفعت هویتی از وزن منفعت شناختی بیشتر است. پدیده دیگری داریم با نام «ناهماهنگی شناختی» که زمانی رخ میدهد که فرد یا گروه با تعارض بین باور «الف» و شواهد «ب» مواجه میشود. یکی از راههای کاهش این ناهماهنگی تغییر باور است. اما در کشمکشهای سیاسی هویتی، تغییر باور ممکن است هزینه اجتماعی با وزن «ج» را در پی داشته باشد. پس راهحلی دیگر را برمیگزینند و دستکاری شواهد یا طرد شواهد را پیش میگیرند. روندی که خود را به شکل انکار نشان میدهد. در چنین حالتی فرد به دنبال مطلوبیت ذهنی خودش است و به زبان فنی سادهسازیشده چنین است: تابعی شامل سه متغیر «الف، ب، ج» داریم و فرد به دنبال حالت یا میزان بیشینه مطلوبیت ذهنیاش است، بنابراین خروجی این تابع سهمتغیره که آن را «ل» مینامیم، مقداری بیشینه است که مطلوبیت ذهنی فرد یا گروه است. قطببندی سیاسی محیط را به دو اردوگاه «ما» و «آنها» تبدیل میکند. در چنین محیطی حتی نقاط مشترک میان دو گروه «ما» و «آنها» کمکم اعتبار خود را از دست میدهد. بیاعتمادی نیز سبب میشود که مخاطب درون هر اردوگاه، هر گزاره طرف مقابل را پیشاپیش مشکوک و حتی مردود تلقی کند. نتیجه آنکه دستاوردها صرفا به دلیل نسبتداشتن با حکومت بیاعتبار ارزیابی میشوند. این فرایند یک حلقه بازخورد مثبت ایجاد میکند که قطببندی را تشدید میکند. انکار دستاوردها فقط فقدان پذیرش نیست؛ بلکه یک کنش گفتمانی است که میتواند کارکردهای متعددی داشته باشد، ازجمله ایجاد انسجام درونگروهی، تولید اطمینان اخلاقی مبتنی بر باور، افزایش قدرت سیاسی از طریق ساختن تصویر شکست مطلق طرف مقابل و موارد مشابه دیگر.
دوره قاجار
دوره قاجار از شگفتترین دورههای تاریخ ایران است؛ دورهای که از یک سو خواب عمیق بود و از سوی دیگر بیداری ایرانیان. یک سو از دست رفتن بخشی از خاک ایران بود و سوی دیگر کاشتهشدن بذرهای توسعه. دوره قاجار با اصلاحات و بحران مشروطیت-مشروعیت و منازعه بر سر قدرت همراه است. دوره قاجار همزمانی اصلاحات اداری-نظامی با بحرانهای مالی و جنگهای بسیار سخت، همراه با شکست نظامی و بیثباتی سیاسی و بیسوادی عموم مردم همراه است. این وضعیت فضای مناسبی را برای مناقشههای گفتمانی فراهم کرده بود. در چنین شرایطی هر اقدام حکومت قاجاری -که حکومتی مرکزگرا بود، مانند پهلوی و جمهوری اسلامی- در روایتهای مخالفان با برچسبهای ظاهرسازی و ظاهرپذیری، پروژه کنترل و تلاش دیرهنگام، طرد میشد. نمونه بارز در این فضا، مناقشهها درباره اصلاحات و نیز سیاستهای نوسازی بود. گاهی نقد واقعی بر ناکارآمدی یا ناپایداری اصلاحات متمرکز میشد، اما گاهی در برخی روایتها کل منطق اصلاحات با انکار کامل دستاوردها جایگزین میشد. در چنین الگویی، مخالفان به جای سنجش اینکه کدام دسته از تغییرات در چه مقیاسی رخ داده و با چه کیفیت و کمّیتی، به طرد و رد «اصل ارزشمندی» اقدام حکومت میپرداختند. در این وضعیت بود که نشانههای انکار دیده میشد. نقد محدودیتها و ضعفها و روشها نبود، بلکه نفی نظاممند هر جنبه مثبت و مشاهدهپذیر بود. درباره دوره قاجار میتوان به سه مورد اشاره کرد. نخستین مورد عهدنامه یا به زبان امروزیتر توافقنامه ترکمانچای بود. پس از جنگی سخت با روسیه تزاری، ایرانیها دریافتند که ادامه جنگ میسر نیست و از دل این جنگ، گنج نصیب ایران نخواهد شد. درحالیکه بخشی از خاک ایران در اشغال بود، مذاکرهکنندگان ایرانی هوشمندانه پا در میدان مذاکره گذاشتند و درحالیکه دست برتر با ایران نبود، عهدنامهای با دستاوردهای ملموس امضا کردند. ملموسترین آن خروج ارتش متخاصم روسیه از بخشی از خاک اشغالی ایران بود تا آن سوی رودخانه ارس. روایتهای آنروزهای تلخ در نوشتههای فرمانده قشون ایران عباسمیرزا نایبالسلطنه آمده است که چه خون دلها بر او روا داشتند، هم از اصرار بر آغاز جنگی که از پیش عیان بود نتیجهاش و خودش هم میدانست؛ هم در پذیرش و امضای عهدنامه ترکمانچای. همانگونه که دیپلمات عالیرتبه کشورمان فریدون مجلسی بارها اشاره کردهاند، ترکمانچای اصولا باید سند افتخار امور خارجه قاجار – و بهطورکلی ایران- تلقی شود، اما سازوکار انکار تا بدانجا پیش رفت که نقاط قوت این عهدنامه هرگز دیده نشد و امروز هم از هر قرارداد یکسویه، حقبهجانب و ناعادلانه با نام ترکمانچای یاد میکنند که چنین نیست و خلاف واقع و روح آن عهدنامه است. اگر در زمان قاجار و پس از جنگها جلوتر بیاییم، به روزهایی میرسیم که نخبگان دوره قاجار سخت در اندیشه بودند که چه شد چنین جا ماندیم و شکست خوردیم. در این میان یک «سازوکار انکار متأخر» داریم که در دوره بعدی ظهور کرده است و معتقدند اصلا مگر در دوره قاجار نخبگان و طبقه روشناندیش داشتیم! به همان زمان قاجار بازگردیم. زمانی که عباسمیرزا دریافت ایران عقب مانده است و این عقبماندگی عامل بسیاری از فلاکتهاست، دست به اعزام دانشجویان ایرانی به اروپا زد. بازهم آنان که در پی انکار اصل ماجرا بودند، بر او و اندیشهاش تاختند و درنهایت دستاوردهای آن اقدام عباسمیرزا را نادیده انگاشتند. صد افسوس که عمر این سپهسالار اندیشه توسعه در ایران کوتاه بود و ثمره اقداماتش را ندید. تأسیس دارالفنون در ایران که به همت و تدبیر میرزاتقیخان امیرکبیر بود هم با دستاندازهای زیادی مواجه بود. کم نبودند کسانی که از اندرونی شاه تا تاریکاندیشان ایدئولوژیزده و کسانی که منافعشان در عقبماندگی ایران بود – همانطورکه منافع برخی در تحریم ایران است- از اساس با تأسیس دارالفنون مخالفت کردند و آن را امری ناشدنی، زائد، برخلاف مصالح دین، تقلید کورکورانه از غرب و بسیاری موارد ناروای دیگر برشمردند. دارالفنون در قیاس با اعزام دانشجوی ایرانی به غرب با روش عباسمیرزا مزیتهای فراوانی داشت. در اعزام دانشجو تعداد اندک بود و بازگشت زمان زیادی نیاز داشت. جامعه هم با آن دانشجویان در تماس نبود؛ اما تأسیس دارالفنون سبب شد استادان غربی به ایران بیایند و تعداد دانشجویان چند صد برابر شود. دارالفنون درهای ایران را به جهان دانشی خارج گشود و بسیاری دستاوردهای دیگر داشت. اما سازوکار انکار سبب شده بود مخالفان سیاسی پیرو انکارگرایی هم اعزام دانشجو را انکار کنند، هم قرارداد ترکمانچای را سوگیرانه قضاوت کنند و هم گشایش دارالفنون را از دریچه انکارِ اثربخشی و ثمربخشی آن بنگرند. در دوره قاجار میتوان مثالهای دیگری را هم برشمرد اما هدف این مقاله برشمردن موارد نیست، بلکه میخواهیم با مثالهایی ملموس نشان دهیم چگونه بیش از صد تا 200 سال پیش هم سازوکار نفی دستاوردها در ایران ریشه داشت.
دوره پهلوی
با پایان کار دودمان قاجار و درحالیکه در اواخر حکمرانی آن اوضاع کشور آشفته بود و بههمریخته؛ و البته سند مشروطیت هم به دست مظفرالدین شاه قاجار امضا شده بود، با فراز و فرودهای زیادی دودمان پهلوی روی کار آمد. دوره پهلوی تا در حدود شش دهه حکمرانی داشت با دو پادشاه. در دوره پهلوی، پروژههای نوسازی با شتاب بیشتری پیگیری شد. توسعه زیرساختها، آموزش رسمی، اصلاحات اداری و برنامههای صنعتی مثالهایی از این نوسازیاند. این شتاب در کنار بحرانهایی نظیر فاصله طبقات اجتماعی و اعتراضهای سیاسی سبب شد تا گفتمان مخالفان پیچیدهتر شود. این پیچیدگی هم در بخش نقد حکومت بود و هم در بخش انکار دستاوردها. انکارگرایان در برخی روایتها، دستاوردهای ساختاری و نهادی دوره پهلوی را با برچسبهایی همچون ظاهرسازی و ابزار سلطه نام میبردند. اینکه به هزینهها یا اولویتها در پروژهها نقد وارد شود با انکار کلی تفاوت وجود دارد. در سازوکار انکار، دستاوردها حتی بخشهایی که نوسازی و بهسازی به شکل کاملا محسوس و مشاهدهپذیر بود هم بهکلی انکار یا بیاعتبار اعلام میشد. نشانه ملموس چنین انکاری را در دوره پهلوی به راحتی میتوان در محالسازی امکان هر جمعبندی چندبعدی – یعنی پذیرش همزمان دستاوردها و نقد آنها- دید که این جمعبندیهای چندبعدی به حاشیه رانده شد. همانطورکه در دوره قاجار تمام تحولهای نوگرایی و سازههای زیرساختی و اقدامات سیاسی ساختاری را انکار میکردند، ردهای از مخالفان پهلوی نیز چنین کردند و در میان آنان میتوان مخالفانی را هنوز یافت که همزمان، هم در انکار دستاوردهای قاجارند، هم در انکار دستاوردهای پهلوی و هم در انکار دستاوردهای دوره جمهوری اسلامی. برای ملموسسازی فرایند انکار در دوره پهلوی به سه مورد اشاره میکنیم. نخستین مورد درباره تجهیز ارتش ایران بهویژه در دوره پهلوی دوم است. حکومت با در دست داشتن تجربههای تلخ شکستهای نظامی دوره قاجار و اشغال نظامی کشور در دوره پهلوی اول، دریافته بود که ایران نیازمند ارتشی توانا است. توانمندسازی ارتش در دستور کار قرار گرفت و ارتش ایران یکی از برترین ارتشهای خاورمیانه شد. ارتش ایران در تمام بخشهای زمینی و دریایی و هوایی با بهترین تجهیزات بهروزرسانی شد و روند آموزش بسیار پرمایه بود. خلبانان در آمریکا آموزش میدیدند و نیروی دریایی در کشورهای متعدد. اما مخالفانی که پیرو روش انکارگرایی بودند، تمامی اینها را نادیده گرفته و برای نمونه خرید جنگنده اف-۱۴ را کاری عبث تلقی میکردند. جنگندهای که کارایی خود را در جنگ هشتساله به اثبات رساند. شگفت آنکه حتی امروز هم که در ارتش ایران از آن تجهیزاتِ حالا قدیمی استفاده میشود، بازهم انکارگرایان توانمندسازی ارتش را از اساس بیهوده تلقی میکنند و گویی در هشت سال جنگ ندیدند که چگونه در شش ماه نخست نیروی هوایی یگانه نیروی رویارویی با ارتش قدرتمند صدام بود. مورد دوم درباره صنعت هستهای بود. امیرکبیرِ صنعتِ هستهای ایران، عالیجناب اکبر اعتماد و بسیاری دیگر از دانشمندان کشور، با توانی خستگیناپذیر ایران را به جمع کشورهای صاحب فناوری هستهای پیوند زدند. برای تولید برق هستهای و در پی آن توسعه زیربنایی کشور طرحهایی بس گسترده در دست اجرا بود که بخشی اندک از آن اجرا شد . بر اساس اسناد و خاطراتی که از آن دوره برجا مانده، هدف اصلی این بود که ایران صاحب صنعت هستهای گسترده و سودآور شود و گره خوردن به درآمدهای نفتی کاهش یابد. نفت به فراوردههای بالادستی تبدیل شود و درآمدزایی بیشتری داشته باشد. از برق هستهای هم بر اساس طرح و برنامه برای پیشبرد برنامههای صنعتی استفاده شود. حال اگر به نوشتهها یا گفتههای انکارگرایان مراجعه کنید خواهید دید که از اساس تمام این طرحها را یا انکار میکنند . سومین و آخرین مورد در دوره پهلوی، تأسیس ساختارهایی همچون فولاد و ذوبآهن و خودروسازی و دیگر صنایع است. درباره این صنایع و پا گرفتنشان در ایرانِ دوره پهلوی نقدهایی وارد است و برخی نقدها همچون نقدهای محیطزیستی یا نقدهای اقتصادمحور بسیار جدی است، اما رویکرد انکارگرایانه که در آن دوره و در دوره کنونی مرسوم است، نابخردانه است. میتوان نقد کرد که چرا صنعتی که نیاز به آب داشت در مناطق مرکزی ایران تأسیس شده؛ اما اینکه گفته شود این صنعت در راستای منافع سلطه بوده یا در ایران کارکرد نداشت یا ایران اصلا نیاز نداشت!، سوگیرانه و بدون داده و تحلیل درست است.
دوره جمهوری اسلامی
امروز که در حال نوشتن این مقاله هستیم و در میانه جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل، از تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تاکنون بیش از 17 هزار و 200 روز برابر با بیش از 550 ماه یا به عبارتی 47 سال و دو ماه از آغاز حکومت جمهوری اسلامی در ایران میگذرد. در جمهوری اسلامی تنوع گفتمانهای منتقد گسترده است؛ از نقد حقوقی و اقتصادی تا نقدهای اخلاقی و نیز انتقادهای هویتی. بااینحال در فضای دوقطبی سیاسی که امروزه هم در آن فضا به سر میبریم، گاهی نزاعها از نقد سیاستها- ولو نقد تیز و برنده، به انکار دستاوردهای این دوره منجر میشود. نمونهها در حوزههای مختلف مشاهدهشدنیاند. سیاستهای توسعهای، پروژههای عمرانی و برخی اصلاحات نهادی. در هر مورد، منتقدان ممکن است درباره کمیت، کیفیت، زمانبندی، یا پیامدهای ناخواسته نقدهای معتبر داشته باشند؛ اما در برخی موارد الگوی انکار ظاهر میشود؛ اینکه حتی دستاوردهای قابلمشاهده نیز بیمعنا و صرفا تبلیغاتی تلقی شوند. این نوع روایت و روایتگری که در بخش شناختی جنگ کنونی هم میبینیم، بهجای تفکیک پیامدها و سنجش تحقق اهداف، کل عملکرد را در یک بسته روایی واحد میریزد. چنین الگوهایی معمولا با بیاعتمادی تاریخی و گفتههای متعارض همراهاند. در چنین فضایی خطاهای مدیریتی در حوزههای بیربط به یکدیگر را غالبا به هم گره میزنند و با ابزارهایی همچون دروغگویی ادعایی یا تحققناپذیری وعدهها، هر گزاره مثبت را به عنوان فریب تفسیر میکنند. نتیجه آنکه میدان برای نقد واقعی تنگ میشود و انکار به یک ابزار گفتمانی بدل میشود، آنچنانکه میبینیم. دهه اول حکومت جمهوری اسلامی با دو پدیده همراه بود. یکی زایش انفجاری دهه شصتیها و دیگری جنگ ایران و عراق. در کنار این دو بهواسطه سیاستهای حکومت نوپا در ایران تنشهایی با غرب پدید آمد که منجر به تحریمهای گسترده شد و هنوز هم ادامه دارد. پس از جنگ یا حتی در اواخر جنگ بذر سه چیز در ایران کاشته شد. یکی تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی بود. دیگری حرکت به سمت تعمیر و نگهداری تجهیزات نظامی غربی برجایمانده از دوره پهلوی و هر آنچه از جنگ مانده بود؛ همچنین حرکت به سمت ساخت تجهیزات نظامی بومی. دیگری هم حرکت به سمت خودکفایی صنعتی در حوزههای بسیاری، از نفت و گاز و نیروگاه تا رادیوداروها. تأسیس دانشگاه آزاد با تمام انتقادهایی که به آن وارد است در بسیاری از نقاط کشور سبب تغییرات سازندهای شد. سطح تحصیل عمومی کشور بالاتر رفت و حضور زنان که محور توسعه ایران امروز هستند در بخشهای زیادی از جامعه تسهیل شد. اساسا دانشگاه آزاد سبب تغییرات اجتماعی-فرهنگی گستردهای در سطح کشور شد و از یاد نبریم که دانشگاههای دولتی بههیچعنوان توان پذیرش این همه جوان مستعد دهه شصتی و هفتادی را نداشتند. سازوکار پرایراد کنکور سراسری جوابگوی نیاز جوانان به دانشگاه نبود و دانشگاه آزاد بخشی از حل مسئله شد. دانشآموختگان این دانشگاه هم در کل کشور مشغول کار شدند و هستند. جنگ هشتساله هم درسهای مهمی به ایران در دوره جمهوری اسلامی آموخت. جمهوری اسلامی آموخت که باید به فکر ساخت تجهیزات نظامی مورد نیازش باشد. امروز در نیروهای نظامی بخش زیادی از تجهیزات متوسط ساخت داخل است. همچنین نبود موشک در جنگ هشتساله به ایرانیها یاد داد که به فکر پدافند موشکی کشور پهناوری همچون ایران باشند. ایرانیها در حافظه تاریخی خود خاطرات تلخی از نداشتن ابزار جنگی دارند، از چالدران گرفته تا جنگهای ایران و روس و جنگ هشتساله. همین امروز هم که در میانه جنگ هستیم خاطره تلخ نداشتن پدافند کارآمد برای مقابله با جنگندههای متخاصم ذهن ایرانیها را تیره کرده است و مردم میپرسند چرا جنگندههای متخاصم به راحتی در آسمان ایران پرواز میکنند. بنابراین نسلهای آینده این کشور که چهبسا هنوز به دنیا نیامدهاند از این واقعه درس خواهند گرفت و ساختار پدافند کشور و برگزیدن شرکای نظامی را تغییرات عمده خواهند داد. اما در همین روزهای جنگ با حامیان سرسخت «انکار دستاوردها»یی روبهرو هستیم که مدعیاند داشتن موشک نالازم و ناضروری است و سرمایهگذاری روی آن بیهوده بوده است. توجه خوانندگان را به این نکته جلب میکنیم که حامیان انکار دستاوردها از اساس حرکت به سمت صنعت پدافندی موشک را «نفی» میکنند! نه اینکه آن را «نقد» کنند و مسیر طیشده در آن را تحلیل کنند. در حوزههای صنعتی نیز چنین است. در دوره جمهوری اسلامی برخی از صنایع رشد خوبی داشتند که بخش زیادی از آن محصول بحران تحریم طولانیمدت است. این جمله ابدا به این معنا نیست که تحریم را نعمت تلقی کنیم، بلکه به این معناست که بخشی از تحریم به فرصت تبدیل شد و بخشی به بحران. در حال حاضر بخش چشمگیری از تجهیزات صنعتی متعارف یا در داخل ساخته میشود یا با همکاری مهندسان و شرکتهای داخلی ساخته میشود. پلها و جادههای بسیاری ساخته شده و زیرساخت متنوع بسیاری ایجاد شده است. میتوان از چگونگی حکمرانی ایرادهایی بس بزرگ گرفت و نقدهای جدی وارد کرد، اما اینکه در ورطه انکار بیفتیم و بگوییم در دوره جمهوری اسلامی هیچ زیرساختی ساخته نشده یا اینکه این زیرساختها تماما در راستای فساد اقتصادی بوده نادرست است. از این بدتر هم همراهی با قوای متخاصم است که علنی تهدید به بمباران زیرساخت میکند و انکارگرایان که در همراهی با متخاصم هستند، وجود زیرساختها را انکار میکنند. شگفت آنکه نمیدانند در کنه این انکار وجود زیرساخت در ایران بیش از دشمنی با ایران، عناد با منافع ملی ایران نهفته است.
نمونههای جهانی
پدیده یا رویکرد «انکار دستاوردها» صرفا متعلق و محدود به ایران نیست و در بسیاری از کشورهای دنیا دیده و شنیده شده است. یکی از ملموسترین مثالهای آن را رئیسجمهوری پوپولیست آمریکا، دونالد ترامپ بارها به زبان آورده و گفته: برجام هیچ سود و فایدهای نداشت. او برجام و فواید بینالمللی آن را کامل انکار میکند و از واژگانی نابخردانه برایش استفاده میکند و در کنار آن به رئیسجمهور پیشین آمریکا باراک اوباما حملهور میشود. تنش و چالش میان اوباما و ترامپ موضوع اصلی ایرانیها نیست اما ترامپ در مواجههاش با برجام و بسیاری موضوعهای دیگر دقیقا از روش انکار دستاوردها استفاده میکند. در دیگر کشورها هم این روش بارها بهکار گرفته شده است که به دو مورد آن اشاره میکنیم. بریتانیا همواره اختلافهای حزبی دارد و روایتهای متقابل از اصلاحات. در برخی دورهها، رقابت میان احزاب در بریتانیا سبب شده که دستاوردهای دولتها در چارچوب روایت حزبی بازخوانی شود. در سطح نقد، امکان بررسی برنامهها و اثرات سیاستها وجود دارد، اما بارها دیده شده که فضا به سمت قطببندی سوق پیدا کرده و بخشی از بحثها به انکار کامل دستاوردهای طرف مقابل میل کرده است. در فرانسه، بهویژه در بزنگاههای اقتصادی و اجتماعیِ سیاستهای دولتی گاهی از سطح مدیریت اقتصادی به منازعه ارزشها و هویتهای اجتماعی منتقل میشوند. در چنین وضعی، حتی اگر سیاستی بخشی از مشکل را کاهش داده باشد، منتقدان آن را بهطور کامل رد میکنند تا نظم روایی خود را منسجم نگه دارند. در آمریکا اکوسیستم رسانهای متنوع میتواند پدیده انکار را تقویت کند. وقتی اخبار و تحلیلها در چارچوبهای اردوگاهی توزیع میشوند، اطلاعات و دادههای ناسازگار به سرعت طرد میشوند. در چنین شرایطی دستاوردهای دولت که رئیسجمهور آن متعلق به یکی از دو حزب اصلی است، حتی اگر مشاهدهپذیر و سنجشپذیر هم باشد ممکن است در روایت مخالفان با برچسبهای کمارزش، ساختگی یا فریب معرفی شود. اگرچه ایران، چه به لحاظ سیاسی و اقتصادی، چه به لحاظ تحولات تاریخی دو سده پیش، با سه کشور نامبردهشده در بالا قیاسپذیر نیست؛ اما دانستن چگونگی کنشگری حامیان «انکار دستاوردها» و مواجهه کل جامعه با آن برای ایران و ایرانیها درسآموز است.
جان کلام
از جمعبندی تمام آنچه بالاتر در چارچوب مدل نظری و مثالهای عینی گفته شد، میتوان در چرایی شکلگیری سازوکار انکار، سه نتیجه کلیدی را برجستهتر از دیگر نتایج دریافت. نخست اینکه تبدیل مسئله فنی به نماد هویتی فرایندی است که ریشه در انکارگرایی دارد. هرگاه یک دستاورد یا برنامه از حوزه فنی و نهادی به موضوع هویتی تبدیل شود، بحث درباره میزان اثر یا کیفیت اجرا جای خود را به بحث درباره ارزش کل طرف مقابل میدهد. در نتیجه انکار نه از سر ناتوانی در تحلیل بلکه از سر نیاز به حفظ مرزهای هویتی رخ مینماید. نتیجه کلیدی دوم درباره نقش بیاعتمادی تاریخی و تجربههای تعارض بیاعتمادی است که سبب میشود هر دادهای پیشاپیش مشکوک تلقی شود. این وضعیت احتمال ناهماهنگی شناختی را بالا میبرد و افراد یا گروهها بهجای بازبینی باورها، به طرد یا تضعیف شواهد روی میآورند. حتی اگر یقین داشته باشند که طرد یا تضعیف روشی غیرعلمی است. به زبان اندکی فنیتر، اعتماد برابر است با تابعی تعریفی با نام فرضی «ن» که خودش تابعی از تجربههای پیشین است. درواقع با مدلسازی اعتماد در قالب این فرمول که در آن تابع «ن» معمولا یک تابع کاهشی با گذر زمان تعارض است، میتوان نتیجهگیری دوم را عمیقتر فهمید. نتیجه سوم و مهم تفاوت میان نقد و انکار است در جهتگیری روایت ارائهشده. نقد میکوشد پیامدها و محدودیتها را نشان دهد، درحالیکه انکار میکوشد اصل ارزش دستاورد را از میدان بحث خارج کند. بنابراین در نقد امکان جمعبندی چندبعدی وجود دارد، اما در انکار جمعبندی فقط به شکل نفی مطلق ظاهر میشود. به زبان ریاضی نقد ممکن است تابعی چندمتغیره باشد، درحالیکه انکار یک تابع ثابت با مقدار صفر است که بدون توجه به ورودیها، خروجی صفر یا رد کامل تولید میکند. کوتاه اینکه پدیده «انکار دستاوردهای حکومتی توسط مخالفان سیاسی» را میتوان بهعنوان یک سازوکار گفتمانی-شناختی فهمید که در آن عوامل روانشناختی همچون سوگیری تأیید، ناهماهنگی شناختی و دفاع هویتی، با عوامل اجتماعی-سیاسی همچون قطببندی، بیاعتمادی، سیاسیسازی تخصص، همافزایی میکنند. در چنین وضعی میدان بحث از ارزیابی سیاستها به جنگ روایی درباره مشروعیت و ارزش میلغزد. نمونههای تاریخی ایران در دورههای قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی نشان میدهد که این الگو میتواند در بزنگاههای اصلاحاتِ نوسازی و بحران مشروعیت ظهور کند. در تحلیل تطبیقی نیز نمونههایی از بریتانیا، فرانسه و آمریکا نشان میدهد که این پدیده محدود به یک کشور یا یک منطقه جغرافیایی نیست و در جوامعی با قطببندی و منازعه رسانهای یا حزبی مشاهدهشدنی است. برای کاهش چرخه بیاعتمادی ضروری است مرز میان نقد واقعی و انکار هویتی به شکل روشنتر در گفتوگوها شناخته شود. نقد واقعی میتواند سازنده باشد، زیرا حتی در مخالفت هم امکان پذیرش بخشی از واقعیت و تمرکز بر اصلاح وجود دارد. اما انکار با حذف امکان جمعبندی چندبعدی، نهتنها فهم را دشوار میکند بلکه امکان همافزایی اصلاحات را هم میکاهد. شناسایی این مرز گامی اساسی در راستای ارتقای کیفیت گفتمان عمومی و خروج از چرخههای ویرانگر بیاعتمادی است. چرخههایی که مستقل از دوره حکومتها سبب عقبماندگی طولانیمدت کشور و پیامدهای دشوار است.